• شماره ۱۶۵آزما منتشر شد
  • وطن، مفهوم متغیر در میان نسل ها
  • وقتی که خانه، خانه بود و چراغ ما در خانه می سوخت
  • وطن و نوشتن در مهاجرت، توان خلاقیت مرز نمی شناسد
  • خون قلم نریز برای گرفتن مزد!
  • آزما برگزار می کند، لایو اینستاگرامی کتاب “زنی شبیه تهران”
  • کتاب‌های پیشنهادی باراک اوباما در سال ۲۰۲۱
  • نگاه جامعه‌شناسانه به نمایش «ارور ۴۰۴»/ این یک «نمایش» نیست!
  • آغاز داوری آثار بیستمین دوره جایزه قلم زرین از فروردین ۱۴۰۱/ هنوز امکان مالی برای جداسازی حوزه‌های کودک و نوجوان فراهم نیست
  • از نویسنده ایرانی رنج تنهایی و حرمان میماند
  • زندان نوشت ها از «ساد» تا محمد تقی ارانی
  • نویسندگان ما از اعتراف هراس دارند
  • در نشست انتشرات میچکا تاکید شد: میترا نوحی جهرمی از نویسندگان خواست در مورد موضوعات جهان‌شمول بنویسند
  • نگاهی به کتاب «از گائینک تا جائینک» تاریخ گوینک/گائینک به‌چه عصری بازمی‌گردد؟/ فقدان حضور زنان در سرتاسر کتاب
  • چهار کتاب برای علاقه‌مندان به بازیگری و نویسندگی
    • افراد آنلاین : 0
    • بازدید امروز : 112
    • بازدید دیروز : 254
    • بازدید این هفته : 2606
    • بازدید این ماه : 14259
    • بازدید کل : 1961989
    • ورودی موتورهای جستجو : 14921
    • تعداد کل مطالب : 3180


    عنوان محصول چهارم

    توضیح محصول
    توضیح محصول
    توضیح محصول

    عنوان محصول چهارم

    توضیح محصول
    توضیح محصول
    توضیح محصول

    عنوان محصول چهارم

    توضیح محصول
    توضیح محصول
    توضیح محصول

    کاش سرمشق میشدی دکتر !
    بازديد : iconدسته: گزارش

    کاش سرمشق می شدی دکتر!
    گپوگفتي با دکتر جمشيد لطفي دربارهي کتاب و کتاب بازي
    دکتر جمشيد لطفي را همهي اهل هنر و فرهنگ ميشناسند. او پزشک است اما بيشت راهل انديشه و هنر. در مراسم بزرگداشتش که سال گذشته در هتل اسپيناس تهران برگزار شد از رضا کيانيان و بهمن فرمان آرا تا بهترين پزشکان کشور آمده بودند. او پزشک و دوست بسياري از نويسندگان و هنرمندان بوده و هست، رئيس انجمن اماس هم هست. دو بيمارستان بزرگ در کهريزک زير نظر او ساخته شده اما… دکتر لطفي عاشق کتاب است و يک کتابباز حرفهاي و صاحب يک کتابخانهي ارزشمند با ۳۵هزار جلد کتاب و به همين دليل و دلايل ديگر محضرش بسيار شيرين است و لذت همنشيني با او پايانناپذير. عصر پنجشنبهاي درست يک شب قبل از بازگشتش به آمريکا ميهمان آزما بود، عصري بسيار دلنشين و فرصتي براي گپ زدن با دکتر که خاطرهاي شد ماندگار…
    بسياري از پزشکان به سمت ادبيات ميروند و شاعر و نويسنده و پژوهشگر ادبي ميشوند. کساني مثل ساعدي يا بهرام صادقي و … خيليهاي ديگر.
    کرونين و چخوف هم پزشک بودند.
    حالا دربارهي ايرانيها حرف ميزنيم.
    جوابش ساده است، چون کساني که به سمت رشتههاي فني ميروند، از ابتدا محور فکري دارند که براي درک اين رشتهها ساخته شده. مثلاً من هرگز نميتوانستم مهندسي بخوانم، چون ذهن من اصلاً در اين حال و هوا نيست. ولي کساني که به سراغ رشتهي پزشکي ميروند، روحيات متنوعي دارند و همه طور آدمي بين آنها پيدا ميشود از آدمهاي مالاندوز و دغل تا افرادي که مثل اينها که شما نام برديد که نويسنده و هنرمند ميشوند، يا آنها که وارد تأتر ميشوند و پزشکاني که همهي ما ميشناسيم که به نوعي حکيم و صاحبدل بودهاند و هستند. يعني پزشکي پرسوناليتهي خاصي ندارد. راستش را بخواهيد، پزشک شدن خيلي مشکل نيست و درواقع براي پزشک شدن يک حافظهي قوي لازم است. هرچند که پزشک خوب شدن ممکن است مشکل باشد. اما ممکن است مهندس الکترونيک شدن به اين اندازه آسان نباشد. من الان در اين سن کلي شعر و مطلب حفظ هستم. اما يک مفهوم سادهي فني را نميتوانم در ذهنم آناليز کنم. چون ساختار دروني ذهنم از اين جنس نيست. شايد پاسخ درست شما اين است که پزشکان آدمهاي همگوني نيستند، بلکه آدمهايي هستند با روحيههاي متفاوت.
    ولي پزشکها معمولاً ادباي خوبي ميشوند، يعني آن عده از دکترها که به سراغ ادبيات ميروند و جرأت نوشتن ميکنند،به نوعي شاخص ميشوند، انگار ادبيات و پزشکي پيوند پنهاني با هم دارند. ساعدي وقتي پزشکي برايش در ردهي دوم بعد از ادبيات قرار گرفت، ساعدي شد و ديگراني هم که گفتيم هم همينطور.
    من به همين اندازه ميتوانم براي شما پزشک سياستمدار، عضو تشکلهاي بشردوستانه و … پيدا کنم. اما شما چون درگير ادبيات هستيد، اينها بيشتر به چشمتان ميآيد.
    شما از چه سني به کتاب علاقهمند شديد؟
    پدر من در رشت کتابفروشي داشت، «کتابفروشي گلستان» که نوشتافزار فروشي و کتابفروشي کوچکي بود در بازار زرگرهاي رشت. زير تابلوي آن هم کلام سعدي را نوشته بود:
    به چه کارت آيد ز گل طبقي / از گلستان من ببر ورقي
    گل همين پنج روز و شش باشد و …
    پدرم با اينکه سواد ششم ابتدايي داشت، کتابهايي را که به مغازه ميآورد، خودش ميخواند. مقدار زيادي از اشعار مولوي و حافظ و سعدي را حفظ بود. يادم هست ده ساله که بودم او براي ما شعر ميخواند. حتي گاهي شعرهاي زير سؤال ايرج ميرزا را که يادم هست مادرم با چشم و ابرو به او اشاره ميکرد و مرتب ميگفت: آقاي لطفي – استغفرالله … البته پدر بعدها وارد تجارت فرش شد و حجرهاي در سبزه ميدان درست کرد. به هر حال من با کتاب در خانهي پدر آشنا شدم. بعدها که بزرگتر شدم کتابفروشي شبستري بود در تهران که کتاب اجاره ميداد، شبي يک قران. و من با کلي ذوق از او کتاب کرايه ميکردم و چون هميشه کيف کوله داشتم و دستهايم آزاد بود بنابراين از در مغازه تا خانه و در حال راه رفتن کتاب ميخواندم. هر شب يک کتاب از او ميگرفتم، يادم هست که روزي رسيد که صاحب آن کتابفروشي به من گفت تو همهي کتابهاي مرا خواندهاي و ديگر کتابي ندارم که به تو امانت بدهم.
    پدرم کتابخانهي کوچکي داشت و من با مطالعهي کتابهاي تاريخ در کتابخانهي او فهميدم که تاريخ چهقدر جذاب است. من تاريخ آلبرماله را آن زمان خواندم و از وجه داستان گونهي آن لذت بردم. فضاهاي قصرهاي فرانسه قديم بسيار برايم لذت داشت. شش جلد آلبرماله را خواندم. يعني من يک بيمار کتاب بودم و تا حدي البته شايد ژنتيک بود. اما در من شدت پيدا کرد.
    متن کامل در صد و بیست و یکمین شماره ماهنامه آزما


    iconادامه مطلب

    

    __(Comments are closed.,'kubrick')

    
    Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY