• افراد آنلاین : 0
  • بازدید امروز : 160
  • بازدید دیروز : 223
  • بازدید این هفته : 1782
  • بازدید این ماه : 7449
  • بازدید کل : 1868626
  • ورودی موتورهای جستجو : 13061
  • تعداد کل مطالب : 3160


عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

سقوط اخلاق فرهنگی در چاه ویل ابتذال
بازديد : iconدسته: گفت و گو

گفتگو با سودابه فضايلي در پي انتشار نامهي گلايهآميزش از اوضاع نابسامان فرهنگي

در گيرودار تهيهي گزارشهاي مربوط به پروندهي اين شماره بوديم که نامهاي از طريق ايميل مجله به دستمان رسيد نامهاي از سودابه فضايلي مترجم، پژوهشگر و نويسنده که در آن با اشاره به نقد کتاب «مهاجر خوشبخت» که در شمارهي قبل آزما چاپ شد، نوشته بود بعد از سي و چند سال که اين کتاب را با اسم اصلي آن يعني «زائر خوشبخت» ترجمه و چاپ کرده، ناشري کتاب را از او گرفته و براي گرفتن مجوز تجديد چاپ به ارشاد فرستاده اما اجازهي تجديد چاپ به کتاب داده نشده، در حالي که همين کتاب را مترجم ديگري با گرفتن مجوز منتشر کرده است. گفتيم به سراغ سودابه فضايلي برويم براي گفتگو دربارهي اين ماجرا.

حوريه اسماعيلزاده

قضيه اين ترجمه جديد زائر خوشبخت چيست؟ مگر شما آن را ترجمه نکرده بوديد؟

ناشر اوليهي کتاب که سي و سه سال پيش آن را چاپ کرده بود جزو نشرهايي بود که دههي شصت آغاز به کار کردند، چند کتاب هم چاپ کردند اما بعد از مدتي تعطيل شدند و به حرفهي اصلي خود که از قضا سينما بود، برگشتند. زائرخوشبخت به هنجار آن زمان سه هزار نسخه چاپ شد و به سرعت فروش رفت. من اصلاً به فکر چاپ دوبارهي اين کتاب نبودم تا اخيراً  ناشري  چند کار براي چاپ از من گرفت و اين اولين باري بود که براي چاپش اقدام کرد او اين کتاب را همزمان با «مرغان عجب»، براي گرفتن مجوز برد ولي به اين کتاب اجازه ندادند. تا اينکه من در مجلهي شما نقد اين کتاب را که مترجم ديگري آن را ترجمه کرده بود، ديدم، و حيرت کردم چهطور کسي که به عنوان مترجم تا به حال دو کتاب بيشتر ترجمه نکرده سراغ ترجمهي اين کار رفته است و بعد ديدم که ته مطلب هم نوشته که اي کاش «را»ها در متن کتاب سر جايش کار ميشد و … من متوجه شدم دغدغهي اين مترجم ادبيات و درست نوشتن نيست بعد در اينترنت نام اين مترجم را جستجو کردم و ديدم که غير از مجلهي شما چهقدر خبرگزاريها دربارهي اين کتاب نوشتهاند، اما بعد فهميدم که علت اين تبليغات وسيع و ميل رسانهها به تبليغ، وجود فيلم پدرخوانده و نويسندهي آن ماريو پوزو است و از آن مهمتر سينمايي بودن مترجم آن است حالا شما مقايسه کنيد که من به تنهايي دوازده سال فرهنگ پنج جلدي نمادها را تحقيق و ترجمه کردم، اما يک مصاحبهاي از اين دست که با مترجم کتاب زائر خوشبخت صورت گرفت، در هيچ رسانهاي دربارهي آن نشد.

 شايد همانطور که گفتيد، علت خود ماريو پوزو باشد و علاقهي مخاطب ايراني نسبت به او؟

مگر ماريو پوزو کيست؟ نميخواهم ارزش او را زير سؤال ببرم ميخواهم ارزش ادبيات و سينما را با هم مقايسه کنم. که در همه جاي دنيا سينما ارجح است. خاطرهاي برايتان بگويم که در آن نامهي اينترنتي هم آن را آوردهام که زماني که خانم آنجلينا جولي و بردپيت قرار بود بچهشان به دنيا بيايد شهردار شهر نيس  پشت در اطاق آنها ميايستد که کسي مزاحمشان نشود. زماني که خودم فرانسه بودم و آنجا درس ميخواندم سيمون دوبوار به همايشي دعوت شده بود که کاترين دونوو هم جزو مدعوين آن بود و مجري ناآشنا با دوبوار مدام پشت تريبون اظهار خوشحالي ميکرد که خانم دونو ميهمان آن همايش شده تا حدي که دوبوار بلند شد که مجلس را ترک کند و کاترين دونوو دنبال او دويد و جلوي همه گفت اصل کار تويي که انديشهات زيباست و من زيبايي موقت صورت دارم که امسال هست و ده سال ديگر نيست. در اصل جاي تو اين جاست…

اصلاً ماجراي من الان «زائر خوشبخت» نيست. مسئلهي اصلي شرايط حاکم بر فضاي فرهنگي ماست. من تازه که برگشته بودم رُماني را به سفارش نشر آينه کار کردم و اين آخرين کار ترجمه ي رمان بود که انجام دادم (جدا از اين که بسيار ترجمهي رمان را دوست دارم) اما واقعيت اين است که ديگر ادامه ندادم چون اصلاً دوست ندارم به هر قيمت در مسابقهي هر کي زودتر، شرکت کنم. متأسفانه در اين عرصه هر کاري ميکنند که فلان کتاب را زودتر ترجمه کنند يا ترجمهشان زودتر چاپ شود و من اهل اين نوع برخوردها در عرصهي فرهنگ نيستم. مسئلهي من اين نيست. که اين کار از روي ترجمهي من نوشته شده يا نه و حتي اقدام براي تطبيق متن نکردم و معتقدم خدا پدر اين مترجم را بيامرزد که اين کار را ترجمه کرد چون اگر فقط دو بازيگر سينما اين کتاب را به خاطر گل روي ايشان بخوانند و چهار کلمه خوانده بشود من راضيام. اين هميشه درد من بوده و همه جا هم گفتهام که در مملکتي که ميانگين مطالعه سه کلمه در روز است، هرکس باعث شود چند نفر کتاب بخوانند و اين آمار را بالا ببرد، صواب کرده. درد اصلي اينجا نيست، درد من اين است که دوست عزيز مترجم اگر شما انگليسي ميداني و فارسيات هم خوب است برو به فهرست فيپا در سايت خانهي کتاب مراجعه کن و ببين قبل از اين که کتابي را به دست بگيري اين کتاب ترجمه شده يا نه و به جاي کار تکراري کردن يک اثر ديگر را ترجمه کن، تا تعداد عناوين کتابهايي که ترجمه ميشود، بيشتر شود، و خوانندهي بيشتري را جذب کند.

يعني به نظر شما اين بايد عادت بشود، تا دست کم بخشي از حق معنوي مترجمي که يک کار را ترجمه کرده رعايت شود.

 نه، اين کافي نيست پرسيدن از فيپا بايد قانون بشود، قطعاً بايد در کنار آن حقوق مؤلف و مترجم هم تعريف بشود. وقتي ما نشر نقره را داشتيم کتاب «امپراطور» ترجمهي خانم گلي امامي در شرف چاپ بود. در مصاحبه با يکي از نشريات گفتيم اين کتاب تا يک ماه ديگر منتشر ميشود و ظرف همين يک ماه کتاب با يک ترجمهي يک شبه منتشر شد. چرا؟ عين همين اتفاق براي کتاب «سينماي شيلي» که من ترجمه کرده بودم افتاد. باز در يک مصاحبهاي اعلام شد و باز قبل از انتشار آن کتاب با يک ترجمهي بد منتشر شد. مقدمهي صد صفحه‌‌ي اول اين کتاب بسيار خواندني و جالب است چه از نظر جامعهشناسي، چه سينما و چه شناخت اوضاع اقتصادي و سياسي شيلي، بقيهي کتاب هم مصاحبه با سينماگران شيليايي است. (ضمن اينکه ترجمهي مصاحبه چندان مشکل نيست.) يکدفعه من ديدم کتاب منتشر شد با همان اسم بدون مقدمه و فقط مصاحبهها بود. به هر حال نشر نقره، نشر خودمان بود و ميشد خيلي سريع کار را دوباره منتشر کرد، اما من از چاپ آن صرفنظر کردم. من خودم کتاب دائو د جينگ را سالها پيش، وقتي در پاريس دانشجو بودم ترجمه کرده بودم و اخيراً به صرافت چاپ آن افتادم، اين کتاب دو سه باري ترجمه و منتشر شده بود اما اين يک کتاب چند هزار ساله است که ميتوان بارها آن را ترجمه کرد، با اين همه من به آقاي پاشايي که با کتاب دائويسم او آشنا بودم مراجعه کردم و به او خبر دادم و خود او ناشري به من معرفي کرد. اما ترجمهي دوبارهي يک رمان روز مقولهاي ديگر است و  اين اتفاق دايماً تکرار ميشود. واقعيت اين است که وقتي اين نامه را براي دوستانم فرستادم به من خبر دادند که زائر خوشبختي که من سي و چند سال پيش ترجمه کردهام حتي ديجيتالي شده، يعني چه؟ من زندهام، من اين جا نشستهام. کتاب مرا ميبريد و تبديل به نسخهي ديجيتالي ميکنيد که دانلود بشود اما دريغ از يک اجازه؟!! حتي نميگويم پول، فقط اجازه ، مگر من مردهام؟! اين کارها مصداق بارز سرقت است.

 خب اين ديگر با مراجعه به فيپا حل نميشود و به نظر ميرسد راهحل پيوستن ايران به کپي رايت است.

حتي اگر اين فکر بلندپروازانه را هم نکنيم ميتوانيم حداقل حقوق مؤلف و مترجم را در ايران به رسميت بشناسيم، در واقع همهي هنرمندان براي داشتن حق مولف نياز به پشتيباني دولت دارند، وگرنه به قول نيما يک دست بي صدا است.

 تيراژ کتاب در ايران محدود است با اين حال چند سالي است که چند ناشر از طريق بنگاه نشر يا به طور مستقيم از نويسندههاي خارجي براي ترجمه و چاپ کتابهايشان اجازه ميگيرند و مبلغي هم ميپردازند که البته رقم بالايي هم نيست. و نويسنده هم که شرايط را ميبيند به حداقل و حتي گاهي به ازاي چند نسخه از کتاب، رضايت ميدهد.

اين کپي رايت رسميت ندارد چون وقتي ما در شکل بين المللي عضو کپي رايت نيستيم اين مذاکرهي تک تک يا ناشران هم چندان مؤثر و کارساز نيست جداي از اين که در ابعاد داخلي هم قانون محکمي براي جلوگيري از چاپ ترجمههاي دوباره و سه باره وجود ندارد.

 به نظر شما اصولاً دليل اين ترجمههاي تکراري و گاه رونويسي ترجمهي ديگران چيست؟

به نظر من يکي از مهمترين علتهاي آن مشکلات صنعت نشر و ناشر است. توجه کنيد به خيل عظيم ناشراني که «هستند» ولي دغدغهي فرهنگي ندارند چون به هر حال ناشر بايد روحيه و شناخت فرهنگي داشته باشد که نويسنده يا مترجم را تشويق و ترغيب کند به کار درست.

 در همه جاي دنيا مؤلف و اثر تأليفي در اولويت است اما اينجا چون بازار نشر بيشتر متکي به ترجمه است بيشترين آسيبها هم در اين زمينه به حوزهي ترجمه برميگردد.

باور کنيم که ما کشور مونتاژيم و تفکر غالب برتري را به مونتاژکار ميدهد وقتي ما ماشين خارجي را به ايران ميآوريم و برخي قطعاتش را تغيير ميدهيم و به اسم توليد خودمان و با اسم ايراني ميدهيم دست خريدار اين ذهنيت مونتاژکاري گسترش پيدا ميکند. الان من و شما صحبت نشر را ميکنيم. در حالي که يکي از دوستان نقاش زنگ زد که کارهاي من را کپي ميکنند و با آثار کپي شده نمايشگاه ميگذارند. (اصلاً نميخواهم اينطور فکر کنم که کسي از روي ترجمهي ديگري ترجمه ميکند بلکه ميگويم ترجمههاي تکراري باعث ميشود که برخي کارها اصلاً ترجمه نشود. البته مترجمهاي کار بلد به سمت رشتههاي تخصصي ميروند تا از آسيب ترجمههاي همزمان مصون باشند. و درنتيجه اکثر آثار روز در زمينههاي مختلف را کمتجربهترها ترجمه ميکنند. فعلا هم مد روز دامن فلسفه را هم گرفته. هر مترجم جواني فکر ميکند که چون الان هايدگر يا هاناآرنت در ايران مطرح هستند، پس هر کس بايد بالاخره يک کتابي از اينها ترجمه کند و ناشران هم فکر ميکنند اگر کتابي از اين اسامي در بين آثارشان نداشته باشند سرشان کلاه رفته و نتيجه ميشود آثار مغلوطي که اصلاً شبيه اصل اثر نيست، من چند وقت پيش ديدم عبارت after فِلان کس که به معني اقتباس از فلان اثر يک مولف است. ترجمه کردهاند بعد از فلاني! خب اينها اصلاً نميدانند چه ميکنند. از راپاوند ميگويد: «من اصلاً به رسميت نميشناسم مترجمي را که نويسنده نباشد.» در اين چند وقت اخير چند کار به دستم رسيد که تصحيح کنم ديدم اکثراً کلمه به کلمه ترجمه شده و اصلاً مترجم مفهوم را نفهميده اينکه برويم به گوگل و يک کلمه را کنار کلمهي ديگر بگذاريم که نميشود ترجمه، آن هم در متن فلسفي. و اين وحشتناک است.

 البته بد نيست بعد از حداقل دو دهه که از ترجمهي يک اثر ميگذرد آن اثر دوباره به زبان روز ترجمه شود.

واقعاً من به اين حرف اعتقاد دارم و معتقدم کلاسيکها را بايد دهها بار ترجمه کرد و حتي فرماليستها را هم همينطور مثلاً پروست يا ويرجينيا وولف و امثالهم را کساني جرأت کرده و ترجمه کردهاند ولي الان بعد از چند سال باز هم بايد ترجمه بشود.

اما متأسفانه دوستان عوض اينکه سراغ آن کارهاي کلاسيک و فرماليست و کمي مشکلتر براي ترجمه بروند کارهاي راحتتر روز را ترجمه ميکنند و مدام سعي دارند سريعتر کارشان منتشر بشود. مسئلهي ديگر اين است که نثر بسياري از اين ترجمهها نثر ژورناليستي است. جوانهاي ما اکثراً امروز به شيوهي ژورناليستي مينويسند و نه ادبي در صورتي که ادبيات کاملاً از ژورناليسم جداست. چرا؟ چون ژورنال سادهتر است براي نوشتن و ساده فهمتر است براي مردم.

 به نظر ميرسد ترجمههاي مختلف از يک اثر يا به طور کلي هر ترجمهي ادبي بايد بررسي و عيارسنجي شود. چه کسي بايد اين کار را انجام دهد؟

بنگاههاي انتشاراتي بايد کارشناس داشته باشند که شناخت درستي از اثر ادبي داشته باشد. اين وظيفهي ناشر است. ناشر در جهان پيشرفته همهي لوازم يک حرفه و کسب را دارد يعني هم خودش شناخت درست ادبي دارد و هم کارشناسان و مشاوران و بوک سلکتور
Book selector‌‌هايي دارد با دانش ادبي بالا آنها کيفيت ترجمه و تأليف را ميسنجند. اينجا اکثر مشاوران انتشاراتيها روزنامهنگاران جواني هستند که اصلاً نميتوان از آنها اين انتظار را داشت ضمن اينکه ما در کشوري زندگي ميکنيم که اصيلترين جنسي که ميخري ۳۰%اش اصل است. در مورد ترجمهي مجدد يک اثر هم من با حرف شما موافقم سي سال که گذشت ميشود از آن اثر ترجمهي ديگري کرد. اگر مترجم اصلي خودش زنده است و توانايي دارد خودش بايد کارش را بازبيني کند و ياحداقل بايد از او اجازه گرفت. چه کسي ميتواند بگويد نفر دوم بهتر از مترجم اول ترجمه ميکند.

 شايد اگر يک فرد جوانتر اثري را ترجمه کند بافت زباني آن به روزتر باشد چيزي که نميشود از مترجم اصلي لزوماً انتظار داشت.

اين حقوق مترجم اول را از بين ميبرد. ما در مملکتي زندگي ميکنيم که نميشود گفت کي فاضل است و کي افضل. غير از اينکه شنيدهام کسي کتابي را ترجمه کرده و ناشر با او قرارداد بسته و با نام کسي ديگري همان کتاب ترجمه و منتشر شده. يکي از مسايل مهم در اينجا همين است که در همه جاي دنيا ناشر است که کتاب را انتخاب ميکند. چک ميکند که قبلاً کار نشده باشد، بازار فروشش را ميسنجد و بعد با مترجم تماس ميگيرد که براي ترجمه قرارداد ببند. و در قالب آن قرارداد هم حقوق مترجم محفوظ است اما اينجا مترجم بايد کتاب را پيدا کند. و بعد خودش گردن کج کند و کتاب را ببرد خدمت ناشر اين کار حتماً شأن مترجم را پايين ميآورد هم آسيبهاي ديگري در پي دارد، بعد ويراستاري که معلوم نيست در عمرش چند جلد کتاب خوانده، کار را ويرايش يا به عبارتي جراحي و سلاخي ميکند. ببينيد اينجا همه چيز حالت اپيدمي پيدا ميکند. اين پديدهي ويراستاري متن هم از جملهي همان اپيدميها است. ويراستار يک کتاب بايد اشراف به زبان مبدأ و مقصد داشته باشد و از مترجم مطلعتر باشد. آندره ژيد و توماس مان هم اديتور بودند، به هرحال حداقل بايد ناشر، مترجمان کارکرده و حرفهاي را به چاقوي يک ويراستار جوان نسپارد، از ماجراي رسمالخط دوستان ناشر که بگذريم، هرکدام ساز خود را ميزنند و آنقدر خط فارسي را دستکاري کردهاند که نسل قديم فرهنگي و کتابخوان حتي قادر نيست به سرعت متني را بخواند، چون کتابهاي جديد با تمام تعاريف او از رسمالخط متفاوت هستند.

 چند سال پيش بحث تشکيل يک بانک اطلاعاتي براي ترجمههاي در شرف انجام مطرح شد نظرتان در اين مورد چيست؟

خود ما وقتي نشر نقره را داشتيم قصد کرديم اين کار را بکنيم. دوستان حتي اسامي روياهايي را که داشتند، کتابهايي که قصد داشتند ده سال بعد ترجمه کنند را دادند که ثبت بشود، حتي برخي متأسفانه دروغ گفتند و … در نتيجه اين تجربه به شکست منجر شد.

 اگر بخواهيم يک عامل اصلي براي اين بازار آشفته پيدا کنيم به نظر شما چيست؟

ناامني هنري. اين ناامني يک ناامني گسترده است و تنها راه آن قانوني کردن حقوق است. چه در سينما چه هنرهاي تجسمي و … مگر در سينما نبود که ۱۲ سال بعد از شطرنج باد اصلاني به يک کپي غلط از فيلم شطرنج باد جايزهي فجر دادند. اما امروز بعد از چهار دهه همين کارها باعث شده که در فرانسه و چند جاي ديگر اين بحث بشود که چه اتفاقي ميافتد که در کشورهايي مثل ايران چنين تقليدهايي صورت ميگيرد و کپي را ميفرستند به جشنوارهها و اين مسئله در حال بررسي است!

 يعني روانشناسي کپيکاري؟

بله متأسفانه. به هر حال اصل ماجرا همان نداشتن حقوق است و عادي شدن ابتذال. اين شرايط باعث ميشود که آن کسي که جاي پايش در هر حوزهاي به لحاظ دانش و توانايي محکم است اصلاً به او توجهي نميشود و ابتذال شايع ميشود. آنچه که تا به حال دربارهاش حرف زديم پيآمد ابتذال فرهنگي است.  ابتذال که باعث ميشود که اخلاق فرهنگي از بين ميرود. ولي واقعا اين مسئلهي من نيست که کسي از خودش نميپرسد کتابي که ۵۰ سال پيش پوزو نوشته شايد کسي ترجمه کرده باشد، بلکه مسئلهي من داشتن حق مولف است و اخلاق ناشي از آن. 

گيتا گرکاني، نويسنده و مترجم، دربارهي اوضاع نابسامان نشر
و بي
اعتنايي به حقوق مولف و مترجم ميگويد:

آنها میدزدند، پس هستند!

حرفزدن از سادهترين و پيش پا افتادهترين اتفاقات روزمره گاهي دشوارترين کارهاست. مخصوصاً اگر اين اتفاقات مکرر در ذات اصلاً هم عادي نباشند و با هيچ منطقي نشود آنها را پذيرفت اما به هرصورت با خوشحالي هرچه تمامتر پذيرفته شده باشند. وقتي تعداد آدمهايي که دارند خلافکاري ميکنند از تعداد ايدهآليستهاي چسبيده به راه راست بيشتر باشد، و تو از بخت بد يکي از آن ايدهآليستها باشي، بايد بپذيري تو غيرمعمول حساب ميشوي چون وضعيت عادي همان چيزيست که از آن سر در نميآوري. مثل دزدي و تقلب ادبي که از تو برنميآيد اما روز به روز دارد رايجتر ميشود و کسي هم لازم نيست به خاطرش خجالت بکشد چون سرزنشي در کار نيست. همهي سرزنشها مال آنهاست که نان به نرخ روز نميخورند و وارد بازي اثر چه کسي را بدزديم نميشوند.

   حداقل در مورد دزديهاي ادبي خوب از اوضاع خبر دارم. بقيه هم به خوبي من خبر دارند فقط روي خودشان را آن طرف کردهاند که يعني ما نميدانيم. آثار ديگران را به شکلهاي مختلف ميشود دزديد.  1) با ترجمههاي بد و وحشتناکي که هيچ ربطي به اصل کار ندارند. وقتي مترجم فقط نام نويسنده و کتابي را به گروگان گرفته و تحت آن عناوين هرچه دلش خواسته به جاي کتاب اصلي روي کاغذ آورده. کسي هم معترض نميشود. اگر هم شد سکوت عمومي جامعه ي ادبي صدايش را خفه ميکند، آن هم مشروط به اينکه بر سر دفاع از ترجمهي بد جنجالي به راه نيفتاده باشد و معترض را از زندگياش سير نکرده باشند. ۲) براي صرفهجويي در وقت ترجمهي کس ديگري را برداشتن و با عوض کردن چند کلمه و روي جلد به اسم خودمان در آوردن. اين روش خوب جواب ميدهد، چون اثباتش دشوارتر است. اين کار را با نوشتههاي ديگران هم ميشود کرد. کسي طرح داستانش را برايت تعريف کرده، بخشي از کارش را خواندهاي، ميتواني آنچه را فهميدهاي و نفهميدهاي يک جوري سرهم کني و به اسم رمان و داستان خودت بيرون بدهي (اين در مورد کار خودم اتفاق افتاده). ۳) راه حل ديگر اين است که داستان چاپ شدهي کسي را برداري و به همان روشي که در مورد ترجمه عمل ميشود، يعني با تغييراتي کوچک، به اسم خودت در بياوري. البته در اين مورد هم دوستاني بودهاند که آثارشان را با روي جلدهاي متفاوت و تحت نام نويسندگان ديگر، دست نخورده در کتابفروشيها پيدا کردهاند. آنها احتمالاً بايد براي وفاداري به متن از دزد تشکر هم ميکردند.۴) خدا نگهدارد گنجينهي ترجمهها و داستانهايي را که در سالهاي دورتر چاپ شدهاند. ميتواني هرکاري را برداري و باز به شيوههاي ذکر شده به اسم خودت بيرون بدهي. صاحب اصلي اثر يا دارفاني را وداع گفته يا يا شايد اصلاً با خبر نميشود. در عوض تو کتاب چاپ شدهاي به اسم خودت داري. با استفاده از اين روش ميتواني فهرست آثار چاپ شدهات را به صدها اثر برساني که بسياري از آنها شاهکارهاي ادبيات جهان محسوب ميشوند و ترجمه هرکدام سالها طول ميکشد. اما تو وقت تلف نکرده و ميانبر زدهاي. بين کتابهاي قديمي گشتهاي و هرچه را خواستهاي پيدا کردهاي و به اسم خودت در آوردهاي. ۵) ميتواني با استثمار جوان هايي که دنبال کار ميگردند کتابي را تکه تکه کرده و هر چند فصل را به يکي بدهي تا ترجمه کند و مبلغ اندکي به او بدهي. اگر از دانشجويان کلاس خودت استفاده کني از پرداخت پول هم معافي. بعد همهي اين ترجمههاي سرهمبندي شده را يک بار ديگر سرهمبندي ميکني و به اسم ترجمهي خودت بيرون ميدهي. در اين روش احساس نميکني دزد هستي اما به نظر من يکي از کثيفترين روشهاي دزدي ادبي است. ايمان به ادبيات را در جوانها نابود ميکني و اين قابل بخشش نيست. ۶) اگر حوصلهي سرهم کردن متني تکه تکهي ترجمه شده را هم نداشتي ميتواني بدون تعارف کار را به يک دارالترجمهي رسمي بسپاري. نتيجه هرچه بود به اسم تو چاپ ميشود.  و اما در مورد ساير آثار هنري: فيلمنامه که اصلاً براي دزديده شدن نوشته ميشود. مخصوصا اگر نويسنده گمنام باشد و زورش به کسي نرسد. فيلمهاي ساخته شده هم بهترين منبع براي سناريوهاي رونويسي و تقلبياند. دزدي ايدهها هم اصلاً شوخي حساب ميشود و هيچ ايرادي ندارد.    و اما سرگرمکنندهترين بخش ماجرا اين است که نه فقط اثرت را ميدزدند، بلکه از فحاشي و تهمت زدن هم کوتاهي نميکنند. کسي که مدتها بعد از تو کاري را به چاپ رسانده و ميداني دست کم بخش عمدهي کارش رونويسي از روي تو بوده و هرجا هم براي رد گم کردن مداخله کرده اشتباه نوشته،  چنان از ترجمه يا نوشتهي تو حرف ميزند که يعني بزرگترين جنايت ادبي را مرتکب شدهاي و بيارزشترين کارها را ارائه دادهاي.

   و باز صد البته که فحشخوردن از دزد در فضايي که دزدي در آن امري پسنديده محسوب ميشود اصلا عجيب نيست. حيرتانگيزترين موجودات ما هستيم که باز به درستکاري ايمان داريم و براي نوشتن و ترجمه کردن پوست خودمان را ميکنيم.

    ما بازي را بلد نيستيم. آنها بلدند.

   گوش کنيد، باز فريادشان به هوا بلند شد…


iconادامه مطلب



__(Comments are closed.,'kubrick')


Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY