• افراد آنلاین : 0
  • بازدید امروز : 131
  • بازدید دیروز : 178
  • بازدید این هفته : 1761
  • بازدید این ماه : 7386
  • بازدید کل : 1868775
  • ورودی موتورهای جستجو : 13066
  • تعداد کل مطالب : 3160


عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

آغاز همیشه از زیر صفر!
بازديد : iconدسته: یادداشت ها

نویسنده: عابد، ندا؛

اسفند ۹۷ و فروردین ۹۸ – شماره ۱۳۶ (۲ صفحه _ از ۸ تا ۹)

آغاز همیشه از زیر صفر!

 سوال اين است، چرا؟ چرا فرهنگ در کشور مولانا و بوعلي سينا و حافظ و نظامي و خيام

و … در درجه چندم اهميت و در حد صفر مطرح است و چرا نهادهاي فرهنگي در جامعهي ما پا نميگيرند. شما پاسخ بدهيد، ما مردم مقصريم يا سياستمداران و سياستبازان؟

من بوکر – گنکور – بنياد کافکا – انتشارات فرانکلين – کتابفروشي فنک..، کتابفروشي شکسپير و شرکا، مجله پاريس ريويو و …

دهها نام ديگر براي اهل فرهنگ در سراسر
جهان اسمهايي آشناست. اينها نهادهايي هستند با عمري بيش از چند دهه. نهادهايي که در
جوامع دموکراتيک زاده شدهاند، باليدهاند و علي رغم تغييرات و درگيريهاي اجتماعي متعدد
به ضرورت فرهنگي بود نشان از آماج حوادث جان به در برده و ماندهاند. از جوايز بينالمللي
تا بنيادها و خانههاي بزرگان فرهنگ و ادب و اين اواخر حتي حراجيهايي مثل کريستيز که
عربها با بدل سازياش سعي کردند از اين طريق براي خودشان شأن هنري دست و پا کنند و همين
کوشش در کشور ما راه به ناکجايي به نام حراج تهران برد با همهي حاشيههايي که دارد ميدانيم!
در دوراني که همهي کشورهاي نوآمدهي جهان سعي در ساختن هويت فرهنگي براي خودشان دارند
و دانشجويان آکسفورد هنوز در همان به اصطلاح حجرههاي قديمي (که نمونهاش را ما هم در
نظام تعليم و تربيتمان داشتيم اما چون «کلاس» نداشت کنار گذاشتيمش) با آخرين مدلهاي
لپتاپ و کامپيوتر کارهايي ميکنند کارستان. مردم ايران، مهد ادبيات و هنر شرق، کشور
مولانا و فردوسي و حافظ، کشور کتيبه هاي با ارزش داريوش و … براي مدتهاست در بطن
يک سؤال اساسي زندگي ميکنند، سؤالي که در پس گراني گوشت و نان امروز و تاخت و تازها
و ناامنيهاي هميشگي تاريخ ديروز اين مردم همواره مغفول مانده. اما وجود دارد. و هيچکس
نميپرسد، چرا؟ چرا در اين ملک هيچ نهاد فرهنگي براي دراز مدت پا نميگيرد و چند دهه
که سهل است، چند سال هم نميماند؟ عمر جايزههاي ادبيمان چند ماهه و حداکثر يکي دو ساله
است، اگر خوشبخت باشند و به انواع بلايا گرفتار نشوند. نهادهاي فرهنگيمان که اصلاً
نيستند و نيامده ميميرند، مرگي خاموش و بياهميت. براي همه، از مسئول و فرد عادي گرفته
تا اهل فرهنگ و هنرمان. عليرضا رئيس دانايي مدير نشر نگاه ميگفت چند سال پيش تعدادي
از ناشران ايراني را دعوت کرده بودند به چين براي حضور در يک جلسهي مشورتي، دعوتکننده
ناشري بوده که قبل از انقلاب چين کار ميکرده و با وقوع انقلاب صاحب اين نشر از ترس
ويران شدن نشرش در جريان انقلاب کليد را به سرخها ميسپارد و ميگويد اين جا را حفظ کنيد،
با هر آرمان و هدفي که ميخواهيد… و آن بنگاه انتشاراتي عمري شصت ساله را از سر ميگذراند
به رغم فوت رئيس اوليه. و چند سال پيش در آستانهي آغاز شصت سال دوم از چند ناشر از
کشورهاي مختلف دعوت ميکند که دور هم جمع شوند و راهکاري اگر به نظرشان ميآيد براي بهتر
گذراندن اين شش دههي بعدي بگويند! 

و در اينجا، ما حتي به فرداي يک نشر نسبتاً
حرفهاي و حرفهاي اميدوار نيستيم. مجلهي پاريس ريويو، عمري پنجاه ساله را دارد و هر
سال از طريق يک گلريزان فرهنگي بودجهي يک سالش را جمعآوري ميکند و در پايان سال بعد
هم به همانها که کمکش کردهاند، گزارش مالي ميدهد. در بين کساني که کمک به اين مجلهي
با آبرو را افتخار ميدانند، اسم بزرگان صنعت بسيار ديده ميشود تا امروز کساني که افتخارشان
اين است که يک کار فرهنگي در طول سال انجام بدهند، به ماندگاري اين نهاد کمک ميکنند،
اين مجله از بدو تأسيس تا امروز بيش از شش سردبير عوض کرده. مقايسه آن با وضعيت نشريات
ما در طول تاريخ نياز به صرف انرژي زيادي ندارد و شرايط امروز مطبوعات هم که حديث غم
بي درمان است. کتابفروشي شکسپير و شرکا چند دهه است که به نمادي از گردشگري پاريس تبديل
شده، صاحب اصلي آن چند سالي است که از دنيا رفته. اما حتي اگر شهرداري پاريس يا دولت
فرانسه هم بخواهند اين مردم پاريس هستنند که اجازه نميدهند وجود اين نماد فرهنگي با
عمر بالاي هشتاد سال، از شهرشان پاک شود. همان مردمي که چندين هفته است براي گرفتن
حقشان با جليقههاي زرد به خيابانهاي پاريس ميآيند و مورد خشونت «دولت» قرار ميگيرند.
اما اجازه نميدهند و ندادهاند موزه لوور – سينما تک پاريس – کتابفروشي شکسپير و شرکا
و دهها نهاد فرهنگي ديگر مشمول اين خشونت شود. آنها و بسياري ديگر از مردم جهان حتي
در جريان جنگ جهاني هم نهادها داشتههاي فرهنگيشان را حفظ کردند و بلافاصله پس از پايان
جنگ آنها را بهتر از گذشته راهاندازي کردند. کاري که ابن مقفع در قرون اوليه هجري با
ترجمه آثار فارسي به عربي کرد تا آنها که کمر بسته بودند به نابودي اين متون از فرط
بلاهت با ترجمه شدن اين متنها به زبان عربي تبديل شوند به نگهبانان سرسخت اين متون،
متوني که چند سال بعد دوباره به فارسي ترجمه شد و ابن مقفع هم جان خود را بر سر اين
کار گذاشت… چرا که در اين ملک چنين کوششهايي حتي اگر در قالب يک فکر هم باشد همواره
تاواني به گراني جان دارد. 

اما واقعاً چرا؟ آيا سياست و سياست پيشهگاني
که هر بار قدرت را در اين ملک به دست گرفتهاند چرخ را از ابتدا اختراع کردهاند و تمام
مظاهر گذشته را پاک کردهاند مقصرند؟ و آيا اگر همينها با مردمي طرف بودند مثل مردم
کشورهاي ديگر – مثل همين فرانسويها و انگليسيها و روسها و … آيا چنين اتفاقي رخ ميداد؟
و از کشف حجاب گرفته تا ساير «زدودنهاي» فرهنگي ديگر رخ ميداد؟ آيا اگر نبودند بادمجان
دورقاب چينهاي ملوني که در همهي دورانها بودهاند و جاده را براي چنين افراطکاريهايي
هموار کردهاند آيا چنين اتفاقاتي 

رخ ميداد؟ 

و آيا اگر صاحب کارخانه و صنعت ما به اين
فکر ميکرد که با انجام يک کار فرهنگي يا کمک به يک نهاد فرهنگي و هنري در جامعهي آبرو
و عزتي همپاي آبروي فرهنگ و هنر يک ملت پيدا ميکند، آيا چنين کاري نميکرد؟ ميگويند
ما مردم مردهپرستي هستيم و براي همه چيز و همه کس پس از مرگش مرثيه ميسرائيم، راست
ميگويند. آنقدر که آدم ارزشمند در اين سالها از دست دادهايم و برايشان اشک ريختيم و
آه و ناله سر داديم، اگر نيمي از اينها را به ساختن بنيادي براي آنها يا حفظ نشريات
و کتابها و آثارشان در قالب موزهها و خانه موزهها صرف ميکرديم. آيا امروز شرايط فرهنگيمان
اين بود؟ پولهاي نميدانيم از کجا آمده در سينما و تئاتر، هنرمندان و انديشمنداني که
هر روز پيک اجل ميبردشان بي آنکه حتي سنگ قبري در خور برايشان تدارک ببينيم، (که آنها
هم که سنگ قبر دارند سالي چند بار به پتک خشم ناشناختهاي نواخته ميشوند!)، مطبوعات
در حال احتضار، کتابهايي با تيراژ ۲۰۰ عدد و… همه نشان از کنده شدن و سست شدن اين
ريشهها ميدهد که هيچ وقت در دل خاک اين ملک آنقدر محکم نشدهاند که هيچ بليهاي نتوانند
آنها را بخشکاند. و ما خام دستانه همچنان گناه را بر گردن فضاي مجازي مياندازيم که
اتفاقاً مهد پديد آمدنش همان کشورهايي است که نام برديم و صاحب نمادها و نهادهاي فرهنگي
چند ده سالهاند. و گردش مالي صنعت نشرشان سر به ميليونها يورو ميزند. و سينمايشان جهان
را فتح کرده و صنعت گردشگري فرهنگيشان زبانزد است. آنها بودند که کامپيوتر را به جهانيان
معرفي کردند و هر روز يک مدل گوشي موبايل ميسازند و همه کارشان الکترونيکي است. اما
قدر آنچه ارزشمند است را به اندازه ميدانند و آگاهند که آنچه در قالب فرهنگ و هنر تعريف
ميشود ريشههاي يک ملت است و با اين ريشهها نميتوان معامله و شوخي کرد به هيچ قيمتي!
آنها اين را فهميدهاند. تک تک آحاد ملتشان اين را فهميده و اين يعني سدي در برابر هر
مشکل سياسي، اقتصادي، دولتي و … در اين زمينه. 

وقتي اين سؤال را با چند نفر از اهل انديشه
مطرح کردم در پاسخ دلايل زيادي عنوان شده اول از همه عوامل سياسي در هر دوره به عنوان
عامل اصلي مطرح شد، اما آيا واقعاً اگر مردم جامعهاي پاي داشتههاي فرهنگيشان بايستند
باز هم شاهد بوديم روزي برسد که تابلوي تذهيب ايراني از چين وارد شود؟! عدهاي از عدم
پيوند دانشگاه و هنر و فرهنگ به معناي روشنگرانه و غيردانشگاهياش گفتند که همراه بوده
و در بين اهل دانشگاه ظاهراً جايي براي اهل فرهنگ بدون مدرک و مدارک بالا وجود ندارد…!

عده اي خنديدند به استهزاء که اي بابا دلت خوشه در اين قحطي دلار و گوشت و مرغ اين حرفها، حتي ديگر
دلخوش کنک هم نيست. اما من باز هم ميپرسم سوال اين است، چرا؟ چرا فرهنگ در کشور مولانا
و بوعلي سينا و حافظ و نظامي و خيام و … در درجه چندم اهميت و در حد صفر مطرح است
و چرا نهادهاي فرهنگي در جامعهي ما پا نميگيرند. شما پاسخ بدهيد، ما مردم مقصريم يا
سياستمداران و سياستبازان؟


iconادامه مطلب



__(Comments are closed.,'kubrick')


Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY