• افراد آنلاین : 0
  • بازدید امروز : 29
  • بازدید دیروز : 132
  • بازدید این هفته : 1586
  • بازدید این ماه : 6403
  • بازدید کل : 1034559
  • ورودی موتورهای جستجو : 8341
  • تعداد کل مطالب : 842


عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

قلدری از نوع روشنفکری
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده: قاضی زاده، علی اکبر؛

اسفند ۹۷ و فروردین ۹۸ – شماره ۱۳۶ (۲ صفحه _ از ۴۲ تا ۴۳)

قلدری از نوع روشنفکری

قلدري صفت خوبي است. هر آدم هوشمندي به يقين از احساس اطمينانبخش قلدري کيف ميکند. بهخصوص اگر اين احساس در ساحت روشنفکري باشد.

مستندهاي جناب آدولف خان را يقين دارم ديدهايد. دويست، سيصد هزار نظامي يونيفرم پوش، در يک لحظه خبردار ميايستند، دست راست را به موازات شانه بالا ميآورند و از ته ريه فرياد زنده باد فلاني ميکشند. حالا آن فلاني نه هيکل و قوارهي موزوني دارد، نه چندان بر و روي جذابي. ميتواند اما به يک کرشمه، دنيايي را به هيجان آورد. قشنگ نيست؟ بچه که بوديم، بزرگتران ما با چشمان گشاد کرده، ميگفتند: يارو به وزيرش گفت برو بمير. او هم رفت نيم لول ترياک را به قسمتهاي نامساوي تقسيم کرد، همه را با يک ليوان چاي لنباند و به خوبي و خوشي، مرد. اين جمله را با صدايي تا حد ممکن آرام ميگفتند. شايد ميترسيدند همان يارو، هنوز زنده باشد و مأموران تأميناتش موضوع را برسانند و . . . باز در محلهي ما سرآسياب دولاب، عباس محمد صادق قلدر آن اطراف، صبح به صبح نوچههايش را ميفرستاد تا از بقال و قصاب و نانوا و سلماني و لحافدوز محل حق و حساب بگيرد. مردان محل هم طوري ميرفتند و ميآمدند که خداي ناکرده به ساحت قدرت عباس آقا لطمه وارد نشود.

در نوجواني آقايي به ما مردم محل افتخار همجواري داده بود به نام حاج اکبر سيگاري. ميگفتند پدرش کارگاه سيگارسازي داشته و پسر، به مدد سرمايهي پدر و هوش و درايت جبلي (حالا ميگويند ژن خوب) صاحب دارايي بيکراني شده است. ميگفتند يک روز يک چک ۱۲۰ توماني را به بانکي در دروازه دولاب داد تا نقد شود. کارمند بانک از او شناسنامه خواست و نداشت. حرفشان شد که به حاجي برخورد. به جاي داد و فرياد به کارگرش گفت برود دسته چک، يک گوني جادار، مهر و سجلش را بياورد. وقتي آمد، روي برگهي چک يک عدد ۳ نوشت و ۷ فقره صفر جلوي آن قطار کرد و پاي چک مهر گذاشت و حاجي امضا و سواد نداشت. به همان کارمند گفت: بفرما! اين هم سجل من! اين ماجرا به اواخر دههي سي شمسي مربوط ميشود و شايد در صندوق آن بانک، يک دهم آن مبلغ هم يافت نميشد. رئيس شعبه آمد، رئيس منطقه تلفن کرد، خواهش کردند، برايش از نقي خيکي، بستني آوردند. گفت نميشود. آنقدر آن ۴۸ کيلو استخوان و پوست و غضروف را قسم دادند، تمنا کردند، سر و دستش را بوسيدند و خاک گيوهاش را به چشم کشيدند تا حاجي از سر تقصير آن کارمند نادان گذشت. بد است؟ شما از آن هيبت و شوکت آن آلماني بيريخت احساس احترام نکردهايد؟ از قلدري آن يارو با آن نفوذ کلام جادويي تکان نخوردهايد؟ ما که خيلي سعي کرديم سر و هيکل عباس آقاي محمد صادق را به هم بزنيم، بلکه از ما حساب ببرند. دوست نداريد آن قدرت اجرايي حاجي سيگاري را داشتيد؟

قلدري اما وقتي سرگرم کننده است که وجود و بد و خوب ما را درگير نکند. يعني عرصهي هيبت و شوکت حريف قلدر با ما برخورد نکند. مثل چند روز پيش که وقتي سوار مترو ميشدم، آقايي ستون عمودي کنار ورودي را محکم در دستان قدرتمندش گرفته بود و ولکن نبود. ملايم و با ملاحظه ناليدم: اجاز ميديد؟ سرِ من روي دکمهي دوم پالتويش رسيده بود: اگه ندم؟ طول کشيد تا سر بلند کنم تا با او چشم در چشم شوم. ديدم شوخي بردار نيست. حس کردم منتظر است تا صداي نامطلوبي از گلوي من در بيايد تا با آن دست و بازوي رستم آسا، سر و ته وجود کممقدارم را به هم گره بزند. کنار کشيدم.

مردم ما به هر علت فرهنگي يا به هر دليل تاريخي، براي دور ماندن از آسيبهاي زيانبار برخورد با قلدرمآبان چند شيوه به کار ميزنند. يا خود را ميکشند تا قلدر شوند. باشگاه بروند، مشت به کيسهبوکس بکوبند، وزنه بزنند، تمرينهاي کششي بکنند يا وارد کارهاي سوداگرانه شوند و به مدد اتفاق (که از قضا اينجا زياد اتفاق ميافتد) و بخت بلند صاحب برج و شرکت و دم و دستگاه شوند. يا خود را به سايهسار قلدري ديگر بکشانند و از قِبل وجود پر برکت او خود را از آسيب قلدرهاي موازي دور نگه دارند. در اين گزينه، نکتهي بسيار حساس، قلدر شناسي است. قلدري را بايد انتخاب کرد که قلدر بماند. کار چندان سادهاي نيست. انتخاب ديگر، هرچه دورتر شدن از جماعت قلدر است. در اين صورت طرف خيلي زود تبديل به حدود ۹۵ درصد از مجموع جماعت سرزميني خواهد شد.

حالا ديگر دوران جلوهگري آن مردک سبيل چهارگوشي، آن ياروي وزيرکش، آن داش عباس با آن کتي که روي شانه ميانداخت و کفشي که لخ لخ ميکرد، آن پيراهن شير و شکري بلند، لبادهي دبيت، شب-کلاه و گيوهي ملکي سفيد گذشته است. دوران قلدري اما نه! دو سه سال پيش مد شده بود که مرداني با سر و هيکلي ورزيده، بالاتنه را لخت کنند و در برابر گوشي همراهشان رقيبان را به مبارزه بطلبند. کار تا جايي پيش رفت که پاي بستگان مؤنث درجهي اول حريفان را هم پيش کشيدند و نسبتهاي ناموسي و اروتيک به آنان دادند. شنيدم در بابل يکي از همين گردنکشان قلدر را کردنکشان قلدرتر جايي يافتهاند و تا پاي جان تمشيت کردهاند. بعد، از آن وجود له شده تصوير مستند برداشتهاند و کنار فرمايشهاي حريفطلبانهي طرف، روي خط گذاشتهاند.

در فضاي فرهنگي ما، گروهي بدون علت و زمينهي دندانگير به چهره مبدل شدهاند. نه کاري کردهاند که در صحنهي ملي يا جهاني( خداي ناکرده) علم شود و نه هنري به داوري عمومي گذاشتهاند که ارزش يادآوري داشته باشد. با اين همه، چهره و وجود متفکر و در خود فرورفتهي آنان در تمام نشستهاي رونمايي کتاب، بزرگداشتها، تقسيم جايزهها، سخنرانيها، جشنوارهها، اعلام موضعها و. . . ديده ميشود. سايت و اپ و وبلاگ هم دارند. با عکسي در سايهروشن، دست بلاتکليف روي چانه، يا انگشتان به هم کلاف شده يا چشمان خمار، نگران و البته نااميد از بهبود روزگار. تخصص اين قلدران مدرن، ساخت برچسب براي ديگران، دادن نظرهاي جسورانه، شبهناسزا، دهان پر کن و رسوا کننده دربارهي گذشته، زندگي خصوصي و عادتهاي جاري ديگران و بروز دادن اين پيام است که نميگذارند کار کنيم. اما هرگز روشن نميکنند اين ضمير، به چه کساني بايد باز گردد. هر قدر هدف اين حملهها، آدمهاي برجستهتر، بااعتبارتر و شناختهتر باشند، حريف قلدر، زودتر، گستردهتر و اثرگذارتر به اعتبار روشنفکري ميرسد.

اين قلدران چنان سنگين ميآيند و رنگين ميروند که زمين، با آن لايههاي کروي تو در تو، زير وزن هيکلشان بر خود ميلرزد. از خود البته مريداني هم دارند که هر يک براي خود در فضاي مجازي صاحب بايت و سايت و لينک و لايک و فالوئر فراوان هستند. خدا نکند کسي، جايي، به شکلي حرفي بزند، پيامي بدهد يا چيزي پيامک کند که به گوشهي موشوارهي رايانهي آنان بر بخورد. تا تمام قد و با زير و زبر کامل (مثل آن مدير بانک دروازه دولاب) بخشش نطلبد، رها نخواهد شد. چنين اگر نکند از وجود، آبرو و اعتبارش چيز زيادي باقي نخواهد ماند.

گفتهاند: برو قوي شو اگر راحت جهان طلبي. آنان که قلدري را نميپسندند، يا مثل ما توش و تواني ندارند يا از مزاياي بيکران قلدري بيخبرند. چون احساس قلدري اعتماد به خود را در آدم با شدت تقويت ميکند.


iconادامه مطلب


icon ثبت نظر


Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY