• افراد آنلاین : 0
  • بازدید امروز : 2930
  • بازدید دیروز : 5887
  • بازدید این هفته : 58016
  • بازدید این ماه : 222620
  • بازدید کل : 1521934
  • ورودی موتورهای جستجو : 9918
  • تعداد کل مطالب : 1700


عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

غیبت حکمت در جامعه فرهنگ گریز
بازديد : iconدسته: گفت و گو

گفتوگو با حامد فولادوند

حامد فولادوند را بيش از هر چيز به مطالعاتش دربارهي نيچه و شناختي که از ادبيات غرب به خصوص ادبيات فرانسه دارد ميشناسيم به بهانهي مقايسهي شرايط شعر امروز ما و حرف و حديثهايي که هر روز در عرصهي شعر داخلي مطرح ميشود و مقايسهي اين شرايط با وضعيتي که شعر در اروپاي امروز دارد در يک غروب زيباي تابستاني در حياط زيباي خانهاش با او به گفتگو نشستيم.

ظاهراً جريان پست مدرنيسم که در غرب از سالهاي پس از جنگ دوم شروع شد و به نوعي طغياني عليه مدرنيسم بود بسياري از عرصههاي هنري را تحت تأثير قرار داد اما اين تأثيرات در برخي هنرها و از جمله شعر به گونهاي بود که مورد توجه طرفداران شعر کلاسيک قرار نگرفت و به نوعي مرگ مخاطب شعر را به همراه آورد. شما اخيراً در فرانسه بوده ايد و با توجه به آشناييتان با محافل فرهنگي پاريس وضع شعر در اروپا و به خصوص در فرانسه را چهطور ديديد، منظورم ميزان توجه مردم، انتشار کتابهاي شعر و … البته که منظورم شعر کنوني است و نه شعر کلاسيک.

واقعيت اين است که اين جريان پست مدرنيسم وسپس جهاني شدن، پيامدهايي داشته. البته آنچه واضح است اينکه شعر نمرده و حالا حالاها هم نميميرد. همانطور که فلسفه زنده است اما در اين که شعر فضا و شکلهاي جديدتري پيدا کرده شکي نيست و در جهان مجازي اينترنت  صور مختلف آن را ميبينيم. به هر حال، امروز ناشران براي چاپ کتاب و به ويژه شعر ملاحظات تازهاي دارند. در اروپا و فرانسه، نهادهاي فرهنگي و انتشاراتي که جا افتادهاند ميدانند که بايد از موجوديت و پيشينهي فرهنگيشان مدام دفاع کنند و از حمايت دولت و گاهي بخش خصوصي برخوردارند. در آنجا، کساني که ميگويند شعر به چه درد ميخورد بسيارکمتر از ايراناند… به هر صورت، آن نهادهاي حمايتي فرهنگي در همه جاي دنيا – دستکم در کشورهاي پيشرفته – اين را دريافتهاند که شعر موقعيت گذشته را ندارد و نياز به پشتيباني دارد. البته در کشور ما اين چنين نيست، مثلاً شما هستيد به عنوان يک نشريهي فرهنگي يا برخي افراد و چند رسانهي ديگر که دل ميسوزانند براي مقولات فرهنگي و از جمله شعر. در مجموع، وگر چه امروز ادبيات و شعر در سطح جهان با مشکل روبروست، در جامعه فرانسه (که من ارتباط نزديک دارم) از روزنامهها و مجلات و ناشران کم و بيش پشتيباني و حمايت ميشود و شما هنوز ميبينيد که مجموعه شعرهاي خوبي چاپ ميشود. البته، آنجا هم ناشري که کتاب شعر منتشر ميکند نگران فروش آن است.

 يکي از مسايلي که در ايران بين اهل فرهنگ و علاقهمندان به شعر مطرح است، اين است که پست مدرنيسم (که در اروپا و غرب از حوالي ۱۹۴۰، ۱۹۴۵ آغاز شد) و نفحاتش طي دو دههي اخير به ايران رسيد، يکي از عواملي بود که باعث تغييراتي در فرم و ساختار شعر شد و اين تغييرات ارتباط شعر يا مخاطب را کمرنگ کرد، نقل قولي هست از محمود درويش شاعر عرب که ميگويد: «کي ميشود از دست اين شاعران پست مدرن راحت شويم.» يا قول ديگري که گفته است: «دلم لک زده براي خواندن يک شعر خوب و واقعي.» شما چهقدر به اين حرف اعتقاد داريد؟ چون در ايران هم ما ميبينيم که بعد از نيما و شاعران دههي پنجاه مثل شاملو و فروغ و اخوان و سهراب … ناگهان جرياني شروع ميشود که بيشتر به سمت فرم و فرماليسم گرايش دارد و به بازيهاي زباني و ساختارشکني و غيره … نظر شما در اين زمينه چيست؟

 ببينيد! تعريف پست مدرنيسم (يا مدرنيته) مشکل است چون آنقدر تعريف و برداشت گوناگون دربارهي پستمدرنيسم هست که اظهارنظر در اين مورد چندان آسان نيست و حتي برخي معتقداند که نيچه از بنيانگذاران پست مدرنيسم بود. اتفاقاً اگر اين درست باشد – او هم شاعر و هم فيلسوف بود و از منتقدان پيش کسوت مدرنيته – و اگر او را معيار بگيريم آن وقت تعريف پست مدرنيسم با بيشتر تعاريف کنوني فرق ميکند.

 شايد بدفهمي و کژفهمي از مدرنيسم مطرح است.

هميشه اين مسئله بوده. مثلاً همين تعريف مدرنيته را در نظر بگيريد، چيزي که در ايران و خيلي از جاهاي دنيا مطرح شده در مورد مدرنيته فقط يکي از برداشتها از اين مقوله است که محور آن بر نوعي علم شيفتگي وخردزدگي استوار است و بسياري از مخاطبان ايراني فقط به چنين تعريفي چسبيدهاند، در صورتي که از دوران پيشين ابعاد مختلف اين مفهوم مورد توجه بوده. مثلاً بودلر که بيانگر روند متضاد مدرنيته است و مصداق بهتري از او در اين زمينه نداريم. بهعنوان يک سردمدار مدرنيته ميراث وسنت ادبي را نفي نميکند و اين بررسي را در کتاب جنون هوشياري آقاي شايگان درباره بودلر ميخوانيم. او که شاعري مدرن محسوب ميشود به ابعاد مختلف و متضاد مدرنيته واقف بوده و آنان را بيان کرده. من اعتقاد دارم که يکي از مشکلاتي که ما هنوز داريم اين است که همانطور که شما اشاره کرديد از دوران شاملو واخوان و (که آدمهاي اهل فرهنگ و ادب هم بودند) برخي  آگاهانه يا ناآگاهانه خواستند به قصد تغيير و نوآوري سنت  و آثار ادبي گذشته را بکوبند.

 روندي که با نيما شروع شد نوآوري در عرصهي شعر بود و توانست فضاي سرودن شعر را از آن تنگي حاصل از تسلط وزن و قافيه برهاند. اما اين متفاوت است با آنچه بعداً و بعد از دههي پنجاه اتفاق افتاد چون دراين دوران معنا هم ناديده انگاشته شد. و   اين باعث شد رابطه شعر با مخاطب قطع بشود. يعني آن ذوق و زيبايي و تخيل قابل درک که در فرهنگ ما و شعر ما و شعر همهي دنيا وجود دارد آرام آرام کمرنگ ميشود و شعر ميرود به سمت سادهگويي افراطي و شعر گفتار پديد ميآيد و براساس يک برداشت سطحي ناگهان همه شاعر ميشوند.

بله، خب اين  پژواک مشکلات تاريخي و اجتماعي و نيز تضادهاي زمانه  هست. الان هم شما وقتي آهنگها و ترانههاي رپ را ميشنويد و خيليها ايراد ميگيرند، ميگويند اين که نشد آواز و موسيقي… ولي خب در اين مورد بحث و پرسش وجود دارد که نياز به فرصت بيشتري است. اما من برميگردم به همين اشارهاي که شما کرديد. روند قرن اخير ايران پر از بن بست و گره است. يکي از اين گرهها همين مسئلهي نگاه کلي ما به سنت و گذشته است. اگر از مشروطه به اين طرف نگاه کنيم هيچگاه نتوانستيم به اين موضوع پاسخ مناسبي بدهيم، يعني آيا سنت خوب است يا بد؟ در اين مورد تفسير و برداشتهاي مختلفي شده و از ديدگاههاي مختلف، حتي گاهي  برخي افراد حرفهاي ناجوري زدند، که تا جدلهاي ناپسند پيش رفته… اغلب در پس همهي اين نظرات نگرشهاي سياسي هم وجود داشته. به طورکل، در ايران قرن بيستم بيشتر ميگويند: سنت در همهي زمينهها يک داشتهي قديمي، کهنه شده و به درد نخور است و حداکثر به درد موزه ميخورد!! اما، در اروپا پس از جنگ دوم مردم ديگر اينطور تفسير و برداشت نکردند. اگر هم مدتي سورئاليستها در فرانسه به سردمداران ادب گذشته حمله کردند، حداکثر يک دهه  طول کشيد و بعد دوباره برگشتند و سنت ادبي را احيا کردند و عرصهي فرهنگي را بازسازي کردند. نمونهاش آراگون که بعد از گرايشهاي سورئاليستياش برميگردد به شعر کلاسيک فرانسه و در نهضت مقاومت، به اين نوع شعر تکيه ميکند و نوآوري نيز ميکند. درواقع، در اروپا برخلاف آنچه که در اينجا شد، نتيجه گرفتند سنتي که جامعه بايد نگه دارد سنت زنده است و پيشينههاي جاندار… به نظر من، مثلاً عاشورا يک سنت زنده است. نوروز يک سنت زنده است و همهي ما ايرانيان(مسلمان و غير مسلمان، مومن و غير مومن!) با آنها عجين شدهايم و کم و بيش با آنها زندگي کردهايم… اين سنتهاي زنده و جاندار را بايد نگه داشت زيرا در جسم و جان مردم و ملت هنوز ريشه دارند، و جانبخش هستند. در اروپا و در خود فرانسه که بيشتر از ساير کشورهاي اروپايي از لايستيه حرف ميزنند مردم سنت کليسا رفتن در روزهاي يکشنبه را همچنان حفظ کردهاند، در حالي که اغلب فرانسويها دين گريزاند. در ايران ما ،همواره يا طرفدار سنت صرف بودهايم و يا  شيفتهي مدرنيتهي صرف و اين موضع کار را خراب کرده. اين موضع افراطي نسبت به سنت و گذشته جنبهي متعادل و ارگانيک پيدا نکرده است. و درواقع، اين نگرش  و کردار يا حالت کينه و نفرت داشته يا حالت تسليم.  در حالي که اساس پرسش اين است:چه سنت و پيشينهاي زنده و حياتبخش است، يعني به درد مردم و جامعه ميخورد و از همه مهمتر به درد تحول وپيشرفت فرد نيزميخورد. آيا سنت شعر ما پاسخگوي زمانهي معاصر وآينده ما هست يا نه؟ و ميبينيم که مردم هنوز از همين ميراث ادب و شعر پيشينيان ما، انديشه، گفتار و شعار ميسازند. يعني شعر در اکثر ارکان زندگي ما ايرانيان حضور دارد زيرا به نيازهاي فرهنگي، خواستهاي  معنوي يا کم بودهاي ما همچنان پاسخ ميدهد. پس معلوم ميشود که وقتي عدهاي ميگويند دوران شعر ديگر گذشته درست نيست، هنوز شعر ما حياتبخشي، شور و شعوراش را از دست نداده و نخواهد داد چون ريشه فرهنگي، اجتماعي و هويتي خود را از دست نداده است. برخي در مورد  فلسفه هم گفتند که فلسفه مرده است ولي مشاهده ميکنيم که همچنان فلسفه در دنياي امروز زنده است. هر سال در آخر پاييز در پاريس شب فلسفه بر پا است و دهها سخنراني ميشود و شور و شوق فلاسفه و علاقهمندان به اين رشته را مشاهده ميکنيم. پس اين حرفها درست نيست و براي انديشه، هنر و شعر نميتوان پاياني تعيين کرد و… آن نوآوري که نيما، شاملو و پيروان ديگر آنان مطرح و اجرا کردند از يک زاويه کاملاً درست بود. ضروري بود که قالب شعر عوض شود و شعر جان تازهاي بگيرد، اما در دوران پس از آنها افراط و تفريط پيش آمد. به مسئلهي ديگري ميتوان  اشاره کرد: آن زمان در ميان فرهنگ دوستان و زبدگان کشور، نسبت به سنت و فرهنگ کلاسيک آن نگاه مثبتي که حرفش را پيشتر زديم کم رنگ شده  بود (از نتايج  مدرنيسم وارداتي و کاذب نظام سابق!). جامعه پيش از انقلاب بيشتر به دنبال جنبههاي مصرفي و نمايشي تجدد  غربي رفته بودند (در ايران امروز هم با مدرنيسم وارداتي مختص اقشار نوکيسه روبرو هستيم!) و اغلب حاکمان و مديران فرهنگي  وقت نگرش سنت گريز، تکنيک محور يا  ابزاري داشتند… اصولا،  افراد تک بعدي، جزم انديش يا نا آشنا  به حوزه ادب و شعر، خيال ميکنند که  شعر کلاسيک و ميراث حافظ را ديگر لازم نداريم و نقش ترياق تودهها  را دارد و از اين حرفها… ولي در طي اين پنجاه سال اخير و با مشاهده حوادث تلخ  تاريخي و تجربههاي مصيبتهايي که پيش آمد، ديديم که اين نوع  ديدگاهها اشتباه يا ناقص بودند… اگر امروز اين پرسش در بين دانشجويان و انديشمندان و نخبهگان مطرح بشود که  آيا سنت «مانع» تحول و پيشرفت است؟ فکر ميکنم  جامعهي مدني ما در مقايسه با  زمان نيما پاسخهاي مناسبتري خواهد داد زيرا با تجربههاي ديروز و امروز جامعهي  مدني کنوني بهتر ميداند از سنت و پيشينههاي فرهنگي و ملي خود حفاظت و استفاده کند. چون سنت پويا و جاندار ميتواند تکيه گاه يا الهام براي حال و فرداي ايران شود. البته اگر آن را درست غربال کنيم، اگر از صافي خرد و مدارا و آزادمنشي بهره بگيريم… به ويژه اين که درطي اين سي سال اخير، در بين نسل قديمي و جوانان، عدهاي که روشنبينتر بودند يا سياست زده و جزم انديش نبودند به گرهها و معضلات  فرهنگي توجه اساسي کردند کموبيش به آنها پرداختند. بيترديد، هنوز بيشتر مدرنيستهاي ايراني در افکار و باورهاي  قرن ۱۹ گير کردهاند. (يعني آنها از  مسير بينشها و تحولات فکري دنيا دور افتادند!) و معتقدند که  ريشه تمام  بدبختي ما پرداختن به سنت يا حکمت، ادبيات و شعر است و اگر اين عرصهها  را کنار بگذاريم (يعني رودکي، سعدي، مولانا، نظامي، فردوسي يا اخوان را فراموش کنيم!) و منکر ميراث کلاسيک (چه ادبي، چه علمي) خود شويم، يک کشور متجدد عالي و پيشتاز خواهيم داشت؟! در واقع،بايد گفت که به قول معروف اين دوستان  تجددزده  و نااهل  توي باغ نيستند و به نوعي گرفتار تاريخ اروپا محور و الگوهاي عصر روشنگري هستند (در حالي که نيچه، پسا مدرنيسم، فوکو و هابرماس به جنبههاي مثبت و منفي روشنگري پرداختند). اگر از روند جهان معاصر درست آگاه بودند، آنها متوجه ميشدند که در اروپا در اين ۴۰ سال اخير  به حکمت و فلسفه يا ادبيات خيلي اهميت داده ميشود و توجه کردن به اين عرصهها يک دست آورد و پيشرفت پسامدرنيته است. اين تفکر که جهان تنها با علم و تکنولوژي مسائل خود  را حل ميکند متعلق به بينش و خيال بافيهاي دو قرن گذشته است. امروز دنيا به اين نتيجه رسيده که اهميت انديشه، فلسفه، حکمت و شعر و ادب در دنيا بايد احيا شود و رشد علم و فنون را همراهي کند.

به همين دليل، در غرب از حدود چهل سال پيش ، درکنار رشتههاي مهندسي و فني صرف، رشتههاي علوم انساني را تقويت کردند و آنچه که معروف شد به «علوم ميان رشتهاي» شکل گرفت. چرا اين کار را کردند؟ چون متوجه شدند که  ديگر نميشود مهندسي تربيت کرد که تک بعدي باشد و به جز پيچ و مهره چيز ديگري را نشناسد و فرهنگ پايه درستي نداشته باشد. در نتيجه، در برخي  از  مراکز دانشگاهي و نيز مدارس بزرگ اروپايي (مثل مدرسه عالي نورمال و پلي تکنيک پاريس) برنامه و آموزشهايشان را تکميل يا اصلاح کردند: اکثر مهندسها يک رشتهي علوم انساني در کنار رشتهي اصليشان خواندند. غربيها از همان زمان فهميدند که اگر قرار است جوامع انساني پيشرفت کنند، بايد انسانهايي چند بعدي داشته باشيم. امروز، در اروپاو آمريکا اين تحول و اصلاح جا افتاده و دستآوردهاي مهم را رايانه و اينترنت اين جريان را گسترش دادند. چون دنيا  به اين نتيجه رسيده که انسان قرن ۲۱ بايد چند بعدي باشد و فکر و وجود خود را از تمامي منابع، عرصهها  و رشتهها  تغذيه کند تا جامعهي بشري مدام احيا و غنيتر شود. اما متأسفانه، در کشور ما همچنان درگير مباحث پيش پا افتاده قرن نوزده هستيم، يعني  براي عده اي (خوشبختانه تأثير اين بينش دارد کمتر ميشود!) از شهروندان، عدم پيشرفت جامعه و مشکلاتش مربوط به توجه مردم به حکمت و شعر و ادبيات است (همه ميدانيم که فرآيند کتاب خواني جوانان و دانشخواهي آنان در جامعه فرهنگ گريز ما  سير نزولي دارد!) در حالي که از علم و تکنولوژي هم غافل ماندهاند، در صورتي که بافتهاي فرهنگي قديمي و جا افتاده و به ويژه سنت پويا  وجاندار ميتوانند پايههاي پيشرفت و تحول هر جامعهاي باشد.

 همانطور که  اشاره کرديد، شعر ايران همواره در طول تاريخ ظرف و زبان بيان حکمت بوده. يکي از دلايل جهاني شدنش هم همين حکمتي است که در شعر ما بيان شده. نيما هم که آمد بيشتر در مورد فرمها و قالبها بود که فضاي سرودن را بازتر کرد و در مورد درونمايهي شعر هم گرايشهاي اجتماعي داشت. با اين حال از دو عنصر اصلي شعر که عاطفه و حکمت بود خارج نشد. تا اينجا ما بر مبناي سنت يک حرکت رو به جلو داشتيم که اين حرکت بايد کاملتر ميشد. اما بعد از انقلاب آنچه که گفتيم باعث شد که شاعران بعد از دههي پنجاه و شاعران جوان آن دوره بيشتر رفتند به سمت فرم و بازيهاي زباني و از محتوا غافل شدند و حتي درونمايهي سياسي و اجتماعي دههي پنجاه هم ديگر در اين شعرها نبود و بنابراين توجه افراطي به فرم و بازيهاي زباني باعث شد حتي خيلي از آدمهاي اهل فرهنگ هم اين نوع  شعر را درک نکنند و اخيراً يکي از شعرايي که از قبل از انقلاب شعر سرودن را آغاز کرده حدود سه ماه پيش بيانيه اي صادر کرده که در آن به نوعي اعتراف کرده مشکل شعر ما فقدان حکمت است و از شروع جريان سومي در شعر به نام شعر حکمت گفته است. البته اين رجعتي قابل تحسين است. اما گفتن از جريان سوم! به نام شعر حکمت؟! کمي سؤال برانگيز است، نظر شما چيست؟

خب البته  تنها  يک بيانه است… به طور خلاصه، آنچه که  شايد بتوان گفت اين است و شايد به دليل نداشتن مطالعهي کافي نسبت به روند تاريخ و فرهنگ باشد.

 به نظر نميرسد چون اين فرد از شاعران قديمي است و نسبتاً پرمطالعه! مگر نظامي، سعدي يا خيام و مولانا در شعرشان چيزي جز حکمت و انديشههاي حکمي بيان کردهاند که امروز ما تازه به فکر شعر حکمت به عنوان يک راهحل جديد بيفتيم؟

در کتاب «حافظ دلها»ي مهدي فولادوند و آثار ادباي ديگر به اين مبحث پرداخته شده، و نميدانم ايشان و خيليهاي ديگر هميشه فکر ميکنند نفر اول آغازکنندهي يک نهضت و جريان هستند! استادي داشتم در فرانسه در سالهاي هفتاد ميلادي و او در هر جلسه کلاسش يک کتاب جديد را نقد ميکرد و ميگفت نويسندهي اين کتاب فکر کرده کارش جديد است ولي پيش از او (مثلاً ۴۰ سال پيش!)  ديگري به اين مسئله پرداخته است! منظورم نخواندن ايشان نيست، بلکه ممکن است آگاه نبودند از کارهاي پيشينيان وصاحب نظران. متأسفانه، اين يکي از مشکلات جامعهي ماست. اين عدم آگاهي دلايل خودش را هم دارد و مردم مدام ميگويند وقت نميکنند ونميرسند بخوانند و نميتوانند همه چيز را دنبال کنند. اما حکمت در بافت فرهنگ و تاريخ ماست و حکمت و عرفان جزء لاينفک شعر ماست. حالا ممکن است کسي بخواهد اينها را نقد و غربال کند. حرفي هم نيست بايد جنبههاي کهنه و تاريخ گذشتهاش را غربال کرد، درون مايهها و مضامين را بازسازي يا نو کرد. اما اول بايد عظمت ماجرا را درک کرد و بعداً وارد ادعا شد! و برخي چون عظمت ماجرا را درست درک نکردهاند، زود وارد معرکه و ادعا ميشوند. در اروپا باز آراگون را مثال ميزنم که از شاعران مدرن و بسيار مهم فرانسه بود. او چهار سال پس از انقلاب ما فوت کرد در مراسم تدفينش همهي فرهنگ دوستان و مقامات فرانسه آمده بودند چون براي آنها اين شاعر ويکتورهوگوي فرانسه مدرن بود و همهي شهر پاريس برايش عزاداري کرد. اين مرد تسلط کامل به ادب و شعر کلاسيک فرانسه پيدا کرده بود و بعد وارد نهضت سورئاليستها شد ولي او دو باره برگشتي خلاق به سمت شعر سنتي و کلاسيک کرد و از ساختارهاي آن بهره جست. متأسفانه، در کشور ما دير متوجه خيلي چيزها ميشويم… مثلاً شاملو، اهل ادب و شعر بود و شعرهاي زيبايي دارد ولي از منظر برخي حافظ شناسان معاصر او درک و دانش کلاسيک لازم را نداشت تا بتواند تمامي ژرفا و ابعاد  ديوان حافظ را مهار کند. براي اهل فن، درک حافظ توانمندي و بينش عارفانه ميطلبد و با نگاه دنيوي و لاييک نميتوان درست به گنجينهي انديشه، زبان رمزي و خرد گريز اين  شاعر- فيلسوف رند واهل حکمت (لسان الغيب) دست يافت.

قرائتهاي ايدواوژيک و غير معنوي (زميني و سياسي) تنها سطح و پوسته شعر را در نظر ميگيرند (شراب انگوري را به باده منصوري ترجيح ميدهند!) و گاهي بالهاي شور عشق و آفرينش را مثله ميکنند… لازم است به دستآوردها و کاستيهاي شعر نو و پرچمداران آن نگاهي نو و نقادانه انداخت، به خصوص که در نزد برخي افراد، شاملو يا نيما شخصيت مقدس شده اند و به نوعي  بازنگري به عقايد و برداشتهاي آنها تابو شده و نبايد حتي کارشان را بررسي و ارزيابي کرد، مگر اينکه  فقط ازشان تعريف کني!… گر چه نيما زبان فرانسه ميدانست ولي همانقدر که در مدرسه سن لويي آن دوران  آموخته بود. به هر حال، اکثر جوانهايي که در دوران قديم يا به مدرسه سن لويي  (يا ژاندارک) ميرفتند با زبان و ادب فرانسه کمي آشنا شدند و نيما هم يکي از آنها بود. تحول شعري و نوآودي که او ايجاد کرد با  ابزارهاي محدودي که در اختيار داشت و به نسبت زمان خودش بسيار ارزشمند است ولي از زاويه ديگر، بايد اذعان کرد که او مثلاً  بودلر و انديشهاش را  تنها به صورت کلي و نه دقيق ميشناخت.

شما در ايران پس از جنگ اول و نيز دوم، نميتوانيد کسي را پيدا کنيد که بتواند اشعار غامض مالارمه را خوب ترجمه کند. چون آنقدر شعر او سنتي- مدرن است که خود مفسران فرانسوي براي فهميدنش مشکل دارند و به دشواري اشعارش را ميفهمند.

مارسل پروست،  نويسنده بزرگ آغاز قرن بيستم که مرحوم مهدي سحابي مترجم خوب کشور کل شاهکارش را ترجمه کرده هنوز در ايران درست شناخته نشده است و  فکر ميکنم تا  ارزش و اهميت اين نويسنده مهم در ايران شناخته شود شايد چهل ۴۰ سال طول بکشد! منظورم اين است که ما هنوز در عرصهي انديشه و ادبيات مدرن حد اقل نيم قرن از اروپا عقب هستيم. به همين دليل نيما هم با وجود کوششهاي ارزشمندي که کرده، نميتواند تنها معيار سنجش ما باشد چون آنچه که کم و بيش درباره ادبيات فرانسه خوانده بوده  بسيار محدود است.

او تحول عظيمي که در دنيا و به خصوص در فرانسه در آن زمان صورت گرفت به تمام و کمال درک نکرده بود، هرچند که تا همينجا هم دستش درد نکند که اين تحول را ايجاد کرد! شاملو هم همينطور، او به حافظ و فردوسي از موضع بالا و سياسي نگاه کرد (هرچند که شايد خواستش هم  اين نبوده؟) ولي طرفدارانش و جوانهايي که  مريد يا  اطرافش بودند از اينکه ميتوان مسئله را اينطور (انقلابي و ساده انگارانه!) ببينند خوششان آمد! نه فقط شاملو، بلکه بسياري از کساني که در جامعه شهرتي داشتند و طرفداراني اطرافشان بود، يکباره فردوسي شناس شدند و مباحثي را بيان کردند که چندان واقعي نبود حتي عدهاي کلاً شعر و ادبيات را نفي کردند و  دربارهي حافظ و سعدي هم پرتوپلا گفتند و …

 درواقع کسروي شروع کنندهي اين بحثها بود؟

بله درست است، لازم است انديشهي او را  خوب کالبدشکافي کنيم، با آن سابقهي مذهبي و جزمانديشي او. وقتي او عقايد، بينش و روش خود را عوض ميکند نميتواند با يک انديشهي باز و پويا به مسايل زمانه نگاه کند و به جزم انديشي و قشري گري پيشين خود ادامه ميدهد، منتها اين بار در جهت غيرديني و باز به سمت  افراط ميافتد. اين يکي از مشکلاتي بنيادي است که ما ايرانيان از قديم داشتيم و حالا حالاها خواهيم داشت. شايد چون لازم است که در گذار تاريخ  مراحلي را با  تمام وجودمان تجربه و طي کنيم. به هر صورت، اينجا ميخواهم تکيه کنم  بر لزوم  بازبيني و نقد درست تاريخ و نيز ارزيابي منصفانه ميراث  فرهنگي در تمامي عرصهها (فرهنگي، سياسي،ديني، ادبي و غيره)، به ويژه از دوران مشروطه و مدرنيسم مآبي… امروز هر کسي ميتواند ديندار باشد، مدرن  يا پسا مدرن باشد و انديشههاي اطرافش را نقد کند (نقد و نه فحاشي). در ضمن، مشکل  ديگر فرهنگ وجامعهي ما (ريشه هايش در تاريخ استبدادي خودمان  است)  از يک زاويهاي سياست زدگي است که مانند بتپرستي، دينزدگي، علمزدگي نوعي کوري و جهالت به همراه ميآورد.

امروز اروپاييها و آمريکاييها گرايش چنداني به متفکران مدرنيست و تجدد شيفته  ندارند. آنها ميگويند ما زماني خودمان اين حرفها را در پايان قرن  نوزده ۱۹ ميزديم ولي الان فهميديم  تحولات تاريخ روندي پيچيدهتر دارد و ارزشها  و  نگرشهاي ملل جهان ميتوانند يکسان نباشند، تمدن، فکر، حکمت و انديشهي مدام در انحصار يک کشور يا قارهاي نبوده و نخواهد بود.


iconادامه مطلب


icon ثبت نظر


Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY