• شماره ۱۶۵آزما منتشر شد
  • وطن، مفهوم متغیر در میان نسل ها
  • وقتی که خانه، خانه بود و چراغ ما در خانه می سوخت
  • وطن و نوشتن در مهاجرت، توان خلاقیت مرز نمی شناسد
  • خون قلم نریز برای گرفتن مزد!
  • آزما برگزار می کند، لایو اینستاگرامی کتاب “زنی شبیه تهران”
  • کتاب‌های پیشنهادی باراک اوباما در سال ۲۰۲۱
  • نگاه جامعه‌شناسانه به نمایش «ارور ۴۰۴»/ این یک «نمایش» نیست!
  • آغاز داوری آثار بیستمین دوره جایزه قلم زرین از فروردین ۱۴۰۱/ هنوز امکان مالی برای جداسازی حوزه‌های کودک و نوجوان فراهم نیست
  • از نویسنده ایرانی رنج تنهایی و حرمان میماند
  • زندان نوشت ها از «ساد» تا محمد تقی ارانی
  • نویسندگان ما از اعتراف هراس دارند
  • در نشست انتشرات میچکا تاکید شد: میترا نوحی جهرمی از نویسندگان خواست در مورد موضوعات جهان‌شمول بنویسند
  • نگاهی به کتاب «از گائینک تا جائینک» تاریخ گوینک/گائینک به‌چه عصری بازمی‌گردد؟/ فقدان حضور زنان در سرتاسر کتاب
  • چهار کتاب برای علاقه‌مندان به بازیگری و نویسندگی
    • افراد آنلاین : 0
    • بازدید امروز : 85
    • بازدید دیروز : 254
    • بازدید این هفته : 2579
    • بازدید این ماه : 14232
    • بازدید کل : 1961962
    • ورودی موتورهای جستجو : 14920
    • تعداد کل مطالب : 3180


    عنوان محصول چهارم

    توضیح محصول
    توضیح محصول
    توضیح محصول

    عنوان محصول چهارم

    توضیح محصول
    توضیح محصول
    توضیح محصول

    عنوان محصول چهارم

    توضیح محصول
    توضیح محصول
    توضیح محصول

    کورسویی شاید به امید فردا
    بازديد : iconدسته: یادداشت ها

    یادداشت، ندا عابد، مدیرمسول: هر سال دي ماه که مي رسد شوري، شوقي، حسي که هنوز هم پس از ۲۲ سال نمي دانم چه نامي دارد دلم را پر مي کند. مثل همان روز اول که چشمم به بسته هاي مجله افتاد گوشه ي محوطه ي چاپخانه ايران چاپ با آن جلد سياه و لوگوي زرد رنگ.

    آن روز هم حسي غريب داشتم خوشحال بودم مثل کسي که ناگهان ثروتي هنگفت را براي همه ي عمر، مالک شده، مثل مخترعي که پس از سال ها تلاش به آرزويش رسيده و يک اختراع بزرگ را به ثمر رسانده. روي زمين بند نبودم جوان بودم و دنيايم کوچک بود و آن روز فکر مي کردم کاري کرده ام کارستان، و ناراحت بودم، از اين که چرا بايد شماره نخست مجله با عکس چهره هاي اهل قلم که ديگر نبودند آن هم زير يک علامت سؤال قرمز در زمينه اي سياه منتشر شود به نظرم رنگ سياه شگون نداشت و خوب نبود که جلد شماره ي اول سياه باشد. غافل از اين که قرار بود تا ۲۲ سال بعد در ظلمت همين راه با همراهانم گام برداريم تا مگر چراغي برافروزيم به اندازه ي نوري که از روزني کوچک بيرون مي زند و روزني باز کنيم هرچند کوچک. شايد بتوانيم به همان علامت سؤال روز اول و بسياري سؤال هاي ديگر پاسخي بدهيم گيريم در حد جرقه اي تا آغاز يک فکر نو، يک حرکت فرهنگي و در نهايت دانستن بيشتر باشد در عرصه ي فرهنگ و هنر. در اين سال ها خيلي ها همراهي مان کردند. خيلي ها از جمع ما رفتند، تلخي ها ديديم و خوشي ها داشتيم… اما امسال سال ديگري بود روزهاي اين آخرين سال قرن لحظه به لحظه آغشته به مرگ بود و از دست دادن، از آغاز امسال تا همين امروز بسياري پرسيدند، شما هنوز مجله منتشر مي کنيد؟ مگر کسي هم مجله مي خرد؟ البته که تيراژها پايين آمده. کار انتشار در حد حک شدن رد کارد بر استخوان دشوار شده، آن قدر که نمي دانيم فردا هستيم يا نه. اما قصد داريم بمانيم چنان که در اين ۲۲ سال قصد کرديم و به هر سخت جاني بود و لطف او که بايد خواست و خواست مانديم. امسال اما کويد ۱۹ انسان ها را در سراسر جهان وادار کرد به يک رجعت و بازنگري مجدد و انسان ها در همه ي جاي زمين با فهم ديگري از زندگي، مرگ را نفس به نفس خود يافتند، ما هم شايد در اين همنفسي با مرگ ارزش آن چه تا امروز انجام شده را بيشتر دانستيم و بيشتر قدر شناختيم. همراهي همه ي کساني را که در طي اين طريق سنگلاخ کنارمان بودند، و اگر با شرايط غيرقابل تحمل انتشار يک مجله مستقل روزي از روزهاي سال پيش رو نتوانستيم دوام بياوريم و از پا افتاديم. دست کم برخلاف حتي يک سال پيش قدر آن چه انجام شده را مي دانيم و لحظه لحظه اش را دوست داريم. اميدمان و قصدمان بر ماندن است چرا که در اين نزديک ربع قرن صفحات آزما راوي صادقي بود که بي هيچ غرض ورزي شرايط فرهنگي و هنر اين مُلک را روايت و ثبت کرده. باشد که در سال هاي پيش رو راوي شادي ها، آزادي و زيبايي زندگي و بالندگي فرهنگ اين مرز و بوم باشيم.


    iconادامه مطلب

    

    __(Comments are closed.,'kubrick')

    
    Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY