• افراد آنلاین : 0
  • بازدید امروز : 144
  • بازدید دیروز : 170
  • بازدید این هفته : 2286
  • بازدید این ماه : 7378
  • بازدید کل : 1867158
  • ورودی موتورهای جستجو : 13040
  • تعداد کل مطالب : 3154


عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

رویای دارالفنون
بازديد : iconدسته: یادداشت ها

هوشنگ اعلم، شماره ۱۵۷: با ترس و خشم از دفتر زدم بيرون و روياي دارالفنون در ذهنم فرو ريخت، کاخ آرزوهايم در حالي که نمي‌دانستم کمونيست يعني چي؟ چند قدم مانده به کوچه قورخانه، درست روبروي گوشه شمالي پارک شهر و خياباني که بعدها به اسم خيابان ورزش شناخته شد بساط داشت و هر عصر از اتوبوسي که ايستگاه آخرش در آخر همين خيابان بود پياده مي شدم بساطش را مي ديدم. با عجله و جوري که کسي متوجه نشود کتاب هاي مدرسه را مي‌زدم زير پيراهنم و ته کتاب ها را مي کردم داخل ليفه شلوارم و کمربندم را محکم مي کردم که کتاب ها نيافتد. حالا دست هايم آزاد بودند.

خودم هم آزاد بودم و از ريخت محصل بودن بيرون مي آمدم و احساس مي‌کردم که بزرگ تر شده ام از عرض خيابان که رد مي شدم جلو بساطش مي‌ايستادم و به کتاب هايي که روي چادرشب پهن کرده بود نگاه مي کردم و کتاب هايي که در رديف آخر به پايين ديوار تکيه داده بود. و جايشان هميشه ثابت بود. معمولا کتاب هاي جديد را کنار ديوار مي چيد و يا در رديف اول کتاب هايي که روي چادرشب پهن مي کرد، جايي که دسترس مشتري باشد. کتاب هايش همه دست دوم بود اما تميز. اولين کتابي که از ميان کتاب هاي پهن شده روي چادرشب برداشتم نهنگ سفيد بود. نوشته هرمان ملويل: و خريدمش فکر کردم از آن قصه هاي دريايي است که خيلي بايد ماجرا داشته باشد اما نداشت. تا نصفه که خواندم گذاشتم کنار تا سال‌ها بعد که دوباره خواندمش در صفحه اول کتاب يک نفر با خودنويس جمله‌اي نوشته بود و بعد خط زده بود. شايد اسم اولين صاحب کتاب بود يا شايد چيز ديگري. فقط کلمه آخر نوشته را به سختي خواندم چيزي شبيه کلمه مبارک لابد کسي کتاب را عيدي داده بود يا هديه تولد بود و من دو تومان پولي را که دوزار، دوزار جمع کرده بودم دادم و کتاب را گرفتم و از کوچه قورخانه رفتم به طرف باب همايون و آن طرف خيابان به طرف کوچه‌اي که مي خورد به ناصرخسرو.

اين راه هر روزه ام بود. مي رفتم تا به ايستگاه اتوبوس ايرانمهر برسم و بروم خانه، پاييز و زمستان که فصل مدرسه بود هوا زود تاريک مي شد اما من دلم نمي خواست زود برسم. هواي خانه برايم سنگين بود هرچند که اتاق جداگانه اي داشتم. يک اتاق ۹ متري با يک تخت و يک ميز که به ديوار تکيه داشت و مي شد کتاب هايم را روي آن بچينم.

گاهي قبل از سوار شدن به اتوبوس مي رفتم به سمت بالاي خيابان. که دارالفنون را ببينيم مدرسه اي که دوست داشتم در آن درس بخوانم و به همين دليل وقتي کلاس نهم را تمام کردم و قرار بر انتخاب رشته شد گفتم مي روم رشته ادبي که دبيرستان رهنما نداشت و مي شد يک معرفي نامه بگيرم براي دارالفنون که رشته ادبي داشت. آن موقع رئيس دارالفنون آقاي سرور بود مردي درشت اندام و کچل! و آقاي ميرفخرايي رئيس رهنما معرفي نامه اي نوشت و آن را امضاء کرد و به دستم داد آن زمان دارالفنون متقاضي زياد داشت و اسم کسي را راحت نمي نوشتند. اما من نامه داشتم!

فرداي آن روز صبح دوشنبه اي از اوايل ماه شهريور بود که خودم را رساندم به دارالفنون وقتي وارد حياط مدرسه شدم انگار به کاخ آرزوهايم رسيده باشم يک راست رفتم دفتر مدير مدرسه. آقاي سرور پشت ميز بزرگي نشسته بود و چند خانم و آقا هم توي اتاق بودند، با پسر هايشان. آمده بودند براي اسم نويسي. پاکت نامه را دادم به سرور. که با کارد پاکت باز کني پاکت را باز کرد. کاغذ را درآورد و خواند. حس کردم اخم کرده اما صورتش بي حالت تر از آن بود که از اخمش مطمئن باشم. نامه را که خواند کاغذ را برگرداند داخل پاکت و پاکت را گذاشت روي ميز و گفت: بسيار خب! فردا بيا ثبت نام کن! با خوشحالي گفتم چشم! و از دفتر زدم بيرون با روياي دارالفنوني شدن.

ساعت ۹ صبح بود که با پيراهن سفيد، شلوار سرمه اي و موهاي مرتب مدرسه پسند وارد حياط دارالفنون شدم در يک لحظه فکر کردم. اميرکبير هم يک روز در اين حياط و شايد همين جايي که من ايستاده ام ايستاده و اين درخت هاي سبز را تماشا کرده است. شادي غريبي داشتم. نشستن سر کلاس هاي دارالفنون. راه رفتن در راه روهايي که حتما ميرزا تقي خان هم در آن ها قدم زده. و با اين خيال ها به اتاق مدير رسيدم. در باز بود و مثل ديروز چند زن و مرد با پسر هايشان در اتاق بودند. دو سه نفري نشسته و چند نفري ايستاده. انگار فقط من تنها آمده بودم. پدرم هيچوقت به مدرسه من نيامده بود و مادرم هم حال و حوصله اين کارها را نداشت و مي گفت: من خجالت مي کشم بابات بايد بياد و شايد رفتار پسرش ممکن است باعث خجالت باشد. حتي براي ثبت نام بعد از دوره ابتدايي. وارد اتاق که شدم کنار يک خانم و آقا ايستادم. پسرشان هم با لباس هاي تر و تميز کنارشان بود. آقاي سرور داشت با مردي که براي ثبت نام پسرش آمده بود حرف مي زد. قلبم تند مي زد آن قدر که نفهميدم چي گفت فقط وقتي مرد گفت: خيلي متشکرم. و از اتاق بيرون رفت. چشم سرور به من افتاد. با تشر پرسيد تو چي ميخواي؟ ترسيدم با لکنت گفتم: شما فرموديد امروز بيام براي ثبت نام. با عصبانيت گفت جا نداريم! جا خوردم، گفتم شما خودتون فرموديد… حرفم را نيمه کاره بريد جا نداريم بو بيرون! ولي … برو بيرون جا هم داشته باشيم اينجا جاي تو نيست. برو بيرون و رويش را برگرداند به طرف زن و مردي که من کنارشان ايستاده بودم و با دست به طرف در دفتر اشاره کرد دوباره داد زد برو بيرون، من دانش آموز کمونيست ثبت نام نمي کنم و انگار مي‌خواست اين حرف را تهيه بيشتر از من بشنوند تا آمدم بگويم آقا!… در حالي که از روي صندلي اش بلند مي شد دوباره داد زد برو بيرون تا با لگد بيرونت نکردم. دفتر دارالفنون دور سرم چرخيد! پاهايم مي لرزيد و با ترس و خشم از دفتر زدم بيرون و روياي دارالفنون در ذهنم فرو ريخت، کاخ آرزوهايم در حالي که نمي دانستم کمونيست يعني چي نمي دانم ميرفخرايي چه نوشته بود در آن نامه. اما هرچه بود پيامي بود براي سرور که اسم مرا ننويسد و بعدها بود که فهميدم هر دو آن ها ساواکي بودند. ميرفخرايي و سرور. پياده شدن از اتوبوس در خيابان شمالي پارک شهر و ايستادن در کنار بساط کتابفروش کنار خيابان و عبور از کوچه قورخانه و رفتن به ناصر خسرو براي سوار شدن به اتوبوس ايران مهر همچنان ادامه داشت. اما ديگر به دارالفنون نگاه نمي کردم. حتي وقتي اتوبوس از مقابل آن مي گذاشت.


iconادامه مطلب



__(Comments are closed.,'kubrick')


Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY