• شماره ۱۶۵آزما منتشر شد
  • وطن، مفهوم متغیر در میان نسل ها
  • وقتی که خانه، خانه بود و چراغ ما در خانه می سوخت
  • وطن و نوشتن در مهاجرت، توان خلاقیت مرز نمی شناسد
  • خون قلم نریز برای گرفتن مزد!
  • آزما برگزار می کند، لایو اینستاگرامی کتاب “زنی شبیه تهران”
  • کتاب‌های پیشنهادی باراک اوباما در سال ۲۰۲۱
  • نگاه جامعه‌شناسانه به نمایش «ارور ۴۰۴»/ این یک «نمایش» نیست!
  • آغاز داوری آثار بیستمین دوره جایزه قلم زرین از فروردین ۱۴۰۱/ هنوز امکان مالی برای جداسازی حوزه‌های کودک و نوجوان فراهم نیست
  • از نویسنده ایرانی رنج تنهایی و حرمان میماند
  • زندان نوشت ها از «ساد» تا محمد تقی ارانی
  • نویسندگان ما از اعتراف هراس دارند
  • در نشست انتشرات میچکا تاکید شد: میترا نوحی جهرمی از نویسندگان خواست در مورد موضوعات جهان‌شمول بنویسند
  • نگاهی به کتاب «از گائینک تا جائینک» تاریخ گوینک/گائینک به‌چه عصری بازمی‌گردد؟/ فقدان حضور زنان در سرتاسر کتاب
  • چهار کتاب برای علاقه‌مندان به بازیگری و نویسندگی
    • افراد آنلاین : 0
    • بازدید امروز : 213
    • بازدید دیروز : 147
    • بازدید این هفته : 2791
    • بازدید این ماه : 14388
    • بازدید کل : 1961836
    • ورودی موتورهای جستجو : 14911
    • تعداد کل مطالب : 3180


    عنوان محصول چهارم

    توضیح محصول
    توضیح محصول
    توضیح محصول

    عنوان محصول چهارم

    توضیح محصول
    توضیح محصول
    توضیح محصول

    عنوان محصول چهارم

    توضیح محصول
    توضیح محصول
    توضیح محصول

    زیر و بم خیابان ناصرخسرو به روایت سعید نفیسی
    بازديد : iconدسته: گزارش

    پروانه کاوسی- گزارش، شماره ۱۵۷: تهران شهري است که اگر گزاف نباشد، هر روز در حال تغيير و تحول است، تغيير و تحولاتي که گذشته يک شهر را به سرعت محو مي‌کند؛ شهري که براي خودش تاريخي دارد و هر سنگ و بنايش حکايتي دارد و حال امروز با تغيير شکل کوچه و خيابان‌هاي شهر حکايت آن آرام‌آرام در حال کمرنگ شدن است؛ شهري که براي آگاهي از گذشته و تاريخچه جزئيات کوچه و خيابانش بايد سراغ روايت بزرگان اهل فرهنگ و سياست رفت تا شايد از ميان خاطرات‌شان  ردي از گذشته شهر پيدا شود، خاطرات سعيد نفيسي از اين جمله است، خاطراتي که جزئيات ريز و درشتي از گذشته شهر تهران در خودش دارد، جزئياتي که وقتي آن را مي‌خوانيد، شايد متوجه نشويد اين روايت تکراري است زيرا چنان شما را با جزئيات دقيق درگير مي‌کند که يادتان مي‌رود که روايت ديگري هم از ناصرخسرو خوانده‌ايد.

    منبع این روایتها مجموع خاطرات سعید نفیسی، چاپ نشر مرکز است

    خيلي خوب است بدانيم در اواخر قاجار وضعيت خيابان ناصريه به چه شکل بوده، چه تغييراتي را از سر گذرانده که در يادداشت‌هاي نفيسي به اين تغيير اشاره شده است:

    «تا پيش از کودتاي ۱۲۹۹ ه.ش در ضلع غربي خيابان ناصر خسرو امروز که در آن زمان خيابان ناصريه مي‌گفتند در ميان ساختمان کنوني وزارت پست و تلگراف و دبيرستان دارالفنون، کوچه باريکي بود که تنها در انتهاي آن در آهنين ديده مي‌شد که نرده‌هاي باريک داشت و در بالاي در شير و خورشيد برجسته‌اي با آهن کار گذاشته بودند. در پشت اين در فضاي وسيعي بود که از سه طرف ساختماني نداشت و تنها در ضلع جنوبي آن پيوسته به مدرسه دارالفنون آن زمان دو طبقه ساختمان متوسط بود و در ميان آن‌ها پلکان درازي بود که روي مهتابي باز مي‌شد و در دو سوي آن ساختمان طبقه بالا را جا‌ داده بودند.» ص ۹۲

    در خيابان ناصرخسرو علاوه بر ساختمان‌هاي قديمي کتابفروشي‌ها هم بودند و مورخ ما از اين مکان‌هاي فرهنگي روايتي شنيدني دارد:

    «در زير شمس‌العماره در انتهاي خيابان ناصر خسرو شيخ حسن نامي کتاب فروش، معروف‌ترين کتابفروشي آن زمان را به نام «کتابخانه شمس‌العماره» داشت. معمول اين بود که هر روز در حوالي عصر تا اول شب عده‌اي از کساني که در آن زمان دعوي دانش داشتند در آن کتابخانه گرد مي‌آمدند و چون شيخ حسن نيز مرد باسوادي بود روي نيمکت‌هايي که در دو طرف دکان او پشت درهاي دکان و در مقابل پيشخوان او گذاشته بودند مي‌نشستند و از اين در و آن در، و ناچار بيشتر از سياست سخن مي‌گفتند و از قهوه خانه معروف مجاور که هنوز هم هست گاه گاه براي آن‌ها چاي مي‌آوردند و شيخ حسن پول چاي آن‌ها را مي‌داد و گاهي يکي از آن‌ها هم ديگران را به چاي دعوت مي‌کرد. من نيز گاه گاهي به آنجا مي‌رفتم و سيد محمد بيرجندي هميشه جزو آن جمع بود.» ص۱۴۱

    کتابفروشي‌ها، مکان‌هاي فرهنگي بودند که باعث مي‌شدند جوانان به اين خيابان توجه خاصي داشته باشند و يکي از مسائلي که باعث اقبال جوانان به اين گوشه تهران شده بود، روزنامه کاوه بود: 

    «در مدت جنگ آقاي تقي‌زاده روزنامه کاوه را در برلن انتشار مي‌‌داد. در آن زمان جوانان تهران توجهي عجيب به اين روزنامه داشتند. مرحوم سيد عبدالرحيم خلخالي  به همين مناسبت مغازه کتاب‌فروشي در خيابان ناصر خسرو در زير شمس‌العماره تاسيس کرده بود و مرکز انتشار اين روزنامه بود. گاه گاهي در روزنامه کاوه مقالات فاضلانه پر مطلب و پر مغز به امضاي محمد قزويني چاپ مي‌شد.» ص۱۴۹

    دارالفنون از نگاه نفيسي

    حتما وقتي بخواهيم از خيابان ناصرخسرو بگوييم يکي از مکان‌هاي مهم آن دارالفنون است، مکاني که مطالب زيادي درباره آن نوشته‌اند، اما روايت نفيسي از دارالفنون گره خورده با حضور عباس اقبال، مورخ و اديب و کتابخانه‌اي که پر از شخصيت‌ها و جزئيات ريز و درشت است:

    «و در آغاز خيابان ناصر خسرو امروز و ناصريه آن روز در همان جايي که امروز دبيرستان دارالفنون هست تا اوايل دوره پهلوي هنوز ساختمان کهنه زمان ناصرالدين شاه که ميرزا تقي خان اميرکبير بدان آغاز کرده و پس از عزل او در زمان ميرزا آقا خان صدر اعظم افتتاح شده بود ديده مي‌شد.

    اين مدرسه دارالفنون در آغاز تقريبا دانشگاهي بود؛ زيرا که رشته‌هاي علمي مانند طب و مهندسي و افسري توپخانه و پياده نظام را در آن درس مي‌دادند و تعجب در اين است که در دوره ناصرالدين شاه شعبه موسيقي هم داشته و چندين معلم فرانسوي و آلماني و اتريشي و ايتاليايي و انگليسي در آن تدريس کرده اند.

    اما در زمان ما رده رده تنزل کرد و هر سال نسبت به سال پيش به عقب رفت تا اين که يک مدرسه يا دبيرستان به اصطلاح امروزي شد همان جا ماند و از آن دوره شکوه و عظمت جز اسم «دارالفنون» چيزي براي آن باقي نماند.» ص ۱۹۷

    هسته اوليه کتابخانه ملي در دارالفنون

    روايت کمتر شنيده شده درباره دارالفنون، کتابخانه‌اي است که در آن ايجاد شد و به اعتقاد نفيسي هسته اوليه کتابخانه ملي بوده: «بناي دارالفنون حياط بزرگي بود که از چهار سو ساختمان داشت و از چهار طرف ايوان‌هايي بود که درهاي اتاق‌هاي درس و غيره در آن‌ها باز مي‌شد. دالان تنگ تاريکي از خيابان به آن راه مي‌داد و دو در ديگري که يکي در شمال و يکي در جنوب داشت هميشه بسته بود.

    در کنار اين دالان تنگ و تاريک در زير بالاخانه‌هايي که رو به خيابان بود و ادارات وزارت معارف آن روز را در آن جا داده بودند، در ضلع غربي خيابان و ضلع شرقي ساختمان مدرسه، اتاقي اندکي پايين‌تر از کف خيابان بود که طاق آج‌ ستوني داشت که روي آن‌ها طاق زده بودند. دو پنجره کوچک که پشت آن‌ها ميله آهني بود که اندک پرتوي از خيابان به درون اين اتاق که بيشتر صورت زير زمين را
    داشت مي‌تابيدند.

    اين اتاق «کتابخانه مدرسه مباركه دارالفنون» بود و نطفه همين «کتابخانه ملي ايران»، در آنجا منعقد شد. نزديک دو هزار جلد کتاب چاپي مختلف که گاهي نسخه‌هاي مکرر هم در ميان آن‌ها بود در قفسه‌هاي کوتاه و تنگ شيشه دار که چوب‌هاي باريک کر زرد و قهوه‌اي فتيله دار زده بودند جا داده بودند. بيشتر آن‌ها مؤلفات معلمين دارالفنون کتاب‌هايي بود که در دوره ناصرالدين شاه دولت ايران چاپ کرده بود و گويا پيش کتاب‌هاي درسي معلمان دارالفنون را هم در آنجا مي‌فروخته اند و نخست اين کتابخانه به اين نيت تأسيس شده است.» ص ۱۶۱

    تأسيس کتابخانه ملي

    سپس در دوره مظفرالدين شاه چند تن از مردم نيکوکار تهران از کيسه خود کتابخانه ملي درست کرده و چند هزار کتابي وقف کرده‌اند. پس از چندي که به دست نااهلان افتاده و «غرما» شده است چند صد جلد کتاب‌هاي آن کتابخانه ملي يتيم را هم به آن-جا بردند و به اين جهت به اين کتابخانه دارالفنون گاهي هم براي احترام «کتابخانه ملي» مي‌گفتند.

    آن‌چه روايت نفيسي از جزئيات خيابان ناصرخسرو را خواندني مي‌کند، علاوه بر جزئيات دقيق و مهم، طنزي است که در کلام اوست، در توصيف چاپخانه‌اي در ناصريه مي‌نويسد: «از زمان مظفرالدين شاه چاپخانه مندرسي به نام مطبعه شاهنشاهي با حروف فرسوده و دو ماشين از کار در رفته مانده بود که کارهاي دولتي را چاپ مي‌کرد و روزنامه رسمي و غير رسمي نيز سپرده به آن بود. روزنامه آفتاب از چهار نسخه کاغذ کبود رنگ با حروف درشت بيست و چهار و شانزده چاپ مي‌شد. سه بالا خانه در خيابان ناصر خسرو روبه روي محل کنوني دبيرستان دارالفنون اجاره کرده بودند و سراپاي روزنامه را يک هيئت سه نفري اداره مي‌کردند. گذشته از اديب الممالک يک منشي و محاسب داشت، يک دفتردار و يک مخبر. مرحوم ميرزا علي اکبرخان، مترجم کابينه وزارت داخله که نمي‌دانم به چه مناسبت به او «ميرزا علي اکبر خان ميکروب» مي‌گفتند در مقابل حق‌الزمه ناچيزي که سال به سال  طلب کار مي‌شد اخبار خارجه را از فرانسه ترجمه مي‌کرد.» ص۲۵۳

    عباس اقبال و رشيد ياسمي

    در زماني که روايت پسر ناظم الاطباء از ناصرخسرو را مي‌خوانيم، به حس و حالش در مورد آشنايي با بزرگاني چون رشيد ياسمي و اقبال پي‌مي‌بريم، تصور کنيد پشت در دارالفنون بايستيد و با مرور روايت نفيسي اتاق رشيد ياسمي و اقبال را تصور کنيد: «پيداست در چنين دوره‌اي دل و دماغي براي هيچ‌کس و هيچ کار ذوقي و هنري باقي نمي‌ماند، در آغاز سال ۱۲۹۶ با دو تن از نامور ترين  ادباي اين دوران آشنا شدم و دريغا که مي‌بايست شاهد مرگ هر دوي ايشان بشوم! يکي مرحوم عباس اقبال آشتياني و ديگري مرحوم رشيد ياسمي بود. در گوشه‌اي از ساختمان آن روزي دبيرستان دارالفنون که از زمان ناصرالدين شاه باقي مانده بود اتاق نسبتا بزرگي شبستان مانند که دو سه پله از کف خيابان پايين‌تر بود محل کتابخانه مدرسه دارالفنون بود که بعد‌ها به کتابخانه ملي تبديل شد و دو پنجره کوتاه رو به خيابان ناصر خسرو داشت و ميله‌هاي آهنين آن را از خيابان جدا مي‌کرد. مانند شبستان کوچک مسجدي چهار ستون سنگي در ميان آن بود که طاق ضربي  بنا را نگاه مي‌داشت و گرداگرد آن قفسه‌هاي شيشه‌اي بود… که چند صد کتاب چاپي را جاي داده بودند. اين يگانه کتابخانه‌اي در شهر تهران بود که مي‌شد به کتاب‌هاي آن رجوع کرد.» ص۳۴۶

    قرائت روزنامه‌‌هاي دارالفنون

    نفيسي با روايتي که از کتابخانه دارالفنون دارد به شرايط مطالعه کتاب اشاره مي‌کند و در ميان توصيفش از آشنايي با برخي چهره‌هاي مطرح در همين کتابخانه تاريخي مي‌گويد:

    «سال‌ها رئيس اين کتابخانه مرحوم حيدرقلي خان عون الوزاره بود که در چند قدمي خانه پدري من در خانه کوچک ملکي خود سکني داشت. در همسايگي با او آشنا شده بودم و پاي مرا به کتابخانه خود باز کرده بود. ضلع غربي اين کتابخانه پيوسته به مدرسه دارالفنون بود و به آن راه داشت. فضاي کتابخانه حتي در روزهاي آفتابي چندان روشن نبود. ميز بلندي در وسط اين فضا و در ميان آن چهارستون گذاشته و ماهوت سبزي روي آن کشيده و شش صندلي چوبي در دو سوي آن جا داده بودند و براي کساني بود که مي‌خواستند در آن‌جا چيزي بخوانند.

    بيشتر مراجعان کتابخانه کساني بودند که براي خواندن روزنامه‌ها به آن‌جا مي‌آمدند و گاهي نيز يکي دو تن از معلمين دارالفنون به آنجا رجوع مي‌کردند. در سه سال آخر ابتدايي زبان فارسي را از آقاي عبدالعظيم قريب و در سه سال اول متوسطه رياضيات را از مرحوم غلام‌حسين رهنما و زبان فرانسه را از مرحوم علي‌اکبر مزين الدوله آموخته‌ام و ايشان هر سه از معلمان معروف دارالفنون بودند و به آن‌جا مي‌آمدند.

    روزي در همان فضاي نيمه تاريک و روشن کتابخانه دارالفنون جوان کوتاه قدي که سرداري سياه پوشيده و همه دگمه‌هاي آن را به دقت انداخته و کلاه مقوايي ماهوت سياه بر سر داشت نشسته بود و کتابي مي‌خواند. مرحوم عون الوزاره او را به من و مرا به او معرفي کرد. اين همان دانشمند معروف عباس اقبال آشتياني بود که از همان روز با او دوست شدم و تا زنده بود از دوستان بسيار نزديک من بود.

    اقبال تازه دوره متوسطه دارالفنون را تمام کرده بود و در همان جا از همان سال به تدريس آغاز کرده بود و تاريخ و جغرافياي دوره اول متوسطه را درس مي‌داد.از ظاهر او پيدا بود که از راه دانش و هنر خويش زندگي مي‌کند و استطاعتي جز آن ندارد.» ص ۴۹۰

    کتابفروشيهاي ناصرخسرو محل تجمع آزاديخواهان

    نويسنده کتاب «بابک خرم‌الدين» علاقه خاص خود را به کتابفروشي‌هاي خيابان ناصريه نشان مي‌دهد و در هر فرصتي به اين وجه خيابان مي‌پردازد:

    «در خيابان ناصر خسرو چند کتاب‌فروشي ديگر هم بود مانند شمس و معرفت و مروج و در سال‌هاي اول مشروطيت اين مغازه‌هاي کتاب فروشي ناصريه مرکز و محل اجتماع آزادي‌خواهان و مشروطه‌طلبان بود و عصرها آن‌جا جمع مي‌شدند.

    برخي از اين کتاب فروشي‌هاي تهران مخصوصا حاج محمد مهدي و ميرزا محمود خوانساري و حاج شيخ احمد شيرازي کتاب‌هاي فارسي و عربي بسيار مهم نيز چاپ کرده‌اند. ميرزا محمود در مشروطه اول که انتخابات صنفي بود وکيل صنف کتاب فروش‌ها در مجلس شوراي ملي شد. من نخستين بار مرحوم سيد احمد اديب پيشاوري شاعر و دانشمند معروف را در دکان او ديدم.»

    يکي ديگر از مطالب خواندني روايت نفيسي از ناصرخسرو معاشرت با افراد مشهوري است که در اين خيابان سکونت داشتند:

    «ديگر از مجالس پر رونق روزگار جواني ما مجلس روضه خانه حاج امام جمعه خويي از معاريف و روحانيان تهران بود و وقتي که من وارد اجتماع تهران شدم نخست در خانه مويدالدوله در بازاري که سقاخانه نوروز خان در آن هست مي‌نشست و سپس خانه‌هاي ميرزا کاظم خان نظام‌الملک، پسر ميرزا آقا خان اعتمادالدوله صدر اعظم نوري، جد مادري مرا خريد که در کوچه‌اي در خيابان ناصر خسرو واقع است و اينک متعلق به وزارت فرهنگ است.»

    قهوهخانه باغچه عليجان

    تنها اشاره روزنامه، کتاب‌فروشي، دانشگاه نيست که يادداشت‌هاي نفيسي را خواندني وجذاب کرده است، بلکه سخن از تفريح مردم در مکاني به نام قهوه‌خانه‌هاست و در اين‌جا قهوه‌خانه‌اي به نام «باغچه علي جان» است:

    «در هر محله تهران قهوه خانه بزرگي بود که پاتوق جوان‌هاي محله بود. در خيابان ناصر خسرو در انتهاي يکي از کوچه‌هاي ضلع شرقي، قهوه خانه بسيار معروفي بود که باغچه‌اي داشت و به همين جهت به آن «باغچه علي جان» مي‌گفتند و يکي از مراکز مهم طبقه سوم تهران بود. در زير شمس‌العماره نيز قهوه خانه بسيار معروفي بود که هنوز هم هست، اما صد يک رونق و وسعت سابق را ندارد و به آن قهوه‌خانه پنجه‌باشي مي‌گفتند.

    ارکستر طبيعي پرندگان

    مورخ عصر پهلوي علاوه بر وصف جزئيات قهوه‌خانه‌ها به دلايل اهميت و نوع حضور مردم و شيوه پذيرايي از آن‌ها نيز اهميت خاصي قائل شده است:

    «چيزي که بر جلوه اين قهوه‌خانه‌ها بسيار مي‌افزود اين بود که قفس‌هاي فراوان بلبل و قناري و کرک و طرقه و بدبده و انواع پرندگان خوش آواز در آن‌ها بود و در فصول مختلف هر يک از اين مرغان نغمه سرايي مي‌کردند و راستي گاهي ارکستر کامل بسيار دلپذيري تشکيل مي‌دادند.

    اولين پاتوقها

     بسياري از اين قهوه خانه‌ها در فصل خوش بهار و تابستان و پاييز تهران تخت‌ها و نيمکت‌هاي خود را در پياده رو مي‌گذاشتند. هم چنان که در بسياري از شهرهاي اروپا و حتي در قاهره هم معمول است و مردم در سايه کنار پياده رو مي‌نشستند و از تماشاي خيابان لذت مي‌بردند.

    تقريبا همه مردم طبقه سوم تهران دو سه ساعت اول شب را در قهوه خانه مي‌گذراندند. معمولشان بود که هميشه به همان قهوه خانه مي‌رفتند و کساني که با آن‌ها کار داشتند يقين داشتند که در فلان ساعت در فلان قهوه خانه هستند. چنان که در بسياري از شهرهاي اروپا هم معمول است که هر کس کافه مخصوصي پسنديده و در ساعت معيني در آن‌جا براي ديدار دوستان حاضر است.

    تنها با اين تفاوت که در اروپا هر کس پول چاي و شربت و چيزي را که خورده است خود مي‌دهد، اما در تهران کسي که زودتر آمده و دوستان بر او وارد شده بودند، جدا مقيد بود که پول چاي و غليان همه را بدهد و خودداري از اين کار را «بي غيرتي» مي‌دانستند.»

    وقتي روايت سعيد نفيسي، اديب، مورخ و کتاب‌شناس دوره پهلوي از خيابان ناصرخسرو را خواندم، به اهميت سخن عبدالحسين نوايي درباره دقت و روايت توام با جزئيات او بيشتر پي بردم و با خودم فکر مي‌کنم واقعا اگر روايت نفيسي نبود امروز روايت ما از ناصرخسرو
    چه‌قدر کاستي داشت.


    iconادامه مطلب

    

    __(Comments are closed.,'kubrick')

    
    Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY