• افراد آنلاین : 0
  • بازدید امروز : 143
  • بازدید دیروز : 1335
  • بازدید این هفته : 47760
  • بازدید این ماه : 197974
  • بازدید کل : 1703085
  • ورودی موتورهای جستجو : 10205
  • تعداد کل مطالب : 1856





عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

محمدرضا شجریان امروز یا فردا مرخص می‌شود

محمدرضا شجریان که چند سالی است به دلیل بیماری بستری است به دلیل وخامت حالش به بیمارستان اعزام شده است با این وجود رییس بیمارستان جم از ترخیص او در آینده نزدیک خبر می‌دهد.

دفتر مجله «توفیق» را هم به لودر می‌سپارند!

دستگاه‌های سنگین را سوار تریلی می‌کنند، تقریبا چیزی در داخل حیاط باقی نمانده، شنیده بودیم تقاطع کوچه بخارا و خیابان صف، یکی از تحریریه‌ها و چاپخانه مجله توفیق قرار دارد و این همان ساختمان است، سر در اصلی نبش کوچه بخارا را با رنگ آبی مشخص کرده‌اند: «شرکت چاپ رنگین»…

آغاز همیشه از زیر صفر!
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده: عابد، ندا؛

اسفند ۹۷ و فروردین ۹۸ – شماره ۱۳۶ (۲ صفحه _ از ۸ تا ۹)

آغاز همیشه از زیر صفر!

 سوال اين است، چرا؟ چرا فرهنگ در کشور مولانا و بوعلي سينا و حافظ و نظامي و خيام

و … در درجه چندم اهميت و در حد صفر مطرح است و چرا نهادهاي فرهنگي در جامعهي ما پا نميگيرند. شما پاسخ بدهيد، ما مردم مقصريم يا سياستمداران و سياستبازان؟

من بوکر – گنکور – بنياد کافکا – انتشارات فرانکلين – کتابفروشي فنک..، کتابفروشي شکسپير و شرکا، مجله پاريس ريويو و …

دهها نام ديگر براي اهل فرهنگ در سراسر جهان اسمهايي آشناست. اينها نهادهايي هستند با عمري بيش از چند دهه. نهادهايي که در جوامع دموکراتيک زاده شدهاند، باليدهاند و علي رغم تغييرات و درگيريهاي اجتماعي متعدد به ضرورت فرهنگي بود نشان از آماج حوادث جان به در برده و ماندهاند. از جوايز بينالمللي تا بنيادها و خانههاي بزرگان فرهنگ و ادب و اين اواخر حتي حراجيهايي مثل کريستيز که عربها با بدل سازياش سعي کردند از اين طريق براي خودشان شأن هنري دست و پا کنند و همين کوشش در کشور ما راه به ناکجايي به نام حراج تهران برد با همهي حاشيههايي که دارد ميدانيم! در دوراني که همهي کشورهاي نوآمدهي جهان سعي در ساختن هويت فرهنگي براي خودشان دارند و دانشجويان آکسفورد هنوز در همان به اصطلاح حجرههاي قديمي (که نمونهاش را ما هم در نظام تعليم و تربيتمان داشتيم اما چون «کلاس» نداشت کنار گذاشتيمش) با آخرين مدلهاي لپتاپ و کامپيوتر کارهايي ميکنند کارستان. مردم ايران، مهد ادبيات و هنر شرق، کشور مولانا و فردوسي و حافظ، کشور کتيبه هاي با ارزش داريوش و … براي مدتهاست در بطن يک سؤال اساسي زندگي ميکنند، سؤالي که در پس گراني گوشت و نان امروز و تاخت و تازها و ناامنيهاي هميشگي تاريخ ديروز اين مردم همواره مغفول مانده. اما وجود دارد. و هيچکس نميپرسد، چرا؟ چرا در اين ملک هيچ نهاد فرهنگي براي دراز مدت پا نميگيرد و چند دهه که سهل است، چند سال هم نميماند؟ عمر جايزههاي ادبيمان چند ماهه و حداکثر يکي دو ساله است، اگر خوشبخت باشند و به انواع بلايا گرفتار نشوند. نهادهاي فرهنگيمان که اصلاً نيستند و نيامده ميميرند، مرگي خاموش و بياهميت. براي همه، از مسئول و فرد عادي گرفته تا اهل فرهنگ و هنرمان. عليرضا رئيس دانايي مدير نشر نگاه ميگفت چند سال پيش تعدادي از ناشران ايراني را دعوت کرده بودند به چين براي حضور در يک جلسهي مشورتي، دعوتکننده ناشري بوده که قبل از انقلاب چين کار ميکرده و با وقوع انقلاب صاحب اين نشر از ترس ويران شدن نشرش در جريان انقلاب کليد را به سرخها ميسپارد و ميگويد اين جا را حفظ کنيد، با هر آرمان و هدفي که ميخواهيد… و آن بنگاه انتشاراتي عمري شصت ساله را از سر ميگذراند به رغم فوت رئيس اوليه. و چند سال پيش در آستانهي آغاز شصت سال دوم از چند ناشر از کشورهاي مختلف دعوت ميکند که دور هم جمع شوند و راهکاري اگر به نظرشان ميآيد براي بهتر گذراندن اين شش دههي بعدي بگويند!

و در اينجا، ما حتي به فرداي يک نشر نسبتاً حرفهاي و حرفهاي اميدوار نيستيم. مجلهي پاريس ريويو، عمري پنجاه ساله را دارد و هر سال از طريق يک گلريزان فرهنگي بودجهي يک سالش را جمعآوري ميکند و در پايان سال بعد هم به همانها که کمکش کردهاند، گزارش مالي ميدهد. در بين کساني که کمک به اين مجلهي با آبرو را افتخار ميدانند، اسم بزرگان صنعت بسيار ديده ميشود تا امروز کساني که افتخارشان اين است که يک کار فرهنگي در طول سال انجام بدهند، به ماندگاري اين نهاد کمک ميکنند، اين مجله از بدو تأسيس تا امروز بيش از شش سردبير عوض کرده. مقايسه آن با وضعيت نشريات ما در طول تاريخ نياز به صرف انرژي زيادي ندارد و شرايط امروز مطبوعات هم که حديث غم بي درمان است. کتابفروشي شکسپير و شرکا چند دهه است که به نمادي از گردشگري پاريس تبديل شده، صاحب اصلي آن چند سالي است که از دنيا رفته. اما حتي اگر شهرداري پاريس يا دولت فرانسه هم بخواهند اين مردم پاريس هستنند که اجازه نميدهند وجود اين نماد فرهنگي با عمر بالاي هشتاد سال، از شهرشان پاک شود. همان مردمي که چندين هفته است براي گرفتن حقشان با جليقههاي زرد به خيابانهاي پاريس ميآيند و مورد خشونت «دولت» قرار ميگيرند. اما اجازه نميدهند و ندادهاند موزه لوور – سينما تک پاريس – کتابفروشي شکسپير و شرکا و دهها نهاد فرهنگي ديگر مشمول اين خشونت شود. آنها و بسياري ديگر از مردم جهان حتي در جريان جنگ جهاني هم نهادها داشتههاي فرهنگيشان را حفظ کردند و بلافاصله پس از پايان جنگ آنها را بهتر از گذشته راهاندازي کردند. کاري که ابن مقفع در قرون اوليه هجري با ترجمه آثار فارسي به عربي کرد تا آنها که کمر بسته بودند به نابودي اين متون از فرط بلاهت با ترجمه شدن اين متنها به زبان عربي تبديل شوند به نگهبانان سرسخت اين متون، متوني که چند سال بعد دوباره به فارسي ترجمه شد و ابن مقفع هم جان خود را بر سر اين کار گذاشت… چرا که در اين ملک چنين کوششهايي حتي اگر در قالب يک فکر هم باشد همواره تاواني به گراني جان دارد.

اما واقعاً چرا؟ آيا سياست و سياست پيشهگاني که هر بار قدرت را در اين ملک به دست گرفتهاند چرخ را از ابتدا اختراع کردهاند و تمام مظاهر گذشته را پاک کردهاند مقصرند؟ و آيا اگر همينها با مردمي طرف بودند مثل مردم کشورهاي ديگر – مثل همين فرانسويها و انگليسيها و روسها و … آيا چنين اتفاقي رخ ميداد؟ و از کشف حجاب گرفته تا ساير «زدودنهاي» فرهنگي ديگر رخ ميداد؟ آيا اگر نبودند بادمجان دورقاب چينهاي ملوني که در همهي دورانها بودهاند و جاده را براي چنين افراطکاريهايي هموار کردهاند آيا چنين اتفاقاتي

رخ ميداد؟

و آيا اگر صاحب کارخانه و صنعت ما به اين فکر ميکرد که با انجام يک کار فرهنگي يا کمک به يک نهاد فرهنگي و هنري در جامعهي آبرو و عزتي همپاي آبروي فرهنگ و هنر يک ملت پيدا ميکند، آيا چنين کاري نميکرد؟ ميگويند ما مردم مردهپرستي هستيم و براي همه چيز و همه کس پس از مرگش مرثيه ميسرائيم، راست ميگويند. آنقدر که آدم ارزشمند در اين سالها از دست دادهايم و برايشان اشک ريختيم و آه و ناله سر داديم، اگر نيمي از اينها را به ساختن بنيادي براي آنها يا حفظ نشريات و کتابها و آثارشان در قالب موزهها و خانه موزهها صرف ميکرديم. آيا امروز شرايط فرهنگيمان اين بود؟ پولهاي نميدانيم از کجا آمده در سينما و تئاتر، هنرمندان و انديشمنداني که هر روز پيک اجل ميبردشان بي آنکه حتي سنگ قبري در خور برايشان تدارک ببينيم، (که آنها هم که سنگ قبر دارند سالي چند بار به پتک خشم ناشناختهاي نواخته ميشوند!)، مطبوعات در حال احتضار، کتابهايي با تيراژ ۲۰۰ عدد و… همه نشان از کنده شدن و سست شدن اين ريشهها ميدهد که هيچ وقت در دل خاک اين ملک آنقدر محکم نشدهاند که هيچ بليهاي نتوانند آنها را بخشکاند. و ما خام دستانه همچنان گناه را بر گردن فضاي مجازي مياندازيم که اتفاقاً مهد پديد آمدنش همان کشورهايي است که نام برديم و صاحب نمادها و نهادهاي فرهنگي چند ده سالهاند. و گردش مالي صنعت نشرشان سر به ميليونها يورو ميزند. و سينمايشان جهان را فتح کرده و صنعت گردشگري فرهنگيشان زبانزد است. آنها بودند که کامپيوتر را به جهانيان معرفي کردند و هر روز يک مدل گوشي موبايل ميسازند و همه کارشان الکترونيکي است. اما قدر آنچه ارزشمند است را به اندازه ميدانند و آگاهند که آنچه در قالب فرهنگ و هنر تعريف ميشود ريشههاي يک ملت است و با اين ريشهها نميتوان معامله و شوخي کرد به هيچ قيمتي! آنها اين را فهميدهاند. تک تک آحاد ملتشان اين را فهميده و اين يعني سدي در برابر هر مشکل سياسي، اقتصادي، دولتي و … در اين زمينه.

وقتي اين سؤال را با چند نفر از اهل انديشه مطرح کردم در پاسخ دلايل زيادي عنوان شده اول از همه عوامل سياسي در هر دوره به عنوان عامل اصلي مطرح شد، اما آيا واقعاً اگر مردم جامعهاي پاي داشتههاي فرهنگيشان بايستند باز هم شاهد بوديم روزي برسد که تابلوي تذهيب ايراني از چين وارد شود؟! عدهاي از عدم پيوند دانشگاه و هنر و فرهنگ به معناي روشنگرانه و غيردانشگاهياش گفتند که همراه بوده و در بين اهل دانشگاه ظاهراً جايي براي اهل فرهنگ بدون مدرک و مدارک بالا وجود ندارد…!

عدهاي خنديدند  به استهزاء که اي بابا دلت خوشه  در اين قحطي دلار و گوشت و مرغ اين حرفها، حتي ديگر دلخوش کنک هم نيست. اما من باز هم ميپرسم سوال اين است، چرا؟ چرا فرهنگ در کشور مولانا و بوعلي سينا و حافظ و نظامي و خيام و … در درجه چندم اهميت و در حد صفر مطرح است و چرا نهادهاي فرهنگي در جامعهي ما پا نميگيرند. شما پاسخ بدهيد، ما مردم مقصريم يا سياستمداران و سياستبازان؟ 


iconادامه مطلب

بحران فرهنگی و خاموشی اندیشه
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده: اعلم، هوشنگ؛

اسفند ۹۷ و فروردین ۹۸ – شماره ۱۳۶ (۲ صفحه از ۶ تا ۷)

بحران فرهنگی و خاموشی اندیشه

از بحران حرف می‌زنیم. همه، هر روز و هر ساعت و همیشه. از یک‌سو، مسئولان از بحران می‌گویند اما با احتیاط مبادا که مردم نگران شوند. اما در سوی دیگر مردم بحران را احساس می‌کنند، می‌بینند و با آن زندگی می‌کنند. بحران اقتصادی، بحران سیاسی، بحران محیط زیست، بحران‌های اجتماعی، بحران بی‌کاری و معیشت و همه سر در گریبان که چه کنیم و چه باید کرد.

اما ظاهرا در هجوم همه‌ی این بحران‌ها، کم‌تر کسی به بحران اصلی فکر می‌کند. بحرانی که زاینده‌ی بحران‌های دیگر امروز و فردا و فرداهاست. بحران فرهنگی که خود برآمده از بحران تفکر است و رانده شدن اندیشه و خرد از ذهن و زندگی ما و در این زمستان یخ باران بی‌اندیشگی که به قول اخوان: سلام‌ات را نمی‌خواهند پاسخ گفت / سرها در گریبان است و هیچ‌کس انگار روبرو را و فردا را نمی‌بیند که هیچ امروز را هم فقط نگاه می‌کند، گیج و گنگ و چشم‌ها انگار تیله‌ای شیشه‌ای است و پر از خطوط سرخ خشم و هیچ‌کس جز به خشم دیگری را نمی‌بیند و هیچ چیز را جز خودش.

مردمانی که به صفحه‌ی نورانی موبایل‌ها چشم دوخته‌اند و به تصویرها و پیام‌های تکرار شونده و در این تکرارها، ثانیه‌ها، ساعت‌ها و روزهایشان را تکرار می‌کنند. بی هیچ نتیجه و پسامدی. آدم‌ها انگار به تخته سیاه تبدیل شده‌اند.

تخته‌ای که دستی با گچ چیزهایی روی آن می‌نویسد و پاک می‌کند و باز می‌نویسد و پاک می‌کند و روز که تمام می‌شود، تخته همچنان سیاه است و از همه‌ی آن چیزها که بر روی آن نوشته شده، اثری نمانده است. حتی سطری یا کلمه‌ای و روزها پر شده است از هیچ و در این روزگار هیچ در هیچ تنها نشان زنده بودن دویدن است. دویدن برای تأمین معاش و خور و خواب و آن هم اگر تأمین باشد و به اندازه‌ی لازم باز هم دویدن است، بی‌وقفه و پرشتاب. برای بیشتر و بیشتر داشتن تا سرو ظاهر زندگی را نقاشی کند.

تاریخ جنگ جهانی دوم را که می‌خوانم شرح ویرانی شهرها و مرگ فجیع انسان‌ها در زیر بمباران‌ها و گرسنگی و آوارگی مردمی که خانه و کاشانه و عزیزانشان را از دست داده‌اند آن‌قدر ویرانم نمی‌کند که شرح روزگار و زندگی اسیرشدگان درمانده در آشوویتس و دیگر اردوگاه‌های مرگ که نازی‌ها به اسم، اردوگاه کار اجباری، برپا کرده بودند. و بر سر در آن‌ها نوشته بودند. «کار، آزادی» اما در داخل اردوگاه معنای آزادی مرگ بود. در این اردوگاه‌ها هزاران مرد و زن به ظاهر زنده تنها به جرم داشتن دینی ديگر يا انديشه‌اي که خوشايند پيشوا و رهروانش نبود. تنها اين بخت را داشتند که زنده بمانند! و براي آلماني‌ها کار کنند و به ازاي کاري طاقت فرسا جيره‌اي بگيرند، آن‌قدر که زنده بمانند. تا روز ديگر و روزهاي ديگر و همچنان کار کنند. کار آن‌ها در بيشتر اردوگاه‌ها ساختن اقامتگاه‌هاي جديد بود. براي آن‌ها که تازه اسير مي‌شدند و بايد که در اردگاه جايي به آن‌ها داده مي‌شد و يا بايد کوره‌هاي جسدسوزي مي‌ساختند، براي خاکستر کردن اجساد قربانياني که از گرسنگي و بيماري جان دادند. يا اسيراني که مأموران اس‌اس گاهي حتي براي خنده آن‌ها را به گلوله مي‌بستند. اما تلخ‌تر از اين شرايط هول‌انگيز و دردناک و همه‌ي‌ رنج و هولي که اسيران اردوگاه‌هاي آلماني بايد تحمل مي‌کردند. تبديل شدن آن‌ بخت‌برگشته‌گان به موجوداتي غريزي بود. موجوداتي که ديگر قادر به فکر کردن نبودند و رغبت و انگيزه‌اي براي انديشيدن نداشتند. مگر پيروي از حکمي غريزي و تلاش براي يافتن لقمه ناني بيشتر. از يک سو کار بي‌وقفه جسم و روح بيمارشان را چنان فرسوده بود و حجم رنج چنان بود که فرصتي براي انديشيدن باقي نمي‌گذاشت. و از سوي ديگر اميدي به رهايي و ادامه‌ي زندگي در فضايي بيرون از اردوگاه‌هاي مرگ نبود که به آينده فکر کنند اميد در آن‌ها مرده بود و تنها غريزه بود که در آن اسارت هولناک آن‌ها را زنده نگه مي‌داشت و غريزه‌اي که وادارشان مي‌کرد، به هر کاري دست بزنند براي گرفتار نشدن به خشم دژخيمان نازي و ادامه زندگي به  حکم غريزه، آن‌ها هر کاري مي‌کردند فقط براي ماندن حتي سوزاندن اجساد انسان‌هاي ديگري که در همان اردوگاه‌ بر اثر بيماري ضعف و يا اصابت گلوله‌ اس اس‌ها که هوس کرده بودند ماشه‌اي را بچکانند جانشان را از دست داده‌بودند، بسياري از زنان و دختران گرفتار در اين اردوگاه‌ها حتي ابايي نداشتند از اين‌که خود را در اختيار زندان‌بان‌هايشان بگذارند، براي کمي غذاي بيشتر يا جلب رضايت آن‌ها فقط در حدي که انگشتشان بي‌دليل روي ماشه مسلسل نلغزد. تلاش آن‌ها فقط براي زنده ماندن بود. آن هم به حکم غريزه‌اي که قوي‌ترين غريزه‌ي ديگر جانوران زنده است همين و از دست رفتن قدرت انديشه که خصيصه‌اي صرفا انساني است، در اين اردوگاه‌ها بزرگ‌ترين و تلخ‌ترين حادثه بود. در آن‌جا زندگي کردن فقط يک معنا داشت. تلاش براي بقاء و زياده‌خواهي براي بقاي بيشتر و شايد چيزي بيشتر براي تزيين حقارت‌آميز زندگي در اسارت.

اما امروز و در اکنوني که ما زندگي مي‌کنيم گويا جهان ارودگاهي ديگر است که در آن آغاز مرگ انديشه فرا رسيده. هرچند که امکان انديشه‌ورزي از ميان نرفته است. هنوز بسياري از مردم کتاب مي‌خوانند. هنوز هنر و خلاقيت نيم نفسي مي‌کشد اما بي‌شمار مردماني چشم دوخته به گوشي‌هايشان يا سرگرم بازي‌اند يا مطالب سرگرم‌کننده را مي‌خوانند بي که به راست و دروغش بيانديشند يا به عمري که تلف مي‌کنند. گويا جهان به تمامي سر در گريبان فضاي مجازي برده است و اين است که کتاب‌ها و هر وسيله‌اي که مي‌تواند انديشه را بيدار نگه دارد به متاعي فراموش شده تبديل مي‌شوند و نگراني بسياري از مردمان گران‌تر شدن موبايل است در حالي که قيمت کاغذ فقط ظرف چند ماه ده برابر و بيشتر مي‌شود و بهاي ساير ملزومات چاپ بدتر از آن. پس چه انتظاري است که کتابي چاپ شود و اگر شد! چه کسي بايد بخرد؟ مردمي که قدرت خريدشان پاسخگوي ملزومات زيستي‌شان هم نيست؟ و يا مردمي که دايم در حال دويدن‌اند. فرصتي براي کتاب خواندن و انديشيدن ندارند. يا کساني که جز پول هيچ چيز ديگر در زندگي‌شان جاي چنداني ندارد! و اين است که سال‌هاست در چرخه‌ي روزمرگي‌ها حتي مهم‌ترين ارزش و اولويت يعني انديشيدن را رها کرده‌ايم و آن‌چه براي همه مهم است تلاش براي بقاء است و اگر ممکن باشد، بقايي پر از لذت و شادي و در چنين ساز و کاري بي‌ترديد تنها قانون حاکم، قانون جنگل خواهد بود در جنگ بقا عشق، عاطفه، احساس جايي ندارد و آن‌چه اهميت دارد ماندن است و موفق شدن در تلاش براي بهتر ماندن و برتر ماندن زيرا آن‌که برتر است يقينا بيشتر از زندگي لذت مي‌برد و مفهوم لذت در زندگي مبتني بر غريزه، چيزي نيست جز دست يافتن لذت‌هاي غريزي و مي‌بينيم که گرايش به چنين لذت‌هايي چه بر سر ما آورده است و دشوار نيست که درک کنيم وقتي روزنه‌هاي تفکر قفل مي‌شود، بنيان‌هاي اخلاقي که خود زاده تفکرند به نفع زيست غريزي فرو مي‌ريزند و …

با اين حال هنوز هم امکان زيست فراهم است. هنوز وسعت اين زيستگاهي که در آن به جنگ بقا مشغوليم آن‌قدر هست که هرکس حريم خودش را تا حد ممکن حفظ کند. اما دير نيست روزي که همه‌ي اين حريم‌ها شکسته شود و آن روز ديگر انديشيدن به کارمان نخواهد آمد حتي اگر بخواهيم.


iconادامه مطلب

حرفی برای دیدن و بوییدن!
بازديد : iconدسته: گفت و گو

مصاحبه شونده: موحد، ضیاء؛ مصاحبه کننده: اولاد، فروغ؛

اسفند ۹۷ و فروردین ۹۸ – شماره ۱۳۶ (۵ صفحه _ از ۴۶ تا ۵۰)

حرفی برای دیدن و بوییدن!

اليوت در مقاله‌ي «سه صدا در شعر» مي‌گويد: نخستين صدا، صداي شاعر است که با خود يا هيچ‌کس سخن مي‌گويد. مراقبه‌اي شخصي که پنهاني به گوش خواننده مي‌رسد. درواقع شعرهاي اين دفتر صدايي برمي‌انگيزد خاسته از نگاهي به درون.

اين‌ها نخستين سطرهاي مقدمه‌ي مجموعه شعر جديد ضياء موحد به نام «بعد از سکوت» است. شامل شعرهاي يک دوره‌ي دو ساله از ۱۳۹۴ تا ۱۳۹۶ که ترجمه‌ي انگليسي آن‌ها را نيز سعيد، سعيدپور انجام داده. در نخستين روزهاي انتشار دفتر بعد از سکوت، يادداشتي درباره‌ي اين مجموعه به قلم خانم فروغ اولاد به مجله رسيد و از آن‌جا که ذات شعر ضياء موحد به ضرورت در درون خود داراي نوعي عمق و ژرفاي فلسفي است، بنا شد که به اتفاق خانم فروغ اولاد با خود شاعر درباره‌ي اين مجموعه‌ي جديد به گفتگو بنشينيم و آن‌چه مي‌خوانيد حاصل گفتگويي است صميمانه در غروب يک روز تعطيل که تهران از توالي چند روز تعطيلي به خواب رفته بود انجام شد. و حضور ضياء موحد و گفتن از شعر و زنده بودن شعر، همچون نبضي کوچک در دل اين شهر به خواب رفته از تعطيلات مي‌تپيد.

در گوشه‌اي از جهان با شعاري از شعر سخن مي‌گفتيم و از زندگي و از زيبايي، همان‌طور که موحد در شعر «بلبشو»ي اين دفتر مي‌گويد:

در اين گوشه‌ي جهان

هم اکنون گزارش مي‌دهند

کسي در همسايگي شعري مي‌نويسد

و ماشين‌هاي آتش‌نشاني

بوق زنان به راه مي‌افتند

در اين گوشه‌ي جهان

 هم اکنون کسي

ميانة خودکشي فرياد مي‌زند

نجات!

نجات!

اولاد: مجموعه شعر جديدتان با عنوان «بعد از سکوت» اخيراً منتشر شده. درباره‌ي عنوان کتاب توضيح مي‌دهيد؟ آيا اين عنوان اشاره به اين دارد که بعد از سکوتي ممتد اشعارتان را به چاپ رسانده‌ايد؟ به هر حال، شما بعد از ۵۰ سال شاعري فقط ۵ مجموعه شعر منتشر کرده‌ايد آيا اين گزيده گويي دليل خاصي دارد؟

موحد: تا امروز شش مجموعه شعر منتشر کرده‌ام. «بعد از سکوت» مجموعه ششم است. «بر آب‌هاي مرده‌ي مرواريد» که قبل از انقلاب چاپ شد. «غراب‌هاي سفيد»، «مشتي نور سرد» که يکي از بهترين دفاتر من است که وقتي چاپ اول منتشر شد، بلافاصله چاپ دوم شد، ولي طرح روي جلد چاپ دوم خوب نبود و (چه‌قدر طرح روي جلد مهم است) آن طرح اوليه را آقاي ابراهيم حقيقي کشيده بودند، ولي بعداً آن ناشري که اين را منتشر کرد طرح خوبي براي جلد تدارک نديد. به هر حال، هم انتشاراتي تعطيل شد و هم آن کتاب حرام شد. بعد از مشتي نور سرد، «نردبان در بيابان» است، بعد هم «جهان آبستن زاده شد» و بعد «آوازهاي آبي» که شامل گزيده‌ها است، و آن را هم دو زبانه منتشر کرديم. در هر صورت بعد از سکوت از مجموعه‌هايي است که بعضي از بهترين شعرهاي من در آن است. اما اين‌که شعرها چرا کم و با فاصله چاپ مي‌شوند، اول اين‌که من پنج سال براي مطالعه و ادامه‌ي تحصيل خارج از کشور بودم و در اين پنج سال اصلاً نتوانستم شعر بگويم. يعني خاموش شدم. حتي گفتم شعر به انگليسي بگويم، ولي ديدم به دلم نمي‌چسبد، آن هم با آن فرهنگ غني شعري انگليس و اين بود که از فکر شعر به انگليسي گفتن. گذشتم و گفتم کارم را مي‌کنم و برمي‌گردم به ايران. و وقتي برگشتم اولين شعري که گفتم «عيناً مانند گربه» است که خيلي راجع به آن چيز نوشتند و صحبت کردند. وحشت عميقي در شعر است. شعر بايد يک افسوني داشته باشد. خلاصه مي‌گويم، خواننده بايد يک چيزي از شعر دستگيرش بشود. البته هر مخاطبي مخاطب شعر من نيست. اين موضوع در بهترين توضيحي که راجع به شعر من تا به حال داده شده يعني مقاله‌ي بلند خانم بهبهاني آمده است. ايشان در «ياد بعضي نفرات» در مقاله‌اي با عنوان «خواب مخمل برابر نور» مقداري خواننده را راهنمايي مي‌کندکه اين شعر و مشخصات آن چيست. و در  آخر مي‌گويد «ولي ارتباط پيدا کردن با اين نوع شعر يک ذهنيت خاصي هم مي‌خواهد.» اما آخرين جوابم به اين‌که چرا اين دوران فترت بوده اين است که بر خلاف آن‌چه من از بعضي شاعران مي‌شنيدم که مي‌گويند هر روز صبح که ما از خواب بيدار مي‌شويم يک شعر مي‌گوييم و بعد صبحانه مي‌خوريم. يعني وظيفه‌ي خودشان مي‌دانند که هر روز يک شعر بگويند، من چنين وظيفه‌اي براي خودم قائل نيستم. يعني مي‌گذارم لحظه را سير کنم و آن لحظاتي که سير مي‌کنم، گاهي اوقات در همان يک نشست نوشته مي‌شود. چون شعرهايم کوتاه است. شعرهاي کوتاه حُسنش اين است که اولاً ساختار خوب مي‌تواند داشته باشد و ثانياً خواننده مي‌تواند به اندازه کافي روي آن تأمل کند.  بعضي افراد مثل ادگار آلن پو معتقدند که ما شعر بلند نداريم. و شعر بلند در واقع شعرهاي کوتاهي است که در پي هم مي‌آيند. حتي در مورد شعر بلند «سرزمين‌ هرز» اليوت صحبت بر سر اين است که اين شعر بلند است يا نه. در هر صورت من چنين قاعده‌اي براي خودم نگذاشتم که هر روز شعر بگويم يا بنويسم و به همين دليل هم بعضي شعرها را اصولاً يادداشت‌ نمي‌کنم که بعداً هم گم مي‌شود. يک وقتي بوشهر بودم، زماني که آتشي زنده بود من «بوشهريات» گفته بودم. يکي هم چاپ شد. آتشي به من مي‌گفت که تو بوشهر را بهتر از هر کسي بعد از من شناختي. ولي آن شعرها مقدار زياديش گم شد و شايد يکي دو تايش باقي ماند. که يکي‌اش در پيام نوين چاپ شد. در مورد چگونه شعر گفتن چند شعر در همين مجموعه‌اي که اخيراً منتشر شده دارم يکي‌اش /دوست من شعر گفتن آسان نيست /بنويس و پاره کن/ تا آنجا که بنويسي و پاره کنند. حالا اين که چه کساني پاره مي‌کنند دو سه معني مي‌دهد، اين از ابهام‌هايي است که شعر را چند معنايي مي‌کند. شعر ديگر من که نامش اصلاً «شعر» است، آن شعري است که چراغ‌ها يک مرتبه روشن مي‌شوند: بعد از ظلمتي غليظ / ناگهان همه‌ي چراغ‌ها / روشن مي‌شوند / اعصاب تا حد پارگي کشيده مي‌شوند / شکار در دسترس است / صيد در دام / لحظه‌اي آرامش خيس / و دوباره / چراغ‌ها يکي يکي خاموش / و دوباره / تاريکي. البته نمي‌گويم شعر ولي معلوم است منظورم شعر است. وقتي چراغ‌ها خاموش مي‌شود شما مي‌مانيد و تنهايي که سرنوشت همه بشريت است.

اعلم: يعني حدوث شعر يک مرتبه واقع مي‌شود. در يک لحظه اتفاق مي‌افتد. در يک لحظه ناگهان چراغ‌ها روشن مي‌شوند. شما مي‌بينيد و بعد ناگهان بعد از سرايش شعر، چراغ‌ها تک تک خاموش مي‌شود. من از اين‌جا مي‌خواهم به يک مسئله ديگر اشاره کنم. شما در اين دفتر شعر بعد از سال‌ها شعر گفتن و مطالعه و تحقيق در عرصه‌ي شعر به مفهوم واقعي شعر و حدوث آن نزديک شده‌ايد.

موحد: بله. در اين مجموعه چند شعر است که درباره‌ي خود شعر سروده شده. اين نکته‌ي جالبي است که بايد برايتان بگويم. حتماً مي‌دانيد ولي باز هم تکرار مي‌کنم. کانت حرف خوبي دارد که خيلي الان مورد توجه قرار گرفته. مي‌گويد: «زيبايي در حد اعلايش هم زيباست هم هراس‌انگيز». و مثالي که مي‌زند از شعر نيست، بلکه از دريا مثال مي‌زند وقتي که طوفاني است. در واقع پشت جلد بعد از سکوت، شما يک طوفان مي‌بينيد. چون طوفان هم زيباست هم هراس‌انگيز است و زيبايي هم چه در زن و چه در مرد از يک حدي که بگذرد هراس انگيز مي‌شود. اصلاً مثل اين‌که از حد درک آدم بالاتر مي‌رود. اين نکته‌ي ظريفي است. من اين را در يکي دو شعر آورده‌ام. يکي‌اش شعري است با عنوان «سوبلايم» يعني متعالي. يعني شعري که حد و مرز نمي‌شناسد. آن جايش که مي‌گويم و «کلمات حيران در من نگاه مي‌کنند.» هنگامي که از کلمه ديگر کاري ساخته نيست.

اعلم: يعني اين‌جا ديگر کلمه عاجز است. گفتيد مرگ يک حقيقت است و چون براي ما ناشناخته است، هولناک است. مي‌ترسيم ازش. و وقتي مي‌گويي: شعر را مرگ به من هديه داده است. يعني اوج زيبايي. خدايان را در آن دستي نيست. و اين يک امر محتوم است. شعر را مرگ به من هديه داده است / زيبايي گلي که مي‌پژمرد / زنده رودي که مي‌ميرد / فصاحتي که ناگهان به لکنت مي‌افتد… يعني همه‌ي اين‌ها اعتبارشان را از دست مي‌دهند، فصاحت، بلاغت، نور، گل، و هر چيزي اين‌ها اعتبارشان را مديون زنده بودن هستند. در حالي که شعر را مرگ به من هديه کرده است و آن حقيقت غايي است. و مي‌گويم در اين شعر آن چهره ديگر زيبايي را مي‌بينيد يعني نزديک شديد به آستان آن زيبايي ناب.

موحد: من خيلي خوشحالم که يک چنين خواننده‌هايي دارم.

اولاد: «همزمان مي‌خواهم کبوتر باشم و درخت اقاقي، نهر باشم و خزه، بر خود بنشينم و بر خود سبز شوم و کلمه‌ها حيران به من نگاه کنند.» اين شعر را من و همسرم روبروي هم مي‌خوانديم و به همديگر نگاه مي‌کرديم. و مي‌خوانديم و باز نگاه به هم مي‌کرديم. تأمل مي‌کرديم در درون و معناي اين شعر و مانده بوديم.

موحد: ولي شعر خيلي از اين‌ها ريزتر مي‌رود پايين. ولي خب، بنا نيست که من شعرم را تفسير کنم.

اولاد: اتفاقاً خوشحال مي‌شويم، براي اين‌که به درک و آگاهي ما بيشتر کمک مي‌کند. يعني همين کليد‌واژه‌ي دريا و اشاره‌ي کانت الان کمک کرد به فهم اين کتاب در جاهايي که مخاطب در فهم اصل شعر مشکل دارد.

اعلم: دلم مي‌خواهد همزمان کبوتر باشم و درخت اقاقي. يعني دو چيز مختلف را مي‌خواهم وحدت دهم. يعني متحد شدن دو چيز با هم در طبيعت. که هم کبوتر مي‌خواهم باشم و هم درخت اقاقي. در واقع اتحاد احساس کننده و احساس شونده است. بعد هم دوباره همين است. نهر باشم و خزه. خزه را نهر ايجاد مي‌کند. و من مي‌خواهم ايندوتا با هم باشند. خزه ساکن نشسته و نهر در حال حرکت است و من مي‌خواهم اين دو با هم باشند. و اين‌جا ديگر کلمات کاري ازشان برنمي‌آيد و کلمات حيران در من نگاه مي‌کنند. چون من از کلمات فاصله گرفته‌ام و دارم خودم را با هستي يکسان مي‌کنم. ديگر کبوتر و درخت اقاقي را دوچيز نمي‌بينم. يک چيز است. و اين وحدت وجود است.

موحد: بله، وحدت وجود.

اولاد: اين شعر در من حالت خاصي ايجاد کرد. من در اينستاگرامم اين شعر را گذاشتم. همان موقع که خواندم. اين شعر اضطراب من را گرفت.

موحد: فيلسوفي داريم که الان بعضي‌ها معتقدند که بهترين فيلسوف تحليلي زنده است ويليامسون، من با اين آقا ارتباط ايميلي داريم و شش ماهي هم که من آکسفورد بودم مرتباً همديگر را مي‌ديديم. گاهي اوقات يک شعر برايش مي‌فرستم و او نظر مي‌دهد. دربارة شعري که شاعر هنوز عربده‌هاي مستانه مي‌شنود، پيشنهاد او اين بود که تو جواب خيام را دادي وقتي مي‌گويم آن‌چه هست هميشه خواهد بود، مي‌گويد برخلاف خيام که هميشه مي‌گويد هيچ چيز از انسان باقي نمي‌ماند. من مي‌گويم که آواز مردگان رساتر از زندگان است. فراموشي قاعده نيست. اين جوهر فلسفه‌ي او هم هست. وجوهر فلسفه‌ي خودم هم هست.

اولاد: اين خودآگاه بود؟ واقعاً در پاسخ خيام بود؟

موحد: نه. واقعاً در پاسخ خيام نبود. شايد اتفاقي است، يک جور ناخودآگاهي است که انساني با شعر فارسي با خيام در ارتباط بوده، به صورت ناخوآگاه پاسخ را داده. آقاي محمد رحيم اخوت مقاله‌ي مفصلي نوشت در «چهار فصل» و در آن‌جا شعرهاي مرا با خيام مقايسه کرده است. البته من معتقد به تناسخ و اين چيزها نيستم ولي به نظرم اين طوري است و چيز‌ها هستند و از بين نمي‌روند. مثل اين‌که انسان يک جوهري دارد که اين جوهر باقي مي‌ماند و فراموشي قاعده نيست. آن‌چه بوده هميشه خواهد بود.

اعلم: شعر روبه‌رويش که مي‌گويد براي من / که خشک شدن دريا را / نخواهم ديد/ دريا ابدي است. يعني اين‌جا حتي آن نسبيت نظري هم زير سؤال مي‌رود در عين حال که همه چيز نسبي است اما همه چيز ابدي است. و شاهد مثالش آن شعر هنوز از ميکده‌هاي متروک است.

يعني هستي يک کليتي است که چيزي نه در درونش مي‌ميرد نه گم مي‌شود. اين‌ها مراحلي است که طي مي‌شود فقط بايد رسيد به آن نقطه‌ي درک.

اولاد: آقاي دکتر، جان‌مايه‌ي اشعار شما، آن طور که من احساس کرده‌ام، يک غم پنهان دارد، يک مقدار ترس و اضطراب در آن مي‌بينيم. اين مضامين بخشي از اشعار شما را در برمي‌گيرد. چرا در آغاز دفتر شعر «بعد از سکوت»، اين عبارت را آورده‌ايد: «شعر ايستادن است بر لبه‌ي مغاکي بي‌رحم»؟

موحد: اضطراب که در شعر من زياد است. آن جايي که مي‌گويم، نگاه کن آن گربه را/ چگونه آرام؟ از آن سکو برخاست/ و باز/  بر اين سکو آرام خواب رفت/ آه که عمر من در اضطراب رفت.

اولاد: و اين هول‌انگيز بودن است که باعث مي‌شود در شعر شما ترس و اضطراب باشد. ما يک غم پنهان هم داريم. اما ناله در شعر شما نيست.

موحد: نيست. ابداً نيست. دلسوزي و مرثيه خواني و خودزني مطلقاً در شعر من نيست.

اولاد: اما يک غم پنهاني که در سرنوشت بشر نهفته است در شعر شما ديده مي‌شود. شعر شما به نظر من با توجه به معاني که فرموديد، زيست جهان است. جهان مخاطب بايد خيلي بزرگ باشد و وسيع باشد و بزرگ شده باشد و به بلوغ دروني رسيده باشد تا مخاطب شعر شما باشد. شعر بسياري از شاعران معاصر، حتي شاعران درجه‌ي يک، درواقع دست دوم شده‌ي شعر مولانا و حافظ است که خب چيز بيشتري به خواننده نمي‌دهد. و ما دست اولش را داريم و شعر دست دوم به چه درد مي‌خورد. هنر بايد دست اول باشد. من مي‌خواهم که چشم بگذارم، وقت بگذارم ؛ ذهن بگذارم، ولي آن چيزي را مي‌خوانم که اول باشد. انتخاب من در هنر اين است. ولي الان ديگر ۱۴ سالم نيست. و اين را الان مي‌فهمم و آن موقع هرگز نمي‌توانستم اين را بفهمم.

موحد: در اين مجموعه يک شعر خيلي عاشقانه هست. مي‌دانيد کدام است؟

اولاد: همان شعر نرمک نرمک چون نسيم…

موحد: اين شعر هم عاشقانه است. ولي منظورم: هر شب که چشم مي‌بندم بر جهان / تو را مي‌بينم / در آستانه‌ي در / مشعل نوراني / با لبخندي از رضايت و نگراني / در عصرهاي پاييز / تو را مي‌بينم / در پيراهني از طلا / گل هميشه بهار / در برگ‌ريزان خزان / در بامداد که چشم مي‌گشايم بر جهان / تو را مي‌بينم / و …

البته اين يک تعبيرش است، هيچ کدام از شعرها يک تعبير ندارد، چند تعبير دارد. ولي به خصوص اين با لبخندي از رضايت و نگراني و سرکشي‌ها را تاب آوردن، و دير مي‌فهميدم که عاشق تو بودم و نمي‌دانستم خودم. ولي مي‌دانستم که تو عاشق من هستي. تمام اين‌ها در اين شعر گفته شده.

اعلم: لذت بردن از شعرهاي اين دفتر به خصوص نيازمند داشتن يک درک فلسفي است. و باورهاي ما را دگرگون مي‌کند. يک جا مي‌گويد ستاره‌ها خيس از آبي‌اند. و ماه در سفري نوراني هوشيار گام برمي‌دارد. صداي زنجره‌ها شب را بيدارتر کرده‌است. شب موقع خواب است. ولي صداها آن را بيدارتر کرده. مادران کودکانشان را هر شب به زور مي‌خوابانند. قسم به آفتاب که شب براي بيداريست. اين درک ما را زيرورو مي‌کند.

اولاد: شما در يکي از اشعار اين دفتر آورده‌ايد که حرفي دارم، حرفي براي ديدن، بوييدن، لمس کردن، اما معني نکردن، منظورتان از اين معني نکردن چيست؟

موحد: شعر فراتر از معني مي‌رود. شعر از معني فراتر رفته. يعني وقتي مولوي مي‌گويد در باغ او چون نخل شو، از نخل او آونگ شو، ببينيد چه مي‌گويد. من در باغش نخل بشوم، و از خودم آويزان بشوم.

شعرهايي است که موزيک خالص است. من خودم چندين بار سعي کردم که اين کار را بکنم، که موسيقي خالص باشم. نيمه موفق شدم – تا حدي موفق شدم. يکي از شعرهايي که مهدي اخوان ثالث دارد، شعر سبز است. با تو ديشب تا کجا رفتم… ببينيد اين شعر، يک موسيقي و تصوير و… چيزهايي است که معني‌اش هم نمي‌توانيم بکنيم. شما مي‌دانيد اين را براي چه گفته؟ با تو ديشب تا کجا رفتم، تا خداوان سوي صحراي خدا رفتم، من نمي‌گويم ملايک بال در بالم شنا کردند… شعر در کتاب از اين اوستا است.

اولاد: اين هم جزو شعرهاي خيلي مفهومي خاص است. چون من در ۱۵ سالگي خيلي اين مدل شعرها را مي‌خواندم، اين شعري بود که در ۱۴-۱۵ سالگي نپسنديدمش.

موحد: خب، حق داشتي. چون شعر خاصي است. ولي من يک شعري که هميشه مثال مي‌زنم شعر باران شاملو است. که مي‌گويد: آن‌گاه بانوي پرغرور عشق خود را ديدم در آستانه‌ي پرنيلوفر باران / و آن‌گاه بانوي پرغرور عشق خود را ديدم در آستانه‌ي نيلوفر / که به آسمان باراني مي‌انديشيد / و آن‌گاه باران را ديدم که از سفر دشوار آسمان باز مي‌آمد / شما جز يک سري تصوير چيزي نمي‌بينيد و هر چند که بخواهيد اين شعر را معني کنيد نمي‌توانيد. فقط به شما يک حس مي‌دهد و دقيقاً تصويرها را برايت نقاشي مي‌کن.

اعلم: آقاي دکتر يک سؤال خارج از محدوده. آيا شما آن شعر ددف، دف، دف، دف رضا براهني را موسيقي کلامي مي‌دانيد؟

اگر بخواهيم از براهني بگوييم که يک شعري از او مي‌ماند فقط همين شعر است. منتها اي کاش اين را داده بود اديت مي‌کردند، چون بعضي از سطرهاي زائد دارد، گاهي جاها وزن را باخته، که در اين شعر نبايد وزن را از بين مي‌برد، و از ريتم خارج شده و نتوانسته به آن کمال مطلوبي که مي‌خواهد برسد. يک کار تازه‌اي در تجربه موسيقيايي است.

اولاد: آيا در اشعار شما معيار زيبايي شناسي حرف اول را مي‌زند يا محتوا برايتان ارزش بيشتري دارد؟ و بعد آن زيبايي شناسي شاعرانه‌اي که شما مدنظر داريد چه ويژگي‌هايي دارد؟

موحد: يکي از منتقدين غرب گفته که هيچ کس نمي‌داند يک شعر خوب چه‌طور يک شعر خوب مي‌شود. واقعاً کسي نمي‌داند. به همين دليل تعريفي هم از شعر، تعريفي که همه قبول داشته ‌باشند نداريم. به خصوص بعد از رنسانس و در ايران با آمدن نيما که بعضي شعرهايش هنوز محل بحث است، ريرا صدا مي‌آيد امشب. يا بعضي شعرهاي ديگرش البته او شاعر سياسي بود در هر صورت ولي تو را من چشم در راهم اين شعر يک عاشقانه‌ي قوي است. آيا مي‌شود يک محتواي خاصي هم بهش نسبت داد؟ غير از اين‌که بگوييم يک شعر عاشقانه است. نمي‌دانم اين سؤال مشکلي بود که از من پرسيديد

اولاد: از نظر خودتان در اشعار شما زيبايي شناسي حرف اول را مي‌زند يا محتوا؟

موحد: اين‌ها را من از هم جدا نمي‌دانم، مثالي که من مي‌زنم راجع به فرم و محتوا که ديگر اين تقسيم‌بندي‌ها را نمي‌کنم مثال فرش مثال خوبي است. شما با هر مصالحي نمي‌توانيد فرش ظريف ببافيد. يعني اين‌جا، جايي است که فرم تکليف محتوا را تعين مي‌کند و محتوا تکليف فرم را معلوم مي‌کند. چون اگر مي‌خواهيد فرش را به ظريفي فرش نايين يا کاشان يا اصفهان درست کنيد، مصالحش هم بايد همان طور باشد. شما با مصالحي که گبه را درست مي‌کنيد و مي‌بافيد نمي‌توانيد فرش ابريشم ببافيد. محتوا دارد فرمش را تأييد مي‌کند و فرم هم دارد مي‌گويد محتوا. يعني اين‌ها با همند. من مثال شعر رودکي را اغلب زده‌ام که  مي‌خواهد ناهمواري دنيا را بگويد. اين ناهمواري را مجسم مي‌کند در شعرش.

هموار کرد خواهي گيتي را / گيتي‌ست کي پذيرد همواري … ببينيد شعر تکان مي‌خورد. خب رودکي است ديگر، ببينيد چه‌کار مي‌کند. يعني بدون اين فرم آن محتوا نمي‌توانست متجلي بشود. بنابراين اصلاً تفکيک اين دو از هم کار اشتباهي است.

اولاد: آيا يکي شدن با طبيعت و عناصر طبيعي براي شما راه گريز از مسائل زمانه است؟ مثلاً آن‌جا که مي‌گوييد مي‌خواهم کبوتر باشم و درخت اقاقي، نهر باشم و خزه، بر خود بنشينم و در خود تر شوم، خواننده به نوعي طبيعت‌گرايي برمي‌خورد، و تمام اشعار شما را هم که به دقت مطالعه کردم به نوعي طبيعت گرايي برخوردم، باغ خيلي تکرار مي‌شود، گنجشکان خيلي تکرار مي‌شود.

موحد: کاملاً درست است، بله يک شعر است مثل اين‌که در غراب‌هاي سفيد است، که تواضع گياه را شرح مي‌دهم و اين‌که سرتاسر گذرگاه سبز را تاخت مي‌زند، يک چنين شعري است که يادتان نمي‌دانم بيايد يا نه. صحبت درخت ياس را مي‌کنم و اين‌که اين درخت ياس مي‌رود و برمي‌گردد و همان عطري که داشت دومرتبه پخش مي‌کند و سايه مي‌افکند و عطر و بو مي‌افکند. بعد مي‌رود و دومرتبه به همين شکل و هيچ منتي هم سر هيچ کس ندارد. اين يک تواضع گياهي است. اين يک طبيعت‌گرايي است. اتفاقاً من يک مقاله دارم درباره‌ي اين موضوع. خانم مهري شاه حسيني، راجع به شعر و طبيعت از چند شاعر سؤال کرده بودند که نظر شما راجع به شعر و طبيعت چيست؟ من حرفم را آن‌جا دقيق‌تر گفتم. اما به طور خلاصه بله تواضع و بخششي که در گياهان و ذات طبيعت است را دوست دارم و اين در شعرم هم ديده مي‌شود.

اعلم: شما شعري داريد که گل ياس روي نيمکت‌ها / خدايا من را به نيمکت‌هاي پيش از ظهرها…. الان که گفتيد گل ياس من ديدم که در دو سه تا از شعرهاي شما تکرار مي‌شود.

موحد: کاملاً درست است براي اين‌که مقداري از کودکي من در خانه‌اي گذشت که گل ياس داشتيم و اين گل براي من يک سمبل است.

اولاد: آن نيمکت‌ها خيلي بامزه است و آن شوخي که يک بار کرديد و گفتيد واي من چرا اين دعا را کردم، من که مستجاب‌الدعوه نيستم….

موحد: شما بوديد که من اين صحبت‌ها را کردم؟

اولاد: نه نبودم ولي بعد خواندم. مي‌گويد خب پس من چکار کنم. مي‌گويد از پارک مي‌روم و روي نيمکت نمي‌نشينم. نمي‌شود که تغييرش بدهيم مي‌شود مثل حافظ.

موحد: راجع به شعر مي‌گويند که مصراع اول را خدا مي‌گويد بقيه ديگر کار خود شاعر است و  ديگر بستگي دارد که چه‌قدر اطلاع داشته باشد، چه‌قدر خوانده باشد، چه‌قدر ديده باشد و چه‌قدر تجربه کرده باشد آن‌ها بايد به داد شاعر برسد تا شعر، شعر شود، مثلاً «نام تو را به خاک نوشتم و خاک زخم شد» اين شعر همين دو سطرش آمد، که خيلي هم تأثيرگذار بود آن شعر شروعش آن بود. ولي بعدش ديگر خاطرات مادربزرگ آمد، خاطراتي که راجع به سال قحطي بود آمد، بعد مرگ مادربزرگم مطرح شد که زمين خورد و سرتاسر عصا را پيمود براي اين‌که زمين خورد و با زمين خوردن لگنش شکست و خاک ماند و دايره‌ي داغ. و همين‌طور تصاويري است که مي‌آيد. آمدن اين تصاوير و جمع شدن دور هم نتيجه‌ي تجربيات متنوع من است. يعني نخواستم شعر بگويم. مي‌خواستم آن چه را که تجربه کردم بگويم و به همين دليل معتقدم که شاعر بايد موسيقي گوش دهد، بايد فيلم ببيند، فلسفه بخواند،  با ادبيات قديم آشنا باشد و بايد ذهنش و تفکرش براي همه چيز آماده باشد. به قول اليوت که مي‌گويد «وقتي نمي‌توانيد شعر نو بگوييد، خب مثنوي بگوييد»، مثل الکساندر پوپ. در قالب قديم شعر بگوييم که تور زبان هميشه آمادة صيد باشد.

اولاد: اين شعرها مصداق صيدهاي لحظه‌اي است؟

موحد: بله. اغلب اين‌ها در يک نشست نوشته شده‌اند. يا در يک لحظه گفته شده‌اند.

اولاد: شما فرم شعرهايتان مخصوص خودتان است. خيلي خاص است همان‌طور که خودتان مي‌گوييد که يک دفعه اين قضيه برايتان حل شد و شعر قديم را گذاشتيد کنار. گفتيد خب حالا وزن و قافيه نيمايي هم دست و پاگير است براي من، و گفتيد که شعر اين نيست. شعر زبان تازه مي‌خواهد، شعر فکر تازه مي‌خواهد، ديد تازه مي‌خواهد، حالا موسيقي و آهنگ زيبايي هم بايد همراهش باشد.آن آهنگ و موسيقي زيبا مخصوص شعر خودتان است. که ما در کمتر شاعر ديگري مي‌بينيم.

موحد: طبيعي است بالاخره شعر هر شاعري نشانه‌اي از خود او دارد.

اولاد: آقاي دکتر چند وقت است که کتابتان منتشر شده؟

موحد: دو سه هفته است.

اولاد: بازخورد را چگونه ديديد؟ نظري مطرح نشده؟

موحد: البته هنوز زود است. من معمولاً در مراسم شعرخواني‌ها و امثال آن شرکت نمي‌کنم. دوستاني که برايشان شعر مي‌خوانم نظرشان را بلافاصله يا با تأمل مي‌گويند. و بر اين اساس بازخوردش خيلي مثبت بوده است.

اولاد: آقاي دکتر شايد سوال خيلي ساده‌اي باشد اما رنج، درونمايه اصلي شعر شاعران بزرگ جهان است. ما در شعر شما هم يک رنج خاص را مي‌بينيم، مي‌خواستم راجع به «رنج» در شعرتان توضيح دهيد.

موحد: در مورد هستي است و زندگي و مرگي که در مقابل هست و ناگزير هم هست و بعد غلبه کردن بر اين زندگي، چيز عجيبي است. هولناک است. رنج از تنهايي، مرگ و خود اين زندگي رنجي است فراموش نشدني.

اولاد: منظورتان از شعر بي‌کلام چيست؟ آيا مي‌خواهيد بگوييد که شاعر به واسطه‌ي استعاره‌ها و نمادها بايد حرفش را بزند ولي صريح نباشد، آيا بي‌کلامي در شعر رسيدن به جادويي فراتر از کلام است؟

موحد: شعر در واقع جادوي کلمات است. ولي گذشتن از يک حدي، حد نابي مثل خيام، که خيلي هم ساده حرفش را مي‌زند ولي شرق و غرب را تسخير مي‌کند، چيزي برتر از کلمه‌هاي ساده‌اي است که به‌کار برده.

اولاد: آقاي دکتر در عصر حاضر که فيلم و رمان مخاطبان کثيري دارند، شعر واقعاً چه جايگاهي دارد. آيا شعر در جهان امروز به اندازه‌ي فيلم و رمان مي‌تواند تأثيرگذار باشد؟ مي‌دانيم که تيراژ شعر در دنيا خيلي کم است.

موحد: من به اين حرف معتقد نيستم. شعر خوب هميشه خواننده دارد و هميشه خواهد بود. و اين يک نياز است. من در مقدمه‌ي«آوازهاي آبي» در برابر اين پرسش که چرا شعر مي‌گويم اين حرف را زدم، پرنده‌ها وقتي مي‌خواهند از يک شاخه به شاخه‌ي ديگر بروند آوازي هم مي‌خوانند. مي‌گويم اين آواز را اگر نخواند، هم نخوانده. ولي اين آواز جزء ذاتش است. شعر هم همين‌طور و به همين دليل هم هميشه هست. يک چيز کمتر انتزاعي را مثال بزنيم. وقتي راديو آمد همه گفتند خب ديگر مي‌شنويم. پس کتاب مي‌رود پي کارش. ولي چنين اتفاقي نيفتاد. وقتي تلويزيون آمد گفتند خوب راديو مي‌رود. و آن‌چه مي‌خواهي بداني در تلويزيون و سينما مي‌بيني. ولي اين طور نشد.  شعر همچنان مي‌ماند. بعد دنياي ديجيتالي که الان هست، برخورد ما با اين دنياي ديجيتال در يک حالت، نوکيسگي است و اين نوکيسگي به جايي مي‌رسد که بچه‌اي که با اين دستگاه‌ها بازي مي‌کرد اين بازي‌ها را کنار مي‌گذارد و به دنبال تجربيات تازه‌اي مي‌گردد. بنابراين من معتقد نيستم به اين که شعر کم فروغ مي‌شود  شعر هميشه خواهد بود.

اولاد: احساس مي‌کنم شعر شما سعي مي‌کند خيلي به معماي زمان، هستي و مرگ پاسخ دهد، پاسخي براي مسائل مهم انساني داريد در شعر يا همچنان حل نشده مي‌دانيد.

موحد: مسائلي است حل نشده.

اولاد: دردهايي که ما داريم در طبيعت يا مسائل ديگر من در جايي خواندم که اين‌طور هم نيست که حل نشود، حل مي‌کنند و به مرور زمان اين بي‌آبي‌ها حل مي‌شود، لايه‌ي اوزون را دومرتبه ترميم مي‌کنند. جهان اين‌طور نيست که دست روي دست بگذارد که همه چيز خراب شود. آيا اين‌ها خوشحال‌کننده نيست؟

موحد: البته پرسش شما به هستي و مرگ مربوط مي‌شد. در مورد مسايل ديگر من هم دلم مي‌خواهد که همين‌طور باشد. و بشر يک فکري بکند به حال اين وضعي که در جهان ايجاد شده. فيلسوفي که خيلي مطرح است يعني هايدگر مي‌گويد راه نجات بشر، شعر است.

البته ممکن است تيراژها کم باشد. ولي يک شاعر خوب در غرب خيلي قدرش بالاست و استقبال از شعر خيلي زياد است.  شعرخواني‌هايي مفصلي در انگلستان انجام مي‌شود و در نشرياتي مانند Forward Poetry ، نشريه‌اي که هر سال منتشر مي‌شود، بر اساس فروش و استقبالي که از کتاب‌ها مي‌شود، به عناوين مختلف به شاعران جايزه داده مي‌شود.  يا مثلا در هلند فستيوال سالانة شعر  چهل سال است که مرتب برگزار مي‌شود و بسياري از شاعراني که جايزه‌ي نوبل برده‌اند در اين فستيوال شعر خوانده‌اند. وقتي از من براي شرکت در اين فستيوال دعوت کردند اعتراض کردم که ما شاعران بزرگي داشته‌ايم و چرا هرگز از آن‌ها دعوت نکرده‌ايد، گفتند ما کسي را نداشتيم که به هلندي شعرهاي اين‌ها را ترجمه کند ولي حالا داريم. اين فستيوال بسيار معتبر است و اگر بدانيد چه استقبالي از آن مي‌شود و چه احترامي به شاعران مي‌گذارند مي‌بينيد که شعر تنورش داغ است.

من اصلاً از وضع فعلي شعر و آينده‌ي شعر خودمان مأيوس نيستم ضمن اين‌که ما ميراث شعري عظيمي داريم.  مسئله اين است که يک وقت شما مي‌رسيد سر يک دوراهي و دو تا انتخاب بيشتر نداريد. يا از اين راه يا از آن راه. اما يک وقت مي‌رسيد سر يک صدراهي، بيست راهي، سي راهي آن‌جا ديگر انتخاب خيلي مشکل است. شعر نو يک امکان عظيمي را در اختيار اين شاعران گذاشت و انتخاب از بين اين امکان‌ها خيلي کار مشکلي است. و اصلاً استفاده از آزادي کار هر کسي نيست.  من حرفم اين است که نيما آمد و امکانات زيادي را در اختيار شاعران گذاشت، چرا فکر کنيم که سفر کردن همچنان بايد با قاطر و اسب باشد، چرا فکر نمي‌کنيم که اين همه امکاني که در وزن و قافيه، در تصوير و کلمات، در حرف زياد نزدن، در دوري گزيدن از مدح و ستايش، همه‌ي اين‌ها امکاناتي است که در اختيار قرار گرفته، منتها استفاده کردن از اين کار مشکل است. بين شعر قديم و جديد من شعر جديد را انتخاب مي‌کنم. شعر جديد چيست؟ شعر جديد يک امکان بي‌نهايت است.

دهه‌ي ۷۰ و ۸۰  دهه‌ي شعر پست مدرن بود. نهضتي که در خارج از ايران که مهد آن بود هم شکست خورد. به عقيده‌ي بسياري موجي بود که گذشت. حالا شعر ما باز گرفتار مرثيه سرايي است. هنوز آن فاصله گرفتن از موضوع، آن عشقي که زنجموره نباشد، آن تبليغ نااميدي، همه اين‌ها را مي‌شود بيان کرد اما نه به طور زنجموره. شاعران دهه۷۰ استفاده‌ي کمي از ميراث غني شعر ما مي‌کردند. الان مطالعه بيشتر است. به نظرم شاعران زيادتر مطالعه مي‌کنند. خانمي بود که يک بار آمد انجمن. پرسيدم چرا سراغ من آمدي. گفت شما تنها کسي بوديد که وقتي کتاب فلسفه دست من ديديد مسخره‌ام نکرديد. در صورتي که در بسياري از محافل ادبي مجبورم اين کتاب را قايم ‌کنم. من گمان مي‌کنم که الان حتي دارند از شاملو و اخوان هم عبور مي‌کنند. بحث عبور از اين‌ها مطرح است.

اولاد: مخاطبان شعر شما حتماً بايد به يک بلوغي در زيباشناسي و معاني فلسفي رسيده باشند ،چون شعر شما سهل و ممتنع است و نشان مي‌دهد خودش را. اما اصلاً و اصلاً ساده نيست. بايد بارها و بارها آن را بخوانيم تا درکش کنيم. خودتان فکر مي‌کنيد در اين ۵-۶ مجموعه شعري که چاپ کرديد، چه تحولاتي را پشت سر گذاشتيد. با توجه به اينکه سبک شعر شما اين است. سادگي ظاهر و عمق بسيار شبيه خيام.

موحد: آقاي دکتر معصومي در اصفهان در مجلس نکوداشت من راجع به اين شعر:  براي من که خشک شدن درياها را نخواهم ديد / دريا ابدي است / … و مسايل فلسفي نهفته در آن کلي صحبت کرد.

اولاد: آقاي دکتر راجع به جهاني شدن شعر ما نظر خاصي داريد؟ چه‌قدر شعر ما مي‌تواند جهاني بشود؟ اصلاً شعر مي‌تواند جهاني بشود؟

موحد: اين بستگي به خود شعر دارد. يک مثال مي‌زنم شيم بورسکا، کتابش در ايران چند بار تجديد چاپ شده. در صورتي که نه وزن دارد و نه قافيه.  حتي ترجمه است ولي جوهر شعري را دارد و آن را مي‌تواند منتقل کند. ولي بسياري از شاعران ما  آن جوهر فکري و آن مشخصه‌اي که شعر را شعر مي‌کند و من نمي‌توانم بگويم چيست، هنوز ندارند.

اولاد: به عنوان آخرين سؤال مي‌پرسم، نظرتان راجع به شعر امروز ايران چيست؟ و براي شاعران جوان چه توصيه‌اي داريد.

موحد: مراجعه به ميراث، ياد گرفتن يک زبان خارجي حتماً، و مطالعه‌ي آثار کلاسيک به خصوص و به روز بودن. و هر چه بيشتر چيز ياد گرفتن و ذهن را پر از مفاهيم تازه و نو کردن و خلاصه پا به پاي زمان پيش رفتن.


iconادامه مطلب

دوره‌های آموزشی مجله آزما برگزار می‌شود
بازديد : iconدسته: اخبار

 

آزما برگزار می‌کند :

دوره‌های آموزشی مجله آزما شامل ادبیات داستانی , سینما و روزنامه نگاری

این دوره با حضور اساتید محمدرضا اصلانی، گیتا گرکانی ، هوشنگ اعلم و احمد پوری برگزار می‌شود.

مهلت ثبت نام تا ۱۵ اردیبهشت

برای اطلاعات بیشتر با شماره های ۶۶۷۳۹۷۰۴ یا ۶۶۷۳۹۲۲۴ تماس بگیرید

 


iconادامه مطلب

گفتگویی با حسن میرعابدینی ( گزیده ای از مجله ۴۶ آزما )
بازديد : iconدسته: اخبار

گفتگویی با حسن میرعابدینی

گزیده ای از مجله ۴۶ آزما

Image result for ‫حسن میرعابدینی‬‎

جزئیات را در ادامه بخوانید


iconادامه مطلب

جاده ای صاف، برای تک تازی قلدری
بازديد : iconدسته: دسته‌بندی نشده

گفتگو با دکتر ناصر فکوهی

متأسفانه در سال‌هاي اخير پديده «قلدري» به شدت در جامعه‌ي ما گسترش يافته و اکثر آدم‌ها سعي مي‌کنند در هر شرايطي با قلدري حرفشان را به کرسي بنشانند و نفع شخصي خود را تأمين کنند. (البته اين پديده‌ي تازه‌اي نيست.) و قلدرها در همه‌ي تاريخ بوده‌اند اما گسترش فرهنگ قلدري در جامعه به شدت نگران‌کننده است. مي‌خواهيم نظر شما را در اين مورد بدانيم. آن‌چه «قلدري» مي‌ناميد در زبان فارسي کمابيش با مفهوم «زورگويي» هم‌معنايي دارد و در انگليسي با واژه‌ي Bullying. ابتدا بد نيست که تعريفي از اين واژه در معناي اجتماعي و روان‌شناسي اجتماعي آن بدهيم تا سپس بتوانيم در تحليل خود آن را از برخي رفتارهاي مشابه و مکمّل و همراهي‌کننده قلدري، از جمله در روابط و پهنه‌هاي فرهنگي که موضوع اصلي گفتگوي شما است جدا کنيم. در اين معنا، قلدري را بايد به معناي استفاده از  ابزارهاي تهديدکننده‌هاي زباني يا عملي براي تهديد و فشار آوردن يک فرد يا گروه اجتماعي بر فرد يا گروهي ديگر با هدف رسيدن به سودي براي طرف نخست تعريف کرد


iconادامه مطلب

حرفی برای دیدن و بوییدن!
بازديد : iconدسته: دسته‌بندی نشده

گفتگوبادکترضياء موحدبه بهانه ي انتشارمجموعه شعر«بعدازسکوت»

اليوت در مقاله ي «سه صدا در شعر» ميگويد: نخستين صدا، صداي شاعر است که با خود يا هيچکس سخن ميگويد. مراقبهاي شخصي که پنهاني به گوش خواننده ميرسد. درواقع شعرهاي اين دفتر صدايي برميانگيزد خاسته از نگاهي به درون.

اينها نخستين سطرهاي مقدمهي مجموعه شعر جديد ضياء موحد به نام «بعد از سکوت» است. شامل شعرهاي يک دورهي دو ساله از ۱۳۹۴ تا ۱۳۹۶ که ترجمهي انگليسي آنها را نيز سعيد، سعيدپور انجام داده. در نخستين روزهاي انتشار دفتر بعد از سکوت، يادداشتي دربارهي اين مجموعه به قلم خانم فروغ اولاد به مجله رسيد و از آنجا که ذات شعر ضياء موحد به ضرورت در درون خود داراي نوعي عمق و ژرفاي فلسفي است، بنا شد که به اتفاق خانم فروغ اولاد با خود شاعر دربارهي اين مجموعهي جديد به گفتگو بنشينيم و آنچه ميخوانيد حاصل گفتگويي است صميمانه در غروب يک روز تعطيل که تهران از توالي چند روز تعطيلي به خواب رفته بود انجام شد. و حضور ضياء موحد و گفتن از شعر و زنده بودن شعر، همچون نبضي کوچک در دل اين شهر به خواب رفته از تعطيلات ميتپيد.


iconادامه مطلب

۱۲ فروردین ساگرد درگذشت دکتر محمود عبادیان
بازديد : iconدسته: اخبار

۱۲ فروردین ماه سالگرد درگذشت دکتر محمود عبادیان استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی و عضو هیئت علمی دانشگاه مفید قم و عضو گروه فلسفهٔ فرهنگستان هنر ایران است . او دورهٔ دکترای «تاریخ فلسفهٔ عمومی» را در دانشگاه چارلز پراگ و دکترای «فلسفهٔ کلاسیک آلمان» را در دانشگاه هامبورگ گذراند . روحش شاد و یادش گرامی


iconادامه مطلب

سال ۱۳۹۸ مبارک
بازديد : iconدسته: اخبار

سال نو

 

سالی دیگر آغاز شد و بهاری دیگر، با آرزوی فرا رسیدن بهاری از عشق و دوستی و مهرورزی و جهانی بدون کینه و خشونت و جنگ

مجله آزما آغاز سال ۹۸ را به تمامی مردم ایران زمین تبریک میگوید


iconادامه مطلب

هوشنگ گلشیری از نگاه همسرش فرزانه طاهری
بازديد : iconدسته: اخبار

 

هوشنگ گلشیری

🔹زنده یاد هوشنگ گلشیری از نگاه همسرش فرزانه طاهری

🔸بخشی از گفتگوی اسداله امرایی با فرزانه طاهری همسر زنده یاد هوشنگ گلشیری در مجله آزما

متن این گفتگو را در شماره های بعدی آزما می خوانید.

مسئله‌ی اصلی گلشیری، اهمیت دادن به ادبیات بود


iconادامه مطلب

سایر صفحات سایت

Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY