• افراد آنلاین : 0
  • بازدید امروز : 85
  • بازدید دیروز : 196
  • بازدید این هفته : 658
  • بازدید این ماه : 18412
  • بازدید کل : 1806294
  • ورودی موتورهای جستجو : 12560
  • تعداد کل مطالب : 2738


عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

صنعت نشر ما بیمار است
بازديد : iconدسته: گفت و گو

گفتوگو با فريد مرادي ويراستار و کارشناس نشر

فريد مرادي خودش را ويراستار حرفهاي ميداند، اما کساني که او را ميشناسند و از سابقهاش در امر نشر خبر دارند در واقع او را به عنوان تاريخ گوياي نشر ميشناسند.براي گفتوگو دربارهي موضوع پرونده يعني سرقت آثار ادبي ميهمان آزما شد اما صحبت به درازا کشيد و تبديل شد به مصاحبهاي دربارهي آسيبشناسي عرضه نشر.

در عرصهي نشر با مسايل و مشکلات زيادي روبهرو هستيم. اتفاقات ناخوشاندي مثل سرقت و کپي شدن آثار ترجمه، چاپ زيرزميني و قاچاقي کتاب و خيلي مسايل ديگر در اين عرصه رخ ميدهد. به نظر مشا علت چيست؟

نشر ايران از روز اول براساس تجربه شکل گرفته و نه دانش. يعني بخش خصوصي که از ابتدا وارد کار نشر شده نسل تاجرها بودند که اصلاً به آنها ميگفتند تاجر کتابفروش و هيچ تجربه و پيشنهاي در کار کتاب نداشتند و اين حالت تا دههي چهل در ايران ادامه داشت و ناشران ما براساس تجربه کار ميکردند و از مرحلهي شاگرد کتابفروشي ميرسيدند به مراحل بالاتر و ناشر شدن و به همين علت چند مشکل ريشهاي در نشر ايران ماندگار شد. نخستين مسئله کمبود سرمايه بود يعني نشر ايران هيچ وقت نتوانست آنقدر بزرگ بشود که بتواند حذبکنندهي سرمايه باشد و يا به قول امروزيها براي خودش اسپانسر پيدا کند. وجه ديگرش کمبود دانش در پيکرهي نشر بود يعني آدمهايي که صاحب شناخت و درايت و تجربه در حوزهي نشر کتاب باشند بنابراين نشر عمدتاً بر پايه روابط دوستانه با اهل قلم شکل ميگرفت و بر پايهي قوانين بازار. امروز هم ميبينيم که مثلاً يکباره از هريپاتر دهها ترجمه به بازار ميآيد و يا وقتي يک نويسنده جايزهي نوبل ميگيرد موج ترجمه از کارهاي او راه ميافتد خب اين نويسنده قبل از گرفتن جايزهي نوبل هم وجود داشته و سالها کار کرده مثلاً خانم مولر يا موريانو يا ديگران سالهاي سال بودهاند ولي يکباره دهها مترجم به محض اينکه اينها نوبل ميبرند شروع ميکنند به ترجمهي آثار اينها و اين کار به نوعي تصور پاسخ دادن به تقاضا و پخته خواري و حرص است. اورهان پاموک، مارکز و آدمهاي محدودي مرتب تکرار ميشوند. علت اين اتفاق فقدان آن درايت لازم در پيکرهي نشر ماست. مسئلهي بعدي سياستهاي انبساطي است که از دوران آقاي هاشمي رفسنجاني در ايران شکل گرفت و منجر به صدور پروانهي نشر براي تعداد بيشماري از افراد شد امروز که ما با هم صحبت ميکنيم چيزي حدود يازده هزار و هشتصد جواز نشر وجود دارد. حالا اينکه چند نفر از اين ناشران کار ميکنند يا فقط صاحب مجوزند بحث ديگري است ولي مسئلهي مهم اين است که اينها براي تمديد پروانهشان بايد سالي چهار عنوان کتاب چاپ کنند. حالا اگر از آن طرف نگاه کنيم ميبينيم آيا ما به ازاي اين تعداد ناشر و اين تعداد عنوان کتاب، که بايد چاپ شود پديدآورنده به مفهوم نويسنده، تدوينگر، مصحح، مترجم و ويراستار حرفهاي داريم؟ اينها با هم تناسب ندارد و ناشران خود به خود و گاه به اجبار کپيکار ميشوند. و از روي دست همديگر کپي ميکنند و يا دست به کتابسازي ميزنند. آمار سالانه نشان ميدهد هر سال ۳۰۰ نوع شاهنامه و ۵۵۰ نوع حافظ چاپ ميشود!

 يعني مدام از يک اندوختهي قديمي استفاده ميکنيم؟

دقيقاً، هيچ کار ديگري نميکنيم و دايماً متکي هستيم به چند اسم معروف در ايران. و مرتب از اندوختهي گذشته استفاده ميکنيم اما به شکل اشتباه مثلاً يک زماني يک نيکلسون پيدا ميشود و مثنوي را تصحيح ميکند و يک ناشر استاندارد بعد از سي سال کار اين مثنوي را با دقت چاپ ميکند. اما تا امروز ما همان مثنوي را چاپ ميکنيم پر از غلط و مرتب همين کتاب پرغلط را به بازار عرضه ميکنيم. ما نزديک بيست ترجمه از بابا لنگدراز داريم و مطمئنم که هنوز يک ترجمهي خوب و منطبق بر اصل اثر وجود ندارد. مثلاً يکباره داستايوسکي مطرح ميشود همهي ناشران يکباره برادران کارامازوف چاپ ميکنند. خب اين همه کار نکرده وجود دارد چرا کسي سراغ آنها نميرود، در اينجا هنوز حتي شصت درصد آثار ادبي کلاسيک جهان را به فارسي ترجمه نکردهايم. چون کسي به سراغ رابرت موزيل نميرود. چرا کسي سراغ دوسپاسوس نميرود. اينها حاصل نداشتن دانش و فقدان شناخت از بازار است. در سالهاي اخير من افرادي را ديدهام که حتي زبان انگليسي بلد نيستند اما کمدي الهي ترجمه کردهاند. بنابراين ما با پديدهاي روبرو هستيم که همهي جوانب آن بيمار است. دست بر قضا ارشاد که شاخکهايش نسبت به اين قضيه که کلمات خاصي نبايد به کتاب راه پيدا کند به شدت حساس است، هيچ حساسيتي در مورد اين اوضاع نشان نميدهد.

 فقدان نقد هم در پديد آمدن اين اوضاع مؤثر است.

بله قطعاً اين مسئله يکي از عوامل اساسي است. اول اينکه ما منتقد حرفهاي و کاربلد بسيار کم داريم، تعدادشان حتي به تعداد انگشتان دست نميرسد. نقادي نداريم که کتابها را دقيق نقد کند يا اگر هست به سبب روابطي که در عرصهي محدود نشر و حوزهي کتاب وجود دارد دست به نقد واقعي نميزند. يادم هست آقاي دريابندري کتاب گوربهگور فالکنر را ترجمه کرده بود و نشر چشمه آن را چاپ کرد. مسعود طوفان هم مشغول ترجمهي اين کتاب بود. او تحصيلکردهي آمريکا بود و زبان slang را خوب ميدانست و فالکنر را هم خوب ميشناخت وقتي داشت اين کتاب را ترجمه ميکرد مواجه شد با انتشار ترجمهي آقاي دريابندري و تصميم گرفت ترجمه را مقابله کند و وقتي اين کار را کرد تبديل شد به يک سندرم بزرگ چون ايشان تصميم گرفته بود کل کتاب را دو صفحه، دو صفحه نقد کند وآن زمان در نشريهي نشر دانش که مرکز نشر دانشگاهي چاپ ميکرد و ماجرا طوري شد که مرحوم کريم امامي خواهش کرد از آقاي طوفان که ادامه ندهد و آقاي دريابندري هم در برابر همهي اين موارد فقط گفت من ترجمهي آزاد کردهام. يا مثلاً يکي از مترجمين معروف که براي ناشر معروفي هم کار ميکند و گهگاه کتابهايش خيلي هم پرفروش ميشود. چندي پيش يک نفر در فضاي مجازي کار او را نقد کرد. و معلوم شد اين ترجمهها پر از اشتباه است و به متن اصلي وفادار نيست و بسياري از مترجميني را که گاهي کارهايشان براي ويرايش به دست خود من رسيده ديدهام که به راحتي بخشهايي از کتاب را حذف کردهاند و خب چون خوانندهي ايراني هم در پي اين مقابلهها نيست فکر ميکند که يک ترجمهي سالم را ميخواند. مشکل ديگر رفتن به سراغ آثاري است که پيشاپيش ميدانيم در شرايط فعلي در ايران قابل چاپ نيست و در نتيجه ما از يک اثر ادبي يک محصول هجو درميآوريم. مثل کتاب مدار رأسالسرطان که با خواندن ترجمهاش ميفهميم که چه اتفاقي افتاده و يا آثار ميلان کوندرا که اکثراً ترجمههايش متفاوت است با اصل اثر. و اين يعني عدم وفاداري به اصل کتاب و اين به نظر من برميگردد به فقدان دانش لازم در پيکرهي نشر چون دانشي که بتواند فيلترينگ را انجام بدهد و کنترلهاي قبل از توليد کتاب را بر عهده بگيرد وجود ندارد.

 چرا براي گرفتن مجوز نشر به مسايل تخصصي توجه نميشود؟

حرف درستي است. اما دقت کنيم که تا سالهاي آخر دههي شصت اصلاً داشتن پروانهي نشر ضروري نبود. يعني کسي که قرار بود ناشر بشود بايد ميرفت از اتحاديهي ناشران مجوز کارش را ميگرفت و کافي بود که يک دفتر هم داشته باشد. شرايط اين بود. سال ۶۸ قرار شد ناشران از ارشاد مجوز بگيرند که بيشتر به دلايل نظارتي بود تا تخصصي و همين الان هم شرايط براي گرفتن مجوز نشر درواقع خندهدار است. مدرک تحصيلي ليسانس بدون آنکه مهم باشد ليسانس در چه رشتهاي و از همه جالبتر تا چند سال پيش يکي از شرطها تأهل بود که نميدانم چرا ناشر بايد متأهل باشد! من ناشران در حال فعاليت بسياري را ميشناسم که اينها تا مدتها به من زنگ ميزدند و نحوهي محاسبهي کاغذ براي کتابهايشان را ميپرسيدند. يعني تا اين حد بياطلاع نسبت به کاري که مجوز انجامش را داشتند.

 آيا ارشاد اعتنايي به رعايت استانداردهاي لازم در چاپ کتاب دارد؟

مطلقاً، ارشاد فقط به محتواي کتابها توجه دارد. و از نظر ارشاد يک مواردي نبايد منتشر بشود تا جامعه پالوده بماند در صورتي که همهمان ميدانيم در جامعهي متکثر فعلي تنها عامل مشکلات اجتماعي چاپ مطالبي از اين دست نيست که چاپ نشدنش کمکي بکند.

 بسيار اتفاق ميافتد که کسي کتابي را ترجمه کرده و برده به ارشاد براي گرفتن مجوز اما همان کتاب با ترجمهي آدم ديگري که تصادفاً ديرتر هم براي گرفتن مجوز اقدام کرده به سرعت مجوز ميگيرد و چاپ ميشود اما ترجمهي مترجم اول مدتها در ارشاد ميماند.

بله نکتهي دردناک قضيه همين جاست چون مادامي که يک بررس سختگيرتر مشغول بررسي کار است و يا حتي کار در نوبت بررسي يک بررس است، بررس آسانگيرتر سريعتر اجازه چاپ ترجمهي ديگر را ميدهد.

و البته منتقدي هم وجود ندارد که روي اين مسايل انگشت بگذارد و تفاوت اصل و بدل را روشن کند.

دقيقاً، ما اين را نداريم. ولي فرهنگ کوبيدن را داريم. و در کنارش فرهنگ بر عرش بردن را هم داريم اينکه به ناحق کسي را آنقدر بالا ببرند که حقش نيست و يا کاري را طوري بکوبند که ناشر بيچاره متضرر بشود. و از اين دو تا خطرناکتر فرهنگ سکوت و بايکوت است. اينکه راجع به اثري هيچ نگوييم و هيچ کدام اين رفتارها دست کم اگر نقش تخريبيشان را در نظر نگيريم به جماعت کتابخوان براي اينکه چه بخواند کمک نميکند.

 ظاهراً مسئلهي ديگر کمبود کتابفروشي و درواقع ويترين براي عرضهي کتاب هم هست.

بله، اين مسئله سالهاست که مطرح است ولي به سبب بازده کم مالي کار کتابفروشي انتظار اينکه کتابفروشيها زياد بشوند تقريباً محال است. زماني بود که تعداد عناوين منتشر شده کتاب سالي دو هزار عنوان بود و مسئلهي کمبود ويترين خيلي جدي بود. و حالا امروز شده هفتاد هزار عنوان. ما واقعاً چند کتابفروشي در سطح کشور داريم؟ آمارها ميگويند ما در سطح کشور ۱۱۸۰۰ کتابفروشي داريم که البته اين آمار هم با کمي اغراق ارائه ميشود از اين نظر که خيلي از اينها استاندارد کتابفروشي را ندارند در خيلي از شهرها ميبينيد مغازهاي هست که لوازمالتحرير فروشي است، دستگاه کپي دارد و وسايل مهندسي ميفروشد، لابهلاي آن کتاب هم ميفروشد. اين که کتابفروشي نيست. خب در چنين کتابفروشيهايي چهطور کتابي ميتواند عرضه شود. خدا را شکر بازاريابي کتاب هم که نداريم. همهي روند بازاريابي کتاب در ايران محدود ميشود به پست کردن فهرست براي شهرستانها يا معرفي تلفني کتاب. چند سال پيش ما پخش کتاب داشتيم. کتابي را خانم اتحاديه نوشته بودند به نام «بايد زندگي کرد» دوست ما مصطفي زماني نيا اين کتاب را آورد براي پخش. آن زمان ما از هر کتاب صد نسخه ميگرفتيم براي توزيع، من گفتم صد تا بفرست. يک ويزيتوري داشتيم که دست بر قضا ديپلم داشت. او اين کتاب را برداشت و رفت و دو ساعت بعد برگشت و گفت ۳۰۰۰ تا سفارش براي اين کتاب گرفتهام ما تعجب کرديم که مگر تو کجا رفتي که اين کتاب سه هزار تا درخواست شد؟ گفت فقط رفتم اطراف تهران و اصلاً روبروي دانشگاه هم نرفتم و گفتهام اين جلد دوم بامداد خمار است. و آنها متقاضي خريد شدند حالا شما در نظر بگيريد تمام کتابفروشيهايي که هر کدام صد تا دويست نسخه سفارش داده بودند حتي به خودشان زحمت نداده بودند که ببينند اصلاً نويسندهي اين کتاب نويسندهي آن کتاب نيست! در خيلي از شهرهاي ايران ما اصلاً کتابفروشي نداريم. بسياري از کتابفروشيهاي شهرستاني بدحسابي ميکنند و مراکز پخش برايشان کتاب نميفرستند خب اين يعني محروم کردن بخش زيادي از مخاطبان کتاب. اينکه نمايشگاه کتاب هر سال با سيل جمعيت روبرو ميشود يکي از دلايلش اين است که مردم از شهرهاي مختلف ميآيند که از اين نمايشگاه کتاب مورد نيازشان را بخرند. درواقع اين دليل کتابخواني مردم نيست بلکه وجود يک درخواست متراکم شدهاي است که در طي يک سال جمع ميشود و فقط در طي ده روز ميتواند پاسخ بگيرد. مراکز توزيعمان هم مثل خود نشر ناقصالخلقهاي هستند. در ابتداي انقلاب که ورود بسياري از کالاها به ايران ممنوع شد. و در عين حال فضا باز شده بود و تعداد زيادي کتاب چاپ ميشد. مراکز پخش کالاهاي مختلف شروع کردند به پخش کتاب يعني مراکز پخش کتاب را ابتدا توزيع کنندگان لوازم خانگي شکل دادند. مثل صنعت نشر، که اول تاجرها آن را شکل دادند. به همين دليل پخش کتاب هم هيچ وقت درست شکل نگرفت.

 درواقع اين عرصهي بلبشو امکان اين را که راحت بشود اثري را سرقت کرد، از ترجمهاي رونويسي کرد و انواع رفتارهاي ناهنجاري را که اين روزها شاهدش هستيم فراهم ميکند؟

بله. براي اينکه کسي به کسي نيست. يعني الان به راحتي اين امکان وجود دارد که با پس و پيش کردن چند جمله در هر ترجمهاي يک اسم روي آن بگذارند. چه کسي ميخواهد آن را کنترل کند. چه کسي از آن مترجم ميپرسد که تو چهقدر زبان بلدي و چهقدر تسلط داري به کار اين نويسندهاي که اثرش را ترجمه کردهاي. چون اين فيلترها وجود ندارد و ضمناً کسي هم ککش نميگزد چون مهم نيست، بنابراين کپيکاري يک اصل اساسي شده. هشتاد درصد کتابهاي ما الان تکراري هستند در همين نمايشگاه امسال چهقدر کتاب تکراري از داستايوسکي، و تولستوي و ويکتوهوگو و … منتشر شده بود. اين شرايط قبلاً در مورد مثنوي و حافظ بود الان در مورد آثار بزرگ کلاسيک به وجود آمده که از هر کدام دهها ترجمهي رنگارنگ از يک اثر وجود دارد بي آنکه حتي اسم يکي از اين مترجمها به گوش شما خورده باشد  و اينها پيشينهاي در ترجمه داشته باشند.

ناشران کار بلد ما هم که اندوختهي تجربهشان وادارشان ميکند به استخدام افراد کار بلد به علت سوخت سرمايهشان و ترس از اينکه آنچه امروز توليد ميکنند فردا به فروش نرود خيلي دست به عصا راه ميروند در نتيجه توليد کتاب خوب خيلي کاهش پيدا کرده همين الان ببينيد در ماه سوم سال همين ده دوازده تا ناشر خوب ما در حوزهي علوم انساني توليد کتابشان به بيست عنوان نرسيده. خب مفهوم اين قضيه چيست آيا تا پايان سال با ۲۰۰ عنوان کتاب ميشود يک جامعهي هفتاد ميليوني را پوشش داد.

وقتي هم ناشر عمده توانش کاهش پيدا ميکند راه براي افراد فرصتطلب باز ميشود چون اينها ميخواهند به ارزانترين شکل کار را تمام کنند دستمزد ويراستار نميدهند، کار استاندارد انجام نميدهند چون هزينه دارد و مترجم حرفهاي، مصحح حرفهاي و … هزينه دارد پس کتابي توليد ميکند با يک سوم هزينههاي معمول و همان قيمت را هم پشت جلد ميزند. او بازار را ميگيرد و کتاب خوب کارش تمام است.

 به هر حال يک روز بايد اين آشفتگي تمام شود، و واضح است که از صفر تا صد را هم يکباره نميتوان درست کرد ولي بالاخره از نقطهاي بايد شروع کرد آيا وزارت ارشاد بايد متولي اين اصلاح ميسر بشود يا اتحاديهي ناشران؟

تا زماني که دولت بر کار نشر نظارت دارد. انتظار سامان يافتن نشر کتاب را در ايران نبايد داشت. چون نظارت دولت اثرات تخريبي بسياري دارد که بزرگترينش همين است که گفتيم و خوانندهي کتاب را بياعتماد و گريزان ميکند. وقتي شازده کوچولويي که انتشارات نگاه چاپ کرده عيناً کپي شده و کنار خيابان فروخته ميشود و بعد هم ميبيني مميزيهاي ارشاد در کتاب اصلي اعمال شده اما کتاب کپي اين مميزي را ندارد در صورتي که آرم انتشارات نگاه را هم دارد و مردم همان کتاب قاچاقي را ميخرند. يا مثلاً «چشمهايش» يا «شوهر آهو خانم» يا خيلي کتابهاي ديگر، وقتي که اين ذهنيت که کتاب ميتواند عامل مخربي باشد و بايد اصلاح شده به دست مردم برسد وجود دارد، اين وضع ادامه دارد و تا وقتي ذهن دولتمردان اصلاح نشود و اينها دست از سر کتاب برندارند و فضا به اين سمت نرود که ناشر حق دارد کتاب چاپ کند و هروقت کتابي چاپ شد که با قوانين جامعه و مذهب ما و عرف معمول حاکم بر جامعه منافات داشت، محاکمه بشود مثل هر جاي ديگر دنيا. اين شرايط که يک نهادي خودش را ناظم اخلاق جامعه بداند و حق دارد تکليف تعيين کند که هر کسي چه بخواند و چه نخواند. باعث همهي اين آشفتگيهاست. امروز اگر مميزي حذف شود تيراژ کتاب حالت انفجاري پيدا ميکند چون به طور اساسي مردم اعتماد ميکنند و کتابهاي جدي که الان در کشوها مانده و چاپ نشده، چاپ ميشود و به دست مردم ميرسد بدون اين‌‌که خطري جامعه را تهديد کند.

بايد اعتقاد پيدا کنيم هر آنچه وضع جامعه را به هم ريخته مربوط به افرادي است که کتاب نخواندهاند و يا عواملي که جلوي کتاب خواندن مردم را گرفتهاند. تا حالا نديدهايم که يک نويسنده يا استاد دانشگاه قاتل دزد يا اختلاس کننده باشد. بنابراين اولين مسئلهي مهم برداشتن دست دولت از سر نشر است. عامل دوم کنار رفتن بنگاههاي دولتي به عنوان رقيب بخش خصوصي است. در هيچ جاي دنيا دولتها ناشر کتاب نيستند در ايران بخش عمدهي کتابهاي سودآور را دولت چاپ ميکند. مثلاً کتابهاي درسي که ميتواند سفرهي بخش خصوصي را رنگي کند دولت در انحصار خودش گرفته. در حالي که تدوين اين کتابها بايد بر عهدهي دولت باشد ولي چاپ و آمادهسازي آن بايد بر عهدهي بخش خصوصي باشد.

 آيا دست کم ناشران مطرح که به هر حال از پشتوانهي اعتماد مردم برخوردارند نبايد آنجايي که احتمال تقلب و رونويسي از يک کتاب توسط يک مترجم ناآشنا وجود دارد خودشان جلوي فاجعه را بگيرند؟

الان حداقل ده، دوازده ناشر در اين حوزه تا حدودي اين فيلترينگ را ايجاد کردهاند ولي باز به نظر من اينها توان جذب افراد کارآمد را به خاطر هزينهي بالاي اين کار ندارند. در حال حاضر ويراستاري محتوايي تقريباً صورت نميگيرد.

 در چند سال اخير چندين مورد رونويسي از ترجمههاي قديمي مطرح شد که متأسفانه بعضاً توسط مترجمان صاحب نام هم اتفاق افتاده و طبعاً ناشران صاحب نام هم اين کتابها را چاپ کردهاند. خب اين باعث ميشود که هم ناشر اعتبارش کاهش پيدا کند و هم مردم نسبت به آن مترجم اعتمادشان را از دست ميدهند.

همين است چون ناشران ما به دنبال کار جديد نميروند چون ريسک آن بالاست مثلاً آمريکاي لاتين الان معدن نويسندگان مدرن است. که ادبيات جهان را در سالهاي اخير تحت تأثير خودشان قرار دادند ولي ما فقط سه، چهار نام خاص را که برند شدهاند از بين آنها انتخاب کردهايم و فقط آثار آنها را چاپ ميکنيم. آدمهايي مثل يوسا، بورخس و مارکز. و ديگر خورخه سلا، کورنا ساتر يا بقيه را نميبينيم. يکي از مشکلات بزرگ ما همين است که همه «صد سال تنهايي» ميخواهند خب مترجم اگر خيلي هم وفادار باشد وقتي ترجمه را آغاز ميکند، يک نگاهي هم به ترجمههاي قبلي مياندازد و همين ناخودآگاه ميشود يک نوع برداشت. ولي اگر ناشر شناخت داشته باشد و به مترجم سفارش بدهد که از آثار خورخه سلا برايم ترجمه کن طبيعي است که اين ترجمههاي از روي هم اتفاق نميافتد مترجم بايد عرق بريزد و به خودش زحمت بدهد و يک کار جديد را ترجمه کند. من اصلاً با ترجمهي جديد آثار هر چند سال يک بار مخالف نيستم. در همه جاي دنيا هم اين اتفاق ميافتد ولي اينکه شما در يک سال ميبينيد پنج مورد صد سال تنهايي ترجمه شد. خب اين شک برانگيز است و از خودت ميپرسي براي چه؟ اين همه کار ترجمه نشده هست. اما آقاي قاضي از زبان فرانسه دونکيشوت ترجمه ميکرده چون اميد مادي که نداشته براي دلش کار ميکرده و يک اثر ماندگار چاپ ميشد. الان که يک مترجم ميخواهد ماهي يک کتاب ترجمه کند و به ناشر بدهد و زندگياش را از اين طريق بگذراند اولين چيزي که از دست ميدهد دقت است و بعد مراجعه به متنهاي قبلاً ترجمه شده است مگر ميشود يک اثر ادبي را ترجمه کرد بدون مراجعه به منابع و بدون دقت کردن در معاني مختلف يک کلمه.

 گاهي بهانهها و دلايلي ميتراشند براي توجيه انتشار يکباره پنج يا شش ترجمه هم زمان از يک اثر. و همه مترجمان هم ميگويند بدون آنکه بدانم هم زمان ترجمه را شروع کردم، آيا داشتن يک بانک اطلاعاتي که دربرگيرندهي اطلاعات مربوط به شروع به کار ترجمه يک کتاب باشد  ميتواند مانع از انتشار چند ترجمه هم زمان باشد.

تا حدودي. البته ضمانت اجرايي ندارد چون تا زماني که ما به قانون کپي رايت نپيونديم اين ضمانت اجرايي پيدا نميشود و تعريف ما درواقع تعريف سرقت ادبي است. حتي تعريف آن کسي که واقعاً يک اثري را ترجمه ميکند. خب اين فرد کتابي را ميخرد بدون اجازهي ناشر و نويسندهاش آن را ترجمه ميکند و اين ما را در دنيا بدنام کرده. اما اينکه اگر اين بانک اطلاعاتي باشد حداقل اين ادعاها ميتواند زير سؤال برود و صحت آغاز به کار نفر اول را شهادت بدهد و ميتواند تا حدي ابطال بسياري از اين ادعاها را اثبات کند. من خبر دارم که ناشري هست که يک کتاب ۵۰۰ صفحهاي را پنج قسمت ميکند و هر صد صفحه را براي يک مترجم ميفرستد. و همان چيزي که اينها ترجمه ميکنند را بدون بازبيني با پنج زبان و سبک مختلف به همديگر متصل ميکند و در قالب يک کتاب به بازار عرضه ميکند اين ديگر کار نشر يا توزيع فرهنگ نيست. اين نوعي شيادي و شارلاتانيسم است که نسبت به انواع ديگر شارلاتانيسم بدتر هم هست چون در قالب کار فرهنگي انجام ميشود.

 اگر قرار باشد اين بانک اطلاعاتي ولو با کارآيي ۶۰، ۷۰ درصدي ايجاد شود ايا اتحاديهي ناشران بايد متولي آن بشود.

 در حال حاضر. هيچ مرجعي وجود ندارد. اتحاديهي ناشران در واقع نهاد خيلي کارآمدي نيست دليل هم اين است که درواقع توان کارآمدي را از دست داده. شير بي يال و دم اشکمي است که به نوعي اجباراً بايد دنبالهرو دولت باشد. چون تمام ابزارهايي که به يک اتحاديهي صنفي تشخص و کارآيي ميدهد را ندارد.

 پس اين تشکيلات به چه دردي ميخورد؟

درواقع هيچ! اگر دقت کنيد در سالهاي اخير اتحاديه با لطف ارشاد بخشي از اجراي امور نمايگشاه را بر عهده گرفته وگرنه الان ناشري که عضو اتحاديه هست و آنکه نيست. هيچ کدام کج نميخوابند چون اين عضويت به حال هيچ کدام تأثيري نميکند. مثلاً اتحاديهي تاکسيرانها اين امکان را دارد که مثلاً لاستيک به تاکسيها بدهد اما اتحاديهي ناشران اين ابزارها را هم ندارد. همين نمايشگاه بينالمللي کتاب فرانکفورت را که بزرگترين نمايشگاه فرهنگي جهان است اتحاديهي ناشران آلمان برگزار ميکند! در ايران اين امکانات در اختيار دولت است.

 بسياري از ناشران ميگويند اگر ايران به کپي رايت بپيوندد قيمت تمام شدهي کتاب بالا ميرود و فروش کم ميشود. آيا واقعاً اينطور است؟

اصلاً اينطور نيست. متأسفانه ما نه تنها کپيرايت را رعايت نکرديم بلکه با افست کردن آثار به اعتبار ايران لطمه زديم. ما تقريباً در تمام حوزههاي دانشگاهي مثل فرهنگها و کتابهاي پزشکي به راحتي يک نسخهي اصلي را افست کردهايم و فروختهايم و اين باعث ناراحتي ناشران بينالمللي اين کتابها شد. ما کتابهاي بيشماري را ترجمه کرديم و حتي اطلاع نداديم. اين يک نوع بدنامي براي ايران و اتخاذ سياست تدافعي در برابر نشر ايران در فضاي جهاني است که ما را خوش سابقه نميدانند.

من طي اين سالها با بسياري از اين ناشران خارجي و حتي صاحبان آثار صحبت کردهام. آنها از شرايط نشر در ايران خبر دارند از تيراژ خبر دارند آنها در نهايت حرفشان اين است که ما بايد در جريان باشيم و حداقل يک نسخه از کتابي که در ايران چاپ ميشود به ما برسد و در نهايت گاه با رقمهاي بسيار جزيي با صد يا دويست دلار حق کپي رايت را ميدهند. همين الان که ما صحبت ميکنيم بسياري از بخشهاي فرهنگي سفارتخانهها اگر ناشري براي کپيرايت اقدام کند خودشان اين هزينه را پرداخت ميکنند. چون اين که بگويند اين کتاب با اطلاع ما در ايران چاپ ميشود، به اعتبار آنها اضافه ميکند. بنابراين ذهنيت اشتباه عمدتاً از سوي بخش فرهنگي دولتي رواج پيدا کرده. چرا؟ چون به سود بخش نظارتي نيست و بايد در برابر مميزيهايي که ميکند جوابگو باشد. چون ديگر نميشود کتاب را هر طور خواستيم قلع و قمع کنيم. اين بزرگترين نگراني است که دولت دارد.

 بالاخره تا کي ميشود مقاومت کرد؟

اين سؤال اصلي است. آيا بالاخره ايران ميخواهد در راستاي ارتباطات جهاني قرار بگيرد؟ که به نظر ميآيد اينطور است و خب در اين شرايط واجب است که کپيرايت را در همهي جوانب (و نه فقط نشر) بپذيرد. فکر ميکنم که دولت بايد بپذيرد که بايد کمکم از حضور نظارتياش در حوزهي نشر دست بردارد. همين حالا هم بسياري از ناشران براي چاپ خيلي از کتابهايشان اقدام ميکنند براي گرفتن حق کپيرايت و با سهلترين شرايط هم ميگيرند. با حداکثر ۲۰۰ پوند، اين رقم حداقل نمونهخواني يک کتاب ۵۰۰ صفحهاي است ضمن اينکه کنترل قيمتي وجود ندارد که نگرانش باشيم.

 سرقت آثار ادبي اعم از تأليف و ترجمه تبديل به يک آبروريزي شده، نمونهاش کتاب زوال کلنل دولتآبادي خب اين نويسنده حق دارد بگويد که من عمر و زندگيام را گذاشتم و الان يک ريال به من نرسيده و يک کس ديگري با چاپ قاچاقي يک کار پر از غلط و قلابي زوال کلنل ميليونها تومان سود برده. واقعاً نميشود اين روند را متوقف کرد؟ در اين ميان دفاع از حقوق مؤلف چه ميشود.

متأسفانه تا وقتي که نظارت سرسختانه قبل از انتشار کتاب هست شما شاهد گسترش شبکهي زيرزميني کتاب خواهيد بود؟

 اينکه علني است و ديگر شغل شده و زيرزميني نيست.

نه به اين اسم معروف شده، ميتوانيم بگوييم «:شبکهي نشر بدون مجوز». الان کنترلي نيست و اتفاقاً دوستان دولتي هم اذعان ميکنند که هيچ ابزاري براي کنترل ندارند. چون الان ديگر با اين ابزارهاي چاپ ديجيتال ميشود در يک اطاق کتاب چاپ و منتشر کرد. بنابراين، اين روال از بين رفتني نيست. تنها زماني اتفاق درست رخ ميدهد که مثلاً زوال کلنل واقعي توسط ناشر قانوني چاپ بشود و بازار سياه از بين برود. شما اين روال را در مورد هر کتابي ميبينيد الان کتابهايي در گوشهي خيابان فروخته ميشود که زماني فکر ميکرديم اگر در دست کسي ديده بشود جرم است. قبح قضيه از بين رفته زماني که آقاي دولتآبادي يک عمر زحمت ميکشد و زوال کلنل مينويسد و ارشاد اجازهي چاپ نميدهد مفهومش اين است که من ارشاد نميخواهم اين کتاب در دست مردم قرار بگيرد. پس آنچه الان در کنار خيابان فروخته ميشود چيست؟ دست کم اگر کتاب آقاي دولت آبادي هم نيست نام او بر جلد کتاب است و مردم هم با تو هم اينکه اين همان کلنل اصلي است آن را ميخوانند مثلاً کتابهايي مثل «در دامگه حادثه» که در مورد پرويز ثابتي بود يا کتاب «شاه» دکتر عباس ميلاني تا به حال پنجاه هزار جلد به فروش رفته آن هم به صورت غيرقانوني خب آيا بهتر نبود اينها به عنوان اسناد تاريخي چاپ ميشدند و از راه قانوني و صرفا بهعنوان يک سند. امروز دهها عنوان کتابي که ناشر دارد و ناشر زحمت چاپ آن را کشيده کنار خيابان بدون هيچ حق و حقوقي فروش ميرود اما به ناشر اجازه چاپ مجدد نميدهند، اين يک وضعيت پارادوکسيکال بد ايجاد ميکند و آدم را دچار نوعي فضاي کافکايي ميکند. گاهي ميبينيد يک جمله در يک کتاب تصادفاً از چشم ارشاد رد شده و کتاب چاپ ميشود و حداکثر ۲۰۰ نفر آن را ميخوانند. اما يکباره صدها بولتن و خبرگزاري و نهادهاي مختلف صدايشان بلند ميشود که همه چيز به باد رفت بعد ميبيني مجموعه جملاتي دهها بار بدتر از آن در کنار خيابان فروخته ميشود که در تيراژهاي بالا چاپ شده و هيچ چيز هم به باد نميرود.

 در اين بساطها کلي کتاب مستهجن جنسي هم فروخته ميشود.

بله متاسفانه به وفور. آن قدر فضا غير قابل تعريف و غير قابل هضم است که انسان در ميماند. هيچ کدام از اين خبرگزاريها و بولتنها حتي يک گزارش از همين کتابهاي مستهجن کنار خيابان تهيه نميکنند. اما کافي است در کتابي که مجوز گرفته يک جمله برخلاف ميلشان باشد تا بلوا درست کنند.

 شايد اين سؤال را بايد يک مقام مسئول ارشاد جواب بدهد که آيا با اين روال اقتدار و نظارت ارشاد زير سؤال نميرود؟

قطعاً زير سؤال ميرود. وقتي مخاطب ميبيند همه چيز به شکل قاچاقي در دسترسش هست در حالي که از کانال قانوني ممنوع است! حکايتي در کتابهاي درسي ما بود که به اسم داستان پطروس فداکار مشهور بود. من ميخواهم بگويم ارشاد دستش را در سوراخ سدي کرده که بخش عمدهاش فرو ريخته و آب  جاري شده. ماجراي مميزي اين است که سيل دارد همه چيز را ميبرد و ما با نگاه داشتن دستمان در آن سوراخ فکر ميکنيم جلوي فاجعه را گرفتهايم. بسياري از دوستان بررس هم معتقدند اين تيغ ديگر برندگي ندارد و کند شده چون ابزارهاي اطلاعرساني متعدد شده. الان بسياري از  کتابهاي ممنوعه از طريق فضاي مجازي قابل دسترسي است و حتي قابل دانلود است. اين يعني آن کسي که قانوني و روشمند کار ميکند و دفتر دارد و ماليات ميدهد و مزد کارگر ميدهد، و يک عده از آنجا نان ميخورند تحت فشار قرار ميگيرد و بايد بساطش را جمع کند و آن کسي که کار قاچاق ميکند همچنان مشغول است و سودش را هم ميبرد. حتي شهرداري هم که بساط دستفروشها را با چوب و چماق به هم ميريزد در خيابان انقلاب به بساطهاي غيرمجاز کاري
 ندارد چرا؟!


iconادامه مطلب



__(Comments are closed.,'kubrick')


Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY