• شماره ۱۶۵آزما منتشر شد
  • وطن، مفهوم متغیر در میان نسل ها
  • وقتی که خانه، خانه بود و چراغ ما در خانه می سوخت
  • وطن و نوشتن در مهاجرت، توان خلاقیت مرز نمی شناسد
  • خون قلم نریز برای گرفتن مزد!
  • آزما برگزار می کند، لایو اینستاگرامی کتاب “زنی شبیه تهران”
  • کتاب‌های پیشنهادی باراک اوباما در سال ۲۰۲۱
  • نگاه جامعه‌شناسانه به نمایش «ارور ۴۰۴»/ این یک «نمایش» نیست!
  • آغاز داوری آثار بیستمین دوره جایزه قلم زرین از فروردین ۱۴۰۱/ هنوز امکان مالی برای جداسازی حوزه‌های کودک و نوجوان فراهم نیست
  • از نویسنده ایرانی رنج تنهایی و حرمان میماند
  • زندان نوشت ها از «ساد» تا محمد تقی ارانی
  • نویسندگان ما از اعتراف هراس دارند
  • در نشست انتشرات میچکا تاکید شد: میترا نوحی جهرمی از نویسندگان خواست در مورد موضوعات جهان‌شمول بنویسند
  • نگاهی به کتاب «از گائینک تا جائینک» تاریخ گوینک/گائینک به‌چه عصری بازمی‌گردد؟/ فقدان حضور زنان در سرتاسر کتاب
  • چهار کتاب برای علاقه‌مندان به بازیگری و نویسندگی
    • افراد آنلاین : 0
    • بازدید امروز : 85
    • بازدید دیروز : 254
    • بازدید این هفته : 2579
    • بازدید این ماه : 14232
    • بازدید کل : 1961962
    • ورودی موتورهای جستجو : 14920
    • تعداد کل مطالب : 3180


    عنوان محصول چهارم

    توضیح محصول
    توضیح محصول
    توضیح محصول

    عنوان محصول چهارم

    توضیح محصول
    توضیح محصول
    توضیح محصول

    عنوان محصول چهارم

    توضیح محصول
    توضیح محصول
    توضیح محصول

    کیارستمی در یک سکانس/ از نگاه دوست قدیمی و همسایه اش امرالله فرهادی در گفت و گو با آزما
    بازديد : iconدسته: گزارش

    امرالله فرهادی : کیارستمی همه چیز را سینمایی می دید  حکایتی را بگویم. یک گربه‌ی مشترکی داشتیم که هر دو در خانه‌هامان به او رسیدگی می‌کردیم. اسمش را گذاشته بودیم باجالان این گربه  با بی‌پروایی و غرور خاصی، دایم در رفت و آمد بین دو خانه بود.  یک شب که به خانه آمدم، از کنار دیوار بین دو خانه که رد می‌شدم، صدای کیارستمی را شنیدم که می‌گفت: «من که دست خودم نیست، کار مجبورم می‌کند که نباشم. حالا بیا آشتی کن تا با هم غذا بخوریم وگرنه من هم نمی‌خورم. آخه من هر از چند گاهی برای کار باید برم سفر،  هرچند دلم نمی‌خواهد، ولی چاره‌ای ندارم! ». فکر کردم آقای کیارستمی میهمان دارد سرفه‌ای کردم و از سر دیوار نگاه کردم. دیدم نه، باجالان است که با افاده لب دیوار نشسته و یک پرس جوجه کباب کامل هم جلوی اوست و مخاطب این حرف‌های کیارستمی هم اوست…!  او وقتی کار تبلیغات هم میکرد به سبب شناخت گسترده اش کارها را خوب انجام میداد گاهی اوقات بیش از ۲۴ ساعت کار میکرد صبح ها ساعت ۶ برای عکاسی میرفت همیشه هر وقت احساس ضعف میکردم به خودم میگفتم ساکت به کیارستمی نگاه کن همیشه سر حال، پابرجا و خوش فکر بود سالهای همسایگی با او به من بسیار آموخت.


    iconادامه مطلب

    

    __(Comments are closed.,'kubrick')

    
    Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY