عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

محمدرضا شجریان امروز یا فردا مرخص می‌شود

محمدرضا شجریان که چند سالی است به دلیل بیماری بستری است به دلیل وخامت حالش به بیمارستان اعزام شده است با این وجود رییس بیمارستان جم از ترخیص او در آینده نزدیک خبر می‌دهد.

دفتر مجله «توفیق» را هم به لودر می‌سپارند!

دستگاه‌های سنگین را سوار تریلی می‌کنند، تقریبا چیزی در داخل حیاط باقی نمانده، شنیده بودیم تقاطع کوچه بخارا و خیابان صف، یکی از تحریریه‌ها و چاپخانه مجله توفیق قرار دارد و این همان ساختمان است، سر در اصلی نبش کوچه بخارا را با رنگ آبی مشخص کرده‌اند: «شرکت چاپ رنگین»…

وهم انگيز
بازديد : iconدسته: شعر و داستان

نویسنده: فرهادی، رامین؛

فصل آزما ۵ (ویژه بهار)

فصل آزما 5

پرتگاهي کنار در ورودي باغ بود  .درست سمت چپ جوي آبي  که  زلالي آب آن  هر رهگذري را  به خود مي خواند. دوست داشتم درونش  بپرم و  به  عمق آسمان و ابري  که در آن  افتاده بود  برسم . گفتم يعني  مي شود ؟!.

 مردي کنار درختي پر شاخ و برگ گودالي مي کند . درختي که شا خه هايش از ديوار باغ بالاتر رفته بود و به داخل باغ سرک مي کشيد . مرد سرش را بالا آورد و  با  آستينش عرق پيشانيش  را پاک کرد. همانطور که به کندن زمين ادامه مي داد گفت: ” -بيا اينجا …خيلي کار داريم …مهمونها کم کم بايد سر و کله شون پيدا شه.”

  نمي شناختمش … سالها بود نميشناختمش. اما اين جمله ها را  مثل جدول ضربي آشنا  از حفظ بودم. جمله ها يي که  با ضربه اي در  ذهنم  جمع شده بودند و مرا پيش مي بردند بي آنکه بخواهم چون و چرايي کنم . “-  گفنم با من است؟!

   و بي آنکه بخواهم يا بتوانم امتناعي کنم به سمتش رفتم بي هيچ اکراهي پاهايم مرا با خود مي بردند. هميشه همين طور بود .بي آنکه بتوانم مقاومتي کنم رفته بودم. و اين بار هم. نزديکش رسيدم . گفتم: ” ببخشيد من شمارو کجا ديدم؟؟!”

بدون اينکه دست ازکارش  بکشد با غر و لندي که دندانهايش را به هم مي فشرد   شبيه غرش يک سگ گفت: ” باز دوباره چت کردي  توله سگگگگ!؟…”

و صدايش را سعي کرد در گلو خفه کند. ” …بيا  اين هم سرنگ ”  و سرنگي را که به نظرم آمد براي زدن به گاو هم بزرگ  بود  به سمتم پرت کرد سرنگ را برداشتم و  داخل جوي  آب شدم.  تا زير زانوهايم آب بود. آبي که خنکي آن هر مستي را از سر مي پراند.

 گفتم اين همه الکل از کجا مياد؟!

 گفت: امسال بارون خوب باريده … لباسها اونجا هستن …رو بند روبروت …

هفت – هشت تايي لباس روي بندي که سمت چپم بود آويزان شده بودند. يک بار مي شمردم هفت تا بود.و بار ديگر مي شد هشت تا

گفت : اومده بودن دزدي … داشتن از ديوار بالا مي کشيدن که رسيدم …مي شنا سمشون … از کولي هاي  تاک آباد  هستن … زن و مرد  دايم الخمرند حرومزاده ها…”

 گفتم : – بايد به همه شون  بپاشم.؟ …مال کي هست اين همه لباس..؟

شروع کردم به پر و خالي کردن سرنگ از الکل . با وسواسي که انگار  خودم بودم که بايد پاک مي شدم . خيس که مي شدند  مي رفتم سراغ بعدي.

با خودم گفتم هنوز کسي نيامده . انگار صدايم را شنيده با شد گفت :جز تو و اون کولي ها کسي هنوز نيومده…

از اينکه  بدون گفتن چيزي صدايم را شنيده بود ترسيدم. شايد هم گفته بودم…

کوچه باغ با درختاني از دو طرف احاطه شده بود . وپرتگهاي که انتهايش از ناريکي  ديده نمي شد. صدايي از داخل باغ  مي آمد گفتم شايد صداي ذهنم است. توجهي نکردم و به لباسها الکل پاشيدم.

گفتم  مگر به جز آن هفت-هشت نفر کس ديگري هم هست؟!

از لابه لاي شاخ و برگ درختان  داخل  باغ را گاه گاهي  نگاه مي کردم

.مي خواستم بدانم داماد امشب کيست و عروسش. هر بار خواسته بودم تا آخر عروسي بيدار بمانم نشده بود . انگار با خواب عهدي داشتم آن هم درست لحظه اي که نبايد. کورمال کورمال  بيدار مي شدم . با سرعت به طرف پنجره باغ مي دويدم. اما صبح  شده بود و همه رفته بودند

 اصغر  گفت : “مال اين دواها يي ست که مي خوري.منگ شدي بدبخت نخور . اينها را به گاوها ميدن تا وقتي مي خوان بکشنشون چيزي نفهمند….نخور”.

  دوايي شده بودم . دوا خور .اما نه آن دوايي که اصغر مي گفت. درست از  روزي که آن ضربه سنگين پشت  سرم خورده بود. دوا خور شده بودم.و گويي چهل سال پيرتر بودم.

 از لاي در  زني چهل- پنجاه ساله با لباسي مردانه که از گشادي  بر تنش زار ميزد برخاست و شروع کرد به رقصيدن. رقصي  که تا به حال نديده بودم اما به نظرم آمد کوليها اينگونه مي رقصند. بيشتر ادا در ميآورد تا رقص. چند زن با هم کل کشيدند که شبيه جيغي بود  از وحشت تا صدايي از شادي. مانند سوت بمبي بود که رفته رفته دور ميشود.

گفتم : اينها کي هستند؟

اصغر گفت : چند تا خواهر هستن… عقل درست و حسابي ندارن…هرجا ميروند براي دوزار پول بذارن کف دستشون خودشونو هلاک مي کنن “

گفتم  فکر کردم عروس را آوردند  …حرفم تمام نشده بود که بيل از دست اصغر افتاد و شروع کرد به حرکاتي که نمي دانستم خنده است يا گريه …

“احمق اگه  داماد  بفهمه که … و باز خنديد…

…عروسش رو با اين کولي   مقايسه کردي…اشک چشمش را که از خنده جاري شده بود پاک کرد.

– “ولي نترس نمي فهمه”

گفت: چهقدر خري تو يعني نمي دوني که اينها رقاصهاند.

گفتم  خب يعني رقاصه نمي تونه عروس بشه؟

گفت دلقکند…دلقک… آخه کي با اينها ازدواج مي کنه!؟

بيلش را برداشت  سري تکان داد و با لبخندي که بر صورت چروکش مانده بود به کندن زمين ادامه داد.

گفتم :  با يه   دلقک”

نگاهي از زير چشم انداخت و خنده اي که بر لبانش مانده بود خشکيد. غر و لندي کرد و چيزي گفت که نشنيدم.يا شايد نخواستم بشنوم.

غروب که شد اصغر به نيمه هاي ريشه درخت رسيده بود. ريشه ها يکي يکي مثل فنر بيرون مي زدند و پس از چند لرزش روي زمين مي افتادند. گفتم پس مهمونها کي مي خوان  بيان؟

نگاهي کرد و بعد از چند لحظه  گفت: خيلي  وقته  اومدن.

گفتم اومدن؟  پس  من چرا نديدمشون؟

گفت چه مي دونم..  حتما باز خواب تشريف داشتي… يا شايد هم کور بودي…پس فکر کردي اون کل و شباش  چي بود؟

گفتم ولي  من که  هنوز لباس نپوشيدم.

گفت کدوم خري حالا تورو مي خواد ببينه؟!

گفتم ” يکي از همين لباسها رو که الکل زدم رو ميپوشم…اين آبيه …

گفت سگخور… بپوش مال تو.… .

ديس  ميوه را برداشتم .  وارد باغ شدم   .

گفتم :” امشب ديگه هر جوريه  نبايد خواب برم”

 دو پسر بچه  گويي  اداي کوليها را در ميآوردند.  مردها  داشتند چرت مي زدند. و گاهي صداي کل زنها  آنان  را از خواب ميپراند. سر بر ميداشتند  لبخندي به اطرافشان مي زدند و باز به چرت خود ادامه مي دادند.در گوشه اي از باغ گروه مطربان آهنگي غمگين مي نواختند.انگار همين الان کسي مرده باشد.

گفتم “عروسي ست يا عزا؟”پس اينها با چه آهنگي مي رقصند؟

هرچه نگاه ميکردم نه دامادي  مي ديدم نه عروسي…

گفتم “پس داماد کو؟ و در ذهنم گفتم. يکي از مطربها که تار ميزد با سر اشاره کرد که به سمتش بروم… ديس ميوه را برداشتم و رفتم.و باز رفته بودم بي آن که بخواهم امتناعي کنم

گفتم بفرمايد… خسته شديد از اين همه غمساز

…در گوشم چيزي زمزمه کرد

گفتم مگر  شما صداي  مرا شنيديد؟؟!!

گفت  من فقط صداي ساز مي شنوم.

گفتم از کجا مي دانيد؟؟… پس براي اين است که اين ساز را ميزنيد؟!!…

حالا ديگر همه مهمانها خواب بودند و نه از عروس خبري بود نه داماد.

ديگر صداي کل و جيغ و سوت هم آنها را بيدار نميکرد . جيغ هايي که انگار  روي  نوار ضبط شده بود و حالا پخش ميشد. چند نفري  در گوشه اي دور  هنوز بيدار بودند. از دور  گويي ايستاده باشند.نزديک رفتم . گفتم شايد از آشپزها هستند؟ خيسي پيراهنم گويي نمي خواست خشک شود و با نسيمي خنک سر لجبازي داشت. نزديکتر شدم .. گويي. ايستاده خوابيده بودند. دستهايشان را با طنابي به هم بسته بودند. دست اولي به دومي و همينجور دايره وار تا آخري که به اولي گره خورده بود. پاهايشان تا زانو در گودالهايي فرو رفته  و روي آنها  با خاک  پوشيده شده بود.گودالهايي که ميشد حدس زد کار  اصغر باشد. هيچ کدامشان  لباسي بر تن نداشتند.

گفتم: شمارا کي اينحا کاشته؟؟

شما  تاک آبادي ما هستيد؟”

گفتم “چرا اينجاييد؟چرا دستانتان بسته است؟؟ پاهايتان…

يکي شان که هنوز نايي داشت سر بلند کرد و  گفت: تشنه ايم آب…لطفا…کمي آب به ما بده…

 گفتم کي شما رو اين جا کاشته؟؟! و شروع کردم دستانشان را باز کردن

 – “به جرم دزدي ارباب… بخدا ما دزد نيستيم… فقط تشنه بوديم…… 

گفتم :دزدي !؟

گفت : به خدا دروغ مي گويد… ما فقط تشنه بوديم… مي خواستيم از آن آب بخوريم …همين…

از آب آن جوي … هنوز نخورده بوديم  که با بيل به جانمان افتاد…

گفته  اين آب خيلي گرونه… بايد پولش را بديد ….پولي نداشتيم …  به هر بدبختي بود لباسهامون را گرو گذاشتيم تا رهايمان کند .. . گفت شما مستيد و به بهانه مستي ما را اينجا نگه داشت… مي گه شما  نجسيد  … دهانتان  به آب خورده … روزي را از اين آب مي بريد  و ديگه بارون  نمياد …  بايد اينجا بمانيد تا اولين بارون

 … همه لباسهايمان و هر چه داريم  مال خودش …فقط بگذاريد بريم

 نگاهش روي لباسي که تنم کرده بودم ماند

گفتم: از کي اينجا هستيد؟

گفت: دو روز و دو شب . وقتي حرف مي زد دوستانش با تکان سر وبه حالي نزار حرفهايش را تاييد ميکردند .گويي نايي ديگر براي حرف ردن نداشتند .

گفتم اين مطرب هم از شماست؟

چيزي نگفتند .. چند لحظه سکوت کردند…  نگاهي به هم انداختند

گفتم همه چيز را به من گفته اگر راستش را بگوييد، خودم آزادتون مي کنم

گفت برامون   آب  بيار…ديگه نا نداريم…..تا آب نخوريم نميتونيم حقيقت رو بگيم.الان است که  از تشنگي از حال برويم و بيا فتيم رو زمين.

ريشه ها يکي يکي روي زمين افتاده بودند.و گودال حالا راحت  چاهي  شده بود به عمق   قد يک انسان .

چشمان اصغر از خسته گي و حسي که نميدانستم  چيست مانند جذامي ها شده بود حسي که  نمي دانستم ترس است يا نه.  هنوز ريشه هايي   سرسختانه به ماندن چنگ انداخته بودند. و خاک را رها نمي کردند.

  “گفته بودم  رهاشان کن …اينها ديگه از اونجا در بيا نيستن …حالا فکر کن اين يکي را هم در آوردي…..يه باغ درخته ….مي خواي با اونها چه کار کني؟…اين همه زمين صاف ميکني  براي چند تا آدم …؟آدمهايي که هميشه  نصفشون خوابن…نصفشون هم به اينجا نرسيده  خوابشون ميبره…راستي  چرا آخر هر عروسي من خواب ميرم..؟ ؟!… مگه سالي چندتا عروسي اينجا ميشه؟؟….يا  گيريم  عزا!…؟.. “.و چنان محکم به پشت  سرم زده بود که فکر کرده بودم مرده ام…و مرده اي  بودم  که در قبري بزرگ و پر شاخ و برگ اين طرف و آن طرف مي رفتم. بدون آنکه بخواهم .ياد آن ضربه هم درد داشت.  انگار برق   به  بدنم وصل کرده باشند. تمام وجودم درد ميشد …  زمينم ميزد …و از ته دل  مرگ ميخواستم.  

 آن قدر ته رفته بود  که  صداي من ديگر  به گوشش نمي رسيد. تنگ را از آب زلال  جوي  پر کردم وبه سمت باغ برگشتم.

داد زد :” زود برگرد با يد  کمک کني… تنهايي  از پس اين ريشه ها بر نميام…”

و صدايش نيمه هاي راه خفه شد.

صداي  زنها  مانند  آخرين آواز  دوره  گردي  شده بود که  ايمان به صدايش را از دست داده بود. يا  شبيه مزد بگيراني  که تلاش ميکردند  ميان خسته گي و  اجرتشان  به دومي فکر کنند… هر چند به بهاي  از دست دادن حنجره  و صدايشان .  فکر پول روح خسته شان را  چون آبي روان تازه مي کرد…

اندکي آب روي  صورتش ريختم.  تنگ را با بي رمقي  گرفت دست به دست  دادند تا به نفر آخر رسيد و او اولين نفري بودکه  آب را سر  مي کشيد. 

انگار سالها تشنه بودند يکي پس از ديگري تنگ آب را مي گرفتند و سر ميکشيدند. گفتم خوب شد شما را ديدم وگرنه از تشنه گي مرده بوديد.

گفت : شما هم  تشنه ايد؟ و تشنه بودم به لباسم نگاهي انداخت…

گفتم:” اين  لباس شماست…؟!”  و سرم را از خجالت پايين انداختم.

گفت مال تو … همان وقت که رفتي  همه لباسها را بخشيديم به تو   و گرنه حالا  اندازه ات نبود… اين عوض  آبيست که به ما دادي…

حالا  دستانمان را باز کن …خيلي  ديرمان  شده…

 گفتم پس قولتان؟ …زيرش که نمي زنيد؟

گفت :” وقتي از اينجا رفتيم خودت مي بيني…

از در که بيرون رفتيم نشانيش را ميگوييم

ولي الان نه …به ما حق بده… مي ترسيم”

با کمي دل دل  بالاخره دستهايشان را باز کردم

گفتم  آرام يکي يکي دنبالم بياييد بايد از در پشتي برويم،

حالا ديگر به جز دو سه  مطرب  که  براي دل خودشان  ساز مي زدند همه مردها خواب بودند. نفر آخري که از در بيرون رفت چيزي در دلم فرو ريخت انگار سالها بود آنها را ميشناختم. گويي تمام دوستانم که  سالها پيش در زنده گي  گمشان  کرده بودم. دوستاني که به هواي  باغ  اصغر رهايشان کرده بودم  برادرانم  و شيرين که با ضجه و گريه  به پايم افتاده بود ولي پاهايم گويي از دستش رها شده بود و  راه برگشتم را اصغر پشت سرم  پاک کرده بود… تمام آشناياني که شب تا صبح  در خوابم بودند  و در لحظه آخر از آمدن بازم مي داشتند. هرچه فرياد مي زدم صدايم بيشتر مي گرفت. کسي  صدايم را نمي شنيد حتي خودم .مثل آدمي که در باتلاق  دست و پا بزند و بيشتر فرو برود  فرو رفته بودم . گم شده بودم. در گوشه اي از اتاقي  که اصغر اسمش را گذاشته بود” تلک دوني”  ميان آن همه هيچ و پوچ و  خنزر پنزر گم شده بودم. و حالا تنها به همين خوابها  دلم خوش بود. خوابي که هر چند شکنجه  بود و عذاب اما ديدن آن همه گذشته هاي بکر ديروز  به عذابش مي ارزيد.  ديروزي  که امروزش را به سرعت باد  باخته بودم. و مرده.

 “-  زير آن درخت…درست همانجا که گودال را ميکند” اين را گفت و به سرعت باد در گردو غبار جاده خاکي  ناپديد شدند”. از ميان همه  آدم  خوابها  گذشتم. به بالاي چاهي که اصغر کنده بود  رسيده بودم باز بي آنکه بخواهم. حالا به وضوح داخل چاه را ميتوانستم ببينم. از اصغر خبري نبود  چشمانم را  خواب گرفته بود  اما امشب ديگر نه ميخواستم نه ميتوانستم. نم لباس خواب را از سرم ميپراند. آبي که آنجا  جمع شده بود. عکس آسمان و آن تکه ابر درآن به وضوح ديده مي شد. آسماني  صاف و آبي  وابري که از سفيدي  لب به طنازي مي  گشود  شکل  قوي  زيبايي بود  که با غروري  سرمست در درياچه اي  بيکران  خفته باشد. در گوشه اي از چاه  چند مرد برهنه  با چشماني باز خوابيده بودند. چشماني که از نگاه تهي و  از اميد سوسو مي زدند. و به  نظرم آمد همه دامادها يي  بودند که اصغر به اين روزشان انداخته بود و در گوشم صدايش تکرار ميشد:”مست بودند..مست بودند…مست…

صداي پا يي از پشت سرم مي شنيدم اما نمي توانستم  برگردم. صدا نزديک و  نزديکتر مي شد صداي  قلبم بيشتر. .گفتم کار  اصغر است .خواستم سرم را برگردانم  ناگهان تمام دردهاي دنيا توي سرم جمع شد. ضرب شد. چشمانم سياهي مي رفت…

شيرين ميخنديد. چشمانش هم. صداي خندهاي مستانه که  در گوشم طنين ميانداخت  و هرآد مي را   مست مي کرد و من که  بيعقل و بيدل شده بودم. گفتم هميشه همينجوري  بخند. سرکش و وحشي. و او وحشي خنديده بود: کلمه اي  از اين بهتر نبود که بگي؟”

گفتم هيچ وقت رام نشو …حتي رام من…

گفت تو ديوونه اي..ميخواي منو هم ديوونه کني…و نزديک پرتگاهي رفت

گفتم ديگه جلوتر… نرو مي افتي  پايين..

گفت ميخوام بپرم تو اون ابر…نگاه  کن… شکل قو شده…اونم چشماش…

چشمانم از سياهي جايي را نمي ديد . سرم گيج مي رفت. همه آن تاک آباديها را ميديدم که کنار چاه نشسته بودند با خنده اي بر لب و جامي در دست…گفتند سلام  و دور تا دور اصغر حلقه زدند. حلقه اي که هر لحظه تنگتر ميشد. ديگر اصغر را نمي ديدم آنوقت  همه گي جامهايشان را درون خاک چاه ريختند. و صورتم خيس شد…

 نمي توانستم حرفي بزنم .

 احساس کردم الان است که  مي افتم روي زمين و آن برق لعنتي در جانم مي افتد. اما اين بار انتظارم بيهوده بود…نه برقي بود  نه  دردي.

 افتاده بودم  در آسماني که  ته چاه افتاده بود…


iconادامه مطلب

روي يک صخره در ماه مارس
بازديد : iconدسته: شعر و داستان

نویسنده: اعلم، هوشنگ؛

فصل آزما ۵ (ویژه بهار)

فصل آزما 5

آقاي «س» سه شب پر از كابوس و سه روز و شب باراني و هولناك را پشت سر گذاشته بود بدون اين كه بتواند كاري انجام دهد يا از كسي خبري بگيرد و حالا در صبح چهارامين روز، آسمان كمي آرام گرفته بود و باران تقريباً به همان قاعده‌اي مي‌باريد كه آقاي «س» در سال‌هاي عمرش ديده بود. اما در سه شبانه‌روز گذشته، باران نبود، انگار هزاران رودخانه آسماني كه او نمي‌دانست سر چشمه آن‌ها كجاست به سوي زمين سرازير بود، اما با وجود كاهش شدت باران آسمان هنوز سياه بود، آن قدر كه آقاي «س» فكر نمي‌كرد باران به اين زودي‌ها بند بيايد.

در اين سه روز برق قطع شده بود. البته در آن روستاي دور افتاده كوهستاني قطع برق چيز تازه‌اي نبود. آقاي «س» ده روز پيش، آمده بود پدرش را ببيند، كاري كه فقط سالي يك بار، اگر فرصتي مي‌شد و كار شركت اجازه مي‌داد انجام مي‌داد. پدرش در همان روستايي زنده‌گي مي‌كرد كه او به دنيا آمده بود و تا سن هفت ساله‌گي هم آن جا ماند چهار ساله كه بود مادرش را از دست داد و هفت سالش كه شد، خاله‌اش از شهر آمد كه او را ببرد و اسمش را در مدرسه بنويسد. حتي به پدر او هم پيشنهاد كرد از آن روستاي دور افتاده دل بكند، اما او حاضر به ترك آن جا نشد. آقاي «س» در شهر درس خواند، بزرگ شد و دست و پايي زد و يك شركت تاسيساتي درست كرد و سالي يك بار هم مي‌آمد و پدرش را ميديد كه هر سال پيرتر و تنهاتر مي‌شد. و حالا در آن روستاي كوهستاني غير از پدرش و دو تا عموهايش كه آن‌ها هم پير شده بودند جمعاً سي، چهل نفر پير‌زن و پير‌مرد زنده‌گي مي‌كردند كه تقريباً نصفشان هم زمين‌گير بودند. آسايشگاه معلولان بالاي يك كوه!

از نظر آقاي «س» روستاي «شادان كوه» يادگار دوران غارنشيني بود. خانه‌ها مغاره‌هايي بود كه در دل كوه كنده بودند اما حالا آقاي‌ «س» فكر مي‌كرد، اگر غير از اين بود، در اين سه شبانه‌روز هراس انگيز كه باران مثل سيل مي‌باريد، حتي اگر خانه‌ها را از آهن و سيمان هم ساخته بودند ويران مي‌شد. اما آن جا اين اتفاق نيافتاد. كاهش شدت باران به آقاي «س» امكان داد كه از آن خانه كنده شده در دل كوه بيايد بيرون و زير باران كه حالا شدتي قابل تحمل داشت، و خودش را برساند به بالاي صخره‌اي كه در روزهاي پيش از بارنده‌گي مي‌رفت آن جا و موبايلش آنتن مي‌داد و زنگ مي‌زد به زنش و شركت. وقتي رسيد بالاي صخره موبايلش را در آورد و گرفت زير كتش جوري كه خيس نشود و بعد روي اسم زنش كال را زد و اميدوار بود كه آنتن بدهد. اما موبايل نه تنها آنتن نداشت بلكه علامت شبكه‌ي مخابراتي را هم نشان نمي‌داد، فقط اسم‌ها روشن بود. آقاي «س» چند بار دكمه‌ها را زد و موبايل را خاموش، روشن كرد اما هيچ اتفاق تازه‌اي نيافتاد شايد بارنده‌گي شديد به دكل‌هاي مخابراتي آسيب زده بود. آقاي «س» نگران شد اما كاري از دستش بر نمي‌آمد، اين كه نمي‌دانست چه خبر شده بيشتر نگرانش مي‌كرد. راديو ديجيتالي‌اش هم كه تمام فرستنده‌هاي دنيا را مي‌گرفت از كار افتاده بود و هر ايستگاهي را كه مي‌خواست بگيرد يا صدايي نمي‌آمد يا فقط صداي خر خر بود. آقاي «س» فكر كرد برگردد تهران، اما زير آن باران؟! سخت بود از كوه پايين رفتن. تا محلي كه توانسته بود با ماشين دو ديفرانسيل ژاپني‌‌اش بيايد و ماشين را آن جا پارك كند، لااقل يك ساعت راه بود و البته سرازيري، موقع آمدن يك كوهنوردي حسابي بود تاواني كه به خاطر لجبازي پدرش كه حاضر نبود از آن روستاي عصر حجري دل بكند، سالي يك بار بايد مي‌پرداخت و به خاطر همين سختي راه بود كه نه زنش و نه تنها پسرش كه در ايران مانده بود، حاضر نبودند براي ديدن آدمي كه هيچ‌وقت توي عمرشان نديده بودند دنبال او راه بيافتند اما آقاي «س» باورش اين بود كه هر چه دارد از همين سفرهاي سالي يك بار و دعاهاي پدر پيرش دارد كه حالا نشسته بود بر لب بام زنده‌گي و هر لحظه ممكن بود به اعماق دنياي ديگري پرتاب شود.

آقاي «س» تصميم‌اش را گفت بايد مي‌رفت و كوله‌ سفرش را جمع مي‌كرد، پيشاني پدرش را مي‌بوسيد و بر مي‌گشت اين تنها كاري بود كه در آن شرايط بايد انجام مي‌داد.

قبل از اين كه با پدرش خداحافظي كند، از ظرف شيري كه كنار اتاق بود يك ليوان پر كرد و به پيرمرد خوراند و شايد اين آخرين بار بود، اما خدا را شكر كرد كه در آن روستاي عصر حجري هنوز چند تا گاو و بز و بزغاله و مرغ و خروس مانده بود و هنوز چند نفري از آن عصر حجري‌ها تاب و توان اين را داشتند كه هر دو ماه يك بار به نوبت به شهر بروند و سور و سات بقيه را بار قاطر كنند و بياورند بالا.

آقاي «س» كوله را انداخت روي شانه‌اش و راه افتاد باران هنوز آن قدر تند بود كه آقاي‌ «س» مجبور شد مسير را در نهر آبي كه روي جاده باريك كوهستاني سرازيرشده بود طي كند و خودش را به ماشين‌اش برساند.

خيالش راحت بود كه از آن به بعد، بقيه‌ي راه را راحت مي‌رود. اما در آن لحظه سرماي خيس آب باران را كه از همه لباس‌هايش گذاشته بود روي پوستش حس مي‌كرد. حالا آقاي «س» اين فرصت را داشت تا به توفان و باران هراس انگيز سه شبانه روز پيش فكر كند به شدت ترسيده بود، اما پدرش با صداي لرزان و با اشاره دست و من، من كنان گفته بود. چيزي نيست، گاهي … گاهي … و نتوانسته بود همه حرفش را بزند اما آقاي «س» متوجه شد كه پدرش مي‌خواهد بگويد، گاهي اين جور باران‌ها مي‌آيد نگران نباش.

آقاي «س» با احتياط در نهر كوچك آبي كه در سرازيري راه مال رو زير پايش جاري بود و به طرف پايين كوه مي‌رفت، قدم بر مي‌داشت. كفش هايش پر از آب بود، اما اهميتي نمي‌داد، به ماشين كه مي‌رسيد، آن‌ها را در مي‌آورد و پا برهنه راننده‌گي مي‌كرد. بارها اين كار را كرده بود، هر وقت مي‌رفتند شمال، چند روز زنده‌گي در ويلاي نقلي سيصد متري‌‌شان اين فرصت را به او مي‌داد كه تمام روز پا برهنه باشد و به قول خودش، كيف دوران بچه‌گي‌اش را ببرد و گاهي هم پا برهنه مي نشست پشت فرمان كه زنش را ببرد شهر براي خريد. آقاي «س» در آن سرازيري به خودش گفت: اين آخرين سفر به اين روستاي عصر حجري است. شك نداشت تا يكي دو ماه ديگر خبر پيرمرد را مي‌آورند.

زير باران به ساعتش نگاه كرد فكر ‌كرد بايد به نصفه‌هاي راه رسيده باشد. سه شبانه روز سيل وحشتناك باعث شده بود مسير به کلي شسته شود نشانه‌ها تغيير كند، خيلي جاها احساس مي‌كرد اين همان مسيري نيست كه موقع آمدن از آن گذشته است، اما اين شانس را داشت كه در مسيري كه آب از آن مي‌گذشت به طرف پايين برود تا برسد به نزديكي دامنه. آسمان هنوز سياه بود و آقاي «س» در آن هواي نيمه تاريك احساس مي‌كرد كه در يك غروب ابدي بايد تا پايين كوه برود، اما خوشحال بود كه توفان عجيب و غريبي كه در سه شبانه روز گذشته زمين و زمان را لرزانده بود و آن بارش وحشت انگيز كه آقاي «س» در تمام عمرش حتي تصور آن را هم نمي‌كرد تمام شده و آسمان كمي آرام گرفته است، هر چند كه باران هنوز تند مي‌باريد.

آقاي «س» دوباره به ساعت‌اش نگاه كرد، كادوي زنش بود در آخرين روز تولدش. يك ساعت راه آمده بود، اما هنوز جايي كه ماشين‌اش را گذاشته بود نمي‌ديد. در يك لحظه فكر هول‌انگيزي تنش را لرزاند، نكند سيل…؟! نه امكان نداشت. جايي كه ماشين را گذاشته بود، امن بود و بعد از آن هم يك جاده‌ي شني بود كه تا پايين كوه و كنار جاده اصلي مي‌رفت. نكند سيل جاده را برده باشد؟! نه! امكان نداشت يعني آقاي «س» نمي‌خواست به چنين اتفاق وحشتناكي فكر كند. سعي كرد، سريع‌تر حركت كند، دو روز بود كه از زن و بچه و شركتش خبر نداشت. از پسرش كه در كانادا بود و از دختر بزرگش كه در فرانسه آرايشگاه داشت، قدم‌هايش را تند تر كرد. باران همچنان از آسمان سياه مي‌باريد.

آقاي «س» هر چه پايين‌تر مي‌رفت نگران‌تر مي‌شد. به حساب خودش و ساعتش بايد رسيده باشد اما نرسيده بود، تندتر قدم برداشت، چند بار پايش لغزيد و يك بار كه دستش را به كناره كوه گرفت تا زمين نخورد، كف دستش زخمي شد اما مهم نبود. بايد خودش را به ماشين مي‌رساند.

آقاي «س» حالا به طور جدي وحشت كرده بود. بعد از دو ساعت و نيم كه راه آمده بود هنوز جايي كه ماشين‌اش را گذاشته بود نمي‌ديد، فقط ادامه كوه بود و نهرهاي كوچك و بزرگ آب كه به سمت پايين سرازير مي‌شد، نكند راه را اشتباه كرده باشد؟ نه امكان نداشت! اين تنها راهي بود كه از آن دهكده عصر حجري به پايين كوه مي‌رفت اما چرا ماشين‌اش را نمي‌ديد؟ حالا بايد خيلي پايين‌تر از جايي كه ماشين‌ را گذاشته بود و دور دست جاده فرعي و حتي جاده اصلي را هم ببيند، اما نمي‌ديد تاريكي هوا و بارش باران ديد رس‌اش را كم كرده بود؟! سعي كرد، تندتر برود اما نمي‌شد در آن باريكه‌ي پر آب تند تر از اين نمي‌توانست برود. وحشت كرده بود. نكند …! نه! هيچ فكر ديگري نمي‌توانست بكند موبايلش را زير باران از جيب كتش درآورد، موبايل خيس بود و علامت شبكه هم محو شده بود. حرص‌اش گرفت: مرده شور اين خط را ببرد! راه باريك از كناره كوه به سمت چپ مي‌پيچيد اما نهر كوچك از كناره سمت راست به پايين مي‌ريخت به سمت دره‌اي كه آن پايين بود و آقاي «س» ناگهان خشكش زد، ته دره درياچه بود، آقاي «س» چشم‌هايش دريده شد اما تا آن جا كه توانست ببيند آب بود، درياچه‌اي كه او احساس كرد تا جاده اصلي كشيده شده، خودش را كشيد به سمت چپ ديواره كوه و از آن جا به پايين نگاه كرد، آن جا هم آب بود، دريايي از آب، آقاي «س» متوجه شد تا جايي كه چشم‌اش كار مي‌كند و دورتر از آن فقط آب است. پشتش را داد به ديواره كوه پاهايش مي‌لرزيد سرش را برگرداند، پشت سرش كوه بود و بالاي سرش آسمان سياه كه مي‌باريد. از ماشين خبري نبود. از جاده فرعي و اصلي هم. فقط آب بود…. آقاي «س» از جايي كه ايستاده بود چشم گرداند، احساس كرد روي جزيره‌ي كوچكي در وسط اقيانوس ايستاده است و تازه متوجه شد كه ساعت‌ها قبل از جايي كه ماشين‌اش را گذاشته بود گذشته است ماشيني كه احتمالاً حالا در اعماق درياي زير پايش بود. در يك لحظه فكر وحشت‌انگيزي از سرش گذشت. نكند! … نه! اما نه! دخترش گفته بود بيستم مارس بليط دارم. زنش گفته بود: زود برگرد، بيست روز ديگه «رُكي» مي‌آد. و حالا او درست در وسط ماه مارس ۲۰۱۲ روي صخره‌اي بر فراز اقيانوسي از آب ايستاده بود در كوره راهي كه به سمت پايين مي‌رفت به سمت اقيانوسي از سيلاب برگشت به ژشت سرش نگاه کرد اما  راه برگشت به روستاي عصر حجري را هم سيل برده بود. آقاي «س» احساس كرد در وحشتناك‌ترين لحظه زندگي اش احساسي را تجربه مي کند که ژيش از آن نمي شناخت تنهايي و گم شدن در لايتناهي بشري را تجربه مي‌کند.


iconادامه مطلب

سلول هاي اضافي
بازديد : iconدسته: شعر و داستان

نویسنده: میرابوطالبی، معصومه؛

فصل آزما ۵ (ویژه بهار)

فصل آزما 5

۲۷ مهر

خيلي وقت بود كه مي‌خواستم در مورد اين صدا با كسي حرف بزنم اما نمي‌شود. به هر كسي كه بگويم، مي‌گويد تأثير شيمي درماني است. مگر شيمي درماني همين يك اثر را روي من بگذارد؛ هيچ فايده ديگري كه ندارد.

همه‌اش يك صداي مبهم توي وجودم مي‌آيد و مي‌رود. انگار يك ميكروفون كوچك توي دلم جاسازي كرده‌اند. صدا را از گوش‌هايم نمي‌شنوم از ته دلم مي‌آيد بيرون. اما آن قدر كم و ضعيف است كه  فقط خودم مي‌شنوم. اين را به هيچ كس نمي‌توانم بگويم؛ حتي سميرا. همين طوري از من فراري است. اصلاً نمي‌خواهد پيشم بماند. همه‌اش بچه‌ها را بهانه مي‌كند و مي‌رود. وقتي هم كه هست فين فين مي‌كند و سرش را مي‌اندازد پايين، تا من چشم‌هاي مثل كاسه خونش را نبينم.

راستش اوايل فكر مي‌كردم صداي روده‌ام است. هر چه باشد دارد سلول‌هاي اضافي توليد مي‌كند تا هر جوري شده من را بكشد؛ اما بعد ديدم نه. راستي راستي دارد يك چيزهايي مي‌گويد. چيزهايي كه قار و قور شكم نيست. از ديروز تا حالا كه آوردنم توي اين اتاق، صدايش بيشتر شده. اين اتاق يك پنجره بزرگ به بيرون دارد. اصلاً ديوارش به طرف حيات نصفه است و بقيه‌اش پنجره است. توي اتاق تنها نيستم. يك مريض مردني ديگر مثل من هم هست. حوصله نداشتم بپرسم چه مرگش است. اما انگار اين هم مثل من خلاصه.

۲۸ مهر

امشب صداها واضح‌تر بودند. مي‌گفتند بروم پاي پنجره آن هم سه صبح. هوا خنك بود و كمرم يخ كرده بود. هم اتاقي‌ام ناله مي‌كرد و توي خودش مچاله شده بود. باد شاخه‌هاي درخت توي حياط را تكان مي‌داد. پاهايم را گذاشتم لبه پنجره و رفتم بالا. صدا خيلي واضح گفت: بالا را نگاه كن. بالا دست راست.

يك چيز گرد و درخشان ديدم كه دور خودش مي‌چرخيد و اطرافش پر از ابر يا دود بود. نمي‌ترسيدم. انگار با شنيدن آن صدا، منتظر چيز خارق‌العاده‌اي هم بودم. حالا ديگر جرات ندارم چيزي به كسي بگويم. مي‌گويند: اين آخر عمري ديوانه شده. باد متوقف شد و هوا يك دفعه گرم شد. در فاصله يك پلك زدن، شي گرد و نوراني ناپديد شد. چند دقيقه‌اي همان جا ايستادم و بعد آمدم پايين. صدا هم قطع شده بود. حتما آن‌ها موجودات فضايي بودند. حتماً يك رادار توي شكمم جا سازي كرده بودند. اما كي؟ حتماً توي عمل اولي. شايد نامرئي هستند كه به اين راحتي توانسته بودند بيايند توي اتاق عمل. خيلي خوشحال بودم. امشب عجيب‌ترين شب زنده‌گي‌ام بود.

۲۹ مهر

همه چيز مسخره شده، خودشان هم مي‌دانند عمل فايده‌اي ندارد؛ اما اين سميراي بدبخت را دوباره اميدوار مي‌كنند. امروز صد بار آمد و رفت و به من لبخند زد. توي دلم گفتم: معلوم نيست چه اميدي بهش دادن.

امروز دكتر آمد بالاي سرم؛ آن هم چه دكتري. يك دختر كوچولو موچولو، با يك عالمه آرايش. حالم داشت به هم مي‌خورد. به سميرا گفتم: «اين حق نداره به من دست بزنه». سميرا لبش را گاز گرفت؛ يعني خفه شو. ديدم نه، اين سميرا خيلي دلش خوش شده؛ دست خانم دكتر را پس زدم و گفتم: «من دكتر مرد مي‌خوام. اصلاً دكتر خودم كو؟ دكتر جهاني»

خانم دكتر نگاهي به سميرا كرد و سميرا سرش را انداخت زير.

خانم دكتر گفت: «دكتر جهاني نمي‌تونه». گفتم: «پس شما هم نمي‌توني». عصباني شد. با آن چشم‌هاي سياهش چشم غره‌اي رفت كه يعني ساكت شو؛ اما من دست بردار نبودم. اگر قرار است بميرم زير دست يك مرد بميرم كه خيلي بهتر است. دوباره دستش را پس زدم. گفت: «دكتر جهاني ديروز تصادف كرد و مرد. در جا تمام كرد. ضربه مغزي شد. حالا مي‌گذاري معاينه‌ات كنم.»؟!

فرياد زدم: «نه» و شروع كردم به هوار كشيدن. سميرا به دست و پايم افتاده بود كه بس كنم، اما دوست داشتم عقده اين چند وقته را خالي كنم.

وقتي اتاق خالي شد هم اتاقي‌ام گفت: «خوشم اومد از حرف زدنت. مرد با جنمي هستي».

۳۰ مهر

امروز از وقتي چشم‌هايم را باز كردم صداها از درونم فرياد مي‌كشيدند. مي‌گفتند يكي منتظرت است. يكي مي‌خواهد تو را ببيند. اما كي؟ كجا؟ كسي مي‌خواست بيايد توي اتاق يا با همان چيز گرد مي‌خواست من را ببيند. اما روز بود و حياط پر از آدم. پرستارها هم هي مي‌آمدند و مي‌رفتند. هم اتاقي‌ام حالش بدتر شده بود. سرطان معده داشت.

چند ساعتي چرت زدم. نمي‌دانم چه طوري با اين همه سر و صدا خوابم برد. وقتي بيدار شدم زن هم اتاقي‌ام را داشتند مي‌بردند بيرون. مثل آدم‌هاي برق گرفته بود. چشم‌هايش اندازه توپ تنيس باز شده بود و جايي را نمي‌ديد. روي هم اتاقي‌ام ملافه كشيدند. پس مرده بود. خلاص شده بودبيچاره. خيلي درد مي‌كشيد. يك دفعه پنجره باز شد. كسي نديد. باد نمي‌آمد و هوا گرم بود. همان چيز گرد آمد پشت شيشه. خوشحال شدم. آمده بود ديدنم، همان كسي كه مي‌خواستم من را ببيند. دود كمي از آن چيز گرد آمد توي اتاق و بوي خوبي داد. هيچ كس حواسش به پنجره نبود. با اين كه به پنجره خيره شده بودم همه آن قدر حواسشان به مرده بود كه اصلاً به من نگاه نمي‌كردند.

آخرش نفهميدم چه كسي به ديدنم آمده بود؛ اما بعد از رفتن ان چيز گرد فريادهاي درونم ساكت شد. خيلي خوشم آمده بود. با اين كه بايد ناراحت باشم كه يكي درست كنارم مرده؛ اما اين طوري نيست. دست خودم كه نيست. منتظرم تا فردا ببينم چه مي‌شود.

۱ فروردين

امروز فرداي ديروز است. يعني همان سي مهر. اما اين جا ديگر زنده‌گي دست خودم است. دوست دارم بگويم يك فروردين تا خيال كنم امروز عيد است. واقعاً هم انگار امروز عيد است. بوي عيد مي‌آيد. بوي چيزهايي نو. صدا در وجودم مي‌گفت امروز مي‌فهمي ما كي هستيم.

منتظر بودم. سميرا آمد؛ اما اصلا نمي‌توانستم نگاهش كنم. نگاهم به پنجره بود. مي‌ترسيدم بيايند و بروند و من نتوانم ببينمشان. سميرا خيلي فين فين مي‌كرد. سهراب را هم آورده بود. دعوايش كردم. گفتم اين جا جاي بچه است، برش داشتي آوردي؟ سميرا جوابم را نداد و رفت بيرون. سهراب گفت: «خودم مي‌خواستم بيام. مريم هم خيلي گريه كرد تا با ما بيايد؛ اما بهش گفتيم از در نگهباني نمي‌گذارند رد بشه. چون خيلي كوچيكه».

ديگه چيزي نگفت. يك خورده نگاهم كرد و رفت.

نزديكي غروب خوابم برد. به طرف پنجره خوابيده بودم. تا چشم‌هايم را باز كردم همان چيز گرد را ديدم. چيزي مثل دود داشت نگاهم مي‌كرد. حجم مشخصي نداشت ولي انگار تمام حركات آن توده دود، براي حفظ يك شكل واحد بود. سر و بدن داشت؛ اما دست و پا را نمي‌دانم. هنوز چشم‌هايم درست نمي‌ديد. صداي درونم گفت: «اين منم. هر كسي نمي‌تونه ما را ببينه. هم اتاقيت هم ميديد اما حالا نيست كه ببينه» نمي‌دانستم بايد جوابش را بدهم يا نه. چيزي نگفتم و رفت.

پس او هم مي‌ديده؛ اما چه طوري؟ چرا چيزي نگفته؟ خوب مثل من كه چيزي نگفتم. شايد سرطان باعث شده او هم بتواند ببيند. تازه سلول‌هاي اضافي او از من بيشتر هم بوده.

۱ ارديبهشت

درخت‌ها شكوفه دادند و همه جا قشنگ شده. البته اين درخت رو به روي پنجره كاج است و هيچ وقت شكوفه نمي‌دهد؛ اما وقتي ارديبهشت مي‌آيد حتماً همه جا خوشگل مي‌شود. امروز پرستار برايم سوند وصل كرد. پس مي‌خواهند دوباره عملم كنند. ديگر آن دكتر كوچولوهه نيامد. نمي‌خواهم عمل شوم. اين طوري پل ارتباطي من با آن‌ها از بين مي رود. نمي‌دانم چه كار كنم. بايد بگويم روحيه ندارم و بيماري در وضع بدي است. آخر تازه فهميدم آن‌ها چه شكلي‌اند.

۱ خرداد

خوبي‌اش اين است كه امسال نبايد سوال امتحاني طرح كنم و ورقه‌هاي بچه‌ها را تصحيح كنم. دكتر گفت الا و بلا عمل. مي‌خواستم بگويم برو بابا. البته گفتم؛ هوار هم كشيدم كه نمي‌خواهم عمل شوم. سميرا داشت خودش را خفه مي‌كرد. هي نازم را مي‌خريد كه قربون قد و بالات برم بذار عملت كنند اما …

نه خيلي وقت است كه دلم برايش نمي‌سوزد. دلم ديگر براي هيچ كس نمي‌سوزد. امروز خيلي خسته شدم.

وقتي داشتم استراحت مي‌كردم صدا بهم مي‌گفت خيلي مردي. خيلي قبولت داريم. خوشحال بودم از اين همه مقاومت.

يه روزي

ديگر مهم نيست چه روزي باشد و من اصلاً بنويسم يا ننويسم. تمام امروز را با آن موجودات حرف زدم. هم مي ديدمشان، هم صدايشان را مي‌شنيدم. ديگر مزاحمي توي اتاق نبود و آن‌ها و من راحت بوديم. امروز چند تا بودند و در مورد همه چيز حرف مي‌زديم. در مورد سميرا، سهراب، مريم. وقتي در مورد مريم حرف مي‌زديم دلم گرفته بود و نزديك بود گريه كنم؛ اما آن‌ها با من شوخي كردند و حالم را عوض كردند. دوست ندارم برايشان اسم بگذارم. اين طوري انگار بهتر است.

چند ساعت بعد

از ديروز تا حالا خيلي به من خوش گذشته. انگار چند ساعت بيشتر نبوده. يك لحظه هم تركم نمي‌كنند. هر لحظه دور و برم هستند و با من حرف مي‌زننند.

نمي‌دانم با دكتر چه طوري حرف زدم كه كلاً عمل را بي‌خيال شد. سوند را باز كردند. سميرا به دست و پاي دكتر افتاده بود آن هم جلوي من. بايد غيرتي مي‌شدم و چيزي مي‌پراندم؛ اما اصلاً حسش نبود.

شايد روزي به همين دكتر شوهر كند. مرد بدي نيست. مي‌دانم مجرد است. دوست‌هاي عجيبم گفتند. گفتند خيلي دلش براي سميرا مي‌سوزد؛ چون هم خيلي جوان است، هم خيلي خوشگل.

واقعاً سميرا خوشگل است. نمي‌دانم. هيچ وقت به اين فكر نكرده بودم. شايد هم خوشگل باشد. برايم مهم نيست.

يك زندهگي جديد

اين چند روزه حوصله يادداشت هيچ چيز را نداشتم. بعد يك هو به سرم زد اگر بعد از مرگم سميرا بخواهد اين‌ها را بخواند بگذار بداند. در اين چند روزه آخر كه هي مي‌آيد بالاي سرم و گريه مي‌كند و همه فك و فاميل را هم خبر كرده. چي به من مي‌گذرد.

اين چند روزه همه‌اش سفر بودم. تا اتاق خالي مي‌شد سوار همان چيز گرد مي‌شدم  و مي‌رفتم. توي يك فضاي نامتناهي. همه جا سياه بود و زيبا. انگار توي فضا شناور بودم اما فضا نبود. نمي‌توانستم خودم ازادانه حركت كنم اما مي‌رفتم. حتماً آن ها مي‌بردنم. سياهي پر از شفق‌هاي صورتي و بنفش مي‌شد. بعد تاريك مي‌شد و دوباره يك عالمه نور گذرا مثل شهاب سنگ رد مي‌شدند.

هيچ كدام از آن‌ها من را هيجان زده نمي‌کردند. اما خوشم مي‌آمد. دوست داشتم همان جا بمانم؛ كنار همان دوست‌هاي عجيب. از همه چيز حرف مي‌زديم. شايد هم اصلاً حرف نمي‌زديم. انگار هر جور محبتي را با حرف زدن توجيه مي‌كنم. آن وقت يك محبت بود كه بين ما در جريان بود. از جانب من براي آن‌ها مي‌رفت و از جانب آن ها براي من مي‌آمد. وقتي برگشتم توي اتاق خودم روي تخت بودم. همه بالاي سرم بودند. نمي‌دانم چه طوري مي‌رفتم و مي‌آمدم. خسته شدم.

دوست‌هاي عجيبم گفتند سفر فردا هميشه‌گي است. ديگر بر نمي‌گردم. امروز بايد سميرا را بيشتر نگاه كنم. مريم هم هست و سهراب.



iconادامه مطلب

مجسمه هاي زشت
بازديد : iconدسته: شعر و داستان

نویسنده: حکيميان، هادی؛

فصل آزما ۵ (ویژه بهار)

فصل آزما 5

کرد بود، بچه‌ي کرمانشاه، وقتي که مي‌زدم زير آواز همين طوري سيگار مي‌کشيد و اشک مي‌ريخت، آرام آرام، بي‌صدا…

بچه‌ها دير کرده بودند، کنار زمين چمن تار دستم بود، داشتم مي‌خواندم، پهلويم نشست و سيگار تعارف کرد گفتم: نمي‌کشم…

دلش گرفته بود، خواندم…

تو اتاقش مجسمه‌ها را رديف کرده بود لب طاقچه، مجسمه‌ي استاد جنتي، آن دختره بي‌ريخت پزشکي، مجسمه مزدک و پيرمردي که لب نداشت دم بازار ديده بودمش وقتي که مي‌خنديد آدم چندشش مي‌شد…

از حوضخانه‌ي زندان اسکندر بالا مي‌آمديم، تو پله‌ها برگشت که: تو مي‌گي خواجه حافظ…

همراهش رفتم دانشگاه کنار زمين چمن نشستم تار زدم، خواندم و او هي سيگار کشيد…

آستين‌ها را بالا زده بود و دست‌هايش خيس گچ، سيگار را گذاشتم گوشه لبش، کبريت که کشيدم گفت: مي‌گن دختره رو با اسيد اين ريختي کردن هان؟…

استاد جنتي گفت: بدويم، تا خود دخمه‌ي مسابقه بود مثلا يا امتحان، جواد اول شد. موتورش را پشت يک چينه شکسته قايم کرده بود و حالا داشت از سينه‌کش کوه بالا مي‌رفت…

تکيه داده بود به ديوار دخمه و سيگار مي‌کشيد، جواد زد پس کله‌اش سيگارش صاف افتاد جلوي پاي استاد جنتي که ردهاي سوختگي تو صورتش در هم دويد، پلک‌هاي سوخته‌اش را به هم زد. سيگار را زير پا له کرد. يک تکه گوشت سرخ زير گلويش ور قلمبيده بود.

نمره ورزش‌ات صفر و او فقط خنديده بود…

مي‌گفت: دارم ازت يک مجسمه مي‌سازم هنوز مونده که تموم بشه…

وسط حلقه‌هاي بنزني مانده بودم که گفت: بريم اون بالا و امتداد سبابه‌ي کشيده‌اش به سوي قرص ماه…

جواد خنديد که: آپولو خرابه وگرنه…

ليوان از دستش افتاد و خرد شد، جواد که ضرب گرفت و بعد تندش کرد همه از پنجره گردن کشيدند که …

جواد گفت: بابا دلمون گرفته شما هم…

زير نور پروژکتورها دويده بود، وسط زمين چمن دراز شده بود و همه کله‌هايشان را برده بودند تو…

جواد آرام بالا سرش ضرب گرفته بود، ساندويچ را دادم دستش گفت: بريم او بالا… بالاي دخمه…

جواد گفت: من اونقده خر هستم که همراهت بشم اما ايشون نچ.

وقتي که سرم را برده بودم تو کتاب پرسيده بود: اين مزدک چه‌طور شده؟

و جواد زير لب گفته بود: تصادف. دوباره گفته بود: مي‌گن سه بار عمل کرده… جراحي پلاستيک هان؟

هيچ‌کس جوابش را نداده بود، جواد خر خر مي‌کرد، غلطيده بود وسط استکان‌ها و قندها را …

فلاکس افتاده بود و آخرين نم چايي داشت…

کتاب را گذاشته بود زير سر که گفتم: اگه مي‌خواي بريم، من… خنديده بود و چشم‌هايش را بسته بود که: خيال…

وقتي که توي سردخانه جنازه‌ي تکه پاره‌اش را ديده بودم… جواد عق زده بود. يک پارچه‌ي سياه کوبيده بودند سر در دانشکده‌شان که: فرزند هنرمند و …

بساطش را جمع کرده بود و مي‌گفت: انصراف داده‌ام، دم اتوبوس…

راننده مي‌گفت: پيله کرده که بايد پياده شوم.

درست مقابل کارخانه‌ي کچ، ساکش را انداخته بود رو دوش…

رفته بود طرف دخمه و گم شده بود تو سياهي‌ها…

جواد مي‌گفت: اگه اونشب همراهش رفته بوديم…

تارم را کوبيده بودم زمين که: کدوم بي‌پدري نشونش داده؟

جواد تار شکسته‌ام را تيپا زده بود که: آخر نفهم کور نبوده که برج دخمه با …

حالا چرا، او‌ن‌جا، دخمه اله آباد؟

بغضش ترکيده بود که: اگه رفته بوديم، باهاش رفته بوديم دخمه‌ي پشت دانشگاه …

نشسته بودم کنار زمين چمن و بلند بلند خوانده بودم…

همه کله‌شان را از پنجره بيرون آورده بودند که: هي آقا…

زده بودم زير گريه از پله‌هاي خوابگاه دويده بودم بالا…

اتاقشان را ريخته بودم به هم، يکي‌شان مچم را گرفته بود کوبيده بودم تو گوشش، مجسمه‌ها نبود. هيچ کدامشان نبود يک مشت گچ خشک شده بود توي…

رفته بودم پايين کنار زمين چمن، تار شکسته‌ام را بغل زده بودم، آسمان قرمبه شده بود و هق هق گريه‌ام…


iconادامه مطلب

ما ، ماییم،آدمِ اینجا!
بازديد : iconدسته: گفت و گو

گفتگوی اسد الله امرایی با فرزانه طاهری

مصاحبه شونده:طاهری، فرزانه؛ مصاحبه کننده: امرایی، اسدالله؛

خرداد ۱۳۹۸ _ شماره ۱۳۸ (۷ صفحه _ از ۱۴ تا ۲۰)

ما ، ماییم،آدمِ اینجا!

«فرزانه طاهري مترجم است و اهل قلم و نامي شناخته شده در اين عرصه اما جدا از اين او به عنوان همسر هوشنگ گلشيري سالها با نويسندهاي که يکي از قلههاي ادبيات داستاني ايران به شمار ميرود زندگي کرده است و بيش از هرکس ديگري ميتواند دربارهي او حرف بزند، نه به شيفتگي بعضي از طرفدارانش و نه با بغض بعضي ديگر که شايد با گلشيري ميانهاي نداشتند مدتي پيش فرصتي پيش آمد تا فرزانه طاهري و اسداله امرايي مترجم رو در روي هم بنشينند و با هم دربارهي هوشنگ گلشيري حرف بزنند. فرصت چاپ اين گفتگو پيش نيامد تا خرداد ماه که شانزدهمين روز آن مقارن است با سالمرگ گلشيري در ۲۶ سالگي.

  از کي با کتاب و مطالعه و بعد ترجمه و نوشتن آشنا شديد و ادامه داديد؟

راستش مطالعه کردن من تصادفي و تا حدي هم ديمي بود. يعني من مثل برخي از هم‌نسلانم که احتمالا از جواد فاضل و حجازي شروع کردند و پيشرفت کردند. مسير آن‌ها را طي نکردم. و از ابتدا با ادبيات جدي شروع کردم مثلا با هدايت و … تا دوره‌ي دانشکده و چون از اول دبستان انگليسي خوانده بودم و عربي‌ام هم خوب بود. در کنکور هم فقط زبان و ادبيات انگليسي را انتخاب کردم. و در دانشگاه تهران ادبيات انگليسي خواندم. و باز بر حسب تصادف – برخي از استادان ما در آن دوره خيلي در روند مطالعاتي و کاري من مؤثر بودند و باز شدن يکباره‌ي اين دريچه‌ي عجيب مرا وارد فضاي ادبيات کرد.

  امرايي: و همان زمان ترجمه را هم شروع کرديد؟

طاهري: آن زمان ما اصلا واحد ترجمه نداشتيم و اصولا مقوله‌ي ترجمه برايم آن‌قدرها جدي نبود، فقط دو واحد بود.

  امرايي: دقيقا خود من هم ادبيات انگليسي خواندهام، ما هم فقط دو واحد ترجمه گذرانديم.

طاهري: البته آن دو واحد يک حرکتي در من به وجود آورد هرچند که خود درس به عنوان يک درس دو واحدي چندان جدي نبود اما وقتي ديدم در روند ترجمه خيلي به لحاظ ذهني درگير مي‌شوم. برايم جالب شد. چون برايم مهم بود که چه طور ترجمه کنم. همين الان هم گاهي آن‌قدر به يک کلمه و معني آن فکر مي‌کنم که خوابش را مي‌بينم. يعني اصل ماجرا همان کليشه ي معروف است. که واقعا دوست داشتم آن‌چه را که من خوانده‌ام و لذت برده‌ام ديگران هم بخوانند.

  امرايي: بعد از دانشکده چي شد؟

طاهري: اين علاقه به ادبيات شکل سامان يافته‌تري پيدا کرد. مثلا يک استاد آمريکايي داشتيم که در طول ترم فقط چهار اثر را با ايشان خوانديم، يعني از هر ژانري يک اثر، و من اثري از فالکنر خواندم که ديوانه‌ام کرد. مدام فکر مي‌کردم پس اين طور هم مي‌توان نوشت. مي‌خواهم بگويم که خواندن آن آثار در دانشگاه دريچه‌ي ديگري را به سمت ادبيات به روي من باز کرد. يادم هست اثري از اُنيل خواندم و تئاتري از او را هم به زبان انگليسي تماشا کردم. اين‌ها براي من حکم معجزه را داشت. از اين زمان به بعد ديگر کم کم خودم به سراغ آثار ادبي فارسي هم مي‌رفتم. و خودم کتاب مي‌خريدم. يعني ديگر مجبور نبودم هرچه به دستم مي‌رسيد را بخوانم.

  امرايي: و انتخابي؟

طاهري: بله انتخابي. يادم هست که دانشکده هر دو ماه يک بار۶۰۰ تومان به ما کمک هزينه‌ مي‌داد. اين پول را از بانک ملي بزرگي که روبه روي سينما سپيده‌ي فعلي و سينما دياناي سابق بود مي‌گرفتيم، و يادم هست که اسکناس ۵۰۰ توماني، تازه وارد سيستم بانکي شده بود به ما يک اسکناس ۵۰۰ توماني و يک ۱۰۰ توماني مي‌دادند. مي‌رفتم کتابفروشي مرواريد. آن زمان حسين کريمي صاحب انتشارات نيلوفر شاگرد آن‌جا بود، که گاهي هم کتاب‌هاي زيرميزي به من مي‌داد. و يادم هست که «اسرار گنج دره‌ي جني» را هم از همان طريق زيرميزي از او خريدم. من اين ۵۰۰ تومان را که مي‌گرفتم اول سهم کتاب‌هاي آن ماه را مي‌خريدم و بعد کفش و لباس و ساير مايحتاج که بايد با همان پول خريده مي‌شد.

  امرايي: يعني ديگر پول تو جيبي نميگرفتيد.

طاهري: نه اصلا از خانه آمده بودم بيرون.

  امرايي: يک سري هم لابد به قنادي فرانسه ميزديد؟

طاهري: نه، به قنادي نمي‌رسيد. ۵۰۰ توماني را که مي‌دادم به کريمي، مي‌گفت، کمک هزينه داده‌اند؟ مي‌فهميد و اين ادامه پيدا کرد تا سال ۵۶ که شب‌هاي شعر گوته برگزار مي‌شد. که اين هم نقطه ي عطف عجيب و غريب در زندگي من و خيلي‌ها بود. که هر شب زير باران و در سرما مي‌رفتيم آن‌جا مي‌ايستاديم و گوش مي کرديم. آن‌جا من خيلي از آدم‌هايي را که آثارشان را خوانده بودم و خوشم آمده بود و يا حتي دوست نداشتم، را از دور ديدم. آن زمان اين‌ها براي ما بت بودند.

  امرايي: و گلشيري را هم همان جا ديديد؟

طاهري: بله همه‌ي سخنراني‌ها را گوش دادم، تا رسيد به گلشيري که به نظرم صحبت‌هايش يکي از بهترين سخنراني‌هاي آن شب‌ها بود. و همين باعث شد که من فرداي آن روز هم بروم انستيتو گوته در خيابان وزراي آن زمان که جلسه‌ي پرسش و پاسخ در حياط آن‌جا برگزار مي‌شد و من مي-خواستم در آن جلسه که گلشيري و پرهام با هم شرکت داشتند، باشم. آن زمان وقتي او را از نزديک‌تر ديدم و نحوه‌ي پاسخ دادنش به آدم‌ها برايم خيلي جذاب بود.

  امرايي: تا قبل از آن روز کدام اثر گلشيري را خوانده بوديد؟

طاهري: شازده احتجاب را خوانده بودم، فيلمش را هم در جشنواره‌ي فيلم تهران ديده بودم. کريستين و کيد را خريده بودم و مشغول خواندن بودم. بره‌ي گمشده‌ي راعي را خوانده بودم و مجموعه داستان «مثل هميشه». بعد از آن جلسات باز هم اين‌ها را خواندم و شگفتي پشت شگفتي برايم تکرار مي‌شد. يادم هست آن زمان استادي داشتم که در سميناري در دوره‌ي فوق ليسانس که مربوط به درس ادبيات تطبيقي بود، گلشيري را دعوت کرد که درباره‌ي بره‌ي گم‌شده‌ي راعي سخنراني کند. و من هم سر کلاس رفتم و آن بحث‌ها برايم جالب‌تر شد و آن‌جا احساس کردم گره‌ي محکم‌تري با ادبيات معاصر خوردم.

  امرايي: و تا اينجا هنوز آشنايي منجر به ازدواج در کار نيست.

طاهري: نه، اوايل تير سال ۵۷ در يک ميهماني که استادم من و يک دانشجوي ديگر را هم همراه عده‌اي از اهل فرهنگ و چند ميهمان خارجي دعوت کرده بود. گلشيري را از نزديک ديدم. مدتي بعد از آن شب هر کدام به يک سفر رفتيم و ارتباطمان هم براي مدتي قطع شد، چون او به سبب نبودن پرواز نتوانست تا مدتي برگردد و يک هفته قبل از ۲۲ بهمن برگشت و حدود سال ۵۸ دوباره تقدير باعث شد همديگر را پيدا کرديم و ازدواج کرديم.

  امرايي: گلشيري بعد از ازدواج، با گلشيري قبل از ازدواج از نظر شما چه فرقي ميکرد؟

طاهري: واقعا نمي‌دانم. چون ما درباره‌ي يک آدم ۴۲ ساله حرف مي‌زنيم. آدمي که آن کتاب‌ها را پشت سرش داشت. من هم ۲۱ سالم بود. فکر کنم مثل هر تجربه‌ي بشري ديگري او هم در اثر تجربه‌ي ازدواج تغييراتي کرد. و برخي از خصلت‌هايش همچنان ماند. شايد در مورد گلشيري بتوان او را تحت عنوان گلشيري قبل از انقلاب و گلشيري بعد از انقلاب بررسي کرد.

او آدمي بود که هميشه کار کرده بود. ولي زندگي‌اش سر جايش بود. يعني نوشتن و کارهايش يک نظم خاصي داشت. اما بعد از انقلاب فرهنگي و بي کار شدن و … ديگر نمي‌شود گفت که اين خود گلشيري بود و اگر اين شرايط نبود چه تغييرات ديگري مي‌کرد يا نمي‌کرد. نمي‌دانم مي‌خواهم بگويم اين شرايط طبيعي نبود. که رفتارهاي يک آدم در قبال آن طبيعي باشد.

  امرايي: براي من که از بيرون به اين ماجرا نگاه ميکنم. گلشيري همان گلشيري است که آن سخنراني آتشين را در شبهاي گوته انجام ميدهد. و از ته دل داد ميزند که: «ما، ماييم» ما از خارج دستور نميگيريم. ما آدم اينجاييم. و … البته اتهامهايي هم بر ضد او رديف ميشود، بعد ميبينيم که گلشيري همين حرفها را تا سالها بعد ميگفت. يعني من تغييري در او نميبينم و او را  عاشق اين سرزمين ميبينم. حالا من امرايي با او بسيار برخورد داشتهام. (اما نگاه من الان نگاه خوانندهي مجله است). به نظر ميرسد گلشيري تغيير بنيادين نکرده هرچند ممکن است ادبياتش را کمي تغيير بدهد.

طاهري: بله اصلا اصولش را تغيير نداد. حتي آزمون‌هاي خيلي سختي را از سر گذراند. ولي اصولش را حفظ کرد. او ۴۲ ساله بود که ما ازدواج کرديم و کمي بعد هم بي‌کار شد هميشه تحت فشار بود. اما آزمون ۲۱ سال زندگي مشترک ما باعث شد که زندگي خيلي بيشتر او را تحت فشار بگذارد. چون بچه‌دار شده بود و ديگر با گلشيري تنها فرق مي‌کرد. ولي اصولي که به آن‌ها معتقد بود و از دوران خيلي جواني هم در وجود او شروع شده بود حفظ کرد. يعني زماني که خيلي‌ها ممکن بود ادبيات را طور ديگري ببينند. او از جاي ديگري انگار مي‌دانست که مي‌خواهد چه کند. يکي اين‌که ادبيات برايش خيلي اهميت داشت. و اين در رفتارش بسيار بارز بود. دوم نفروختن قلمش بود. اين جزء لاينفک انديشه‌هاي او در تمام اين سال‌ها بود. چه زماني که پنج سال محروميت از حقوق اجتماعي داشت (بعد از زندان دومش) چه قبل از انقلاب که مؤسسه‌ي فرانکلين از او دعوت کرد که براي کار برود و وقتي فهميد بودجه‌ي اين مؤسسه را آمريکايي‌ها مي‌دهند، نرفت (اصلا نمي‌خواهم به کساني که آن‌جا کار کردند و همگي دين بزرگي بر گردن ما دارند توهين کرده باشم) مي‌خواهم بگويم که اين از اصول اخلاقي او بود و در وجودش ماند، به رغم اين‌که شرايط بسيار دشوارتر شد ولي اين‌که به هر حال مثلا تن بدهد به ويرايش – اين‌ها به خاطر اين بود که ديگر بچه داشت و اين‌ها بود که باعث شد گلشيري برخي از ويژگي‌هايش فرق کند، ولي اصولش تا آخرين لحظه تغيير نکرد.

روي همه‌ي آن چيزهايي که به آن‌ها اعتقاد داشت. علي‌رغم همه‌ي اتهام‌هايي که مي‌زدند، و چيزهايي که به او نسبت مي‌دادند ايستاد. نرفتنش از کشور و ماندن و ذات معلمي که داشت و همين باعث مي‌شد که روي اطرافيانش بسيار تأثير بگذارد او يک گوشه‌ي فکري کوچک براي خودش درست کرده بود که تا بود آن را حفظ کرد.

  امرايي: وقتي نگاه ميکنيم، ميبينيم، همهي آدمهاي بزرگ ما به نوعي معلم بودهاند، حالا يا در شغل معلمي حضور داشتند و يا مقام و مرتبهي استادي خارج از محيط کلاس داشتند. گلشيري هم اين روحيه را داشت. اين روحيه چهقدر روي کار خودش و چهقدر بر شما تأثير داشت، به عنوان آدمي که با او زندگي ميکرديد.

طاهري: در مورد من، اين‌طور بود که من بيشتر شاهد ماجرا بودم. درواقع مي‌شود گفت که معلم خصوصي من بود. ترديدي نيست. اول اين‌که آن کتابخانه‌ي مختصر من يکباره ذوب شد در کتابخانه‌ي عظيمي که متعلق به او بود و اين‌ها يکي شدند و من هم که ديگر درسم تمام شده بود و وقت هم داشتم و هنوز بچه هم نداشتم شروع کردم به شکل درو کردن، همه‌ي اين‌ کتاب‌ها. و خواندن بي‌وقفه. حتي يک بار يادم هست که خودآموز روسي را برداشتم و شروع کردم به خواندن و ياد گرفتن روسي. حجم بده بستان‌هاي فرهنگي او با آدم‌هاي مختلف برايم جالب بود. چون من هم خيلي جوان بودم و شاهد خاموش اين ارتباط‌ها، همه برايم درس بود. اما اين‌که عامدانه و به قصد درس دادن به من درس بدهد، انگار هيچ‌وقت اين‌طور نشد. اما مثلا همه‌ي کارهاي اولم را اديت کرد. و من از او خيلي ياد گرفتم. ولي ديدن اين‌که هر پنج‌شنبه آدم‌هاي مختلفي به خانه‌ي ما مي‌آمدند. و آثارشان را مي‌خواندند و در موردش با هم حرف مي‌‌زدند. و اين‌که او خستگي‌ناپذير بود. جالب بود تا آخرين روزهاي زندگي‌اش همين کار ادامه پيدا کرد. به شکل هاي مختلف در مکان‌هاي مختلف. اما بود. يا شور عجيبي که اين آدم داشت براي اين‌که مجله‌اي منتشر بشود. يادم هست مجله‌اي در مورد ماشين منتشر مي‌شد که چند صفحه‌اش در مورد ادبيات بود. در آن مجله هم کمک کرد، راه مي‌افتاد از اين و آن مطلب مي‌گرفت. اين‌ها همه در همان وجه معلمي جا مي‌گرفت. چون او که نيازي نداشت که مثلا اسمش را بالاي صفحات مجله چاپ کند، کما اين‌که خيلي جاها اسم هم نمي‌گذاشت. و اين يعني هر کاري براي آموزش دادن از دستت برمي‌آيد انجام بدهي. مي‌توانست انجام ندهد، مي‌توانست بگويد من مدام مي‌نشينم و شاهکار خلق مي‌کنم. ولي اين کار را نکرد. اما در ازاي آموزش دادن خودش هم از آدم‌‌ها چيزهايي مي‌گرفت و هميشه هم مي‌گفت؛ که من از بچه‌ها کلي ياد مي‌گيرم، چون اين بده و بستان يک طرفه نبود. او انرژي مي‌گرفت و انرژي هم مي‌داد.

  امرايي: گلشيري يک آدم جريانساز بود (اين را از باب تعارف نميگويم) کما اينکه امروز هم ما شاهد ادامهي جرياني که او به وجود آورد، هستيم گلشيري وارد گروه جنگ اصفهان ميشود، با ميرعلايي، نجفي و خيليهاي ديگر و يک حلقه تشکيل ميدهند که حلقهي گلشيري تا جايي که من ميدانم و دوستانش ميگويند، هيچوقت حلقهي بستهاي نبود. ما همين حالا و حتي در قديم هم دور و برمان حلقههاي ادبي زياد ميبينيم، حلقههاي بستهاي که چهار پنج نفر دور هم مينشينند و مدام از آثار همديگر تعريف ميکنند و به نظر خودشان هم دايم در حال خلق شاهکار هستند. ولي هيچ ثمري از آن به دست نميآيد. اما حلقهي گلشيري تکثير شد و همين امروز هم شاگردانش دارند کاري را ميکنند که او ميکرد. از طرفي گلشيري آدمي است که ضمن آنکه خودش معلم است قدر معلم را خوب ميداند. خودم شاهد بودم که دو، سه مورد از برخوردهايي که با مرحوم نجفي داشتند را وقتي تعريف ميکرد ما حيران اين همه احترام او نسبت به استاد نجفي بوديم. به نظر شما اينکه من ميگويم  درست است؟

طاهري: در مورد آقاي نجفي بگويم. اين رابطه بسيار عجيب بود. تا آخرين روزها همچنان ايشان «آقاي نجفي» بود.

  امرايي: حتي بعضي وقتها «آقا».

طاهري: بله. يک مهر عجيبي داشت به او. با اين‌که اختلاف نظرهاي خيلي جدي درباره‌ي خيلي مسايل با هم داشتند، از شيوه‌ي زندگي تا خط‌کشي‌ها. حتي گاهي دلش مي‌شکست از اين تفاوت‌ها چون به هر حال مسايل مهمي بود. ولي آن احترام سر جايش بود. احترامي که در مورد هيچ‌کس ديگر در وجود گلشيري نديدم. احترامي که آدم به استادش مي‌گذارد. اما در مورد ساير مواردي که گفتيد، در همه‌ي اين سال‌هايي که شاهد بودم اين را فهميدم که مسئله‌ي اصلي گلشيري، اهميت دادن به ادبيات بود و شايد همين مسئله باعث مي‌شد که بعضي‌ها در برابر او حس کنند که حضورشان تفنني است و بروند. چون او در اين مورد خاص اصلا شوخي نداشت. همه مي‌دانيم که در عرصه ي نقد خيلي ها از دستش ناراحت شدند، حتي کينه‌هايي به وجود آمد که هرگز صاف نشد. ولي ادبيات برايش اصل بود. در داستان‌نويسي واقعا با کسي رفاقت نداشت و در اين زمينه هرگز حتي به عزيزترين افراد باج نمي‌داد. دو تا روايت از گلشيري هست. يکي اين‌که خيلي‌ها معتقدند که او تکثير خود مي‌کرد. (که نمي‌دانم واقعا چه‌طور مي‌شود چشم را بر روي واقعيت‌ها بست) چرا که داستان‌نويس‌هايي که از همان جلسات شب‌هاي پنج‌شنبه بيرون آمدند. خيلي با هم تفاوت دارند. و من هيچ‌وقت نديدم که توصيه‌اي بکند که اين‌ها به شکل خاصي بنويسند که به نوشتن خودش نزديک باشد. يادم هست که حرفش هميشه اين بود که بايد از من بهتر بنويسند. وگرنه چرا بايد بنويسند. ولي در همان قالبي که طرف کار مي‌کرد به او توصيه مي‌کرد و حتي تقليد عصباني‌اش مي‌کرد و همه‌ي اين‌ها نشان مي‌دهد که او تکثير خود نمي‌کرد. حتي يادم هست که اگر کسي کمي هم مي‌خواست اداي نثر او را دربياورد، ارزش کارش کلا از بين مي‌رفت. اين باز بودن به اين دليل بود که از نظر او نفس ادبيات خيلي مهم بود. و در مقابل اين‌که اين آدم‌ها چه‌طور بنويسند مهم نبود. مهم اين بود که کار در نهايت خوب باشد. روايت ديگري هم هست که مي‌گويند او مريد و مرادبازي را خيلي دوست داشت. من به عنوان همسرش و کسي که ۲۱ سال با او زندگي کردم هيچ‌وقت شاهد اين‌که او به عنوان مراد کسي خدماتي از به اصطلاح مريدانش بگيرد نبودم بلکه در تمام اين سال‌ها خدمات داده مي‌شد. غير از جاهايي که مجبور بود از آن‌هايي که به کلاس‌هايش مي‌آمدند شهريه نمي‌گرفت. سال‌هاي سال در دهه‌ي شصت پنج‌شنبه شب‌ها بچه‌ها مي‌آمدند منزل ما داستان مي‌خواندند و اصلا مسئله‌اي نبود، نوعي بده بستان ادبي بود که همه از آن لذت مي‌بردند. چون اصلا کلاس درس نبود. گاهي کلاس‌هايي تحت عنوان «ادبيات جهان» يا «ادبيات کهن» برگزار مي‌کرد. اما در مورد اين جلسات هم هيچ‌وقت معتقد نبود که کلاس است. و مي‌گفت اين جلسات جلسه‌ي بده و بستان است. هميشه آخر از همه در اين جلسات حرف مي‌زد که مبادا حرف‌هايش باعث شود که جلسه به سمت خاصي هدايت شود. يعني همه مي‌دانند که در همه‌ي جلساتي که او داشته همين‌طور بوده.

  امرايي: و شما؟

طاهري: گاهي وقت‌ها به ستوه مي‌آمدم از اين همه صبوري‌اش و انرژي که مصرف مي‌کرد. خب جوان هم بودم و فکر مي‌کردم که او الان بايد بنويسد و اين‌طوري درواقع وقتش را تلف مي‌کند. و متوجه نمي‌شدم که اين براي او نيازي مثل نفس کشيدن بود. درواقع گلشيري از آن دسته نويسنده‌هايي نبود که در را ببندد و در خلوت بنويسد. بايد مي‌گفت و نقد مي‌کرد و مي‌شنيد. بايد سر در هر تجربه‌اي مي‌کرد. مثلا با اسم مستعار رفت به اهواز تا محلي که شهيد چمران از دنيا رفته بود را ببيند يا زمان جنگ همراه يک کارگردان تلويزيوني رفت به ديدار عشاير عرب اهواز. با آن‌ها درباره‌ي سنت‌ها و روايت‌هايشان صحبت کرد. کلي نوار پر کرد و برگشت به ديدار آدم‌هاي اعدامي و زنداني‌هاي آزاد شده مي‌رفت. يعني مدام اين تحرک در او بود. ضمن اين‌که آن‌چه را بلد بود ياد مي‌داد، هرگز دوست نداشت متوسط پروري کند. و به اين شکل آدم‌ها را شيفته‌ي خودش کند. سال‌هاي آخر حتي خسته هم شده بود و کم‌حوصله ولي ادامه مي‌داد. من اين را نمي‌فهميدم و ذلّه مي‌شدم، مي‌ديدم انگار شيره‌اش را مي‌کشند. ولي او به اين شرايط نياز  داشت.

  امرايي: در مورد اين مريدپروري که گفتيد خيلي از آدمهايي که هميشه اهل اينگونه قضاوتها بودهاند، ميگفتند گلشيري اجازه نميدهد کسي از خودش بلندقدتر يا حتي هم قد او بشود و هميشه سعي ميکرد که بالا بايستد و از بالا جلسات را هدايت کند. با استناد به همين رفتار هم او معمولا آخرين کسي بود که در جلسات حرف ميزد.

طاهري: من يادم هست در سال‌هاي ۶۳ و ۶۴ يکي از همين دوستان داستان‌نويس در حالي که متوجه نبود من کنار در نشسته‌ام، به دوست ديگري مي‌گفت: گلشيري ديگر مرد، من و تو بايد بنويسيم. اين جمله را او در خانه‌ي ما گفت. همان لحظه با خودم فکر کردم خب بنويس. اولا لازم نيست او بميرد تا تو بنويسي. در ثاني اگر توان‌داري بنويس. گاهي مي‌گفت حتي به مضموني که زودتر به ذهنش رسيده بود حسودي مي‌کردند. مثلا درباره‌ي ماجراي فتح‌نامه‌ي مغان مي‌دانيد که اين مسئله در شهر کرد اتفاق افتاده بود و به تراکمه گفته بود مي‌نويسي يا بنويسم. و مثلا فلان قدر وقت مي‌دهم يا بنويس يا مي‌نويسم. که داستان را نوشت و احتمالا اگر کس ديگري هم مي‌نوشت شايد به شکل ديگري مي‌نوشت. اتفاقا چون آدم‌ها را کوچک‌تر از خودش نمي‌ديد درواقع آخر از همه حرف زدنش در بسياري مواقع به اين علت بود که نمي‌خواست خط بدهد. ولي اتفاقا با او مخالفت مي‌کردند. و اين قدر برخوردهاي او بعضي‌ها را که مايه‌اش را نداشتند، به گمراهي مي‌انداخت. که واقعا فکر مي‌کردند از همه نظر برابرند که در اکثر موارد نبودند.

  امرايي: گلشيري يک عادت ديگر هم داشت اينکه گاهي وقتي کسي ترجمهاي را ميخواند. ميگفت: دست نويسندهاش درد نکند – يعني با مترجمش کاري ندارم! و يکي از همين افرادي که وقتي ترجمهاي را خواند همين جمله را شنيد، بعدها رفت و چند اثر بزرگ را انتخاب کرد و ترجمه و منتشر کرد و آقاي شيرزادي بعد از خواندن اين کتابها گفت: کجايي گلشيري که بگويي دست نويسنده درد نکند، اين بندهي خدا دست نويسنده را هم شکست. هميشه اين نگاه را داشت که مستقيم حرف نزند. همان بحثي که ميگفت، ننويس. نگو کنار نشانه بزن. ميگفت آدرس الکي را همه بلدند. اما بايد آدرس بدهي که آدم را به مقصد برساند.

طاهري: بله اين اخلاقش بود.

  امرايي: من مدتي که با او همکار بودم ميديدم که تک تک آثاري که به دفتر مجله ميرسيد را ميخواند و حاشيهنويسي ميکرد و توضيح ميداد. و مثلا اگر طرف زنگ ميزد و ميپرسيد قصهاش چاپ ميشود يا نه. يک ساعت با او صحبت ميکرد و همهي اين توصيهها را ميگفت يادم هست يک بار کسي از زاهدان داستاني فرستاده بود براي مجله گلشيري خيلي خوشش آمده بود و روي قصه هم نوشته بود. نويسنده زنگ زده بود که سراغ داستانش را بگيرد خانم منشي گفت نديدهايم. گلشيري داشت ميرفت براي خودش چاي بريزد، گفت چرا ميگويي نرسيده گوشي را بده و کلي با او صحبت کرد و تشويقش کرد. طرف آنقدر احساس خوبي پيدا کرده بود که هفتهي بعد از شهرش آمد و با کلي ذوق که گلشيري با من حرف زده. از اين نظرها هم خيلي خاکي بود. رفتارش دنيايي را رو به افراد باز ميکرد. و اين درست برخلاف اين حرفهايي بود که دربارهاش ميگفتند که مثلا از بالا به آدمها نگاه ميکند، حرف حرف خودش است يا مريدپروري ميکند…

طاهري: بله. چون بخشي از اين تلقي که وجود داشت، «دوستان قبيله» به قول گلشيري، مطرح کرده بودند. اين‌ها چپ‌هايي بودند که همچنان در پي ادبيات متعهد به معناي سياسي بودند. و فحششان به گلشيري فرماليست بودن، بود. در صورتي که به نظر من (بدون اين‌که وابستگي او را با من در نظر بگيريد) گلشيري يکي از متعهدترين داستان‌نويسان معاصر ايران بود. و فقط به خاطر توجه به فرم مي‌شد فرماليست. اين فرماليست گفتن هم مثل ليبرال و روشنفکر و … از سوي اين «دوستان قبيله» فحش بود. مي‌گفتند او برج عاج‌نشين است. چون اهميت مي‌دهد به کلمه و به ادبيات و به چه‌گونه نوشتن. اين مسئله در مورد او اين‌طور شکل گرفت در صورتي که خيلي از آن‌هايي که «مردمي» بودند، اتفاقا برج عاج‌نشين‌تر بودند. چون با جامعه‌شان قاطي نمي‌شدند. چه‌طور مي‌شود که نگاه به ادبيات اين آدم انکار زندگي‌اش بشود و اين‌که خب مثلا مدت‌ها با دوچرخه به فلان دبستان در اطراف اصفهان مي‌رفته و درس مي‌داد، يعني بيشتر از خيلي از آن‌ها که مردمي بودند در طول مدت زندگي‌اش با مردم تماس داشت و در زندگي روزمره‌اش هم همين‌طور بود. مثلا در ساختمان محل زندگي ما با کساني سلام و عليک داشت که من حتي فکرش را هم نمي‌کردم. وقتي فوت کرد يک خانم جانباز شيميايي براي تسليت آمد، يک بسيجي معلم قرآن آمد و خيلي‌هاي ديگر و مي‌گفتند استاد هروقت ما را در آسانسور مي‌ديد درباره‌ي مسايل روز کلي صحبت مي‌کرديم و دوستش داشتند. يعني با هر نوع آدمي ارتباط داشت و براي من اين حرف‌هايي که پشت سرش زده مي‌شود خيلي عجيب است و به نظرم همه‌اش به خاطر نوع گاه و دلبستگي او به ادبيات بود. او درواقع حساب تفکر آن قبيله‌اي‌ها را در داستان‌هايش رسيد و اين‌ها هم هرگز اين کارها را بر او نبخشيدند و مرتب بر اين حرف‌ها دامن زدند.

  امرايي: يادم هست زماني با گلشيري صحبت ميکرديم دربارهي ارتباط با مردم. مثالي را مطرح کرد که خيليهايمان هم شنيدهايم، معلمي به يک بچهي انگليسي ميگويد يک خانوادهي فقير را در انشايش توصيف کن. بچه مينويسد: ژانت فقير بود، مادرش فقير بود، پدرش فقير بود، رانندهشان فقير بود، باغبانشان فقير بود و … و ميگفت بعضيها اينطورند. خيليها خودشان را نويسندهي مثلا طرفدار توده ميدانند و حتما بايد در داستانهايشان چند نفر بيچاره باشند. ميگفت برج عاجنشين اوست، نه من. بحث ديگري که مطرح بود اينکه او هميشه ميگفت وظيفهي دوم ادبيات خلق اسطوره است و وظيفهي اولش شکستن اسطوره است. به هر حال من فکر ميکنم گلشيري در اوج رفت. او خيلي راه پيش رو داشت و خيلي کارها بايد ميکرد. خود شما به عنوان يک فرد اهل ادبيات و به عنوان کسي که چون زبان انگليسي را خوب بلد بوديد، چهقدر تأثير داشتيد در افزايش دانش داستاني گلشيري؟ به هر حال شما با هم زندگي کرديد.

طاهري: اولا گلشيري به انگليسي مي‌خواند. يعني شايد فرقش با برخي از داستان‌نويسان هم‌نسلش همين بود که هم به انگليسي داستان و رمان مي‌خواند و هم نقد ادبي و نظريه‌ي ادبي. انبوهي کتاب هنوز در کتابخانه‌ي ما هست که حتي کنارش لغت‌هايي را از ديکشنري استخراج کرده و نوشته. در نتيجه نمي‌توانم بگويم من پلي شدم که او با متوني که احتمالا نمي‌توانست بخواند، آشنا شود.

  امرايي: منظورم از تأثير اين نبود که مثلا شما به او درس دادهايد.

طاهري: بله، من منظورم اين است که لازم نبود من حتما چيزي را ترجمه کنم که او هم مثل هر خواننده‌ي ديگري بخواند، نمي‌دانم، نه، شايد … فکر مي‌کنم اصلا روند زندگي‌مان بيشتر تأثير داشت تا اين‌که من کاري کرده باشم.

  امرايي: پيش ميآمدکه او به شما بگويد فلان کار را ترجمه کن.

طاهري: بله. چند تا از کتاب‌ها را گفت شايد مي‌خواست دقيق‌تر بتواند بخواند مثلا «ساختارگرايي» را او اصرار داشت من ترجمه کنم و در مورد کارور هم با هم شوخي داشتيم، مي‌گفت اين را ترجمه کردي. بيچاره‌مان کردي الان همه داستان کاروري مي‌نويسند بدون اين‌که مقدماتش فراهم باشد. ولي وقتي مي‌گفت چيزي را ترجمه کن مي‌پذيرفتم و يک وقت‌هايي هم نه. مثلا يادم هست کتاب بيلي باث گيت را تازه تقي مدرسي برايمان فرستاده بود. اول کتاب هم شوخي براي گلشيري نوشته بود: بخون که ياد بگيري چه‌طور داستان بنويسي… شروع کرد به خواندن و انگار که کمي برايش سخت باشد، گفت اين را ترجمه کن. که من نکردم و آن زمان گفتم برايم سخت است. ما با هم بده و بستان داشتيم. ولي آن‌قدر آدم پيچيده‌اي بود تأثيرها آن قدر شکل‌هاي عجيبي در کارهايش پيدا مي‌کرد که نمي‌شد خيلي مستقيم از چيز مشخصي ياد کرد. من نمي‌دانم. زمان‌هايي بود که وقتي چيزي مي‌نوشتم يا مصاحبه مي‌کردم انگار که نکاتي بود که تا به حال به آن‌ها فکر نکرده باشد. مي‌گفت: «چه جالب» مثلا به اين موضوع تا حالا اين‌طور فکر نکرده بودم. ولي نمي‌دانم اين را چه‌قدر تأثير خودم بدانم. اما در نهايت فکر مي‌کنم آن‌قدر تأثير او پررنگ بود که تأثير من بر او آن‌قدر نبود.

  امرايي: در مورد ترجمههايتان اظهارنظر ميکرد؟

طاهري: بله، حتما. خيلي از کارهايم را مي‌خواند. اديت کوچکي مي‌کرد. درباره‌اش با هم بحث مي‌کرديم و حرف مي‌زديم. البته نه همه‌ي کارها، مثلا کارور را نديد. بيشتر تئوري‌ها را مي‌خواند. چون خودش هم علاقمند بود، مي‌خواند و آخرين آن‌ها هم ساختارگرايي بود که خيلي به شوق آمد.

  امرايي: شما آن حلقهاي که جنگ اصفهان را تشکيل داده بودند و بعدها زندهرود را منتشر کردند را چهقدر ميشناختيد؟

طاهري: تقريبا ارتباطي نداشتم چون زماني که ما ازدواج کرديم، بعد از چند ماه به تهران آمد و آن زمان هم ديگر جلسات جنگ نبود. کمي قبل از ازدواجمان آن مرکز فرهنگي اصفهان را درست کرده بود که تعطيل شد. کساني مثل علي خدايي از جنگ آن‌جا بودند. قبل تر از اين در دوران نامزدي گاهي منزل ابوالحسن نجفي مي‌رفتيم و ضياء موحد مي‌آمد، ميرعلايي را خيلي بيشتر مي‌ديدم و اصفهان به منزلش مي‌رفتيم. ولي ازدواج ما بعد از جلسات جنگ بود. فرخفال و تراکمه هم بودند که ارتباطشان با گلشيري قطع نشد.

  امرايي: بعد از فوت گلشيري بحث بنياد پيش آمد و جايزه و … شما در بنياد گلشيري چهقدر نقش داشتيد و فعال بوديد منظورم به عنوان همسر گلشيري نيست، بلکه به عنوان يک آدم اهل ادبيات که دوست نزديک او هم بوده ميپرسم چهقدر توانستيد به اهداف گلشيري که اصليترينش بسط و گسترش ادبيات بود، پايبند باشيد.

طاهري: آرزوهاي دور و درازي داشتيم.

  امرايي: اصلا فکر اوليه را شما ارائه کرديد؟

طاهري: درواقع اين‌طور بود که تصميم براي اهداي جايزه را خود گلشيري گرفته بود. حتي خبرش هم زمستان ۷۸ در روزنامه چاپ شد. داورها هم معلوم بودند. ناشري هم قول داده بود که يک سکه به عنوان جايزه بدهد. بعد که او رفت فکر کرديم جايزه را همين طور پيش ببريم. بعد ديديم اين کار از جنس ادبيات گلشيري نيست و حالا هم که خودش نيست، يک سال يا دو سال ادامه پيدا مي‌کند و بعد نمي‌ماند. پس تصميم گرفته شد که بنيادي تشکيل بشود و بماند که چه مصيبتي کشيديم و دست آخر هم پايه و اساس محکمي پيدا نکرد، چون استعلام حراست من نيامد. اما به ضرب و زور و با دوندگي بسيار از اين دوستاني که الان در شبکه‌هاي عربستان سعودي کار مي‌کنند و آن زمان معاون وزير بودند، امضايي گرفتيم و دوره‌ي اول جايزه را برگزار کرديم و بعد هم با پررويي ادامه داديم مجوز هم گرفتيم البته. وقتي قرار شد اساسنامه بنويسيم براي اين بنياد که در اين بنياد قرار است چه کارهايي انجام بدهيم. مسلم بود که ما نمي‌توانيم ادامه‌ي گلشيري باشيم. برنامه‌هاي زيادي داشتيم دلمان مي‌خواست کتابخانه‌اش را قرائتخانه کنيم و کتاب‌هايي را که حاشيه‌نويسي کرده و فيش‌هايي که نوشته در اختيار مردم قرار بگيرد. مثلا براي داستان‌نويسان افغان کلاس داستان‌نويسي برگزار کرديم و از آن‌ها پول نگرفتيم، ولي هزينه‌ي مدرس را بنياد مي‌داد، يا در دانشگاه شريف جلساتي در مورد ادبيات معاصر برگزار کرديم و … ولي در عمل اين‌که کلاسي به نام اين بنياد درست کنيم، خود من نمي‌دانستم چه کسي بايد بالاي سر اين کلاس باشد. مثلا اهداي کتاب خيلي انجام داديم و … جايزه را هم چون خودش شروع کرد سيزده دوره به هر مصيبتي بود ادامه داديم. اما ديديم به نوعي نقض غرض است. بنياد سه، چهار سال ادامه داد، اما نشد. چون من اگر تصميم نمي‌گرفتم کاري بکنم کاري انجام نمي‌شد. اما متأسفانه آن آرزويي که داشتم نشد و بنياد وابسته به يک شخص باقي ماند. اين‌طور فايده ندارد. چون از نظر رواني بار زيادي به من تحميل مي‌شد. هر کمکي که کسي به ما مي‌کرد را من لطف شخصي تلقي مي‌کردم و اين روي اعصابم فشار مي‌آورد. در اين حد که اگر مراسمي بود و خود من شخصا براي دعوت زنگ نمي‌زدم، افراد ناراحت مي‌شدند ماجرا وابسته به من بود. خيلي‌ها هم بدون هيچ چشمداشتي به ما کمک کردند. ولي در نهايت اين‌ها همه بار خاطر من مي‌شد. شايد هم مقصود آن‌ها اصلا اين نبود. ديگر اين‌که خب همه‌ي اين کارها بالاخره حاصلش قرار است چه بشود؟ ديدم بعضي وقت‌ها داورها بايد از روي ناچاري براي جايزه برنده اعلام کنند، يکي دو سال پشت هم نظر همه اين بود که برنده‌اي نمي‌توان انتخاب کرد و بعد دوساله‌اش کرديم و سعي کرديم کيفيت را بالا نگه داريم ولي وقتي تعداد کتاب‌هاي قابل اعتنايي که هر سال منتشر مي‌شود، در حدي نيست که رقابتي ايجاد شود، درواقع نمي‌خواستيم اين نسبي‌گرايي دايم‌ ما را از استانداردهايمان عقب‌تر ببرد. اين حرف هميشه اين سوءتفاهم را ايجاد مي‌کند، قصد اهانت ندارم. اما وقتي ديديم مميزي کار ادبيات داستاني را به کجا کشيده، تصميم بر اين شد که جايزه هم تعطيل بشود.

  امرايي: در اين سالها که شما به عنوان همسر گلشيري پس از فوتش با افراد مختلف برخورد داشتيد، چهطور گذشت. بالاخره با همهي اين نگاهها و قضاوتها روبهرو بودهايد از جعليات بگير تا اتهامها و تعريفها و شيفتگيها، اينکه ميگويم فراتر از اظهارنظر و سليقه است، گاهي حتي با نسبت دادن برخي موارد غيرواقعي به آدمها مواجهايم. از تجربياتتان در اين زمينه بگوييد. 

طاهري: آدم آزار مي‌بيند. مسلما. اما در يک جاهايي اصلا وظيفه‌ي خودم نمي‌بينم که چيزي بگويم يا دفاعي بکنم. گاهي حتي عبارت «اژدهاي سر گنج» در اين مورد به يادم مي‌آيد. جز چند مورد خاص که به نظرم اهميت داشت. خيلي دخالت نمي‌کنم مثلا اعتراضي که به عباس معروفي کردم در برنامه‌ي پرگار شبکه‌ي بي‌بي‌سي چون اين يک مسئله‌ي اصولي بود. چون در يک رسانه در يک برنامه که چند بار پخش مي‌شود يک تکه از حرف‌هاي آدمي را بگذارد که در مورد يک آدم ديگر گفته شده، آدمي که خودش هم حضور ندارد که پاسخي بدهد. من در آن نامه‌ي اعتراضي نوشتم. کسي که با قلمش مي‌نويسد نيازي به چوب زير بغل ندارد. من خسته شدم که اين‌قدر مجبور شدم اين حرف آقاي معروفي را بشنوم که ده‌ها بار گفت که گلشيري رمان مرا خواند، تا صبح بيدار ماند و گفت خيلي عالي است و … چون اين حرف‌هاي شفاهي محلي از اعراب ندارد. در آن نامه هم نوشتم که گلشيري در مورد کتاب سمفوني مردگان نقد مکتوب نوشته. حالا اگر در خلوت ابراز محبتي هم مي‌کرده محل استناد نيست. من مي‌توانم صفحات کتابي را که گلشيري کنارش حاشيه نوشته و براساس همان حاشيه‌ها هم نقدش را نوشته اسکن کنم و در اختيار همه بگذارم. چون گلشيري اصولا اهل شفاهيات نبود و اگر چيزي ارزش نقد داشت، حتما نظرش را مي‌نوشت و سند به دست همه مي‌داد. اما دفاع از همسرم را به عنوان يک وظيفه براي خودم تعريف نکرده‌ام. گاهي خيلي هم آزار مي‌بينم، به خصوص وقتي از آشناهايي حرف‌هايي مي شنوم که نمي‌توانم چيزي بگويم. مثل خيلي وقت‌ها که چنان بت‌هايي از آدم‌ها ساخته مي‌شود که جرأت ابراز کوچک‌ترين نقدي به زنده و مرده‌شان وجود ندارد. در اين‌طور موارد نبايد حرف بزنم و نمي‌توانم بزنم. خود گلشيري هم اين را به من مي‌گفت. مثلا گاهي زنگ مي‌زدند و مي‌خواستند در مورد مسئله‌اي سخنراني کنم و من مي‌گفتم من در اين مورد کار نکرده‌ام و آدم با صلاحيتي نيستم. گلشيري مي‌گفت هيچ‌وقت در اين کشور نگو که نمي‌توانم درباره‌ي کوآنتم حرف بزنم. چون مي‌گويند خب پس ترجمه‌اش هم به درد نمي‌خورد. مي‌گفت، بگو وقت ندارم… و اين شوخي ما بود. اما واقعا همين‌طور است هميشه هم گفته‌ام که من مترجم هستم و هيچ تخصص ديگري ندارم.

  امرايي: اين «بعضيها» که در مورد رفتارهايشان نميتوانيد حرف بزنيد. آدمهاي معروفي هستند که تصادفا چون دوست گلشيري هم بودهاند، انتظار از آنها بيشتر است انگار هميشه همينطور است و اين سرنوشت همهي دوستيهايي از اين دست است.

طاهري: بله. دوستاني بودند که چشم‌هايشان را بستند بر روي همه‌ي آن‌چه گلشيري در طي سال‌ها به سبب عضويت در کانون تحمل کرد. و طوري رفتار کردند که انگار او هيچ کاري نکرده. من اين گلايه‌ها را نمي‌توانم بگويم. تنها کاري که مي‌توانم بکنم اين است که خودم را کنار کشيدم و سال‌هاست در جلسات و دعوت‌هايشان شرکت نمي‌کنم. اما باز هم هست چيزهايي که هرگز نمي‌تواني بگويي. چه کنم؟ البته که خيلي هم آزار مي‌بينم. هر قدر هم که به خودم مي‌گويم مهم نيست، ولي باز نمي‌شود. اولين باري که چنين موردي را ديدم و بعد متوجه شدم برخي از اين حضرات مشغول «کار ديگري» هستند و منظور ديگري دارند. اصلا باورم نمي‌شد. مي‌گفتم اي بابا… اين‌که دوست ماست. نشسته و گوش مي‌دهد. من هم که قرار نيست به عنوان همسر طرف به دفاع بلند شوم. اما او چرا چيزي نمي‌گويد. ساکت شدم اما ديدم عجب اين آدم جز و آن‌هاست که مشغول تهمت زدن هستند. مسايل خيلي اساسي هست که اگر روزي شرايط گفتنش باشد، مي‌گويم. اما يک سري مسايل هم هست که برخاسته از کينه‌هاي شخصي آدم‌هاست. مثلا فلان داستان‌نويس روزي با او مشکل داشته و تا امروز هم با ربط و بي ربط اسم گلشيري را مي‌آورد و هر جا که مي‌تواند يک لگدي هم به او مي‌زند. يعني بعد از اين همه سال هنوز اين مشکل حل نشده. خب نشود چه کنم. اين‌طور موارد به نظر من اصلا ارزش دخالت ندارد.

  امرايي: گويا کتابها و دستنويسهاي گلشيري را در اختيار دانشگاه استنفورد قرار دادهايد؟

طاهري: بله، وقتي بنياد شکل نگرفت، به هر حال پسرم متمرکز شد بر کتاب‌ها و دست‌نوشته‌ها و حالا اين‌ها را در اختيار استنفورد گذاشته‌ايم. که نگهداري بشود. کوهي از يادداشت‌ها و حاشيه‌نويسي‌هايش باقي مانده بود که من کمي مرتبشان کردم. اما پسرم کاملا به آن‌ها سر و سامان داد. از تک تکشان خيلي دقيق عکس گرفت و بالاخره حدود دو سوم از آن‌ها را به استنفورد داديم. که اسکن بشود و روي سايتشان قرار بگيرد. تا همه بتوانند استفاده کنند. تمام فايل‌ها Nqb4 بود، و امکان تبديلش اين‌جا نبود. بالاخره يک پسر جوان ايراني در استنفورد کمک کرد تا اين‌ها تبديل بشود. وگرنه حدود ۲۰۰۰ تا فايل را از دست مي‌داديم. ما تمام تلاشمان را روي اين مقوله متمرکز کرديم. و بعد هم قرار است سايت را کامل‌تر کنيم. و بخشي از همين يادداشت‌ها و حاشيه‌نويسي‌ها را روي سايت هم قرار بدهيم.


iconادامه مطلب

«یوزف منگله» جانی آشوویتس یا پژوهشـگر علم
بازديد : iconدسته: گفت و گو

مصاحبه شونده: میرچی، رضا؛ مصاحبه کننده: وفایی، صادق؛

خرداد ۱۳۹۸ – شماره ۱۳۸ (۴ صفحه_ از ۶۰ تا ۶۳)

«یوزف منگله» جانی آشوویتس  یا  پژوهشـگر علم

«رضا ميرچي مترجم ايراني مقيم پراگ است که آثار نويسندگان صاحب نامي را به ويژه از کشور چک به فارسي برگردانده و اسلاوهاول، ايوان کليما و …

پيشتر در سال ۹۵ که به ايران آمده بود گفتگويي با او داشتم و اين بار در اواخر ۹۷ که بار ديگر بعد از دو سال به ايران آمده بوديم. ديداري دست داد و نشستيم و چند ساعتي گپ زديم و اين بار بيشتر در مورد مسايلي جز ادبيات، هرچند که محور اصلي گفتگو باز هم يک نويسنده بود ايوان کليما و شرح ديدار عجيب و مخفيانهاش با دکتر يوزف منگله پزشک نازي که شمار زيادي از اسراي اردوگاه آشووتيس را با انجام آزمايشات پزشکي و به گفته خودش علمي به کام مرگ فرستاده. گيرم چند روزي ديرتر از موعدي که قرار بود آنها اعدام يا در کورههاي آدمسوزي خاکستر شوند و همين است که دکتر منگله ادعا ميکند مرگ حتمي آنها را به تأخير ميانداخته است.»

آمريکا نميخواهد برخي واقعيتهاي جنگ جهاني مطرح شوند/ديدار ايوان کليما با فرشته مرگ/کليما ميخواهد بازنشسته شود.

و اين پرسش شما که هميشه براي خود من سوال بود که چرا افرادي مثل يوزف منگله را اعدام نکردند و…و…و خيلي از اين «و»هاي ديگر. مطالعه خيلي عميقي داشته‌ام در اين مورد که – درست است که جنگ بوده، ولي اينها همه آدم‌کش بوده‌اند – چرا کسي با آن‌ها کاري نداشته است؟

  خب حتي با هويت جعلي فرار کرده بودند.

نه، نه. بايد به يک‌مقدار پيش‌تر برگرديم. اين آقا اولين و آخرين فردي نبود که گذاشتند زنده بماند. خيلي‌هاي ديگر هم وجود داشتند که زنده ماندند؛ ده ها و صدها نفر ديگر که زندگي‌هاي فوق‌العاده خوبي هم داشتند. اين‌ها همان افرادي هستند که در واقع بايد بگوييم زيربناي صنعتي آمريکا و چندين کشور ديگر، مثل برزيل و ديگر کشورها در آمريکاي لاتين را ساختند. محاسبه اين کشورها درست بود که مي‌گفتند اگر اين آدم‌ها را از بين ببريم سودي برايمان ندارد؟ بنابراين گوش اين افراد را گرفتند و به کشورشان بردند تا از آن‌ها بهره بگيرند و خود را بسازند.

   فردي مثل منگله که در برزيل بوده و مخفي هم زندگي ميکرده!

ببينيد، قبلا هم گفته‌ام؛ آمريکا به‌عنوان يکي‌ از کشورهاي فاتح جنگ، با اين افراد تعارف نداشت. مي‌گفت بيا برو در اين آزمايشگاه يا در آن مرکز تخصص‌ کارت را انجام بده!

  بهنظر شما صنايع موشکي آمريکا پايهاش از کجاست؟ اين موشک‌هاي «آين سواين» آلماني که چندبار با آن‌ها لندن را زدند، فکر مي‌کنيد کجا رفتند؟ به آمريکا! طرح اوليه همين هواپيماهاي مثلث‌شکل و رادارگريز امروزي فکر مي‌کنيد از کجا آمده؟ خب چرا بايد آمريکايي‌ها خيلي ساده بيايند اين افراد متخصص را بکشند و با چنين کاري جلوي پيشرفت خود براي رسيدن به دستاوردهاي علمي‌و فرهنگي را بگيرد. درواقع اين‌ها جنايتکاراني بودند که آمريکا به مغز و تخصصشان احتياج داشت.

  منگله هم همينطور بوده؟

آزمايش‌هاي منگله پزشکي بوده و روي دوقلوها، سه‌قلوها و … انجام مي‌شده است. البته اين تحقيقات در کشورهاي ديگر مثل انگليس هم انجام مي‌شده.

  شايد جنايت منگله اين بود که افراد مورد آزمايشاش زنده بودند. بيهوش يا بيحس نميشدند.

اتفاقا منگله نظرش اين بود که برعکس بايد او مدال بدهند، مي‌گفت چون آن افرادي که من رويشان آزمايش کردم، داشتند به سمت مرگ مي‌رفتند و من براي مدتي عمرشان را طولاني‌تر کردم. منگله مي‌گفت آن آدم‌ها قرار بوده مثلا امروز بميرند ولي من کاري کردم مرگشان يک‌ماه به تعويق بيافتد. مدال را به اين خاطر حق خود مي‌دانسته. آزمايش‌هاي او آن‌طوري که شما مي‌گوييد روي افرادِ بدون بي‌حسي و يا بدون بيهوشي نبوده است. همين آزمايش‌هاي آقاي منگله را در انگلستان هم انجام مي‌دادند.

  انگليسيها؟ روي اسراي جنگي يا مردم معمولي؟

نه؛ مردم معمولي. همه‌ي اين آدم‌هايي که گفتم، مثل منگله؛ چون داراي توان علمي‌و فرهنگي بودند، حيف بود بميرند. بنابراين به آمريکا برده شدند. اگر اين‌ها نبودند، يعني اگر دانشمندان آلماني نبودند، آمريکا، به‌ويژه در صنايع نظامي‌چيزي که الان مي‌بينيم نبود. تمام صنايع موشکي آمريکا مديون آلمان است. اتفاقا آن موشکي که گفتم، اسم قشنگي هم داشت (يک، دو) آينس‌واين. و يا همان بمب اتمي‌که با آن هيروشيما را زدند، اگر اطلاعاتش کمي‌زودتر به دست متفقين نمي‌رسيد، و توسط آلماني‌ها تکميل مي‌شد حتما باعث برنده‌شدن‌شان در جنگ مي‌شد.

حدود پنج‌‌شش سالي است که فيلم‌هاي مستند جنگ جهاني دوم را مي‌بينم. همين يک‌هفته پيش فيلمي‌ديدم که تعجب‌برانگيز بود! گوينده فيلم، جايي از فرازهاي پاياني فيلم گفت اين مسائلي است که آمريکا زياد دوست ندارد راجع به آن‌ها صحبت شود.

  يعني همين مساله که آمريکا از نظر تکنولوژي مديون آلمان است؟

نه از اين زاويه. مثلا اين‌که مدت‌ها زيردريايي‌هاي آلماني شب‌ها چراغ‌هاي نيويورک را مي‌ديدند، کشتي‌هاي باري را مي‌زدند و يا مستنداتي در مورد زماني‌که آمريکا از دست زيردريايي‌هاي آلماني بيچاره شده بود.

  ولي در نهايت، متفقين کد رمزهاي زيردرياييها را پيدا کردند.

ببينيد، تنها آمريکا موفق به اين کار نشد. دنيا بود که موفق شد. يعني هيتلر تنها ماند و بقيه موفق شدند شکستش بدهند.

براي درک بهتر موضوع مهاجرت دانشمندان يا به گفته امروزي ها (فرار مغزها)، بايد بيشتر به عقب برگرديم؛ يعني به قبل از شروع جنگ. اتفاقا چند سال پيش کتاب خوبي در تهران چاپ شد؛ فکر مي‌کنم سال ۷۴ بود.نامش: «دولت ايران ومتخصصان مهاجرآلماني (۱۳۱۰-۱۳۱۹ ش.)» است. اين کتاب مجموعه‌اي از نامه‌هاي يهودياني است که حس کرده بودند جنگي در راه است و مي‌خواستند هرچه سريع‌تر مکان امني براي خود پيدا کنند. البته تحصيل‌کرده‌ها براي اجراي منظور خود شانس بيشتري داشتند.

  از اين جهت که در ايران کسبوکار و پول بود؟

بله. ايرانِ آن‌زمان، حداقل فقير نبود، آرامش هم داشت و مهم‌تر از هرچيز خارج از اروپا بود. يهوديان اروپا اين نامه‌ها را براي دولت‌هاي مختلف مي‌فرستادند و مي‌‌نوشتند، مثلا من پزشک يا مهندس هستم و مي‌توانم در کشور شما خدمات بدهم. همراه خود دستگاه و وسائل مورد نياز را هم مي‌آورم. در آن دوران، دو کشور رقيب در اين زمينه بودند؛ ايران و ترکيه. ترک‌ها کمي‌بهتر کار کردند و بيشتر بهره بردند. ايران هم خيلي از اين يهودي‌هاي متخصص را آورد. نمي‌دانم در اين کتاب بود يا کتاب ديگر که در آن اشاره شده که بيمارستان مشهد را در آن‌زمان يهودي‌هاي مهاجر ساختند. احتمالا با در نظر گرفتن اين حقايق مي‌توانيم متوجه شويم چرا متفقين و طرف‌هاي پيروز جنگ جهاني دوم، يوزف منگله را نکشتند.

البته منگله خيلي از نظر سواد و علم، آدم سطح بالايي نبود، ولي تيم‌هاي قوي در کنار خود داشته است. به همين دليل رهايش کردند و گفتند برو برزيل زندگي‌ات را بکن. دست آخر هم که در دريا غرق شد.

  اين غرق شدنش به نظرتان…

نه. اگر مي‌خواستند بلايي سرش بياورند، پيش‌تر مي‌توانستند اين کار را بکنند. اين مخفي‌کاري‌هايي که کليما تعريف کرده به‌خاطر سازمان‌هاي اطلاعاتي و مسائل جاسوسي نبوده است. آن‌ها خبر داشتند منگله کيست، کجاست و چه مي‌کند، تنها شايد افکار عمومي‌مطرح بوده است که خبر نداشته باشد.

  افکار عموميبه اين پنهانکاري سازمانهاي اطلاعات و امنيتي اعتراض نميکردند؟

خب براي همين‌که افکار عمومي‌شلوغ نکنند، امثال منگله مخفي زندگي مي‌کردند. وگرنه سازمان‌هايي که بايد اطلاع مي‌داشتند، مي‌دانستند اين آقا کجاست.

  يعني مردم نميدانستند که منگله با حمايت اين سازمانها زنده است؟

اين قضيه اصطلاحي دارد که به آن «رازِ مخفيِ آشکار» مي‌گويند. منگله هم يک راز مخفي آشکار بود. البته همان‌طور که گفتم منگله از کوچک‌هاي ماجرا بوده است. نمونه‌ي بارز و مهمش رابرت اوپنهايمر است که پدر بمب اتمي‌است.

  اين چهرهها بيشتر علميبودند. يعني در خدمت قواي نظاميبودند و احکام اعدام و حبس و … برايشان خيلي موضوعيت نداشته است.

خب بالاخره اين‌ها همان کساني بودند که همان، گلوله و بمب و راکت و موشک را مي‌ساختند؛ البته در دوران جنگ. در اين زمينه آمريکايي‌ها خيلي به روس‌ها کلک زدند. اگر نخواهيم توهين کنيم بايد بگوييم اين‌ها از بي‌اطلاعي روس‌ها در مورد اروپا استفاده زيادي کردند و سود کلاني بردند. براي مثال به آن‌ها مي‌گفتند مي‌خواهيم برلين را به شما بدهيم. اما ما اطلاع داريم نازي‌ها کجا هستند. ما جلو مي‌رويم و پاکسازي مي‌کنيم؛ شما بعد از ما بياييد. به اين ترتيب زودتر مي‌رفتند و گالري‌هاي هنري و کتابخانه ها را خالي مي‌کردند.

  اين هم مطلب مستند و ثابتشدهاي است؟

راجع به طلاهايي که آمريکايي‌ها از آلمان بردند، فيلم و مستند هست.

  ولي عجيب است. روسها و کمونيستها هم دستگاه اطلاعاتي قدرتمندي داشتند. مگر کا.گ.ب، ميگذاشت دانشمندان مهم به دست آمريکاييها بيافتند؟

خب مي‌دانيد، روس‌ها شرقي‌اند. دستگاه اطلاعاتي‌شان يک مقداري احساسي عمل مي‌کرد. آمريکايي‌ها تعارف نداشتند. احساس، بي احساس! فکرشان هم خوب کار مي‌کرد. از همه مهم‌تر اين‌که روسيه در جنگ واقعا خرد شده بود و توانايي زيادي براي کارهاي جنبي نداشت. موضوع مهم ديگر اين بود که هيتلر آخر جنگ اشتباه کرد. به جاي اين‌که فرودگاه‌ها و مراکز نظامي‌را بزند، رفت و لندن را زد. انگليسي‌ها هم خوشحال بودند. بيا بزن!‌ خب ۲ هزار نفر از مردم مي‌ميرند اما به جايش فرودگاه، انبار مهمات و تجهيزات سالم مي‌ماند. اين اشتباه آخر جنگ هيتلر بود. بي‌فايده هم بود، البته براي آلمان.

  احتمالا هيتلر از لحاظ عقلي و احساسي به هم ريخته بوده. چون به قول شما تنها مانده بوده!

بله تنها مانده بود. يک عده از افسرانش هم خسته شده بودند. خودش هم بي‌اعتمادي شديدي به اطرافيانش پيدا کرده بود. آن سوءقصدي هم که نسبت به او انجام شد، مزيد بر علت شد.

  عمليات والکري. تقريبا ۹ ماه پيش از پايان جنگ بود.

براي روشن‌تر شدن حواشي موضوعي که درباره‌اش صحبت کرديم، بايد بيشتر حرف بزنيم؛ مثلا درباره‌ي کشتي‌هاي ليبرتي باري که در آن زمان يکي از بزرگترين‌ها در نوع خود بودند و يکي‌دوتايشان هنوز اطراف مکزيک کار مي‌کنند. از اين کشتي‌ها، زمان جنگ روزي يکي ساخته مي‌شده است؛ از آمريکا اسلحه بار مي‌زدند به اروپا مي‌‌آوردند. بعد از اروپا تابلوهاي هنري و جواهرات را پر مي‌کردند و به آمريکا مي‌بردند.

 زيردرياييهاي آلمان اين کشتيها را هم زدند؟

بله از اين کشتي‌ها هم تعدادي، آسيب ديدند اما بالاخره کار خودشان را مي‌کردند. و مي‌بينيد کشوري که هنوز چيزي نداشت (آمريکا) شروع به تانک ساختن کرد. الان متاسفانه کمتر درباره‌ي کمبودهاي آمريکا در آن زمان صحبت مي‌شود. يعني خودشان نمي‌‌خواهند صحبت کنند.

  بالاخره ميگويند تاريخ را قوم غالب مينويسد.

بله. در آن برهه، دولت ايران نامه‌اي به سفيرش در يکي از کشورهاي اروپايي – فرانسه بود يا چک نمي‌‌دانم، ارسال و درخواست مي‌کند که بيشتر، از يهودي‌هاي کشور چک نيرو بگيرند. خيلي‌هاشان هم آمدند. خيلي‌ها ماندند و خيلي‌ها رفتند. جوان‌ترهايشان به آمريکا رفتند.

  به اسرائيل هم رفتند؟

خيلي‌کم، چون اسرائيل بنيه‌ي امروزي‌اش را نداشت. تعدادي از مسن‌ترهايشان در ايران ماندند و تعداد زيادي از آن‌ها به آمريکا مهاجرت کردند.

  آقاي ميرچي بهنظرم چيزي که کليما دربارهي ديدار با منگله نوشته، بيشتر دربارهي بار احساسي خودش و جنايتهاي منگله بود.

اتفاقا منگله در آن ديدار عصبي مي‌شود. پرخاش‌ مي‌کند و مي‌گويد باز مي‌خواهي بگويي که من آدم‌کش هستم؟ و کليما از اين پيش داوري منگله کاملا با اطلاع بود.

  کليما هم خيلي ساکت بوده و بيشترِ حرفها را منگله ميزده است.

(مي‌خندد) خود را جاي او بگذاريد. چشم کليما را بسته‌اند و او را به مکان نامعلومي‌بوده‌اند. او نمي‌دانسته کجاست. آن‌همه دستورالمل و بکن‌نکن هم که به او گفته‌اند. حالا اگر جاي کليما بوديد، آيا فکر مي‌کنيد قادر بوديد کاري بيشتر از آن‌چه کليما کرده بکنيد؟

  جالب است که کليما چهاردهپانزده سال بعد از ماجرا، آن را نوشته است.

بايد شخصيت اين آقا را از نزديک ببينيد، آدم بسيار ملايمي‌است. اصطلاحا آدم «بزن‌در رو»يي نيست. اخيرا هم که گفت مي‌خواهم نوشتن را کنار بگذارم.

  يعني بازنشست شود؟

بازنشست که بود ولي مي‌گويد مي‌خواهم به‌طور کامل کنار بگذارم.

  کليما شغلش از اول چه بوده است؟

نويسندگي؛ کار ديگري نمي‌کرده است. اين‌ها همه نويسندگي مي‌کردند. و زمان کمونيست‌ها کارهاي يدي و تاسيساتي هم داشته‌اند. لوله‌کشي و …

  کليما هم که مدتي رفتگري کرده است!

بله. مشاغلي از اين دست.

  اين شخصيتها از اين جهت خيلي جالبند. من خيلي دوستشان دارم. به قول خودمان خيلي خاکياند.

ببينيد زمان کمونيست‌ها شما نمي‌توانستيد شغل نداشته باشيد چون در شناسنامه‌تان ثبت مي‌شد و نداشتن کار و ثبت‌شدن بي‌کاري در شناسنامه (نداشتن مهر کار) از جنايتکارجنگي‌بودن، بدتر بود. بنابراين بايد جايي کار مي‌‌کردي. اين‌ها هم معمولا سراغ کارهايي مثل گرم‌کردن حمام در دهليزها و اماکن يا زيرزمين‌هاي گرم براي نوشتن مي‌رفتند. البته کمي‌هم دهان‌کجي به رژيم هم درش نهفته بوده است.

  هاول هم که مدتي را در آن کارخانهي آبجوسازي کار کرده! و در نهايت کليما از راه نويسندگي گذران عمر کرده است.

بله. خانه‌ي قشنگي هم دارد. کنار يک تپه در پراگ است که از بالاي تپه، به خوبي مي‌توان شهر را ديد. پشت خانه‌اش هم جنگل است. واقعا آرامش دارد.

  پس وضعش خوب است.

کاملا، حالا يک اتفاق را برايتان بگويم که بين من و هاول رخ داد. آن زماني که مي‌خواستم (نمايشنامه) «درکار رفتن» را ترجمه کنم، پيشش رفتم و گفتم مي‌خواهم اين ترجمه را انجام بدهم، هاول گفت لطفا با مسئول اين‌کارهاي من صحبت کنيد. نگاه معناداري به او کردم و آقاي هاول هم که آدم تيزي بود، متوجه شد. به همين خاطر گفت بنشينيد. از آن به بعد ديگر حرف پول و هزينه را نزد. فقط گفت قراري بين ما باشد که وقتي ترجمه را تمام کرديد و نياز به توضيح داشتيد، پيش خودم بياييد! من هم قول دادم و بعد، يکي دوبار ديگر پيشش رفتم. البته درباره‌ي کتاب صحبت نکرديم (مي‌خندد) همين اتفاق با کليما هم افتاد؛ اما نه با اين شکل و فرم. چون کليما سابقه‌اش را داشت و مي‌دانست ايراني‌ها پولي بابت ترجمه به ديگران نمي‌دهند. اما در چشمانش ديدم که خيلي دوست دارد بداند من بابت ترجمه‌ي اين کتاب‌ها چقدر در ايران پول مي‌گيرم. احساس کردم مي‌خواهد اين سوال را بپرسد ولي طرحش برايش مشکل است. من هم پيش‌دستي کردم و گفتم من به اين سوال شما جواب نمي‌دهم. گفت چرا؟ فهميد سوالش را فهميده‌ام. گفتم براي اين‌که نمي‌خواهم دروغگو باشم. گفت خب چرا دروغ؟ راستش را بگو! گفتم اگر راستش را بگويم شما مي‌گوييد دروغگو ام. خلاصه اصرار کرد و در نهايت مبلغ ريالي را تبديل به کرون چک کردم و گفتم. تا گفتم، گفت دروغ مي‌گويي! گفتم ديديد حالا! اولين جمله‌اي که از دهانتان درآمد همين بود.

  مگر مبلغ چهقدر ميشد؟

۰۲۶ کرون. پول يک وعده ناهار. باور نکرد و گفت چرا اين‌کار را مي‌کني؟ حالا اين را در پاسخ به سوال شما که گفتيد منبع درآمد کليما کجا بوده، گفتم بله درآمد کليما از نويسندگي است و علاوه بر پولِ خوب نويسندگي، اگر جايي برود و بخواهند سخنراني کنند، مبلغ قابل توجهي دريافت مي‌کند.

  کليما در نوشتههايش اشاره کرده که زمان حکومت کمونيستها وضع ماليام بد نبود چون کتابهايم خارج از کشور به فروش ميرفت. حالا اينکه پول فروش کتابها چهطور به دستش ميرسيده خودش سوالي است!

اين مساله خيلي مشکل نبود. چک‌ها لغتي به نام ساموئزدات داشتند.

  بله همان ساميزدات، شبنامه و کتابهاي غيرمجاز آن موقع.

نه خيلي معني شب‌نامه نمي‌دهد. به معني «به‌کمکِ‌خود» يا «خودياري» است. يعني من نويسنده کتاب را مي‌نويسم، تکثير مي‌کنم و به دست مخاطب مي‌رسانم و همه‌چيز با نيروي خودم است.

  کليما اينها را خودش چاپ ميکرده و …

نه خودش که چاپ نمي‌کرده. اين‌ها يک گروه بودند. مثلا يکي مي‌گفت ۳ تايش با من! مي‌برده و ۳ کپي از کتاب مي‌آورده.

 عجيب است يعني دستگاه اطلاعاتي کمونيستها اطلاع نداشت؟

اطلاع داشتند و گرفت‌وگير هم داشتند اما خب از اين‌طرف، نويسنده‌ها هم بي‌کار نبودند و ساموئزدات‌ها را از طريق مسافرها و راه‌هاي مختلف قاچاقي به اين‌طرف و آن‌طرف مي‌رساندند.

  کليما و امثال او چهطور ثروتمند شدند؟

خب به آن‌ها از جاهايي کمک‌هايي مي‌شد. سازمان‌هاي دوست و برادر کمک‌شان مي‌کردند؛ مثل پن کلوپ فرانسه يا پن‌کلوپ آلمان.

  منظورتان کمکهايي است که غربيها کردند؟ چون ميخواستند انقلاب مخملي به پيروزي برسد.

بالاخره اگر شما هم همسايه بد داشته باشيد، دوست داريد زودتر برود. غربي‌ها هم ظاهرا همين احساس را درباره‌ي شوروي داشته‌اند.

  آمريکا در شوروي خيلي از اين کارها کرده. ماجراي تکثير قاچاقي رمان دکتر ژيواگو در اروپا نمونه بارزش است که کتاب «ادبيات عليه استبداد» خوب حق اين موضوع را ادا کرده است.

بي رو دربايستي بگوييم؛ غربي‌ها هم نمي‌گذارند کتابي عليه‌شان چاپ شود. اين‌طور نيست که فکر کنيد فقط کمونيست‌ها از اين تنگ‌نظري‌ها داشتند.

  بله. صحبت هيتلر و آلمان نازي شد. اين را هم بگوييم که کتاب«نبرد من» هيتلر تا سال ۲۰۱۶ در آلمان ممنوع بود.

در حالي که من سال‌ها پيش در تهران آن را خريدم. جوان‌ بودم و همين‌جا در همين اتاق (خانه‌پدري) آن را مي‌خواندم.

  (خنده)تاثير منفي هم روي ذهن شما داشت؟

نه تاثيري نداشت. فقط برخي فرازهايش که در تضاد و تقابل فرهنگ روزمره‌ي ما و آلماني‌ها بود توجهم را جلب مي‌کرد. ممکن است بگويند که ميرچي هيتلر را دوست داشت! نه هيچ هم دوست ندارم اما بايد بگويم که کشور آلمان آن‌زمان بنيه‌ي علمي‌و فرهنگي بسيار بالايي داشت. الان هم دارد.

  به هر حال هيتلر جداي از آدمکشي، ارادهاي قوي داشت. و به قول شما، همهي دنيا براي شکست دادنش متحد شدند.

اصلا نوع صنعت، فکر و برخوردشان (آلماني‌ها) ريشه‌ي محکم و خوبي دارد. در حال حاضر هم در اتحاديه‌ي اروپا، انگليس دارد به خاطر آلمان از اتحاديه بيرون مي‌رود. چون مي‌داند اگر بماند، تبديل به کشور درجه سه اروپا مي‌شود.

  بهخاطر آلمان؟

بله. چون کشورگردن‌کلفت صنعتي‌اي مثل آلمان در اتحاديه اروپا هست. اتفاقا کاريکاتور جالبي ديدم که خانم مرکل و آقاي مکرون نشسته‌اند و دارند در يک کاسه اروپا را مي‌خورند.

به نظرم به نفع انگليس است که از اتحاديه‌ي اروپا بيرون برود. چون آلمان و فرانسه چيزي براي کسي باقي نمي‌گذارند. نتيجه‌اش اين است که حالا مي‌بينيد مردم انگليس‌ دارند با چه شدتي از انگستان فرار مي‌کنند؛ دارند پاسپورت کشورهاي ديگر را مي‌گيرند که بروند. شرکت‌هاي بين‌‌المللي هم رفته اند يا در حال رفتن از انگليس هستند. در اروپا هلند و جمهوري چک، کيسه‌ي بزرگي براي اين ماجرا دوخته‌اند. در پراگ ساختمان‌هاي بزرگي ساخته مي‌‌شود که برايم سوال شده بود اين ساختمان‌هاي بزرگ مجهز را براي چه و کي مي‌سازند؟ فهميدم که وقتي شرکت‌ها از انگليس فرار مي‌کنند،‌ قرار است به اينجا بيايند. شرکت آمازون مثلا اگر از انگليس مي‌رود، محل کار، بيمارستان و جا مي‌خواهد.

  يعني اين ساختمانسازي ها براي اين شرکتهاست؟

بله و تا به حال هلندي‌ها از بقيه‌ي کشورها براي جلب اين مهاجران مدرن موفق‌تر بوده‌اند.


iconادامه مطلب

دق کاغذ نگیرید لطفا!
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده :اعلم، هوشنگ؛

خرداد ۱۳۹۸- شماره ۱۳۸ ‏(۲ صفحه – از ۶ تا ۷)

دق کاغذ نگیرید لطفا

چند دهه‌اي است که کار فرهنگ بيش و کم به خنس خورده است و به تعلل و تعطيل گذشته. کنشگران فرهنگي از نويسنده و شاعر و روزنامه‌نگار تا موسيقي‌دان و فيلم‌ساز و ياران صحنه، همه خو کرده‌اند به کژدار و مريز از سر اجبار و سرگردان در اين تعطيل و تعلل ياس‌آور پس در غيبت انديشه و انديشه‌ورزي «که نخبه کار، توليد گران واقعي فرهنگ است» مردم هم در خواب قيلوله، هر سنگ‌ريزه‌ي رنگين مبتذل را، مرواريد غلطان و گوهر ناياب گرفته‌اند، چنان که دخترکان شهر، بدل ساخته‌هاي زينتي را به پندار جواهر، بر دست و گوش و گردن خود مي‌آويزند. در اين اوضاع و احوال است که باران رحمت هم مي‌بارد و تحريم‌ها از يک سو و طرح‌هاي نبوغ‌آساي نابغه‌گان هم‌وند، از سوي ديگر، کاغذ را که اصلي‌ترين نياز اهل و عرصه فرهنگ است به زعفران قاينات و فيروزه‌ي نيشابور و عقيق يماني تبديل مي‌کند و اين يعني قرائت الف و لام الحمد بر بالين فرهنگ محتضر. و کتاب‌هاي درسي مدرسه و دانشگاه شايد، مقدمه‌ي رجعتي ديگر به آن قديم نديم و روزگاري که لابد مشق آيات و ادعيه بر سنگ صيقل يافته مي‌نوشتند و باز مي‌شستند و باز مي‌نوشتند تا آراسته شوند به زيور علم!چند دهه‌اي است که کار فرهنگ بيش و کم به خنس خورده است و به تعلل و تعطيل گذشته. کنشگران فرهنگي از نويسنده و شاعر و روزنامه‌نگار تا موسيقي‌دان و فيلم‌ساز و ياران صحنه، همه خو کرده‌اند به کژدار و مريز از سر اجبار و سرگردان در اين تعطيل و تعلل ياس‌آور پس در غيبت انديشه و انديشه‌ورزي «که نخبه کار، توليد گران واقعي فرهنگ است» مردم هم در خواب قيلوله، هر سنگ‌ريزه‌ي رنگين مبتذل را، مرواريد غلطان و گوهر ناياب گرفته‌اند، چنان که دخترکان شهر، بدل ساخته‌هاي زينتي را به پندار جواهر، بر دست و گوش و گردن خود مي‌آويزند. در اين اوضاع و احوال است که باران رحمت هم مي‌بارد و تحريم‌ها از يک سو و طرح‌هاي نبوغ‌آساي نابغه‌گان هم‌وند، از سوي ديگر، کاغذ را که اصلي‌ترين نياز اهل و عرصه فرهنگ است به زعفران قاينات و فيروزه‌ي نيشابور و عقيق يماني تبديل مي‌کند و اين يعني قرائت الف و لام الحمد بر بالين فرهنگ محتضر. و کتاب‌هاي درسي مدرسه و دانشگاه شايد، مقدمه‌ي رجعتي ديگر به آن قديم نديم و روزگاري که لابد مشق آيات و ادعيه بر سنگ صيقل يافته مي‌نوشتند و باز مي‌شستند و باز مي‌نوشتند تا آراسته شوند به زيور علم!

سال پيش در چنين ايامي بهاي کاغذ به هر کيلو چيزي حدود چهل، پنجاه تومان بود و امروز چيزي در حد پانصد و ششصد و شايد تا في الحال و چاپ اين وجيزه بالا و بالا تر هم باشد، الله واعلم.

اما اگر الف اول اين تعزيه را تحريمگران نوشتند به فرمايشات! اهل خرد داخلي نسخه نوشته را ويراستند. و در بند اول چوب حراج بر خزانه ارزي زدند و دلار پانزده هزار توماني دادند به چهار هزار و دويست تومان که، خلايق! بشتابيد به ياري فرهنگ و ناگهان چنان گرديد که هر شاگرد حجره‌اي در بازار کاغذ و هر بازاري ديگر تا گذر پستايي‌سازان دل باخته فرهنگ و واردات کاغذ شدند و به حد توان و کفايت توصيه‌ها، ارز چهار هزار و دويست تومان گرفتند تا کاغذ ارزان بياورند و ارزان وارد بازار کنند. اما تا خبر در بوق شد، فال کاغذي حافظ از هزار به دوهزار رسيد و فالنامه فروش‌ها به مدد هوش دريافتند صداي سرنايي که از سر گشادش در آن دميده‌اند شب به نيمه نرسيده فغان ناشر و روزنامه‌دار و «روزنامه‌نگاران بعدا مازاد بر نياز!» را درخواهد آورد که در آورد.

… و اما نقل است که تاجران فرهنگ و اربابان کاغذ چنان دست پاچه، نشاني مقصد دادند به کاغذ فروشان در بلاد خارجه که حجمي انبوه از آن کاغذها به مقاصد ديگر رفت و همسايگان را در شمال و غرب و شرق مغروق کرد در شعف! و در حال اهل فرهنگ را بشارت دادند در اين‌جا که کاغذ ارزان در راه است. و راه يا به پسله‌ها و انبارهايي مي‌رفت دربسته، که گاه از پنجره‌اش، بندبندي بيرون مي‌آمد شبانه! و به قيمت ارز آزاد که: اين، آن نيست و خريد قبل است و «کاغذ پنجره‌اي!» به کيلويي چهارصد تومان چوب حراج!! خورد و تا پانصد و ششصد و هفتصد رسيد. که شايد شندرغازي  فراهم آيد و صرف خريد پورشه‌ها و لامبورگيني‌هاي ديگر شود يا دست پايين تر تبديل به احسن کردن حساب‌هاي بانکي بعضي و خانه‌ها و ويلاهاي بعضي ديگر و زمزمه همچنان در افواه، ‌اين بود. که کاغذ در راه است! و اهالي چاپ و نشر و مطبوعات هاج و واج تماشاگر بازار چراغاني شده‌ي تاجران نوآمده کاغذ و اربابان اصلي فرهنگ! و چراغ‌ها که روشن‌تر شد، به ناگهان پاي تعزيرات کشيده شد به معرکه که اين چه حکايتي است!! و کجا رفت آن همه ارز و چه شد کاغذ ارزان؟ و به شبانه‌اي انبار، پشت انبار کشف شد پر از کاغذهاي وارد شده با ارز جهانگيري و در حال فروش به قيمت ارز ميدان فردوسي و استانبول. و هاج و واجان همچنان به هاج و واجي مشغول و ضجه و ناله و التماس و التجا براي تهيه کاغذ ارزان و چاپ کتاب. در اين احوال روزنامه و مجله و کتاب گران‌تر شد به اجبار، چرا که در اين هيرووير، تاج گراني کاغذ بر سر زينک و مرکب و ديگر ملزومات چاپ هم نشسته بود و چاپخانه‌داران هم به ناچار قيمت را بالا بردند و هياهويي بود تماشايي، در اين هياهو متوليان دولتي فرهنگ در وزارت عاليه ارشاد همه آماج اعتراض ولابد در جست‌جوي خاکي که اهل نشر و مطبوعات بر سر بريزند و به حيرت و حيراني از اتاقي به اتاق ديگر دوان و از جلسه‌اي به جلسه بعد، روان براي نوشيدن چاي، شايد که گرهي گشوده شود از  کلاف هزار گره و کالايي که به قاعده بايد مصرف بيشترش در عرصه‌ي فرهنگ باشد. حصه‌اي به اهل و عرصه‌ي فرهنگ برسد و  در اين حال جمعي در حال زمزمه کردن سوره‌ي الرحمن به پيشواز مجلس ختم  هر چه کالاي فرهنگي کاغذي است و هيچ‌کس در اين ميانه نگفت يا شايد گفتند و کسي نشنيد که دولت چه کاره بوده است اين وسط که در تصميمي نبوغ‌آسا ارز پانزده هزار تومان بازار را به چهار هزار و دويست تومان براي واردات کاغذ به دست جمعي از جماعت اهل بخيه و بخايا! سپرد و بعد يادش رفته که سراغ کاغذ وارد شده را بگيرد که کجا رفت و به دست کدام مصرف‌کننده رسيد، که همچنان در بازار ناياب ماند و گران و تا برخي از اهل نشر و مطبوعات نگفتند و نپرسيدند کاغذها کو؟ و تا رهبر انقلاب دستور نداده بودند مشکل کاغذ بايد حل شود، پرسشي به خاطر خطير هيچ زعيمي خطور نکرد و کو، کويي برنخاست و آن‌گاه که امر آمد  و به تکاپو دويدند از سويي به سويي و ناگهان مفتاح حل مشکل پديد آمد. کاغذ مي‌دهيم به سهميه براي هر نشريه‌اي و ارزان به قيمت همان ارز چهار هزار و دويست. اما…. نه به ناشر و مطبوعاتي که البته پاک دستند. اما اهل فرهنگ‌اند آدمند و شير خام خورده!! لاجرم احتياط  در اين مقوله واجب که مبادا کاغذ را نقد کنند به هواي لامبورگيني يا بليطي به مقصد کانادا و گول شيطان بخورند… پس محض محکم کاري، کاغذ را به چاپخانه مي‌دهيم و هر نشريه که با سهميه‌ي کاغذش – که در يد چاپخانه‌دار است – چاپ شد، گواهي بياورد از چاپخانه‌دار و تاييديه و ممهور به مهر و امضا که کاغذ به مصرف اصل رسيد و در هر چاپخانه هم لابد يک مامور براي نظارت بر صحت اين مصرف! و هوار، هوار که برآمد از جماعت هاج و واج فرهنگي که مگر ما علي باباييم يا هم مسلک خاوري و خاوريان؟ کاعذ را ول کردند و زينک را چسبيدند! که آن نه! اين را مي‌دهيم به چاپخانه که ببينيم چيزي چاپ مي‌شود. يا نه! و البته نگفتند که يک پاسبان مقيم در دفتر کار هر ناشر و روزنامه‌دار و مجله درآر مشنگولي خواهيم نشاند براي حراست از منافع ملي! و پاکداشت اهل فرهنگ که صد البته پاک‌اند اما از قديم گفته‌اند کار عيب نمي‌کند از محکم‌کاري. و بدينسان رسيديم به حال و اکنون که حواله‌اي داده‌اند به دست برخي از اهل نشر تا کاغذ معهود برسد و بدهند و برخي نيز کاغذي و کاغذکي گويا گرفته‌اند و گره از کار فرهنگ در حال گشوده شدن است که تجربه نشان داده خارها گل مي‌شود، اما به صبر! و هر گرهي هرچه کور، گشوده خواهد شد سر انجام، چنان که گره از کار بسياري از جماعت دريافت-کننده ارز چهار هزار و دويست توماني گشوده شد و چنان برکتي داشت که شمار بسياري از مردان ايستاده و نشسته در پياده‌روهاي ميدان فردوسي و چهار راه استانبول هم به نوايي رسيدند و تاجران نوآمده هم دشتي کردند در اين بازار کساد و بسا که عمده سهمي از ارزهاي چهار هزار و دويست توماني که بايد مي‌رفت و کاغذ مي‌آورد، اصلا نرفت و کسي هم پايي نشد که چه شد آن ارز بي زبان و چه خريديد؟ چه آورديد؟ و کجا برديد و لابد پاپي هم که مي‌شدند بدهکار بودند که، ارز مملکت را بدهيم به خارجي و خوارج که چه بشود؟ کاغذ بياوريم که روزنامه و مجله چاپ کنند و کسي بخواند يا نخواند؟! پس فضاي مجازي را براي چه ساخته‌اند؟ و چرا نبايد کتاب و نشريه برود در فضاي مجاز؟ و البته چنين هياهويي پُربدک هم نخواهد بود در دفاع و پشتيباني از آن دسته مسئولين شيفته فضاي مجازي‌ که سال‌هاست به فرمايش اين نظريه مشغول‌اند که جمع کنيد بساط سنتي کتاب و مجله و روزنامه کاغذي را که در قرن ۲۱ مايه آبروريزي است! برويد و هرچه فرمايش داريد در فضاي مجازي بفرماييد ما که نمي‌خوانيم و شما هم بيخود دق کاغذ نگيريد لطفا!

سال پيش در چنين ايامي بهاي کاغذ به هر کيلو چيزي حدود چهل، پنجاه تومان بود و امروز چيزي در حد پانصد و ششصد و شايد تا في الحال و چاپ اين وجيزه بالا و بالا تر هم باشد، الله واعلم.

اما اگر الف اول اين تعزيه را تحريمگران نوشتند به فرمايشات! اهل خرد داخلي نسخه نوشته را ويراستند. و در بند اول چوب حراج بر خزانه ارزي زدند و دلار پانزده هزار توماني دادند به چهار هزار و دويست تومان که، خلايق! بشتابيد به ياري فرهنگ و ناگهان چنان گرديد که هر شاگرد حجره‌اي در بازار کاغذ و هر بازاري ديگر تا گذر پستايي‌سازان دل باخته فرهنگ و واردات کاغذ شدند و به حد توان و کفايت توصيه‌ها، ارز چهار هزار و دويست تومان گرفتند تا کاغذ ارزان بياورند و ارزان وارد بازار کنند. اما تا خبر در بوق شد، فال کاغذي حافظ از هزار به دوهزار رسيد و فالنامه فروش‌ها به مدد هوش دريافتند صداي سرنايي که از سر گشادش در آن دميده‌اند شب به نيمه نرسيده فغان ناشر و روزنامه‌دار و «روزنامه‌نگاران بعدا مازاد بر نياز!» را درخواهد آورد که در آورد.

… و اما نقل است که تاجران فرهنگ و اربابان کاغذ چنان دست پاچه، نشاني مقصد دادند به کاغذ فروشان در بلاد خارجه که حجمي انبوه از آن کاغذها به مقاصد ديگر رفت و همسايگان را در شمال و غرب و شرق مغروق کرد در شعف! و در حال اهل فرهنگ را بشارت دادند در اين‌جا که کاغذ ارزان در راه است. و راه يا به پسله‌ها و انبارهايي مي‌رفت دربسته، که گاه از پنجره‌اش، بندبندي بيرون مي‌آمد شبانه! و به قيمت ارز آزاد که: اين، آن نيست و خريد قبل است و «کاغذ پنجره‌اي!» به کيلويي چهارصد تومان چوب حراج!! خورد و تا پانصد و ششصد و هفتصد رسيد. که شايد شندرغازي  فراهم آيد و صرف خريد پورشه‌ها و لامبورگيني‌هاي ديگر شود يا دست پايين تر تبديل به احسن کردن حساب‌هاي بانکي بعضي و خانه‌ها و ويلاهاي بعضي ديگر و زمزمه همچنان در افواه، ‌اين بود. که کاغذ در راه است! و اهالي چاپ و نشر و مطبوعات هاج و واج تماشاگر بازار چراغاني شده‌ي تاجران نوآمده کاغذ و اربابان اصلي فرهنگ! و چراغ‌ها که روشن‌تر شد، به ناگهان پاي تعزيرات کشيده شد به معرکه که اين چه حکايتي است!! و کجا رفت آن همه ارز و چه شد کاغذ ارزان؟ و به شبانه‌اي انبار، پشت انبار کشف شد پر از کاغذهاي وارد شده با ارز جهانگيري و در حال فروش به قيمت ارز ميدان فردوسي و استانبول. و هاج و واجان همچنان به هاج و واجي مشغول و ضجه و ناله و التماس و التجا براي تهيه کاغذ ارزان و چاپ کتاب. در اين احوال روزنامه و مجله و کتاب گران‌تر شد به اجبار، چرا که در اين هيرووير، تاج گراني کاغذ بر سر زينک و مرکب و ديگر ملزومات چاپ هم نشسته بود و چاپخانه‌داران هم به ناچار قيمت را بالا بردند و هياهويي بود تماشايي، در اين هياهو متوليان دولتي فرهنگ در وزارت عاليه ارشاد همه آماج اعتراض ولابد در جست‌جوي خاکي که اهل نشر و مطبوعات بر سر بريزند و به حيرت و حيراني از اتاقي به اتاق ديگر دوان و از جلسه‌اي به جلسه بعد، روان براي نوشيدن چاي، شايد که گرهي گشوده شود از  کلاف هزار گره و کالايي که به قاعده بايد مصرف بيشترش در عرصه‌ي فرهنگ باشد. حصه‌اي به اهل و عرصه‌ي فرهنگ برسد و  در اين حال جمعي در حال زمزمه کردن سوره‌ي الرحمن به پيشواز مجلس ختم  هر چه کالاي فرهنگي کاغذي است و هيچ‌کس در اين ميانه نگفت يا شايد گفتند و کسي نشنيد که دولت چه کاره بوده است اين وسط که در تصميمي نبوغ‌آسا ارز پانزده هزار تومان بازار را به چهار هزار و دويست تومان براي واردات کاغذ به دست جمعي از جماعت اهل بخيه و بخايا! سپرد و بعد يادش رفته که سراغ کاغذ وارد شده را بگيرد که کجا رفت و به دست کدام مصرف‌کننده رسيد، که همچنان در بازار ناياب ماند و گران و تا برخي از اهل نشر و مطبوعات نگفتند و نپرسيدند کاغذها کو؟ و تا رهبر انقلاب دستور نداده بودند مشکل کاغذ بايد حل شود، پرسشي به خاطر خطير هيچ زعيمي خطور نکرد و کو، کويي برنخاست و آن‌گاه که امر آمد  و به تکاپو دويدند از سويي به سويي و ناگهان مفتاح حل مشکل پديد آمد. کاغذ مي‌دهيم به سهميه براي هر نشريه‌اي و ارزان به قيمت همان ارز چهار هزار و دويست. اما…. نه به ناشر و مطبوعاتي که البته پاک دستند. اما اهل فرهنگ‌اند آدمند و شير خام خورده!! لاجرم احتياط  در اين مقوله واجب که مبادا کاغذ را نقد کنند به هواي لامبورگيني يا بليطي به مقصد کانادا و گول شيطان بخورند… پس محض محکم کاري، کاغذ را به چاپخانه مي‌دهيم و هر نشريه که با سهميه‌ي کاغذش – که در يد چاپخانه‌دار است – چاپ شد، گواهي بياورد از چاپخانه‌دار و تاييديه و ممهور به مهر و امضا که کاغذ به مصرف اصل رسيد و در هر چاپخانه هم لابد يک مامور براي نظارت بر صحت اين مصرف! و هوار، هوار که برآمد از جماعت هاج و واج فرهنگي که مگر ما علي باباييم يا هم مسلک خاوري و خاوريان؟ کاعذ را ول کردند و زينک را چسبيدند! که آن نه! اين را مي‌دهيم به چاپخانه که ببينيم چيزي چاپ مي‌شود. يا نه! و البته نگفتند که يک پاسبان مقيم در دفتر کار هر ناشر و روزنامه‌دار و مجله درآر مشنگولي خواهيم نشاند براي حراست از منافع ملي! و پاکداشت اهل فرهنگ که صد البته پاک‌اند اما از قديم گفته‌اند کار عيب نمي‌کند از محکم‌کاري. و بدينسان رسيديم به حال و اکنون که حواله‌اي داده‌اند به دست برخي از اهل نشر تا کاغذ معهود برسد و بدهند و برخي نيز کاغذي و کاغذکي گويا گرفته‌اند و گره از کار فرهنگ در حال گشوده شدن است که تجربه نشان داده خارها گل مي‌شود، اما به صبر! و هر گرهي هرچه کور، گشوده خواهد شد سر انجام، چنان که گره از کار بسياري از جماعت دريافت-کننده ارز چهار هزار و دويست توماني گشوده شد و چنان برکتي داشت که شمار بسياري از مردان ايستاده و نشسته در پياده‌روهاي ميدان فردوسي و چهار راه استانبول هم به نوايي رسيدند و تاجران نوآمده هم دشتي کردند در اين بازار کساد و بسا که عمده سهمي از ارزهاي چهار هزار و دويست توماني که بايد مي‌رفت و کاغذ مي‌آورد، اصلا نرفت و کسي هم پايي نشد که چه شد آن ارز بي زبان و چه خريديد؟ چه آورديد؟ و کجا برديد و لابد پاپي هم که مي‌شدند بدهکار بودند که، ارز مملکت را بدهيم به خارجي و خوارج که چه بشود؟ کاغذ بياوريم که روزنامه و مجله چاپ کنند و کسي بخواند يا نخواند؟! پس فضاي مجازي را براي چه ساخته‌اند؟ و چرا نبايد کتاب و نشريه برود در فضاي مجاز؟ و البته چنين هياهويي پُربدک هم نخواهد بود در دفاع و پشتيباني از آن دسته مسئولين شيفته فضاي مجازي‌ که سال‌هاست به فرمايش اين نظريه مشغول‌اند که جمع کنيد بساط سنتي کتاب و مجله و روزنامه کاغذي را که در قرن ۲۱ مايه آبروريزي است! برويد و هرچه فرمايش داريد در فضاي مجازي بفرماييد ما که نمي‌خوانيم و شما هم بيخود دق کاغذ نگيريد لطفا!


iconادامه مطلب

آنچه نادیدنی است، آن بینی!
بازديد : iconدسته: گفت و گو

بحثي در هنر و نقاشي، گفتگوي بهرام دبيري و قطب الدين صادقي

مصاحبه شونده : قطب الدین، صادقی؛ مصاحبه کننده : دبیری، بهرام؛

خرداد ۱۳۹۸- شماره ۱۳۸ (۴ صفحه – از ۵۴ تا ۵۷)

آنچه نادیدنی است، آن بینی!

بهرام دبيري: هروقت که دربارهي نقاشي صحبت کردهام، گفتهام که ما ناچاريم همواره اشارهاي از مشروطه به اين طرف داشته باشيم.چون انقلاب مشروطه شروع تحول است. و چيزهايي تغيير ميکند و نقاط اوجي هم به وجود ميآيد. اما اوج نقاشي در دهههاي سي، چهل و پنجاه و همراه با برگزاري بينيالها و فراواني اسمها بود که خب طبيعي است در اين دههها حرکتهايي هم شکل گرفت که حتي در شعر هم به خوبي ديده شد. مهمترين کتابهاي شعر چاپ شدند از فروغ، اخوان، شاملو و همه اين اتفاقات در اين سالهاست. در  تئاتر هم اتفاقهايي ميافتد. اما چه دوره يا دورههايي تئاتر شرايط بهتري دارد يا اينکه چه دورههايي سانسور و يا شرايط اجتماعي اجازه کار نميدهد بخش ديگري از اين بحث است.

قطب الدين صادقي: به نظر من نقاشي با تئاتر ارتباط چنداني ندارد و اگر بخواهيم بر مبناي اين پيش‌فرض صحبت کنيم دچار لکنت مي‌شويم. بايد به زور چيزهايي پيدا کنيم که سنديتش قابل اعتراض است. ولي درباره‌ي خود تئاتر يقيناً مي‌شود گفت که ما در دوره‌ي فرهنگ فئودالي و فرهنگ خان‌خاني که ما تا سرآغاز انقلاب مشروطه تاريخ مشخصي به آن مي‌دهيم شکل‌هايي از نمايش سنتي داشتيم مثل روحوضي و  تعزيه که تکامل يافته  فرم‌هاي ابتدائي‌تر در روستاها بود تا به شهرهايي مثل تهران رسيد. ما با قاجاريه به بورژوازي و نوع ابتدايي فرهنگ شهري رسيديم. از صفويه تا قاجار ۶۴ سال جنگ و آشوب است و ثباتي وجود ندارد . در نتيجه وقتي ثبات سياسي نباشد و تا زماني که جنگ باشد زندگي و مناسبات شهري هم وجود ندارد و  هنر نمايش از يونان باستان تا امروز به اعتبار فرهنگ شهري است که وجود دارد. در روستاها مناسبات بر اساس ارتباط‌هاي موسمي، مناسبتي و آئيني شکل مي‌گرفته مثلاً به مناسبت تغيير فصل يا جشن برداشت محصول اما در شهر اين‌گونه نيست مناسبت کشاورزي معني ندارد. در شهر هنر تبديل به توليد و صنعت مي شود. خريدار پيدا مي‌کند و افرادي هستند که به هنر به عنوان کالا نگاه مي‌کنند. به همين دليل ما تا دوره قاجار چنين ثباتي نداريم. قاجار حسن ديگري که داشت اين بود که ارتباط ما را با اروپا بيشتر کرد يعني هم ثبات و شهرنشيني آورد و هم آشنايي با افکار و نحله‌هاي فکري. يکي از دلايلش اين است که ما بعد از شکست از روسيه مجبور شديم که به فکر صنعت توپ‌سازي و وسائل جديد باشيم و صنعت داشته باشيم و دارالفنون به وجود آمد. دارالفنون در ابتدا به اين منظور بود که ما را از نظر نظامي به حدي برساند که از روسيه و امثال روسيه شکست نخوريم چون آن‌ها با داشتن توپ [جنگي] پيروز شده ‌بودند پس دارالفنون مقدمه‌ي مدرنيته و جامعه‌ي نوين ايراني است و نتيجه مشخص آن هم انقلاب مشروطه است. يعني پايه‌هاي مدرنيته- به گمان من- در جامعه‌ي ايراني با دارالفنون شکل گرفت و نتيجه‌ي قهري اين رويکرد علمي-فرهنگي فقط در حوزه‌ي دانش نظامي و فيزيک و شيمي نبود و به مرور با خودش مسئله‌ي ترجمه را مطرح کرد و ادبيات، هنر و نمايش را آورد. يعني دارالفنون يک پايگاه فکريِ جديدِ علمي-ادبياتي و هنري است که در انتها همين ديدگاه علمي منجر به افکار جديد و انقلاب مشروطه مي شود. و از انقلاب مشروطه به بعد است که ما هنر جديد داريم. از تاسيس دارالفنون تا انقلاب مشروطه  در واقع تمرين و مقدمات است. از انقلاب مشروطه به اين طرف؛ تفکر و اقتدار از دست قدرتمندان و جناح سنتي خارج مي شود و به دست اقشار  مياني جامعه مي-افتد. در اقشار سنتي حاکم بر جامعه‌ي ما بعضي افراد در واقع حاميان بعضي از هنرها مثل تعزيه يا معماري بودند اما از هنر مدرن حمايتي نمي‌کردند. انقلاب مشروطه با خودش جنبش ايجاد مدارس را آورد و آموزش تبديل به يک پديده‌ي ملي شد و طبقه متوسط پا به عرصه گذاشت و براي اقتدار خودش به ادبيات و ترجمه، به نمايش، به موسيقي، به شعر و هر چيز مدرني متوسل شد. البته درست است که سرنخ آن خارج بود اما به هرحال جامعه ناچار بود فرهنگ متناسب با آن را  بوجود بياورد شرايطي که فرهنگ سنتي نمي‌توانست آن را به‌وجود بياورد. در نتيجه در ابتدا آنچه که داريم اقتباس است و چون فاصله بسيار زياد بود براي آن‌که اين شکاف را پر بکنيم چيزهايي را چه از مبدا و چه از مقصد به آثار اضافه مي‌کرديم و در نتيجه يک دگرگوني، يک دگرديسي ايجاد مي‌شد و اثر را براي مخاطبان به شکل قابل پذيرش درمي‌آورد. در يک دوره‌ي طولاني سروکار ما با اقتباس است و ترجمه بيشترين حضور را دارد. البته از همين اقتباس‌ها هم آثاري نوشته شده مثل آثار آخوندزاده که ترجمه شد و بعد ميرزاآقا تبريزي هم بر اساس آن‌ها چيزهايي نوشت ولي از ترس پنهان کرد و معلوم است که بسيار انتقادي بوده و نشان مي‌دهد که تيشه را برداشته‌اند و دارند به ريشه‌ي اقتدارِ سنتي طبقه‌ي حاکمه مي‌زنند. پس دوره‌ي طولاني داريم که دوره‌ي اقتباس است بعد کم‌کم دوره‌ي ترجمه فرا مي‌رسد. يعني از اقتباس‌هاي نصفه‌نيمه حالا به سراغ اصل مطلب مي‌رويم. درست است که در دوره‌ي قاجار ترجمه به شکل امروز شروع شد اما سرآغاز ترجمه‌هاي اصيل، دقيق و منظم از پهلوي به بعد و از سال ۱۳۲۵ به بعد است. البته بار اولي نبود که ما به ترجمه روي آورديم. ما در بزنگاه‌هاي تاريخي هميشه کمبودهايمان را از طريق ترجمه جبران کرديم. در برخورد با فرهنگ يونان، در برخورد با فرهنگ عرب و حتي در برخورد با فرهنگ تُرکي-مغولي و بعد فرهنگ اروپائي، يعني چهار بار ما متوجه شديم چيزهايي را نداريم پس شروع کرديم به ترجمه کردن. اما اين آخرين‌بار؛ خيلي فراگير بود؛ اجتماعي، علمي، سياسي، فرهنگي. در واقع اين برخورد با غرب براي ما مثل يک شوک بود. چون  متوجه  شديم  در مقايسه با آن‌ها خيلي چيزها را نداريم. در نتيجه يکي از چيزهايي که احساس کرديم  به نيازهاي ما جواب نمي‌دهد تئاتر سنتي بود.  از طريق اقتباس و بعد ترجمه شروع کرديم و از اين راه به اين کمبود جواب داديم. در شکل سنتي، [نمايش] روحوضي انتقاد نمي‌کرد چون تکامل‌يافته تقليدها و نقال‌بازي بود. تعزيه درام عبادي بود کاري به زمين نداشت کاري به رابطه‌ي طبقات جامعه و مردم فرودست نداشت يا حتي نقالي‌ها که داستان‌هاي حماسي را روايت مي‌کردند وارد زندگي روزمره نمي شد. به همين دليل رفتن به سوي تئاتري که نقد زمان معاصر و  اينک و اکنون باشد از دارالفنون آغاز و در دوره‌ي پهلوي خيلي جدي شد. از اين‌جا به بعد است که ما کارهايي را توليد، ترجمه و اجرا کرديم و آثاري  توليد شد که نقد کوبنده‌ي کژي‌هاي اجتماعي است. دوره‌اي گرفتار سانسور پهلوي اول (۱۳۱۲-۱۳۰۹) شد که از آن بايد با عنوان «دوره‌ي سياه» نام برد. چون حکومت نوپاي پهلوي مي‌خواست پايه‌هاي خودش را محکم کند. پس جريان‌هاي مخالف با خودش را برنمي‌تابيد. سانسور شديدي برقرار شد و در برابر کارهاي جدي انتقادي و اجتماعي که قصدشان نقد مسائل جدي بود، آمدند، رويکردي را انتخاب کردند که به نوعي هم تبليغي  بود، از شاهنامه و آثاري که از تاريخ کهن ايران نشات مي-گرفت؛ و درواقع يک ايده‌آليسم بود. نمايش‌هاي بسياري بر اساس شاهنامه، تاريخ کهن ايران و دوره‌ي هخامنشي و ساساني نوشته‌شد. که در تمام اين آثار ايرانيان پيروز و پاک‌نهاد بودند يعني يک چيزکاملاً ايده-آليستي و تجريدي که واقعيت نداشت و الان که آن‌ها مي‌خوانيم مي‌بينيم که در پس تمام آن‌ها تبليغ براي حکومت پهلوي حضور داشته. درواقع برخلاف دو عنصر تُرک و عرب که در دوره‌ي قاجار بود آن‌ها چيزهاي جديدي را در تاريخ؛ هم در گذشته و هم در حال پيدا مي‌کردند. اين ادامه دارد تا از ۱۳۱۵ به اين طرف تئاترهاي جدي از طرف تحصيل‌کرده‌هاي ما شکل مي‌گيرد و مشخصاً کسي که نماينده  اين جريان است عبدالحسين نوشين است که از فرانسه بازگشته. يک تئاتر اجتماعي داراي تفکر نه فقط در متن بلکه در شيوه اجرا، در نظم اجتماعيش، در شيوه کارگرداني، در بازيگري، در زيبايي‌شناسي‌اش شکل مي‌گيرد.

 دبيري: آيا از نظر ارتباط بصري و پذيرش تأتر از سوي مخاطب ايراني، آيا نميتوان ريشه را در پردهخواني و نقاشي جستجو کرد؟ به هرحال در پردهخواني مخاطب صحنهها را با روايت پردهخواني تجسم ميکرد و در تأتر اين تجسم ذهني جان ميگرفت و واقعيتر ميشد.

صادقي: در فرهنگ سنتي ما تنها نقطه‌ي تلاقي تئاتر و نقاشي پرده‌خواني است. در شمايل‌گرداني و پرده-خواني داستاني را تعريف مي‌کردند که در قلبش داستان کربلا بود و روايت‌ها زنده و بر اساس نقوش بود و تابلوها ثابت و در راستاي فرهنگ مذهبي و تاثير حسي و عاطفي بر مخاطب بود.  اين [پرده‌خواني] از تعزيه مي‌آيد و نشانه‌شناسي رنگ‌ها (سبز و سفيد و قرمز)  و يا کتيبه‌هايي که در تکايا مي‌بستند تا حدودي وامدار نقاشي هست و تأتر در زيبايي‌شناسي صحنه از آن سود برده اما عملکرد دراماتيک ندارد و در حد پس‌زمينه است؛ چه شمايل‌گرداني چه پرده‌خواني و حتي کتيبه‌هاي تکايا. تبديل به يک عنصر دراماتيک مثلا به عنوان بازيگر نمي‌شود در حد پس‌زمينه است. خيلي پويا نيست و خيلي نقش تعيين‌کننده ندارد. حتي بازيگرها هم همين‌طور. مثلا يک نفر هميشه «شمرخوان» بوديا يک نفر ديگر تا آخر عمر «علي‌اکبر خوان». از ويژگي‌هاي دوره فرهنگ فئوداليته ما همين سکون و ثبات است، تحرک وجود ندارد. يک قصه را که در تعزيه نشان مي-دهند و چند ساعت – مثلاً در روستاي صلح‌آباد دامغان هشت ساعت روي زمين نشستم و تعزيه ديدم – طول مي‌کشد؛ الان اگر آن‌را تبديل به نمايش بکنيم بيست‌و پنج دقيقه است. چون فرهنگ فئوداليته است و زمان برايش مفهوم ندارد. افراد کاري ندارند بنابرين ساعت‌ها مي‌نشينند و نگاه مي‌کنند. اين سکون، اين رکود، اين ايستايي تنها در ضربآهنگ قصه نيست در همه چيز وجود دارد و مربوط به يک دوران خاص است که بايد از آن فاصله مي‌گرفتيم که گرفتيم. در دوران مدرن اين‌طوري نيست همه چيز فشرده مي‌شود. حتي در رمان هم ديگر اين‌گونه نيست. ديگر کسي رماني مثل «پاردايان‌ها» را که ده جلد بود، نمي‌خواند و اصلاً الان ديگر اين-طور نمي‌نويسند. الان مارکز رماني در ۳۵۰ صفحه مي‌نويسد که [خواندنش] ده برابر آن لذت دارد. همه چيز فشرده و با زمان دگرگون شده‌است. بنابراين در آن دوره يک مقدار جبر پيشرفت‌هاي علمي زمانه بود؛ جبر علمي که از خارج از مرزها مي‌آمد و ما را متوجه چيزهاي ديگري مي‌کرد. مثلاً الان ما ساعت به دستمان مي-بنديم اما سر ساعت نمي‌آييم و همچنان به زمان بي‌اعتنا هستيم. اين مربوط به همان فرهنگ فئودالي است. يک مقدار زيادي اين زيبايي شناسي تحت‌تاثير پيشرفت‌هاي صنعتي جهان است و يک بخش‌هايي ناشي از تحرک‌هاي سياسي درون جامعه و تحت تاثير شرايط جامعه بود. در زمان انقلاب مشروطه در بعضي پارک‌ها افرادي مثل فروغي نمايش مي‌دادند. اين تحرکات اجتماعي خيلي به ما کمک کرد و بعد فرهنگي که از روستا و کوه به شهر منتقل شد و به طبقه‌ي متوسط که داعيه سياسي و افکار جديد داشت و براي اين افکار جديد به شکل‌هاي جديد نياز داشت. به نظر من تحولي که در هنر ايران اتفاق افتاد ناشي از اين دو مشخصه بزرگ بود: دستاوردهاي جهاني و تحرک‌هاي داخلي و دگرگوني‌هايي که در زمينه‌ي اجتماعي ما رخ داد. الان کسي در تهران تعزيه نمي‌بيند مي‌رود تئاتر و فيلم و سريال مي‌بيند. الان هم مناسبات تغيير کرده. مناسبات اجتماعي همزمان با تکنولوژي تغيير مي‌کند. يک بخش اين بود و بخش ديگر آرمان هاي اجتماعي که به ما دادند باعث شد که ما شيوه ديگري براي بيان پيدا بکنيم. ما به شخصيت‌هايي در تئاتر نياز داشتيم که شناسنامه داشته‌باشند، جدل داشته باشند‌. تعزيه يک امر روحاني و مذهبي است که کاري به جامعه و موقعيت‌هاي سياسي و اجتماعي نداشت. درواقع همين تحولات صنعتي، جهاني و اقتصادي باعث شد که ما در واقع پوست بيندازيم و چيزهاي جديد بخواهيم.

 دبيري:  و در سير اين تحولات رسيديم به نوشين …

صادقي: نوشين يک خصلت بزرگ داشت. نوشين نماينده و تبلور آن نسل بود. ديگر به خودآموزي‌هاي بومي اکتفا نکرد، به ملودرام‌هاي برآمده از تابلو-موزيکال‌هاي عشقي بسنده نکرد بلکه تکنيک درام و نظم تئاتر فرانسه را ياد گرفت و با خودش آورد و تحميل کرد. تنها نظم هنري نبود يک چيز ديگر هم که نوشين کشف کرد و براي اولين بار مطرح شد؛ تحت تاثير ماجراي پنجاه‌وسه نفر و دکتر اراني و اشغال ايران و  پديدار شدن حزب توده، افکار سياسي مترقي و حزبي جديد مطرح شد يعني تئاتر تبديل به يک تريبون سياسي شد و اين تحول فقط در شکل نبود بلکه در محتوا هم بود. يک تئاتر سياسي که بحران را نشانه مي‌رفت و افق‌هاي جديد را نشان مي‌داد. کاري به درست يا غلط بودن آن نداريم اينجا کار ما ارزيابي محتوايي آثار نوشين نيست ولي براي اولين بار يک تعريف محکم،جدي  با نمايشنامه‌هايي که ترجمه آنها دقيق است همراه با يک زيبايي‌شناسي پيشرفته و يک جايگاه والا براي تئاتر در جامعه مطرح شد هرچند تئاترهاي او را هم آتش زدند.

 دبيري: نوشين اولين کارها را کِي اجرا کرد؟

صادقي: قبل از شهريور ۲۰٫ چون حوالي سال‌هاي ۱۶ يا ۱۷ برگشت. اوج نام‌آوري و شهرتش بعد از شهريور ۲۰ است. به علت شرايط خاصي که ايران داشت و حمايتي که شوروي مي‌کرد حزب توده جان گرفت و او هم به آن پيوست. به هر حال شما مي‌دانيدکه مانيفست مارکس را نوشين ترجمه کرده و اما حزب توده به نوشين ستم کرد. چون در اوج و در زماني که داشت کار هنري مي‌کرد مثل «پرنده آبي» مترلينک او را وادار کردند که مثلا به خراسان برود و کميته‌ي ايالتي آن‌جا را اداره کند. به او به چشم کارمند حزبي نگاه مي‌کردند. بايد مي‌گذاشتند کار فرهنگي‌اش را انجام بدهد. حتي او را گرفتند و در زندان دو، سه کتاب از زبان فرانسه ترجمه کرد و بعد با نقشه‌اي که حزب توده کشيده بود از زندان فرار کرد مدتي پنهان شد و بعد از ايران رفت. نوشين نابود شد.  کسي که به نظر من صاحب تفکر هنري سنجيده، هم از جهت بار فکري و هم از بار شکلي بود؛ و تعريفي روشن براي هنر مدرن داشت اما نگذاشتند کارش را انجام بدهد. سال‌ها آن‌جا در روسيه روي شاهنامه کارهايي کرد. نوشين سال ۴۹ فوت کرد و پسرش کتابش را براي دکتر خانلري که آنموقع در فرهنگستان بود؛ آورد که چاپش کردند. در واقع نوشين حيف شد. غولي با آن همه استعداد، سي سال از عمرش از دست رفت. زيرا  آلوده قضاياي تبليغي حزبي شد که هر لحظه در خطر بود. امر فرهنگي را نبايد با امر ايدئولوژيک قاطي کرد. يک اصل بزرگ وجود دارد و آن اين است که در جوامعي که معروف هستند به دانايي، بر اساس آموزش دائمي و نشر دادن يک روح علمي است. چون جامعه اطلاعاتي (اطلاعات عمومي)  جوهر علمي ندارد. کسي مثل نوشين که وارد اين قضاياي سياسي شد کار اصلي‌اش را از دست داد. به نظر من اگر نوشين در کار اصلي‌اش مي‌ماند  تئاتر ما خيلي بهتر از الان مي‌شد در کوتاي ۳۲ هر آنچه درست کرده بودند را خراب کردند و تئاتر جدي متوقف و تبديل به تئاتر لاله‌زاري شد. بعد شاهين سرکيسيان وارد شد که او هم اتفاقاً تحصيلکرده فرانسه بود. او  با تعريف جديد تئاتر که نوشين ارائه کرده بود کمي جدي‌تر برخورد کرد اما او کار عملي نکرده‌بود و به شيوه نظري کار مي‌کرد. در بالاخانه‌ي خيابان رشت بسياري از بزرگان تئاتر ايران مثل نصيريان، والي، جوانمرد را تربيت کرد که به نوعي حق او را هم کف دستش گذاشتند و حتي اجازه ندادند که شاگردهايش هم کار کنند.

 دبيري: از دورهي رضاشاه به اين طرف ادبيات ما سياستزده شده و تئاتر هم اما نقاشي و موسيقي توانستند اصالت خودشان را حفظ کنند يعني رسانه نشدند که در خدمت يک ايدئولوژي باشند.

صادقي: بالنسبه با حرف شما موافقم . اما در مورد موسيقي با شما موافق نيستم. عارف قزويني را نگاه کنيد. موسيقي مستيقم به روح مي‌زند.

 دبيري: به همين دليل نقاشي را مثال زدم. ببينيد شاملو شاعر بزرگي است اما اتفاقاً بيشتر شعرهايي که باعث معروفيت او شدند حالا ديگر تاريخ مصرفشان گذشته پس بايد راجع به شعرهاي ديگر او صحبت کنيم. او با شعرهاي سياسياش شد الف. بامداد در تئاتر هم اين را داشتيم حتي در دوره بعد از نوشين و در دورهي پهلوي هم تئاترهاي اعتراضي داريم مثل سگي در خرمنها که از تماشاگر غلغله ميشود. اما نقاشي در مسير اصلي خودش حرکت کرد.

صادقي: بله حق با شماست

 دبيري: من فکر مي کنم و قبلاً هم گفتيم که هنرها در اين مفهوم هنر هستند اما کاکردهايشان متفاوت است تئاتر يک رفتار اجتماعي است  در حاليکه نقاشي يک رفتار اجتماعي نيست. يعني نميتوانست بشود. حتي خود ما، در سالهاي انقلاب تجربههايي هم کرديم يا حتي پيش از انقلاب هم نمونههايي بود که بيشتر به شمايلکشي نزديک ميشد تا مسائل اجتماعي را مطرح کند.

صادقي: آيا موفق بود؟

 دبيري: نه و هيچوقت هم نبود. حتي ممکن بود تاثيرهاي اجتماعي بگذارد ولي به مثابه يک قطعه و يک اثر هنري هيچوقت نبودند. در واقع همان چيزي که نزديک ميشد به رئاليسم سوسياليستي و اين حرفها. اما ادبيات، شعر و تئاتر کارکردهاي اجتماعيشان با نقاشي متفاوت است

صادقي: نقاشي دو خصلت دارد يک هنر گراني است و دوم اين‌که فردي است. اما تئاتر به شدت اجتماعي است پس تفاوت اساسي با هم دارند.

 دبيري: به نظر من نقاش بيشتر اين فرصت را داشته که در راستاي تفکر خودش حرکت کند و درواقع سرش به کار خودش گرم باشد و سياستزده نشود.

صادقي: به نظر من نه. با احترام به شما بايد بگويم که خواستگاه نقاشي و نقاشان ما طبقه‌ي مرفه بوده‌است طبقات فرودست سراغ نقاشي نمي‌آمدند چون تفکري وجود داشته که نقاشي نان و آب نمي‌شود نقاشي هنر مرفهان است. من دهه‌ي چهل را به خوبي ياد دارم دو دسته نقاش داشتيم يک گروه تابع فرهنگ ايراني مثل مينياتور و غيره بودند و گروهي ديگر از نقاشان را داشتيم که کاملا پيرو زيبايي‌شناسي غرب بودند. و چيزهايي که غالباً مي‌کشيدند تابع احساسات دروني و فرديشان بود. اصلا روح اجتماعي نداشت. درنتيجه در دهه‌ي چهل به قدري نقاشان سبک فرنگي زياد شد که دچار سردرگمي ‌شديم که چه خبر است! تمام تکنيک و سبک‌هايشان تحت تاثير خارج و غرب بود و برآمده از فرهنگ خودي نبود. چند نفر از نقاشان را هم داشتيم که در مايه‌هاي ايراني کار مي‌کردند و به نسبت نقاشان ديگر خيلي کم بودند. از تابلوهاي مارکو گريگوريان بگيريد تا اويسي و بقيه. خاستگاه کارشان اغلب دغدغه‌هاي شخصي بود. اما تئاتر اين‌گونه نيست. تئاتر يک امر اجتماعي است. بدون يک سالن چهارصد نفره معنا پيدا نمي‌کند و خيلي کم بودند آثاري که از کنار دغدغه-هاي مردم رد بشوند. به نظر من از دهه‌ي سي اين اتفاق افتاد ولي بازتاب واقعي‌اش را از دهه‌ي چهل ديديم. آن ده‌سالي که بعد از کودتاي ۳۲ گيج بوديم و نمي‌دانستيم چه بلايي سرمان آوردند، آيا راهي که رفتيم درست بود يا نه؟ حزب توده درست بود يا غلط يا کودتا هم همين‌طور. آيا ما در تخمين نيروهاي سنتي اشتباه کرده‌بوديم يا نه. اين ده سال را به بهترين شکل ممکن در شعر مي‌بينيم چون شعر مفهومي است و مي‌تواند از نمادها و استعاره‌ها سود ببرد و ايراني‌ها هم شعردوست و شعرشناس هستند. شعر جست‌و خيزهاي فوق-العاده و زيادي دارد . تازه از دهه‌ي چهل است که مي‌فهميم که بايد چه‌کار کنيم. همه؛ هم نقاشان، هم داستان‌نويسان، هم نمايشنامه‌نويسان. از حوالي سال‌هاي ۴۲ و ۴۳ است که کم‌کم کارها شکل مي‌گيرند. در اين دهه يک شانس بزرگ آورديم و آن اين بود که فقر مالي‌مان هم کمي تعديل شد.

 دبيري: البته ولي واقعاً اين ثروت که ميگوييد آنقدرها تأثيرگذار در روح هنر نبود.

صادقي: خيلي تاثيرگذار بود يعني باعث شد که نهادهاي هنري جديد مثل کانون پرورش فکري، جشنواره‌ي فيلم تهران، جشن هنر شيراز يا جشنواره‌هاي مختلف تئاتري شکل بگيرد و در تمام استان‌ها مرکز آموزش تئاتر، مرکز آموزش موسيقي و نقاشي تاسيس کردند. يعني يک انفجار فرهنگي در پرتو ثروتي که از فروش نفت به دست‌آمده بود رخ داد. مثلاً تلويزيون توسعه پيدا کرد که پرويز کيمياوي در فيلم مغول‌ها به خوبي به اين موضوع اشاره کرده ‌است. در اين انفجار فرهنگي، هنري و در پرتو پولي که به دست آمده و ارتباط ما را با جهان تسهيل کرد. سينما، مطبوعات و حتي کتاب‌هاي بيشتري چاپ مي‌شد يعني از اينجا به بعد شکوفايي فرهنگي ما با جشنواره‌هايي که داشتيم باعث شد يک تحرک شکل بگيرد و ما در همه چيز تجديد نظر کرديم و چيزهاي جديد آموختيم. تحصيل‌کرده‌هاي بيشتري از خارج آمدند. افرادي مثل دکتر ممنون، دکتر کوثر- در تئاتر مثال مي‌زنم- و با خودشان دانش جديد آوردند اما ايراد بزرگي که داشت اين بود که شيفته غرب شديم، بيشتر از گذشته، و اين بر جريان فرهنگ ملي ما خيلي اثر گذاشت و طبقه‌ي متوسط انديشه‌اش رها شد و احساس بي‌نيازي مي‌کرد و پهلوي از حقوق و مزاياي آن به عنوان تکيه‌گاه استفاده کرد اما عوض همين طبقه طغيان کردند. حتي يکباره گالري‌هاي تهران نسبت به دهه‌ي سي چندين برابر شد و همين طبقه‌ي متوسط شروع به خريدن تابلوهاي نقاشي کرد. خريدار بيشتر شد، اما به نظر من همچنان نقاشي يک هنر فردي و تزئيني و در اختيار طبقه‌ي مرفه بود. برخي پول نداشتند که نقاشي بخرند و در مقابل عده‌اي هم بودند که با آن‌که پول داشتند، اما فرهنگ خريد تابلوي نقاشي و اثر هنري را نداشتند. به هرحال به نظر من نقاشي يک هنر فردي و گران است.

 دبيري: آنچه که به آن اشاره ميکنيد. يعني اين آفت را ما همچنان داريم. آنچه را که از غرب گرفتيم همچنان تاثيرپذيري مطلق در آن باقي ماند يک عدهاي در دههي چهل و بعد پنجاه به پاريس ميرفتند نمايشگاه ميديدند و فردا ميآمدند عيناً همان را اجرا ميکردند و اين هيچوقت هم نتوانست با مردم رابطه برقرار کند. حالا [مفهوم] مردم را در نقاشي توضيح ميدهم که چهگونه است. نقاشي هم مثل بقيه هنرها کاربرد اجتماعي دارد اما اين کاربرد اجتماعي مستقيم نيست در جامعه نشت ميکند يعني خود اثر الزاماً در اختيار مردم قرار نمي گيرد اما تاثيرش را مي گذارد. نقاشي هنر خواص است. اما معنايش اين نيست که از مسائل زيباييشناسي جامعه غافل است و کارکرد بزرگش اتفاقاً همين است و نه در کارکردهاي سياسي و جريانهاي مقطعي. نقاشي بيشتر سليقه تاريخي جامعه را بالا مي برد. در دوره صفويه در همان اندک ارتباطي که با غرب برقرار ميشود شما تغييرات را در مينياتورهاي ما ميبينيد. رضا عباسي سليقه زيباييشناسي را تغيير ميدهد و زيباييشناسي نوين را پايهگذاري ميکند و آن را براي ما ارث ميگذارد. در شعر هم همين-گونه است. من هميشه به تساهل ميگويم که حتي در يک جمع افراد تحصيلکرده هنر کساني هستند که بلد نيستند حافظ را درست بخوانند. در نتيجه در آن بخشي که به حافظهي تاريخي و زيباييشناسي ماندگار ما ارتباط پيدا ميکند ارتباطش با [عامه] مردم کم است. نقاشي، قصه و کاربرد سينما را ندارد. بخش ديگر اين است که بسياري از نقاشان ما آنچه را که ميديدند عيناً کپي ميکردند و بسياري در دههي ۳۰ و۴۰ کارهاي مخربي را تقليد ميکردند که هنوز بعد از پنجاه سال همين را عينا! در نسل جوان ميبينم که ميرود و در اينترنت جستجو ميکند و عيناً! آنچيزي را که در نيويورک هست، تقيلد ميکند و عصرهاي جمعه هم آنها را به نمايش ميگذارند. در آن دوره گرايش ديگري هم بود که همچنان به نقاشي قهوهخانهاي و مينياتور چسبيده بود به عنوان اينکه ميخواهد با ريشهي تاريخي ارتباط داشته باشد. به نظر من اينهم به هماناندازه باطل بود. مثلا اويسي را مثال زديد با متکا، خال لب و بته جقه يک کار توريستي بود. معدود نقاشان و مجسمهسازاني توانستند مثل کاري که نيما کرد، زيباييشناسي، فُرم، شکل و منطق مدرن را از غرب بگيرند اما در عين حال با ساختارهاي ششهزار سال تاريخشان در نقاطي مماس و همزمان کنند؛ حالا چه در روش طراحي، چه در ترکيببنديها يا حتي در ترکيب رنگ. و به طور کلي تأثيري در کليت اجتماع ميگذاشتند که در زيرمجموعههاي نقاشي ميبينيد. قبلاً اشاره کردم در بستهبنديها، در طراحي گرافيک، طراحي پارچه، طراحي صندلي، پوسترها. نقاشي به عنوان هنر خالص در زندگي مردم جريان پيدا ميکند مثلا در نوع چيدن مبل خانهاش يا حتي آباژوري که انتخاب ميکند. اما خود نقاشي ارتباط مستقيم و مکالمه همزمان با جامعه و مردم در هيچ کجاي جهان نداشته و ندارد.

صادقي: در واقع نقاشي بيشتر در محکم کردن زيرساخت‌هاي فرهنگي نقش دارد.

 دبيري: ترديدي نيست. بستگي به اين دارد که نقاش، شاعر و هنرمند به منظرهاي که از پنجره پيداست چهگونه نگاه کند. نقاشي در تئاتر حضور ندارد، اما طراحي صحنه چه از اينجا گرفته باشيم و چه از غرب، چيدمان صحنه، نورپردازي همه برآمده از جهان نقاشي است. من هميشه به اين اشاره ميکنم که غرب هم بعد از جنگ جهاني دوم تاريخ هنر مدرن را دارد. از نيمهي دوم قرن نوزدهم تا ۱۹۵۰ يک دوره است. از ۱۹۵۰ به بعد چون آمريکا به عنوان برنده جنگ است ميخواهد مطرح شود. اما نه نقاش دارد، نه موزه دارد و با اين حال ميخواهد رهبري فرهنگي جهان را هم بر عهده بگيرد. جرياني را ميگستراند که مشکوک است و بيشتر شبيه شوخي است. مثلا يک نفر ميآيد و توالت را در نمايشگاه ميگذارد يا بوم سفيد روي ديوار نمايشگاه گذاشتند. در سالهاي دهه چهل و پنجاه بيشتر  اين سؤال مطرح بود که آيا هنر براي هنر است يا هنر براي مردم؟ هنر براي مردم همان رئاليسم سوسياليتي و داس و چکش بود و هنر براي هنر غرب و اندي وارهول بود. بعدها که نگاه کرديم ديديم سوپ کمبل، کوکاکولا، بيگمگ و مرلين مونرو هم عين همان قصهي داس و چکش است. که آن هم نمايندهي يک جريان سياسي ديگري است، يعني جامعهي بورژوازيِ مصرفي. بعد از جنگ دوم جهاني جرياني در غرب شکل ميگيرد. که رهبري آن را آمريکا به عهده دارد و بيشتر تفنن، سرگرمي و کارهاي يکبار مصرف است و کاملاً جدا از ريشههايي که در کارهاي پيکاسو، هِنري مور، سزان و امثال آنها ميديديم به چشم ميخورند. ديگر جرياني وجود ندارد. اينها شغل هستند خب همه هم سرگردانند و نمي دانند که آنچه را که ديدند چيست. هنر واقعي- هرکدامش- رفتار اجتماعي دارد، تاثير واقعي دارد اما با هم متفاوت هستند. مسلماً تاثير يک قطعه موسيقي با تأثير يک تابلوي نقاشي متفاوت است. [در نقاشي] هرچقدر کيفيت چاپ خوب باشد باز هم اصل اثر را نشان نميدهد چون پيش از هر چيزي اندازه-اش را از دست دادهاست. دربارهي تئاتر هم همينگونه است آنچه را که تو  هنگام اجراي زندهي تئاتر روي صحنه ميبيني با آنچه که بعداً از نوار ضبطشده ميبيني متفاوت است.

صادقي: چيزي که در همه‌ي اين کارها چه تئاتر، چه نقاشي، چه موسيقي مطرح است اين است که اين آثار چه‌قدر اصالت و ماندگاري دارند. بسياري از آثار در گذشته هم همين بودندو فکر نکنيد الان اين‌طوري است. اين اصالت و ماندگاري دو مولفه هم بيشتر ندارد. مولفه اول بدون هيچ حرفي شکل آن است مثلا در شعر شاملو قدرت شکلي شعر به قدري بالاست که بعضي وقت‌ها حتي به محتوايش فکر نمي‌کنيم .بدون ترديد هرکس توانست ابداع داشته باشد او برنده است. قدرت نهفته در دل اثر است که به آن امکان حيات مي‌‌دهد حالا از طريق تعدد معاني، برداشت‌هاي گوناگون و ترکيب‌بنديش. به هر حال چيزي دارد که شما نمي‌توانيد از آن صرف‌نظر کنيد.

 دبيري: و اين «چيز» درواقع مجموعه شگفتانگيزي از مناسبات اجتماعي، تاريخي، سليقههاي قومي، خاطره ملي است.

صادقي: به اضافه تکنيک.

 دبيري: البته که شما به آن اشاره کرديد.

صادقي: البته در پس اين تکنيک يک نبوغ شخصي، يک شور بايد باشد، ارائه‌ي يک تصوير منحصر به‌فرد.

 دبيري: در گرايشهايي که شما در اين چهل پنجاه ساله اخير ميبينيد، هيچ تاريخي وجود ندارد. من چرا بايدبوم سفيد را به عنوان يک اثر هنري بپذيرم هرچند آن را در موزه هنري نيويوک زده باشند؟! يا کسي رنگ روي بوم ميپاشد و قيمتش در سطح ميليون دلار است چرا ما را مرعوب ميکند؟ چون آمريکا خواسته است. چيزي که در طول دههزار سال تاريخ وجود نداشت و دو عامل باعث مطرح شدن آن ميشود يک تبليغات و دوم قيمت. تا چهل سال گذشته اگر شما گذارت به پاريس ميافتاد برايت غيرممکن نبود که بتواني اثري از پيکاسو بخري اما امروز ميگويند؛ بفرمائيد اين قيمتش پنجاه ميليون دلار است و بعد هم تبليغات. من مي-خواهم بگويم هر تکه کف کارگاه من يا هر کارگاه رنگرزي را برداريد يک [تابلوي] جکسون پولاک داريد؛ از نظر شکل، فرم، ساختار، رنگآميزي و تنوع رنگها و لکهها. خب چه تفاوتي دارد؟ آمدند و تاريخ را از هنر گرفتند. هنر يک جريان پيوسته است از ديوار غارها تا امروز. در اين جريان هرگز چيزي به نام تکامل وجود ندارد چيزي که وجود دارد تغيير است. در نتيجه وقتي تو ميکل آنژ را ميبيني بلافاصله سابقهاش را در يونان پيدا ميکني. يا وقتي حافظ ميخواني سابقهاش را در خواجو پيدا ميکني. هويت دارد. من اين حرف را بارها زدم که هنر از زير بته به عمل نميآيد بسياري از رفتارهايي که [امروزه] ميبينيم از زير بته به عمل آمدند. اينکه تو عکس کوکاکولا را بگيري و چهارصد تا تکثير کني- کاري که اندي وارهول کرد- و در موزهي هنر مدرن نيويورک بگذاري چه خلاقيتي دارد جز يک پوستر تبليغاتي! يا چاپ سيلکاسکرين مرلين مونرو يا مائو! خلاقيت، ريشههاي تاريخي، هويت، زيباييشناسي، طراحي در اينها کجاست؟ همه اين مجموعه که اگر در يک اثر بود که تازه ما نميدانيم از چه صافيهايي رد ميشود تا يک جامعه، يک فرهنگ، يک تاريخ آن را به عنوان نماينده خودش انتخاب ميکند. در همين ايران در پانصد سال گذشته چند غزلسرا داشتيم اما چرا حافظ انتخاب نهاييِ ملي ميشود؟  يا چرا خيام؟

در واقع همان عنصري که به طور ناخودآگاه هنرمند را تحت تاثير قرار ميدهد تا اثري را خلق کند همان عنصر هم بر مخاطب تاثير ميگذارد. به قول نجف[دريابندري] يک روزي ميگفت تمام انرژي که در اثر هست عيناً در مخاطب هم کار ميکند و او را جذب ميکند. بسياري از کارهايي که ميبينيم بازي است. با عاطفهي تو کاري نميکند. تو را به هيچ خاطرهاي به هيچ مفهومي نزديک نميکند. يک سرگرمي است و حتي بار دوم هم علاقمند نيستي که سراغش بروي. اما هنوز که هنوز است وقتي داوود ميکل آنژ را که ميبيني مثل اين است که اولين بار است که با آن روبرو شدي. اين بيمرگي هنر که در دوره مدرن تبديل به کارهاي يکبار مصرف دنياي سرمايهداري و توليدي شده، حالا با اسمهاي تازهاي مطرح ميشود مثل هنر جديد يا هنر فردا. اين بي معني است هنر جديد و قديم ندارد. کلمههايي که حافظ در اشعارش از آنها استفاده کرده، تکتک ما در مکالمههاي روزمره به کار ميبريم اما او از ترکيببندي استفاده ميکند که جواهر از آن بيرون ميآيد. اين همان کلمهايست که دکتر صادقي بکار برد: ترکيببندي. يک شاهکار هيچوقت کارش با شما تمام نميشود و هربار که به سراغش ميرويد با يک چيز تازه مواجه ميشويد و به آن فکر ميکنيد.

صادقي: يک نظريه‌پرداز و کارگردان[تئاتر] و طراح انگليسي هست به نام ادوراد گوردون کرِيپ که ۱۹۶۶ فوت کرده اما جمله‌اي درباره‌ي هنر دارد که به نظر من هنوز جامع‌ترين تعريف است مي‌گويد «هنر ديدني کردن آن چيزي است که ناديدني است». پس بنابراين چيزي که حافظ در يک بيت مي‌تواند بگويد من نمي‌توانم ببنيم يا يک نقاش وقتي مي‌خواهد اثري را خلق کند به دنبال نقطه‌اي مي‌گردد که هيچ‌کس ديگري نمي‌تواند آن را کشف کند. اين ديدني‌کردن، همان روح اثر، همان شور و انرژي است که شما گفتيد. يک چيزي است که براي من تازگي دارد، تکراري نيست. چيزي که مي‌تواند يک اثر را ماندگار کند اصالتي است که مولف از خودش در اثر باقي مي‌گذارد. هنرمند کسي است که در پاسخ به نيارهاي دروني خودش اثري را خلق مي‌کند و غيرهنرمند در پاسخ به نيازهاي اجتماعي.

دبيري: که يا غالباً به دنبال معروف‌شدن هستند و يا کسب پول. و من نمي‌‌دانم چطور مي‌شود براي معروف شدن شعر گفت!

صادقي: (خنده) پاسخش سخت است شايد موردي بتوان چيزي گفت

 دبيري: به روش ملانصرالدين پاسخش بسيار آسان است. ما در مرکز جهان ايستادهايم. اما فارغ از اين شوخي باورم اين است فارغ از نادانيها، حکومتهاي فاسد، بحرانهاي اجتماعي، سانسور، تصميمهاي غلط مديران فرهنگي و همهي اينها من فکر ميکنم ايران در بسياري از هنرها در سطح عاليترينها قرار دارد و نمونههايي را در نقاشي و مجسمهسازي ميتوانم نام ببرم و حتي در شعر. اما ما دشواريهايي داريم که بعضي وقتها نميدانيم که چه خبر است. مثلا شاملو با لورکا و نرودا چه فرقي دارد و يا مثلا چرا نيما را خوب نميشناسيم اما موظفيم که هر شاعري از هر نقطه جهان را بشناسيم و شعرش را بخوانيم؟! ما پشت ديوار مخوفي زندگي ميکنيم. روسها را نگاه کنيد هنوز بعد از صد سال در حد امپرسيونيستها ماندند. هيچ نمونه مهمي وجود ندارد. يا همين دورو بر خودمان. پاکستان، هند، ترکيه، اروپاي شرقي هيچ چيز نيست. در عوض کارهايي را در ايران ميبينيم که در حد استادان بزرگ قرن بيستم است. ارزش بهمن محصص براي من کمتر از پيکاسو نيست.

صادقي: اين که تصور بکنيم اکثريت هنرمندان تمام پله‌ها را طي کردند و به مدارج بالا رسيدند اين‌طور نيست. به قول قدما در حجابِ پنهان‌اند. الان کشف نمي‌شوند. در آينده موقعي که هاي‌وهوي مي‌خوابد تازه پي‌مي‌برند که جايگاه آن هنرمند در کجا قرار دارد و چه نقشي داشته. مثل آنچه که الان براي نيما قائل‌اند يا براي هدايت.

 دبيري: ببينيد مارکز، خبرنگار فقيري بود که گذارش به پاريس افتاد وخانمي بالاخانهاي را به او اجاره دادهبود و عصرها هم يک کاسه سوپ با يک تکه نان به او ميداد. صد سال تنهايي را که نوشت بنز آخرين مدل در خانهاش بود و خانهاش، هم در جنوب فرانسه به راه بود و هم در جاهاي ديگر ولي نويسنده ايراني واقعاً تنگدست است. قصه نقاشها در اين پنج شش سال کمي سرو صدا کرده ولي اصولا قرار نبوده و نيست که هميشه اينطوري باشد. من معتقدم که يک نقاش بايد سالهاي لوبياخوريش را از سر بگذراند. بايد دوراني را که هيچ چيز وجود ندارد اما او باورش را دارد طي کند تا ببيند واقعاً دنبال خواستهي درونيش هست يا نه.

صادقي: هنرمند بايد به خودش ثابت کند که هست يا نيست. آن آرمان‌گرايي را دارد که فوري طعم پول و شهرت را نچشد. براي سازندگي هنرمند اين سختي‌ها لازم است. شما که مي‌دانيد شکسپير با چه سختي کار مي‌کرد محل نمايشش روسپي‌خانه لندن بود و تازه در قرن نوزده در اروپا کسي نه شکسپير را دوست داشت و نه مي‌فهميد. ببينيد ولتر با چه تحقيري از او نام مي‌برد. اين فقط مختص جامعه ما نيست.

 دبيري: تاريخ هنر اين است .

صادقي: دقيقاً. نخبه‌ها از مراحل خودسازي دشواري بايد عبور کنند. به هر حال عرصه خالي نيست

 دبيري: همين نسل بعد از انقلاب را که با دورهي خودم مقايسه ميکنم ميبينم که از من و همنسلان من به مراتب باهوشتر، دقيقتر و فهميدهترند. يک جستجوي بزرگ وجود دارد.

صادقي: البته امکانات و شرايط هم تسهيل شده. خود من براي تهيه کتاب و نمايشنامه بايد به تهران مي‌آمدم چون در سنندج نبود.

دبيري: زماني که در شيراز ده دوازده ساله بودم و مي‌دانستم که مي‌خواهم نقاشي کنم نه چيز ديگري در تمام شهر شيراز جايي نبود که من بروم تا به من نقاشي ياد بدهند. يک دکان بود که تو عکست را مي‌دادي و آن‌ را کپي مي‌کرد يعني همان ادامه کار کمال‌الملک. اما الان اينطور نيست. روابط فرق کرده، اطلاعات راحت‌تر در دسترس قرار گرفته‌است.  اما مسايل و بحران‌هاي ديگري هم پيرامون هنر پيش آمده…


iconادامه مطلب

زیر باران ابتذال، بدون چتر
بازديد : iconدسته: گفت و گو

مصاحبه شونده: اصلانی، محمد رضا؛ مصاحبه کننده: آزما

خرداد ۱۳۹۸ – شماره ۱۳۸ (۲ صفحه _ از ۴۶ تا ۴۷)

زیر باران ابتذال، بدون چتر

«جامعه خشمگين است. رفتارها و گفتارها و حتي نگاه مردم به يکديگر پر از خشم و عصبيت است. چرا؟ براي بازشناخت دلايل اين عصبيت اجتماعي و خشم عمومي که حاصل آن افزايش جرم و جنايت و انواع هنجارگريزيهاست. با محدرضا اصلاني فيلمساز و بيشتر از آن متفکري که نسبت به مسايل فرهنگي و اجتماعي حساس است گفتگو کرديم. گفتگويي اگرچه کوتاه اما تا حدي زيادي وافي به مقصود.»

به نظر ميرسد خشمي پنهان در تار و پود مردم جامعهي ما تنيده شده، خشمي که تصويرش در سينما، ادبيات و توليدات فرهنگي که قرار است، در هر جامعهاي فرهنگساز باشد و در رفتارهاي اجتماعي تعادل ايجاد کند، به وضوح ميبينيم به نظر شما چرا؟

نوع خشمي که در جامعه‌ي امروز مي‌بينيم از نوع خشمي که در خشم‌ و هياهوي فالکنر يا خوشه‌هاي خشم اشتاين بک مي‌بينيم نيست آن نوع خشم از پايين به بالا و در سطح جامعه به وجود آمده بود. اما خشمي که الان در جامعه مي‌بينيم از اين نوع نيست بلکه بيشتر بر اثر سوءمديريت‌ها در جامعه تزريق مي‌شود. چرا که اصولاً جامعه‌ي ايران در طول تاريخ ثابت کرده که هرگز جامعه‌ي جنگ‌طلبي نبوده و همواره طرفدار صلح بوده و الان بيشتر عصباني است. سال‌ها قبل يک بار و تنها براي چند ساعت برق شهر نيويورک قطع شد در آن مدت کوتاه صدها جنايت اتفاق افتاد که انتشار آمار آن بعدها جامعه‌شناسان را نسبت به قضيه حساس کرد. در همان زمان اکثر شهرهاي ايران اصلا برق نداشت، شهرباني درست و حسابي هم نداشت. اما چنين جنايت‌هايي اتفاق نمي‌افتاد. پس چه شده که امروز شاهد اين خشم دروني شهروندان نسبت به يکديگر و نسبت به همه چيز هستيم. اين خشم به جامعه‌ي ما تزريق شده از طرف مختلف. فاصله‌ي طبقاتي، عدم احساس مسئوليت برخي از مسئولان، ناکارآمدي‌ها و فشارهاي اقتصادي ضمن اين‌که اين جامعه همزمان از توجه به مقوله‌ي فرهنگ  خالي شده، دهه‌هاست که اين جامعه شروع کرده است. به کاتاليسم و پذيرش خرافه و اين‌که عده‌اي همين الان طرفدار حمله‌ي آمريکا به ايران هستند خودش نوعي خرافه است و ناآگاهي نسبت به مسايل و منافع ملي. درواقع  مرجع ابتذال طي اين سال‌ها در جامعه جابه‌جا مي‌شود يک وقت خرافه‌هايي مثل فالگيري است و يک بار اعتقاد به مثلاً يک منجي است که در يک کشور استعماري نشسته و در سلامت عقل و داشته‌هايش کلا شک و شبهه وجود دارد. يک شخصيت متزلزل و بي‌عقل، که مثلاً قرار است ما را نجات دهد، آن هم با حمله‌ي نظامي. چنين تفکري فقط ناشي از بي‌خردي است و نوعي خشم دروني و بي‌توجهي نسبت به جامعه اي که در آن زندگي مي‌کني.

 نشانههاي اين ابتذال را در چه چيزهايي ميتوان ديد اين را به عنوان يک فيلمساز از شما ميپرسم. 

عوامل اين ابتذال، بيش از دو دهه است که پشت سر هم در جامعه به وجود مي‌آيد و تکرار مي‌شود. از برج ميلاد به عنوان يک بزک نالازم براي شهر، تا سريال‌هاي سطحي داخلي و ترکيه‌اي يا تئاترهايي که در هر گوشه‌‌ي شهر روي صحنه مي‌روند (و ديگر از آن حالتي که فقط در تئاتر گلريز بود و نوع خاصي از مخاطب را پوشش مي‌داد بيرون آمده‌اند) و ابتذال را در لباس نمايش‌هاي مدرن به جان مردم مي‌ريزند. و از آن طرف سريال‌هاي بي‌مايه و ابلهانه‌ي کانال‌هاي ترکيه هم به کمک آمده تا هرچه بيشتر مردم را تخدير کند و از فکر کردن آن‌ها جلوگيري کند. جامعه‌اي کاملا بدون فکر و فقط در تلاش معاش و مصرف و مصرف و اين نشانه‌هاي يک جامعه‌ي مبتذل است. در حال حاضر هم مي‌بينيم که اکثريت قريب به اتفاق مردم فقط به فکر نان شب و درست کردن و ظاهرشان هستند و با کوچکترين تلنگري به جان هم مي‌افتند و نتيجه مي‌شود اين آسيب‌هاي رنگارنگ اجتماعي. وجود چنين تفکر سطحي شمشير دولبه  است. اين آدم‌ها به فکر مسايل اساسي نيستند، در عين حال وقتي هم که قرار مي‌شود از خودشان دفاع کنند، بي‌انگيزه و بدون شناخت تبديل به آدم‌هاي منفعل مي‌شوند. که شايد حتي داشته‌هايشان را بفروشند براي رسيدن به همان ابتذالي که دچارش شده‌اند. البته ما هنوز با اين شرايط کمي فاصله داريم اما بايد نگران باشيم. اين جماعت شلوغ کني که دم از طرفداري آمريکا مي‌زنند و حتي به حمله‌ي آن‌ها راضي‌اند، همين آدم‌هاي از خود بي‌خودي هستند که همه‌ي دارايي‌شان را که کشور و اعتقادشان است مي‌فروشند که از آن ابتذالي که طي سال‌ها به آن عادت کرده‌اند، محروم نشوند. الان ما دچار شرايط عدم توان مديريت درست هستيم. ما رفتارهايمان عاميانه شده و اين خطرناک است، اگر دقت کنيم مي‌بينيم که مدينه‌ي افلاطوني اصولاً يک حکومت مستبدانه است. يک حکومت فاضلانه و مستبد، و نخبه‌گراست. ولي ما اکثريت نخبه‌هايمان هم عامي شده‌اند. واقعيت اين است که در طول تاريخ قوم ايراني هيچ‌وقت تحت استبداد نبوده و اين را مي‌توان با بسياري از نشانه‌ها دريافت، ما هميشه در اطراف آب خانه ساخته‌ايم. چون آب دارايي اختصاصي نبوده و در آن ما با شاهان و حاکمان شريک بوديم. آب استبداد و انحصار برنمي‌دارد. زمين را مي‌شود محصور کرد و گفت اين جا مال من است. ولي آب را نمي‌شود محصور کرد، آب راه مي‌افتد و مردم هرجا آب باشد دور آن جمع مي‌شوند و همين است که ملت ايران در طول تاريخ همواره با حکومتش شريک بوده و هيچ‌وقت برده‌ي حکومتش نبوده، به همين جهت ما برده‌داري نداشتيم. در اين جا آب زمين را نگه مي‌داشته و بدون آب بي‌نهايت زمين هم که داشته باشي به درد نمي‌خورد. بنابراين رعيت با حاکمش شريک بوده حتي اگر به نسبت ناعادلانه ۹۹ درصد به يک درصد. اما به هر حال شريک بوده و اين برده‌داري نيست، شراکت است. بنابراين ملت ايران در طول تاريخ هيچ‌وقت استبداد زده نبوده. در اروپا اين استبداد هست، برده‌داري هست چون آب در آن جا بيش‌تر از زمين است و چون زمين را مي‌شود محصور کرد و مالک شد و برده داشت، آن‌ها قرن‌ها همين‌طور زندگي کردند.

در اين‌جا کشاورز از حاکم و ارباب دستمزد نمي‌گرفت، بلکه مي‌گفت ۹۰ درصد محصول من مال تو، ۱۰ درصد مال خودم و اين شراکت است حتي اگر شراکت نامتوازن بدانيمش، که هست. ولي در اروپا برده‌ها دستمزد مي‌گرفتند و با زمين خريد و فروش مي‌شدند. تمام قاره‌ي اروپا دو برابر ايران است. و در ايران دست کم به خاطر وسعتش حاکم نمي‌تواند مستبد باشد. چون اگر قرار بود با اين وسعت براي مديريت آب در هر روستا و شهر يک حاکم مي‌گذاشت، بايد براي هر روستا يک ساخلو مي‌ساخت که اين‌طور نبود، و به جايش منظم‌ترين سيستم آبياري دنياي قديم را ما داشتيم و در اين داشته‌ها مردم و حکومت‌هايشان شريک بودند. و اين جامعه بوده که نظم را همواره نگه مي‌داشته و حفظ مي‌کرده و نه دولت‌ها. به همين دليل هم هست که اقوام مختلف ايران با هم بودند. و ما هميشه اتحاديه‌ي اقوام داشته‌‌ايم و نه «وحدت اقوام» و چه حکومت‌ها بودند و نبودند اين اقوام کنار هم بوده‌اند. اما امروز مي‌بينيم سنت‌ها و فرهنگ هر روز در جامعه کم‌رنگ مي‌شود. رواج ابتذال روز به روز سرعت مي‌گيرد. و مديران جامعه هم با عامه‌پسندي محض آن را تأييد مي‌کنند. ناخودآگاه قومي ما به دلايلي که گفتم بلد است چه‌طور با صلح هژموني  ايجاد کند. اما وقتي الويت‌ها و خواست هاي جامعه مبتذل مي‌شود، خواست‌ها و سليقه‌ي مردم خرافي و دم دستي و رفتارها هم در پي آن خشونت‌بار مي‌شود. الگوي رفتاري مردم مي‌شود سريال‌هايي که مردم مجبورند به دليل نبودن نمونه‌ي بهتر يا سرگرمي مناسب‌تر آن‌ها را تماشا کنند و اين‌ها هم سراسر خشونت است. يا تئاتر مبتذلي که سراسر پر از رفتارها و الفاظ مبتذل است مي‌شود الگوي رفتاري مردم.

 ما همبستگي بين مردم را در وقايعي مثل زلزله يا سيل اخير ميبينيم، رفتارهايي که شايد به سبب تغيير داشتههاي فرهنگي و انساني تک تک ما به نظر شبيه معجزه ميآمد.

بله، اين همان ناخودآگاه قومي است. در همين سيل اخير ديديد که رفتارهاي مهربانانه فارس‌ها و ترکمن‌ها در منطقه‌ي گلستان چه محبتي را بين اين دو قوم به نمايش گذاشت. اين ميراثي است که از قرن‌هاي گذشته در ايران باقي مانده. در دوران باستان قرن‌ها ايران حالت فدرال داشته و هر ايالتي هويت مستقل داشته. اما  در نهايت همه در کنار هم بوده‌اند. حتي در دوران ساساني که نوعي استبداد مذهبي حاکم بوده همواره ما در کنار هم بوده‌ايم. در تمام مدارکي که در سطح جهان تحت عنوان استبداد شرقي نوشته، تحقيق و منتشر شده، حتي يک برگ در مورد ايران نيست، شمال و جنوب آفريقا و … در مدارک استبداد شرقي هست. اما حتي يک کلمه در مورد ايران نيست (فقط اشاره کوچکي شده به دوره عباسيان، خيلي گذرا) اما از همان زمان باب شد، هرکس از راه مي‌رسد درباره‌ي استبداد شرقي حرف مي‌زند و منسوبش مي‌کند به ايران. کدام شرق؟ (چين شرق است، هند شرق است و …) اين‌ها نام‌گذاري استعماري است. حتي قوم شناسي که ژان روژ از آن حرف مي‌زند. او درباره‌ي آفريقا مي‌گويد که هنوز با تير و کمان شکار مي‌کنند و اين را به تحقير مي‌گويد. در حالي که همين الان در ناحيه‌اي در مرز فرانسه اقوامي بدوي تر از قلب آفريقا وجود دارند! و اين مستندساز معروف حتي يک فريم درباره‌ي آن‌ها نساخته. اما علي رغم کاري که در مورد آفريقا مي‌کند به ايران که مي‌رسد مجبور مي‌شود از ايران تعريف کند. چون تمدن ايران با شکوه است. ما هيچ‌وقت از خودمان نمي‌پرسيم چرا اصطلاحاتي مانند شرق شناسي – ايران شناسي، هندشناسي و … وجود دارند ولي فرانسه‌شناسي – آلمان‌شناسي و … نيست. اين نشان مي‌دهد که از چشم استعمارگر آن‌ها ما سوژه‌هايي قابل مطالعه‌ايم اما آن‌ها نه، در مورد ما بايد مطالعه کرد ولي درباره‌ي آن‌ها نه. همان سفرنامه‌هاي قرن ۱۴ و ۱۵ باعث شد که پرتغالي‌ها بفهمند در ايران چه منابعي هست و راه بيفتند به سمت کشوري که به آن مي‌گفتند «نگين جهان». اين يعني حتي مطالعاتشان هم با هدف بهره‌وري خودشان است و نه حتي به نفع دانش جهاني.

 برگرديم به موضوع اصلي، يني همان ابتذالي که بنمايه بسياري از رفتارهاي ما شده.

اين البته تازگي ندارد. و از چند دهه قبل سابقه دارد همان ساختمان پلاسکو که در آتش سوخت در منطقه‌اي ساخته شد که ده‌ها تئاتر و سينما در آن‌جا بود. يک مرکز تجاري در قلب يک راسته‌ي فرهنگي ساخته شد که به مردم بگويند دلالي سود بيشتري از کار فرهنگي دارد. و جواب هم داد. امروز هم پايين آوردن سطح سليقه و فرهنگ مردم به روش‌هاي گوناگون زمينه‌ي اصلي اين نحوه‌ي رفتار است. امروز هم ايران مال و هايپرها همين نقش را  دارند. حتي اگر ۱۶ تا سالن سينما داشته باشد. نمي‌شود به آن‌ها گفت مرکز فرهنگي يا حتي جايي با کارکرد فرهنگي. سؤال اين است که در اين سالن‌ها چه فيلمي نمايش داده مي‌شود. فيلم‌هاي مبتذل بي‌ريشه‌ي سرگرم‌کننده. با اين‌ها فرهنگ مصرف بيشتر و دلالي رواج داده مي شود. و وقتي قرار مي‌شود اين زرق و برق ظاهري را از دست بدهي حاضري همه چيزت را فدا کني چون ريشه محکم نيست و شناخت وجود ندارد. وقتي اين مراکز پر زرق و برق و اتومبيل‌هاي چند ميلياردي را مي‌بيني ‌ يعني اکثريت مردم مي‌بينند ‌ و به اختلاف بين خودشان و صاحبان اين زرق و برق که روز به روز بيشتر هم مي‌شوند فکر مي‌کنند، خشمگين مي‌شوند و اين خشم در جا به جاي جامعه خودش را نشان مي‌دهد. اين‌ها مديريت نمي‌شود. ما دچار مديريت عامي هستيم.

 و البته جاي خالي خيلي از شخصيتهاي فرهنگي که کنار کشيدهاند، کاملا احساس ميشود حتي شاگردان آنها هم الان در برابر هجوم اين ابتذال کاري نميکنند. آدمهايي مثل بيضايي مثلاً يا ناصر تقوايي و …

نسلي پرورش پيدا نکرده بعد از اين آدم‌ها که مي‌گويي اصلا فرصت پرورش نسلي در خور پيدا نشد. چون اکثريت آن‌ها (به جز تک و توک افراد خاص) محو همين جريان ابتذال شدند و يا خسته شدند و رفتند.

 و …

حکايت همچنان باقي…


iconادامه مطلب

هزار ماهی قرمز این دریا…
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده : عابد، ندا؛

خرداد ۱۳۹۸ – شماره ۱۳۸ ‏(۱ صفحه – از ۸ تا ۸)

هزار ماهی قرمز این دریا

مطبوعات تحليلي و تخصصي حافظه‌ي تاريخي و مکتوب ما هستند و تحليل‌گر اوضاع زمانه‌اي که در آن زندگي مي‌کنيم و باز هم مثل هميشه تاريخ خام‌دستانه و خام‌انديشانه منافع کوتاه مدتمان را بر منافع بلند مدت ترجيح مي‌دهيم. باز هم غافليم از آن نقشه‌اي که برايمان کشيده‌اند. اين‌‌که همه‌ي داشته‌هايمان در فضاي مجازي که سر و ته‌اش معلوم نيست و سرورهاي مادرش در کشورهاي ديگر هستند ثبت و ضبط بشود و بشويم ملتي بدون پشتوانه‌ي مطبوعاتي، مکتوب و مضبوط.

پنج، شش ساله بودم که مادربزرگم مُرد، و من براي اولين بار با مفهوم مرگ، با معناي نبودن کسي که دوستش داشتم، آشنا شدم، نبودني که باعث شد براي اولين بار اشک پدرم را که ستاره‌ي زندگي‌ام بود، ببينم و من را هم از نشستن پاي بساط چاي مادربزرگ محروم کرد، او رفت و ديگر نيامد و من معني نبودن را خيلي زود و تلخ فهميدم.

عيد آن سال، براي ماهي قرمز هفت سين اسم گذاشتم، «گل گلي». گل گلي را با احساس و دقتي نگاه مي‌کردم که پيش از آن نسبت به هيچ موجود زنده‌اي نداشتم اصلاً انگار با او داشتم بخشي از جهان و مفهوم زندگي کردن را کشف مي‌کردم. گاهي يک ساعت به او خيره مي‌شدم فکر مي‌کردم که اگر چشم‌هايش را ببندد، او هم مي‌رود و ديگر نمي‌آيد. حرکات باله‌اش غوطه-وري‌اش در آب و …. را با دقت دنبال مي‌کردم و مرتب سؤال مي‌پرسيدم، چرا دهانش باز و بسته مي‌شود، کي غذا مي‌خورد و … پاسخ هر کدام از اين سؤال‌ها برايم يک کشف بود و حالم را خوب مي‌کرد. کم‌کم رسيديم به اوايل خرداد، روزهايي مثل همين روزها گل گلي کم‌تر شنا مي‌کرد، حال نداشت و من مدام نگرانش بودم و دور تنگ بلورش مي‌چرخيدم. چشم از او برنمي‌داشتم طي دو روز، دقيقاً دو روز. گل گلي کمرش کمي خم شد و نفسش در گوشه تنگ به شماره افتاد. مادرم از کنار تنگ بلور رد شد و خطاب به پدرم گفت، اين ماهي هم دارد مي‌ميرد… .

مي‌ميرد، مي‌ميرد يعني چه؟! زار مي‌‌زدم، آن قدر که چشم‌هايم درد گرفت از ته دل به خدا مي‌گفتم گل گلي نميرد، خدايا نميرد… تنگ را بغل زدم و دويدم به سمت يخچال يک شيشه آب سرد برداشتم و با دست‌هايي که مي‌لرزيد ريختم داخل تنگ، آب سرد انگار اعصاب ماهي را تحريک کرد يکدفعه شروع کرد به چرخيدن دور تنگ. مثل روزهاي اول، اين بار از شوق هق هق مي‌کردم، مردمک چشم‌هايم با حرکت او به قول مادرم
دو دو مي‌زد…

اين روزها مي‌گويند کاغذ نيست، گران است، مرکب گران است و عده‌اي خام انديشانه مدام اظهار نظر مي‌کنند مطبوعات کاغذي مرده، چرا چون خبر  آتش گرفتن پلاسکو و سيل را فضاي مجازي سريع ‌تر پخش کرده! و غافلند از اين‌که فقدان مطبوعات تخصصي، که حتي وزير ارشاد در الويت بندي سياست محورش آن‌ها را بعد از روزنامه‌ها و رسانه‌هاي بر خط قرار داده؛ و با اين تعبير که بعد از آن‌ها اگر کاغذي بود به شما مي‌دهيم! وگرنه در شرايط جنگ اقتصادي [لابد] آن‌ها که تريبون دولت و نظام‌اند و خبررسان در الويتند! و غافل از اين واقعيت که مطبوعات تحليلي و تخصصي حافظه‌ي تاريخي و مکتوب ما هستند و تحليل‌گر اوضاع زمانه‌اي که در آن زندگي مي‌کنيم و باز هم مثل هميشه تاريخ خام‌دستانه و خام‌انديشانه منافع کوتاه مدتمان را بر منافع بلند مدت ترجيح مي‌دهيم. باز هم غافليم از آن نقشه‌اي که برايمان کشيده‌اند. اين‌‌که همه‌ي داشته‌هايمان در فضاي مجازي که سر و ته‌اش معلوم نيست و سرورهاي مادرش در کشورهاي ديگر هستند ثبت و ضبط بشود و بشويم ملتي بدون پشتوانه‌ي مطبوعاتي، مکتوب و مضبوط. نمي‌دانم کي قرار است يک وجب جلوتر از بيني‌مان را ببينيم. همين حالا که اين حرف‌ها را مي‌نويسم خيلي‌ها تأمين نان و گوشت مردم را در اين روزها الويت مي‌دانند و ته دلشان مي‌گويند فکر نان کن که خربزه آب است و حرفشان هم تا حدي درست، اما اين خربزه تصادفاً اين بار، قوت، قُوَت ماندگاري يک ملت در يک مقطع مهم تاريخي است. اين روزها حس آن روزي را  دارم که گل گلي داشت مي‌رفت. اين روزها هم دستم و دستمان همه خالي است. اما با همين دست خالي با بغضي عين بغض آن روز تلخ و پوچ و مستأصل، براي بيست سال روزهاي زندگي خودم، براي فرهنگ کشورم براي فهماندن اين حرف خيلي ساده و توطئه‌اي که پيش رويمان است با دست‌هاي لرزان آب سرد مي‌ريزم روي پيکر نيمه جان مجله‌اي که با آن زندگي را کشف کردم و لذت‌هاي بسيار را تجربه کردم، آب سرد مي‌ريزم و داد مي‌زنم. و مي‌دانم، مي‌دانم افاقه مي‌کند، چون عشق هيچ‌وقت بدون بازتاب نمي‌ماند. حتي اگر فقط يک حنجره و يک دست باشي و بماني به پاي زندگي‌ات به اميد آن‌که آن‌ها که مي‌نشينند در جلسات بي‌ربط طولاني و تصميم مي‌گيرند فقط براساس گذران امروز، بدون حتي نيم نگاهي به فردا صدايت را بشنوند و واقعيت‌ها را دريابند، شايد اين قانون طبيعت است. اما عشق بدون پژواک نمي‌ماند.


iconادامه مطلب

سایر صفحات سایت

Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY