• افراد آنلاین : 0
  • بازدید امروز : 700
  • بازدید دیروز : 341
  • بازدید این هفته : 2948
  • بازدید این ماه : 11189
  • بازدید کل : 1989601
  • ورودی موتورهای جستجو : 15370
  • تعداد کل مطالب : 3198


عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

آن غروبهای خاطره ساز
بازديد : iconدسته: یادداشت ها

آن غروبهای خاطره ساز
ندا عابد- یادداشت مدیر مسئول

 

همين سالي ۸۵ و ۸۶ (که حالا انگار صد سال از آن گذشته) صفحاتي در مجله داشتيم به نام غروب تحريريه، در اين صفحات حال و هواي غروبي دفتر ازما را مينوشتم. چرا که مطبوعاتي جماعت معمولا از ظهر به بعد کار و بار و رفت و آمدش شروع ميشود.

اضافه کنيد به جمع مطبوعاتيها نويسندگان و شعرا و هنرمندان محترم را که ميهمانان اين دفتر بودند. آن روزها و تا همين سال ۹۸ حال و هواي غروب تحريريه حال و هواي ديگري بود. عصرانهي کوچکي بود گاهي از همين
خامه هاي پاستوريزه و چاي و نان و گاهي حليم از مغازه ي گلپايگاني کوچه پشتي، زماني هم نان و پنير و سبزي، گپي بود و خندهاي و … اما حالا دو سال است که حتي دور هم ناهار هم نميخوريم بچه هاي دفتر هر کدام پشت ميز خودشان با ماسکي بر چهره لقمه ي مختصر را ميخورند و از ترس ويروس ناخوانده سر به گريبان صفحه ي مانيتور رو به رويشان ميبرند. همين ديروز بعد از يک سال و اندي احمد پوري نازنين را ديدم. محبت کرد و به ديدنمان آمد، با جعبهاي نوقاي تبريز، به شيريني مهرباني و رفاقت هميشگي اش. هرچند که جسته و گريخته ميآيند دوستان و ميبينيم همديگر را، اما انگار همه مان در کنار هول بيماري دچار توهم ارتباط داشتن با همديگر هم شده ايم. و مدام فکر ميکنيم فضاي مجازي که هست از دوستان و نزديکان بي خبر نيستيم، تا زماني که صفحه ي کسي به روز ميشود. يعني هست و چه خوب. اما چگونه هست؟ و چگونه هستيم؟
انگار خيلي وقت است که اين پرسش ديگر مهم نيست چه گونه بودن؟ بگذريم بيست و سه سال يعني بيش از هفت هزار روز و غروب را در تحـــريريه آزمـــا گذراندم و گـــذرانديم. از غروب هايي که خبر
قتل هاي زنجيرهاي ميرسيد، تا غروب هــايي که صــداي گپ و گفت و خنده تا بيرون در دفتر ميرفت، غروب هاي که پر از دوستي و رفاقت و عطر شعر و داستان و هنر بود تا رسيديم به امروز. در يکي از همين غروب ها خبر رفتن استاد سينايي عزيز آمد، و همين ۵۰ روز پيش غروبي که با آقاي امرايي عزيز گپ ميزديم و چاي ميخورديم يک باره اميلي زنگ زد که عمو کامبيز رفت و چي؟ چه طور؟ مگر ميشود… هر سه بهتمان زد (من و آقاي امرايي و سردبير مجله) بهتي پر از اشک. غروب هاي تحريريه حکايت هاي عجيب و جالبي دارد مجموع اين حکايت ها يا بهتر بگويم خاطره ها وقتي از جلوي چشم ميگذرند بي اختيار گوشه لب ها را گاهي به سمت بالا گاهي به سمت
فشرده شدن ميبرند.
ردپاي اين غروب ها را ميتوان از روي تک تک خطوط چهره ي من و بقيه آزماييان تشخيص داد. اما جالب ترين غروب قبل از غروب هاي تحريريه و اصولا قبل از آن که تحريريهاي در کار باشد، غروب نهم دي ۱۳۷۷ بود و چاپخانه ي بزرگ ايرانچاپ و ده هزار جلد مجلهاي که تبلور آرزوهاي من و ما بود. با نابلدي مجله ها را بار ماشين اسپرت و کوچک من کرديم. يک فيات قديمي و تقريبا موزه اي! و برديم که تحويل شرکت توزيع بدهيم بي آن که فکر کنيم بايد بيايند مجله را ببرند براي توزيع…!
شوق و ذوق بود ديگر. آن روز و در آن لحظات، يک خاطره متولد شد. خاطرهاي که مادر بيش از هفت هزار خاطره ديگر شد در، هفت هزار غروب، هفت هزار روز پس از آن. روزها و غروب هايي که همه ي ساعت هايش که در بيداري گذشت صرف زنده نگه داشتن اين خاطره شد.
امروز غروب هاي تحريريه ديگر رنگ و بوي قديم را ندارد، زماني بود که با هر کس برخورد ميکردم اول ميپرسيد، اين مجله خرج خودشو در ميآره؟ راستي چه قدر درآمد داره…؟ و وقتي پاسخ ميشنيد که نه کار دل است. سري تکان ميداد که اي بابا ديوانهاند! امروز اما سوال دردناک تر اين است: اصلا مگه کسي مجله ميخونه؟
نمي دانم اين که همه ي عمرت را صرف ساختن يک خاطره ي ماندگار کني که خطي باشد بر ديوار زندگي نامش جنون است يا حماقت. اما هرچه هست حتي امروز هم اين خاطره ي بيست و سه ساله آن قدر عزيز هست که وقتي به لحظهي تولدش فکر ميکني بغضي شيرين راه گلويت را ببندد. و اين يعني در اين فضاي خاکستري هول و بيم، هنوز زنده اي. آن روزها و تا همين دو سال پيش نام اين بغض را ميدانستم.
بغض عشق، بعض شادي يا چيزي شبيه اين.بغضي شبيه آنچه وقتي فرزندت را ميبيني که جـــوان رعنايي شده و تبلور آرزوهـــا و روزهايرفته ات را در او ميبيني، راه گلويت را ميبندد.امروز اما يقيين ميدانم که بخشي از سنگيني اين بغض به تواني که روز به روز کم تر ميشود، به ناکامي ها و پاسخ سخت اين سوال برمي گردد که اگر فردا نتوانيم بمانيم، ثمره ي اين همه زحمت و روزهاي رفته کجا ميرود اگر ديگر توان ياري نکند، چه ميشود؟ نمي دانم…. اما اين را ميدانم که در روزگاري که ديگر همه متقاعد شده ايم که ديگر حتي زمان «حال» وجود ندارد و تا تو دهان باز ميکني که از «حال» بگويي وارد گذشته شدهاي و همه چيز در آني تبديل به خاطره ميشود. ما تصميم گرفتيم يک خاطره خوب و تا حدي ماندگار بسازيم.«ما» يعني جمعي به وسعت همه کساني که در عرصه ي فرهنگ و هنر و ادبيات اين سرزمين دستي بر آتش دارند، من به احترام همه ي همراهي ها و رفاقت هايشان براي ساختن اين خاطره زيبا بر پا ميايستم.


iconادامه مطلب



__(Comments are closed.,'kubrick')


Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY