هنر متعهد است، بخواهیم یا نخواهیم
بازديد : iconدسته: گفت و گو

لیلی گلستان:
هنر متعهد است، بخواهیم یا نخواهیم

پروانه کاوسی- گفتگو با لیلی گلستان

۱ جدل میان طرف‌داران هنر متعهد با حامیان اندیشه هنر، برای هنر همیشه ادامه دارد به نظر شما هنر، جز تعهد ذاتی‌اش که تعهد به انسان و جامعه بشری است تعهد دیگری هم دارد؟
هنر – هر هنری – وقتی ارائه می‌شود و مخاطب آن را می‌بیند یا می‌خواند یا می‌شنود، خودبه‌خود تعهد ایجاد می‌کند. تعهد مجری نسبت به مخاطب. مارسل دوشان معتقد است که هنر بدون مخاطب اسمش هنر نیست. هنر وقتی تبدیل به هنر می‌شود که کسی آن را ببیند. هنري كه ارائه می‌شود، متعهد است. متعهد به اجتماعش است، متعهد به كسي است كه مخاطب نام دارد. هنر بايد “بیفزاید”، هنر بايد تكان دهد “. حالا يا شادمانت می‌کند يا غمگين مي‌شوي. يا باعث حس لذت مي‌شود يا حس انزجار. هنر في ذاته متعهد است چون تأثیر مي‌گذارد.من هنر براي هنر را برنمي‌تابم. قصه می‌نویسید براي نفس نوشتن يك قصه؟ محال است به مخاطب فكر نكرده باشيد! نقاشي مي‌كنيد و مي‌گوييد براي دل خودم كشيده‌ام؟ محال است به مخاطب فكر نكرده باشيد چون ارائه‌اش كرده‌ايد. چرا ارائه كرده‌ايد؟ كه مخاطب آن را ببيند. پس به مخاطب متعهد هستيد
هنر نمي‌تواند برگرفته از محيط و فضاي اجتماعش نباشد. حتي هنر انتزاعي هم بر همين روال است. حالا برخي خيلي واضح و به اصطلاح ” رو ” بازي مي‌كنند و برخي با استعاره و لاپوشاني.بنابراین هنر متعهد است. چه اجرا كننده‌اش بخواهد و چه نخواهد.

۲ در دهه‌های چهل و پنجاه تعهد ادبیات متعهد معطوف به طرف‌داری از “ایدئولوژی چپ” بود شما در مورد این نوع تعهد چه نظری دارید؟
در دهه‌های چهل و پنجاه به دليل رفتارهاي امنيتي شاه كه البته در دهه‌ي پنجاه به اوج خودش رسيد و وجود حزب توده كه هرچند ديگر علني نبود اما”بود” و مخالفيني مثل مجـــاهدين و چريك‌هاي فدايي و گروه‌هایی ديگر، هنر بيشتر درگير مسائل سياسي و مشكلات اجتماعي شد كه بايد هم مي‌شد.نويسندگـــان و شعرا و فيلم سـازها و اهـــالي هنرهـــاي تجسمي اغلب سياسي بودند و اغلبشان هم درگير با نهادهاي امنيتي. نظر من در مورد رفتارهاي سياســي هنرمندان در اين دو دهه اين است كه بايد آن چنان مي‌بودند و بايد آن چنان رفتار مي‌كردند. فضا جز اين نمي‌طلبيد. بايد سياسي مي‌بودند و بالطبع چپ.
۳ در آثار نویسندگانی مثل صادق چوبک – هدایت و … شاهد دغدغه‌های آن‌ها نسبت به مسائل فرهنگی و اجتماعی و انسانی هستیم بی‌آن‌که شعار سیاسی بدهند نظر شما چیست؟
فقط هدايت و چوبك نبودند. گلشيري و ساعدي و گلستان و صادقی و شاملو و فرخزاد و سيمين بهبهاني و خيلي‌هاي ديگر هم بودند. در سينما هم كيميايي و مهرجويي و گلستان و نادري و شيردل بودند و در هنرهاي تجسمي هم بهمن محصص با آدم‌هاي مثله شده‌اش و مميز با گلدان‌ها و كاردهايش و بسياري ديگر. همه‌شان هم مشكلات را ناشي از مشكلات اجتماعي و فرهنگي مي‌دانستند.
۴ نظرتان در مورد نظریه هنر برای هنر چیست؟
اگر كسي بخواهد اين چنين باشد بادا كه بادا! من نمی‌توانم با آن‌ها هم‌صدا شوم. من هر حركتي را در هنر متعهدانه مي‌بينم. حتي اگر فقط منظره بكشي.


iconادامه مطلب

هنر در دنیای امروز دچار اشفتگی است
بازديد : iconدسته: گفت و گو

محمد هاشم اکبریانی:
هنر در دنیای امروز دچار آشفتگی است

پروانه کاوسی- گفتگو با محمد هاشم اکبریانی


محمدهاشم اکبرياني روزنامه نگار است و نويسنده، او بنيانگذار جايزه ي شعر خبرنگاران نيز هست. از آثار او ميتوان «زندگي همين است»، «کاش به کوچه نميرسيدم»، مجموعه داستان «آرامبخش ميخواهم» و داستان بلند «عذاب ابدي» و چند اثر ديگر را نام برد. با اکبرياني در مورد مقوله ادبيات متعهد از ديد يک نويسنده به گفتگو نشستيم.

آقای اکبریانی به‌عنوان یک نویسنده، شما چقدر به مقوله‌ی تعهد هنر یا هنر متعهد اعتقاد دارید؟ و اصولاً مرز بین هنر متعهد و هنر ایدئولوژیک را در کجا می‌دانید؟
ممنون از توجه شما به این موضوع. اجازه بدهید مقدمه‌ای بگویم. این‌که هنر برای هنر باشد، یا هنر برای یک ارزش، آرمان یا تعهد بحثی است که از گذشته وجود داشته است. اما آن چیزی که به نظر من می‌شود در موردش بحث کرد این است که ما وقتی از هنر برای هنر حرف می‌زنیم، درواقع این‌جا خود هنر را هدف قرار داده‌ایم. یعنی ما هنر را می‌خواهیم برای هنر. اما زمانی که بگوییم هنر برای تعهد یا هنر برای ارزش‌های والا یا ایده‌های والا، این‌جا هنر وسیله می‌شود. خب کدام بهتر است؟ به نظر من وقتی هنر هدف باشد بهتر است. یعنی یک هنرمند می‌آید، اثری را خلق می‌کند، بدون این که به آرمان و ایده‌ای فکر کند، مثلاً سالوادور دالی هیچ تعهدی نسبت به امر اجتماعی، امر سیاسی و امر ایدئولوژیک نداشته و هنر را برای هنر خلق کرده است و هدفش هم هنر بوده، بسیار عالی. اما آیا واقعاً هنر به‌عنوان هدف در واقعیت هم می‌تواند وجود داشته باشد یا نه؟ فرض کنیم که سالوادور دالی یا مثلاً مارکز، اثری را خلق می‌کند فقط برای توجه به همان اثر و برای ذات هنری و ادبی آن، اما این اثر به جامعه و دنیای بیرون عرضه می‌شود. آیا باز همین‌طور به‌عنوان هدف باقی می‌ماند؟ قطعاً نه این هنر دیگر متعلق به دنیای هنر به‌تنهایی نیست. هنر باز در خدمت یک نیرو، یا یک گروه، یا ایده، یا فرد و یا سرمایه قرار می‌گیرد. ولی هنر و ادبیات متعهد از همان ابتدا تکلیفش را مشخص می‌کند، می‌گوید که من برای پرداختن به یک تعهدی می‌آیم. اما این‌که آن تعهد چیست، این‌جاست که بحث اصلی شکل می‌گیرد. این‌که آیا آن تعهد یک تعهد انسانی است، یک تعهد ایدئولوژیک یا سیاسی؟ درواقع من این‌جا به یک نوع نسبی‌گرایی می‌رسم، یعنی ما هر کاری کنیم باز یک اما و اگری پیش می‌آید. مثلاً ما بگوییم که ادبیات برای آزادی، یا نقاشی برای آزادی، یا هنر برای انسانیت، ادبیات برای انسانیت، آیا واقعاً وقتی که نویسنده و هنرمند با چنین نگاهی اثرش را خلق می‌کند. مرز این تعهد و هدف خالق اثر کجاست؟ واقعاً نمی‌دانم یعنی مثلاً ما می‌گوییم که شاملو شاعری بود که از آزادی می‌گفت، اما بسیاری از اشعار شاملو حال و هوای ایدئولوژیک دارد. نسبت به مقوله‌ی آزادی و نسبت به مقوله‌ی عدالت با دیدگاه سیاسی خاصی خودش نگاه می‌کند؛ بنابراین واقعیت، نمی‌دانم که وقتی از هنر متعهد حرف می‌زنیم آیا واقعاً این هنر متعهد صددرصد می‌تواند وجود داشته باشد و مورد سوءاستفاده قرار نگیرد یا نه؟ هرچند نمی‌توان حکم کلی داد ولی فکر می‌کنم صددرصد وجود ندارد. مثلاً وقتی یک اثر هنری یا ادبی برای یک فرد خلق می‌شود بسیاری معتقدند قابل‌قبول نیست. چون تعهد به فرد دارد، مثلاً اثری برای استالین یا هیتلر به وجود آید. آیا اگر همین اثر نسبت به نلسون ماندلا تعهد داشته باشد، آن هم واقعاً قابل‌قبول نیست؟ و فرض کنیم یک نفر بیاید برای نلسون ماندلا که یک فرد آزادی‌خواهی بود و شخصیت و موقعیت خودش را فدای آزادی کرد، اثری خلق کند. آیا این آدم یا اثری که برای او خلق شده مصادر به مطلوب نمی‌شود؟ به‌این‌ترتیب وارد یک نسبی‌گرایی می‌شویم و نمی‌توانیم مرز قطعی قائل شویم. درهرحال وقتی اثری خلق می‌شود، نظام‌های مختلف از آن در جهت منافع خودشان استفاده می‌کنند. ذات آن اثر ادبی یا فرهنگی قطعاً چون فرهنگ و ادبیات و هنر است خوب است ولی بعد از مصادره شدن، دیگر معنی شود گفت خوب است یا بد، چرا؟ چون معلوم نیست از آنچه استفاده‌ای می‌شود. من بیشتر واقعیت‌ها را نگاه می‌کنم تا ذهنیتی که خود خالق اثر در ذهن داشته است؛ بنابراین من دچار یک نوع تردید و آشفتگی هستم. خودم را می‌گویم که نمی‌توانم تعیین کنم چه اثری می‌تواند متعهد باشد و من برای آن ارزش قائل باشم. مگر این‌که شاخص‌های فردی خودم را در نظر بگیرم. مثلاً بگویم شاهنامه خوب است و یا شاهنامه در خدمت و متعهد به انسانیت است، یا حافظ متعهد به انسانیت است، چون ارزش‌هایی که من دارم و تعریفی که من از آن ارزش‌ها در مورد انسانیت و آزادی دارم، اشعار او همخوانی دارد. ولی شخص دیگری می‌گوید: خیر، این‌گونه نیست. شاهنامه مثلاً در خدمت پادشاهان بوده است، یا شاهنامه مثلاً در خدمت فئودالیسم بوده است. یا مثلاً در خدمت نظام‌های دیکتاتوری بوده که بر ناسیونالیسم خیلی تاکید داشته‌اند. براین‌اساس کمی تردید پیش می‌آید. یعنی نمی‌دانم اگر خودم را بخواهم کنار بگذارم و معیار خودم نباشم، نمی‌توانم تشخیص دهم که چه اثری متعهد از نوع به ارزش‌های انسانی است و از آن سوءاستفاده نمی‌شود و چه اثری اثر متعهد ایدئولوژیک است و از آن سو استفاده می‌شود. مثلاً ما گاهی اوقات آزادی را یک مقوله‌ی ایدئولوژیک می‌بینیم. من همیشه گفته‌ام بیشترین استفاده از واژه‌ی «آزادی» را مستبد‌ها و توتالیترها کرده‌اند. چون فاقد نگاه آزاد و قایل بودن حق آزادی برای مردم بوده‌اند و می‌خواستند بگویند ما به آزادی معتقدیم. کسی که آزادی را دارد و به جامعه خود ارائه می‌دهد، شعارش را نمی‌دهد، بلکه جامعه‌ای که آزاد نیست و حکومتی که موافق آزادی نیست مدام از آن حرف می‌زند و شعارش را می‌دهد؛ بنابراین وقتی که شعری، یا یک نقاشی و یا فیلمی از آزادی می‌گوید شاید و قطعاً بیشتر مورداستفاده دیکتاتورها قرار می‌گیرد. تا یک فرد و حکومت آزاد. این است که اگر من این‌جا ارزش‌های فردی خودم را کنار بگذارم و عمومی نگاه کنم، نمی‌توانم بگویم چه اثری واقعاً می‌تواند متعهد به معنای انسانی‌اش باشد و چه اثری نمی‌تواند.


iconادامه مطلب

وقتی که خانه، خانه بود و چراغ ما در خانه می سوخت
بازديد : iconدسته: گفت و گو

گفت و گو بادکتر ژاله آموزگار، اسطوره شناس

وقتی که خانه خانه بود و چراغ مادر خـــانه می سوخت

ندا عابد- گفتگو با ژاله آموزگار

دکتر ژاله آموزگار، نياز به معرفي ندارد. بانوي يگانهي فرهنگ ايران زمين است و هرکس که به ايران و فرهنگ ايرانـــي دلبسته است او را مــيشنــاسد. و چه افتخـاري بالاتر از شاگـــردي ايشــان که ســالهـــا پيش نصيب من شد و به اعتبار همين شاگــــردي با استاد به گفتگو نشستيم.گفتگويي که با پرسشي دربــاره ي وطـــن آغـــاز شد و به لطف شيرين گفتـــاري استاد به گپ و گفتي صيمانه بدل شد.

براي شروع ميپرسم، تعريف وطن از نگاه شما چيست؟

وطن را به راحتي نميتوان تعريف کرد يا من نميتوانم تعريف لازم و کافي از آن بدهم. شايد داشتن فرهنگ و احيانا زبان ملي مشترک انسانها را هم وطن و هم ميهن ميکند. اما به نظر من خاک و سرزمين حتما دخيل است. زنده ياد استاد يار شاطر-که من بسيار به ايشان ارادت داشتم- عقيده داشتند و ميگفتند که معني وطن اکنون عوض شده است، ايرانيان در نقاط مختلف جهان پراکندهاند. ولي چون فرهنگ و زبان مشترکي دارند، هم وطن به شمار ميآيند، من هم اين را قبول دارم، ولي اين نکته را هم بايد در نظر داشت که اگر اين آدمها در سرزمين مادري نباشند چه خواهد شد؟ نسلهاي بعدي شان ديگر ايراني نيستند ايراني تبارند.

 

سالهاست که روند مهاجرت – نه تنها در کشور ما – در همه جاي دنيا – مخصوصا در دههي اخير – شدت گرفته، نسل اول اين مهاجران، وطنشان مشخص است، اما نسل دوم و سوم چه طور؟

همانطور که گفتم نسل دوم و سوم مهاجر ديگر ايراني و افغاني و سوري و … نميشوند. دختر من خارج از ايران است. ازدواج کرده است و پسرش که پدر او فرانسوي است بسيار به ايران علاقهمند است. عاشق ايران است. چرا؟ خوب مادرش ايراني است و از اول سعي کرده با فرزندش فارسي صحبت کند و خوشبختانه نوهي من هم مقاومتي نشان نداده و خوب فارسي حرف ميزند و در کنار درسهاي اصلياش (چون الان سال سوم تاريخ در دانشگاه سوربن است) واحدهاي فارسي هم در مدرسهي زبانهاي شرقي گرفته است. قبل از شيوع کرونا معمولا سالي يکي دو بار به ا يران ميآمدند، نوهي من به آثار باستاني ايران و به فرهنگ ايراني بسيار علاقهمند است. ولي مطمئن نيستم که اگر او فرزندي داشته باشد. آن فرزند هم همين راه را پيش بگيرد و او ديگر ايراني نخواهد بود.

تازه مورد نوهي من تا حدي نادر است، بسيار کساني هستند که در شرايط دختر من در کشورهاي خارج زندگي ميکنند. و بچههايشان اصلا فارسي حرف نميزنند، حتي برخي اسمشان را هم عوض کردهاند. زماني که براي ادامهي تحصيل به همراه خانواده به فرانسه رفته بوديم، (صحبت تقريبا شصت سال پيش است). برخي از اين ايرانيان چنان در برابر غربيها احساس حقارت ميکردند که يکي از آنها ميگفت آخر چرا ما از راست به چپ مينويسسم؟! بدون اين که دقتي کند که خط چيست؟ تاريخ زبان و خط چيست؟ يا در دنيا خط چگونه به وجود آمده است؟ باور کنيد هنوز چهرهي اين فرد جلوي چشمم است. ولي نامش را فراموش کردهام. اما يادم هست که در رستوران دانشجويي سر ميز نشسته بوديم و ميگفت من خجالت ميکشم که جلوي فرانسويها از راست به چپ مينويسيم!! خوشبختانه نه اينگونه اشخاص خودگمکرده، خيلي کم شدهاند!! آن زمان نه تنها در خارج، حتي در داخل کشور هم آدمها خوش نداشتند که بگويند اهل فلان شهر کوچک هستند.

من اين خاطره را زياد تکرار کردهام. در همان دوران دانشجويي يک روز دوست فرانسوي مهمان ما بود، پرسيد شما اهل کجاييد؟ من گفتم در خوي دنيا آمدهام که شهري در آذربايجان است و همسرم هم اهل مشهد در استان خراسان است. اين دوست فرانسويمان با طنز گفت خدا را شکر من دو تا ايرني ديدم که در تهران دنيا نيامدهاند!! يعني در آن دوره آدمها فکر ميکردند حتما بايد تهراني باشند که از ارزش ويژهاي برخوردار گردند!

من و همسرم اول ازدواجمان دبير بوديم. و محل کارمان کاشمر بود. دخترکم هم در کاشمر به دنيا آمد. همهي دوستان و آشنايان ميگفتند بگذار شناسنامهاش را از تهران بگيريم. يعني صادره از تهران باشد! من هم جواب ميدادم؛ يعني دخترم زندگياش را را دروغ شرع کند که چه شود؟ و الان دخترم خيلي هم خوشحال است که شناسنامهاش صادره از کاشمر است.

البته اين وضع الان تغيير پيدا کرده است و برعکس شده، ظاهرا ما ايرانيها اهل تعادل نيستيم. حالا خيليها سعي دارند بگويند که از يک روستاي کوچک برخاستهاند و در نهايت فقر زندگي کردهاند و …!!!

از معناي فلسفي فقر بگذريم که معني بي نيازي و خشنودي را دارد و در زبان پهلوي هم فقر مترادف «خرسندي» تلقي ميشود يعني رضايت از داشتهها.

 

به اين ترتيب از ديد شما ويژگيهاي فرهنگي مشترک وطن را ميسازد؟

در سوال اول جواب دادم که اشخاص بسيار با فرهنگ هم وقتي از سرزمين نشان خارج ميشوند، داشتههاي فرهنگي شان تا يک نسل حفظ ميشود، در نسل بعد کمرنگتر در نسلهاي بعد کم رنگ و کم رنگ ميشود…

 

با توجه به تخصص و اشراف شما به فرهنگ و زبانهاي ايران باستان، اگر بخواهيم به بار معنايي واژهها فکر کنيم، در بين واژههايي مثل سرزمين، کشور و وطن، آيا وطن به نسبت اينها بار سياسي بيشتري دارد؟

در دوران باستان ما ايران بزرگ داشتيم که «سرزمين» ناميده ميشد و از لحاظ فرهنگي مرز سياسي نقشي در آن بازي نميکرد. ولي الان متأسفانه همه چيز بار سياسي دارد.

واژهي کشور از وطن قديميتر است؟

مفهوم ميهن همانطور که ميدانيد در آغاز محل ماندن و خانومان و بعد مفهوم گستردهتري پيدا کرده است. معاني واژهها در طي زمان تحول مييابند و بار معنايي ميهن و طن هم همين مسير را طي کرده ست. الان حکومت و دولت رنگي سياسي دارد و سرزمين بيشتر مفهوم «ميهن» را ميرساند. وقتي از سرزمين دور ميشوي، حتي برگزاري سنتها و آئينها هم به نظر من حالت تصنعي پيدا ميکنند. و تا مدت محدودي حفظ ميشوند. درست مثل گل گلدان ميشوند، نه گل خاک، براي اين که فضايي که در آن زندگي ميکنند و فرهنگي که احاطه شان کرده است فضاي فرهنگي زادگاهشان نيست. مهرگان و سده و نوروز را جشن ميگيرند، اما آن چه در بستر سرزمين اصلي اتفاق ميافتد چيز ديگري است. حالت طبيعيتري دارد.

در مورد فرهنگ و زبان مادري اقوام چه نظري داريد؟

هميشه تشکيل شدن يک ملت در يک سرزمين، به اين صورت بوده است که اقوام مختلف با زبانها و فرهنگ خودشان در طي روندي تاريخي با هم يکي ميشوند و تشکيل يک ملت ميدهند و يک زبان مشترک ملي و رسمي پيدا ميکنند که با آن با يکديگر و با ديگر دولتها و ملتها ارتباط برقرار ميکنند. همين موضوع در ايران هم اتفاق افتاده است. اقوام مختلف در اين سرزمين جمع شدهاند و ضمن حفظ زبان خودشان با يک زبان واحدي را برگزيدهاند. و آن زبان فارسي است در حقيقت عامل اتحاد همه اقوام ماست.

تکليف تأکيدي که خيلي ها بر صحبت کردن با زبان مادري خودشان دارند چه ميشود؟

قطعا همه در هر منطقهاي ميتوانند زبان خودشان را داشته باشند، با آن حرف بزنند، در آذربايجان بچه با مادرش ترکي حرف ميزند، اما در مدرسه زبان رسمي مملکتش را ميآموزد که زبان علم است و شعر است و فلسفه است و دين است و عشق است و غيره. اگر قرار باشد که همه به زبان منطقهي خودشان در مدرسه تعليم ببينند اين سوال پيش ميآيد که مگر زبان مادري اقوام چقدر کتاب علمي دارد؟

 

در مورد زبانهايي مثل لري – کردي يا ترکي آيا پيشينه ي فرهنگي و گنجينه لغات آنها واقعاً به اندازهي فارسي هست؟ با پشتوانهي آثاري مثلاً چون عطار و فردوسي و مولانا و …

شعرهاي محلي ما بسيار زيبا، با احساس و پُرمعني هستند. ولي اين دليل نميشود که شاعران هر منطقه به زبان ملي شعر نگويند شهريار بهترين نمونه است. مولوي در قونيه است که حتما زبان محلي خودش را داشته است ولي به زبان فارسي شعر ميگويد. نظامي در گنجه ساکن است ولي اين بزمنامههاي بي نظير را به فارسي سروده است. او حتي يک بيت شعر ترکي ندارد. نظامي يکي از ستارگان درخشان ادبيات ماست. همانطور که ميدانيد توصيفهاي شعرياش مانند يک تابلوي نقاشي است. شما خوب ميدانيد که او هرچه سروده است روايتهاي بزمي ايران است، خسرو و شيرين، بهرام در هفت پيکر و … هر کسي کمترين مطالعهاي در اين باره داشته باشد درک ميکند که اين آثار صددرصد بازگويي فرهنگ ايراني هستند. او در محدودهي ايران بزرگ زندگي کرده است و شاهکار آفرين است. و در طي زمان هميشه به عنوان شاعري ايراني و نامي معروف بوده. الان سياستها چنان نقش ويران کنندهاي دارند که در آذربايجان شوروي سابق با پررويي تمام ميگويند نظامي اول به ترکي شعر گفته و بعد آنها را به فارسي برگرداندهاند!!!

اينها خطرات بزرگي هستند که ما از آن غافل شده ايم. حتي مطبوعات هنري و علمي هم از آن غافلند. دوستي تعريف ميکرد که رفته بودم گنجه همراه با يک تاجر گنجوي که پسرش همراهش بود. راه ميرفتيم و درباره نظامي صحبت ميکرديم. پسرش که حرفهاي ما را ميشنيد، از پدرش پرسيد مگر نظامي به فارسي هم شعر گفته است؟ يعني درمدارس آنجا چنين تعليم داده ميشود. و ما غافل، يک بيت شعر نظامي را هم در کتابهاي درسيمان نميآوريم.

مگر امکان دارد؟ نياز به سند تاريخي نيست؟!

مگر خيلج فارس سند تاريخي ندارد؟ ما همهي اين اسناد را عرضه کرديم ولي بيخبران، مغرضانه به راحتي آن را «خليج عربي» مينامند! چون منطق حاکم نيست و جهان زور است و غرضورزي. در گنجه و آذربايجان شوروي سابق هم به همين منوال عمل ميشود بي منطق، با زور، با جعل سند.

با مولوي هم همين معامله را کردند. و يکي از ادبا اشعار او را بررسي کرده است با اين نگاه که چند کلمهي ترکي در ديوان او يافت ميشود!!! اينها که ميگويم اصلا به معناي ضديت با زبان ترکي و ترکي حرف زدن نيست من آذربايجاني ام، بسيار خوب هم ترکي حرف ميزنم. حيدربابا را که ميخوانم هر بار بياغراق اشک به چشمانم ميآيد. موسيقي ترکي را بسيار دوست دارم. اينها جاي خود ولي افق فکري همهي ما ايراني است چه در کرمان باشيم چه در خراسان و چه در خوزستان و کرمانشاه و سنندج و آذربايجان و …

خيليها معتقدند شخصيتهايي مثل نظامي يا مولانا متعلق به همه ي جهان هستند و فرقي ميکند اهل کدام کشورند؟

اينها حرفهاي فريب دهندهاي هستند، شکسپير هميشه انگليسي است. ويکتورهوگو فرانسوي است، مارک تواين آمريکايي و داستايوسکي روسي است. تسوايک اطريشي است ولي افکارشان جهاني است. چرا آنها بايد منسوب به سرزمين خودشان باشند. ولي شخصيتهاي فرهنگي و ادبي ما بايد جهاني باشند و از سرزمين اصليشان سخن نگوييم؟

چه بايد کرد؟

بايد آگــاهي را بيشتر کرد، من نميدانم چطور بايد جلوي اين

سياست ورزيها را گرفت؟ اين ديگر يک دولت دلسوز ميخواهد که همّ زبان فارسي و فرهنگ ايران را داشته باشد. بي تفاوت نباشد و با سياست، با غرض ورزيها مقابل کند.

در برابر نثر اشفتهاي که در حال رايج شدن است چه بايد کرد؟

اين هم درد بزرگي است، البته در همه جاي دنيا زبان عاميانه در جامعه رشد ميکند و براي خود جا باز ميکند به قول برخي فضاي مجازي آفت بزرگي در اين زمينه است. اما آفت بزرگتر اين است که ما تعليم درستي از زبان در مدارسمان نميدهيم، زبان و نگارش درست را بايد اول در مدرسه آموخت، زبان عامه دشمن زبان فارسي و ادبيات نيست، دشمن زبان فارسي عدم آگاهي درست از زبان، از ناحيهي برخي نويسندگان و به خصوص مترجمان تازه از راه رسيده است. برخي از مترجمان به معني واقعي فارسي نميدانند، يعني با فارسي ادبي و نگارشي بيگانهاند. يک مترجم خوب اول بايد زبان فارسي را خوب بداند و خوب بنويسد. يعني منظورم زباني که از زبان اصلي به اين زبان برمي گرداند، دانستن زبان اصلي (اگر واقعا بداند!) کافي نيست يعني تبحر هم در زبان مقصد و هم در زبان مبدأ لازم و واجب است!

ما البته مترجمهاي بسيار خوب ، باسواد، دانشمند داشته و داريم که شاهکار آفريناند، منظور من کساني هستند که با مختصر زبان خارجي که ميدانند دست به ترجمه ميبرند.

 

زبان فارسي، زبان انديشه است، زبان تکنولوژي نيست. آيا بايد نگران از بين رفتن بستر انديشهورزانه براي حفظ آن بود؟ با اين شرايطي که شاهديم که چند دهه است اثر شاخصي خلق نميشود؟

نگران اين نباشيد که اثر ادبي ارزندهاي به وجود نيايد. هنر راه خود را پيدا ميکند نگارش خوب هم هنر است. ما هم اکنون هم با وجود همه مشکلات شاهد به وجود آمدن آثار ارزندهاي هستيم، چه در زمينهي تحقيقات ادبي، تصحيح متون، و آثار ادبي، شعر، البته که بايد محيط هم مناسب باشد و آرامش خاطري به وجود آيد. ولي در همين شرايط هم ما شعراي درجه يک و نويسندگان برجسته و مترجمان بي نظيري داريم که باعث افتخاراند.

ضمنا شما بهتر از من ميدانيد که ما از لحاظ گنجينهي ادبي و انديشهاي در جايگاه والايي در دنيا قرار داشته ايم. استاد من زنده ياد دکتر ماهيار نوابي ميگفت که ما در شاخههاي علمي مشکل بتوانيم حرف اول را در دنيا بزنيم. تنها جايي که ميتوانيم سرمان را بالا بگيريم. و بنازيم در زمينهي اثار ادبي و فلسفي ما است. يعني فکر و حکمت و انديشهاي در لابه لاي آثار ادبي ما به چشم ميخورد که به بهترين و شيواترين گونهاي عرضه شدهاند. در بدترين شرايط هم خوش درخشيدهاند.

 

مثلا سالهاست شاهد خلق آثاري مثل کليدر که تا حدي بتواند بار حفظ زبان را بر دوش بکشد نيستيم.

آثار آقاي دولت آبادي مسلما ماندگار هستند. و هم چنين نويسندگان ديگر و شعراي نغزگو و مايهي افتخار (که اگر نام ببرم فهرستي طولاني خواهد بود). ولي به نظر من آثاري که در ايران نوشته شده است، نسبت به آثاري که در خارج تأليف شدهاند، درخشش بيشتري دارد. اگر اين بزرگان فعلي که در ايران داريم رفته بودند شايد چنين درخششي نداشتند. مسئله همان سرزمين است، نمونه زياد داريم مثلا ساعدي، تا اينجا بود ميدرخشيد و زمانيکه رفت، اثر جالبي از او نديديم. البته در اين مورد بايد استاد يار شاطر را کاملا استثناء دانست که وقتي رفت فعاليتهايش به همان خوبي ادامه يافت و خوشبختانه موقعيتي فراهم شد تا ايراتيکا را به يادگار بگذارد، ولي نميدانم. بعد از او سرنوشت ايراتيکا چه خواهد شد؟

 

سالهاست که شاهد عکس العملهاي افراطي مثل سجده کردن بر آرامگاه کورش و … هستيم و خيلي از جوانها هم تحت تأثير همين شرايط رشتهي فرهنگ و زبانهاي باستاني را براي تحصيل انتخاب ميکنند، نظر شما چيست؟

در فرهنگ باستاني ما يک اصل مهم وجود دارد و آن «تعادل» است، من در نوشتههايم بارها به اين موضوع اشاره کردهام. اين تفکر در يونان هم وجود داشته است به عبارت ديگر بايد حد وسط را رعايت کرد. چرا که هم افراط بد است و هم تفريط. در نوشتههاي باستاني ما اين صفاتي را که از حد تعادل خارج ميشوند (برادر دروغين) مينامند. مثلا بخشش خوب است و اسراف برادر دروغين آن است. يا صرفهجايي خوب است. و خست برادر دروغين آن. من با افراطيها مخالفم، انديشهي ايراني يادگارهاي ايراني شخصيتهاي برجسته ايراني را بايد تکريم کرد ولي در حد اعتدال.

 

آيا ممکن است زبان فارسي مثل لاتين تبديل به يک زبان مرده شود؟

چرا بايد زبان فارسي مانند لاتين شود؟ معلوم است که در گذر زمان زبان تحول پيدا ميکند، وارد جزئيات تخصصي نميشوم. ولي زبان فارسي ما دوراني بس دراز را پيموده است که به صورت فعلي درآمده است، زباني شيرين و خوشآهنگ و صيقل خورده. هرگز زبان فارسي مرده و متروک نخواهد شد، مگر اين که بلاي خانمان سوزي گريبان گيرمان شود!!

در درجهي اول بايد اصراري براي به کار بردن کلمات بيگانه به خصوص انگليسي نداشته باشيم. من نميدانم کساني که اصرار به اين کار دارند آيا عقدهي خودنمايي دارند؟ حتي برخي از استادان به خوص در رشتههاي علمي و فني اصرار دارند به انگليسي تدريس کنند. من هر جا توانستهام. با صداي بلند ضرر اين کار را گوشزد کردهام. اينها استدلالشان اين است که اصطلاحات زياد است و نميشود به فارسي گفت، بايد تلاش کرد، تا آنجا که ميتوانيم بايد جايگزيني براي واژهها پيدا کنيم و در ضمن مقابل فارسي انگليسي را هم بگويند، چرا زبان تدريسشان انگليسي ميشود. اينها بزرگترين دشمن زبان فارسي هستند و با اين کارشان و با اين ادعاي غلط که زبان فارسي قدرت بيان مسائل علمي را ندارد، اين زبان را فقط به صورت زبان مکالمات روزمره درميآورند.

 

اما براي جايگزين کردن لغتهاي فرهنگستان تلاشي نميشود؟

براي جايگزين ساختن اين لغتها بسيار تلاش ميشود گرچه گروهي به شدت مقامت ميکنند، اما افراد ارزندهاي از استادان رشتههاي علمي، در اين راه نهايت سعي خود را به کار ميبرند و با وجود تهمتهايي که زده ميشود پيشرفتهاي قابل ملاحظهاي در اين زمينه د اشتهاند.

 

يادم ميآيد که در زمان دانشجويي وقتي بچهها ميخواستند مهاجرت کنند شما نصيحت ميکرديد که نروند، هنوز هم همين عقيده را داريد؟

آن موقع چنين نصيحتي ميکردم. ولي الان طور ديگر با آنها همدلي ميکنم، آخرين صحبتهايم در اين زمينه در همايش دوسالانهي فرهنگ و زبانهاي باستاني بود که در ۴ بهمن در پژوهشگاه برگزار شد. از نسل خودمان حرف زدم که در آن موقع همهي افراد داراي رتبهي اولهاي دانشگاه بورسيهي خارج ميشدند و ما گروهي بوديم که از اين طريق براي ادامهي تحصيل به خارج رفتيم و تقريبا همه برگشتيم و زبدههايي که رفته بودند در همهي رشتهها تخصص گرفتند و برگشتند و با تمام قوا به ساختن ايران پرداختند. هر کس مطابق تخصص خودش، به هر حال امکانات به هيچ وجه مثل الان نبود. در رشتهي خود ما، وقتي ما دنبال کارهاي زنده ياد پورداود و دکتر معين و … را گرفتيم و آثار نسبتا فراواني تهيه شد و در دسترس قرار گرفت. خب البته آن موقع به قول معروف «خانه ي»، خانه بود و درهاي خانه باز و چراغ ما در اين خانه ميسوخت ولي چراغ روغن داشت و کبريت شعله!! اما الان هر که ميرود ديگر برنمي گردد. و ما مرتب در حال نوشتن معرفي نامه و سفارش نامه هستيم گرچه شنيدهام (که اميدوارم درست نباشد). که نوشتن اين معرفي نامهها براي دانشگاههاي خارج جرم به حساب ميآيد. در همان سخنراني گفتم که شما جوانها الان در يکي از اين سه مرحله هستيد. يا عازم هستيد يا در تدارک رفتن هستيد يا در حسرت رفتن!! و به عبارت ديگر آن شعر معروف شفيعي کدکني را تداعي ميکنيد که گَوَن با حسرت به نسيم ميگويد که من هم سر سفر دارم «ولي» بسته پايم.

شما حق داريد که به دنبال شرايط بهتر باشيد، ولي نه اين که در اين اقيانوس پرتلاطم، قايق سرگشته تان را دستخوش امواج ناخواسته کنيد که راهتان کج شود و يک سرگرداني را با سرگرداني د يگر تاخت بزنيد. من هرگز نميتوانم به شما بگويم نرويد. شما خيلي راحت ميتوانيد به من بگوييد اگر رفتن بد است چرا دختر خودت آنجاست؟ من فقظ ميگويم، راه را درست انتخاب کنيد. بدانيد براي چه ميرويد و چه آيندهاي داريد و همانطور که گفتم بدتر را جانشين بد نکنيد. و اگر نميرويد و نميتوانيد برويد براي تسکين خودتان سعي کنيد شيفتهي کار، تفکر يا تلاشي شويد. اگر شيفته شويد در اوج دلتنگيها و سياهيها ميتوانيد به آنچه شيفتهاش هستيد پناه ببريد. انشاء نمينويسم من خودم هميشه اين راه حل را پيش ميگيرم!!

 

يکي از سنتهايي که مهاجران ايراني سالهاست سعي کردهاند. در خارج از کشور زنده نگه دارند نوروز است، به نظر شما آيا اين نماد فرهنگي بيشتر از بقيه رسم ها و نمادها در ايجاد همبستگي بين آنها نقش داشته؟

اين يک نماد فرهنگي است که به نوعي همهي ما ايرانيان را در جهان به هم وصل ميکند. فکر نميکنم اين مسئله در همبستگي ايرانيان نقش عمدهاي داشته باشد. البته خوب و موثر است. ولي همبستگي ابزار ديگري همه ميطلبد، به داد هم رسيدن، در گرفتاريها همديگر را ياري کردن، نسبت به هم بدبين و کينه ورز و حسود نبودن تهمت نزدن و خيلي چيزهاي ديگر…!

اين جشن بزرگ آئيني هم درغربت آن مزهي شيرين در سرزمين بودن را نميدهد! شايد من اشتباه ميکنم. شايد هم اطلاعات علميام در اين مقوله کافي نيست. ولي به عقيدهي من. سرزمين ديگر چيزي است. رفتنها و کوچ کردنها خيلي چيزها را از آدم ميگيرد. و البته مواهبي هم دارد. دانشگاههاي خوب، شکفتن استعدادها و رفاه نسبي، ولي بهخصوص در مسائل فرهنگي و ادبي، من بسيار کسان درجه يکي را ميشناسم که رفتهاند و ديگر نشکفتهاند و آن جا به متوسطها يا استعدادهاي معمولي زياد ميدان نميدهند تو بايد مريم ميرزاخاني باشي و آنچنان بدرخشي و بقيه در کنارت فروغي نداشته باشند. به نظر من طول ميکشد که در آنجا خودت را از شهروند درجهي دو بودن خلاص کني. و يا احساس تعلق به آنجا داشته باشي. براي همين براي من سرزمين مفهوم خاص دارد. دليل و برهان من براي ماندنم در اين جا همين است. برخي از دوستانم دائما از من ميپرسند. تو چرا اينجا ماندي؟ تو که ميتواني بروي؟

پاسخ من مشخص است، براي اين که من با وجود همه ي ناگواريها، به اينجا احساس تعلق دارم. اينجا بيشتر خوشم. نه براي مسائل مالي و نه براي جاه طلبي، از من گذشته است که دلبستهي چنين مسائلي باشم و (اين کرونا هم تکان خوبي به همه داد. اين که اين مسائل چهقدر گذرا هستند.) ولي من اينجا ژاله آموزگار هستم. من با دوستانم، خويشان و هم جوارانم زندگي ميکنم، حتي اگر دور از هم باشيم، از هم خبر داريم، غمخوار هم هستيم، شاديها و غمهايمان را با هم تقسيم ميکنم. عشق ميدهيم و عشق ميگيريم. شايد اين نوع ا حساسات به دليل شرايط تلخي که در آن دست و پنچه ميزنيم کم رنگ تر شده باشد، ولي هنوز هست. البته نسبت به دورهي مادر و مادربزرگهايمان کمرنگ شده است، ولي هنوز به خصوص در طبقات پايينتر و در خانوادههايي که تربيت درستي داشتهاند، اين حس زنده است.

من نميگويم و توقع ندارم که همه مثل من فکر کنند. اين احساس من شايد براي اين است که من زندگي را دوست دارم. بيشتر به داشتههايم فکر ميکنم و از آنچه احاطهام کرده است لذت ميبرم. با گلهايم حرف ميزنم، کتابهايم را وسايل زندگيام را که کاملا ساده است دوست دارم.به اطرافيانم عشق ميورزم و سعي ميکنم در آدمها خوبيهايشان را ببينيم، هر آدمي بالاخره محاسني دارد من دنبال آن محاسن ميگردم.  ممکن است به من بگويند و حق دارند که بگويند که تو غم نان نداري زندگيات تا حدودي تأمين است، ميتواني اين حرفها را بزني، من همهي اينها را ميدانم و از مشکلات به خصوص جوانها غافل نيستم. ولي بسيار کسان را ميشناسم که در شرايط من و حتي به مراتب بهتر از من هستند و دائما مينالند.

يکي از کارهاي من اين است که به اين گروه از اطرافيانم، آنچه را دارند گوشزد کنم!!! و سخن آخرم اين که خيال نکنيد وقتي از اينجا رفتيد همهي درها به رويتان باز ميشود. به هر حال بياييد مثبت فکر کنيم. با تمام وجودمان دعا کنيم که ايران و زبان فارسي که سند همبستگي و هويت ماست از گزند زمان در امان بماند.

 


iconادامه مطلب

خون قلم نریز برای گرفتن مزد!
بازديد : iconدسته: گفت و گو

نگاهی به پدیده ی سفارشی نویسی در عرصه ادبیات


iconادامه مطلب

تازه‌ترین فهرست‌های لاک‌پشت پرنده، ویژه ادبیات کودک و نوجوان معرفی شد
بازديد : iconدسته: گفت و گو

گفتگو با دکتر مریم امیر جلالی ، نویسنده، استاد دانشگاه، پژوهشگر 


iconادامه مطلب

هنـــــر، زیر بشقاب چلوکباب
بازديد : iconدسته: گفت و گو

پروانه کاوسی – گفت‌وگو با دکتر قطب الدین صادقی

قطبالدين صادقي، هنرمندي است عاشق تئاتر و مردم تئاتر را خوب ميشناسد و هم به عنوان مدرس و هم به عنوان بازيگر و کارگردان همواره در بطن اين هنر حضور داشته است. از آنجا که تئاتر مادر هنرهاست از او در مورد تأثير حضور بيش از حد فضاي مجازي در زندگي مردم و به نوعي عکسشدگي آدمها، به خصوص در دوران کرونا و تأثير اين شرايط بر ذهن هنرمندان و آثار هنري که پس از اين دوران توليد ميشوند پرسيديم.


iconادامه مطلب

از دل کویر تا آسمان اندیشه حافظ
بازديد : iconدسته: گفت و گو

اصغر دادبه را باید وقتی به تماشا نشست که با شور و حرارت خاصی از زبان فارسی می‌گوید و نسبت به زوال و انحراف در آن هشدار می‌دهد؛ هشداری که از عمق جان برمی‌آید، تو گویی زبان فارسی همه داشته و اندوخته اوست که او با سوز از فارسی سخن می‌گوید و نکوهش می‌کند مسئولانی که اشعار حافظ و سعدی را به راحتی از کتاب‌های درسی حذف کردند دادبه سکوت نمی‌کند تو گویی عزیزترین دارایی‌اش چپاول شده و از آن طرف چهره دیگرش زمانی تماشایی است که با ذهن و زبانی گرم و پرشور اشعار حافظ را شرح می‌دهد. در عین حال سعدی را می‌ستاید و دوستدار شاهنامه است و صور خیال نظامی. وقتی پای سخنان دادبه می‌نشینم یادم می‌آید که چه قدر به زبان فارسی ارادت دارم و تا چه اندازه در حفظ ‌رسم‌الخط درست آن در فضای مجازی کاهلی‌ها کردم، همان‌جا که دکتر دادبه چونان فرشته نگاهبان زبان فارسی نهیب‌مان می‌زند که این زبان ناموس ماست و باید پاسش بداریم تا همیشه. حال کنجکاویم بر زندگی و کارنامه فردی که فارسی را چون جان شیرین دوست دارد و هر جمله و مثالش به بیتی از حافظ، سعدی و نظامی مزین است؛ در مروری بر زندگی اصغر دادبه از کودکی‌اش گذر کردیم تا به امروز و رسیدیم به دلبستگی ایرانیان به حافظ و پرده‌گشایی از رندی شاعر شیرین سخن شیراز.


iconادامه مطلب

ناصر خسرو کانون کتاب و اندیشه
بازديد : iconدسته: گفت و گو

وقتي از راسته کتاب در تهران حرف مي زنيم ذهن ها به سمت خيابان انقلاب و راسته کتاب فروشيهاي آن ميرود در حالي که اولين راسته کتاب ايران در قلب خيابان ناصر خسرو متولد شده است. خياباني که امروز به بازار مواد شيميايي و دارو تبديل شده و کمتر رد و نشاني از کتاب فروشيهاي قديم در آن ديده ميشود .  با اين وجود پشت خيلي از کتابهاي قديمي مذهبي و ادعيه را نگاه کنيد يک آدرس نوشته ناصر خسرو کوچه حاج نائب.


iconادامه مطلب

تکیه دولت؛ تماشاخانه شاه قجر
بازديد : iconدسته: گفت و گو

وقتي پا در اين خيابان شلوغ ميگذاريد، تصورش دشوار است که بدانيد اين خيابان «ناصرخسرو» زماني يکي از خيابانهاي مهم تهران عصر ناصرالدينشاه بود، اما وقتي ذهن و چشمها به شلوغي عادت ميکند، پيدا کردن نشانههاي اين اهميت دشوار نيست، ساختمان کاخ گلستان، ساختمان شمسالعماره و قدري آن طرفتر ساختمان مغموم دارالفنون است، ساختماني که بخشي از بار مدرن شدن ايران را به دوش کشيد. باز هم از اين نشانهها در ناصرخسرو بسيار است، اما من اين ميان به دنبال ردپاي تکيه دولت هستم، ساختماني که ديگر نيست و براي يافتن رد و نشاني از آن ابتدا بايد منابع دوره قاجار را زير و رو کنيد تا دريابيد که تکيه دولت چه بود و چه شد؟ براي پيدا کردن همه نشانههاي تکيه دولت با دکتر محمدحسن سمسار تلفني صحبت کردم مرا به مقالهاش در کتاب «شبيه و آيينه» ارجاع ميدهد و پس از چند روز مطالعه کتاب باز هم به دکتر سمسار زنگ ميزنم و با طرح سوالاتي نظراتش را درباره جزئيات بيشتري از تکيه دولت جويا ميشوم، خوشبختانه حافظه استاد خوب است و با اينکه مدت زيادي از تحقيق درباره تکيه دولت گذشته اما ميتوانند در اين رابطه اظهار نظر کنند .


iconادامه مطلب

روشنفکران در تبدیل تهران به شهری «شتر گاو پلنگ» بی‌تقصیر نیستند
بازديد : iconدسته: گفت و گو

علي بلوکباشي فارغ التحصيل دکتري مردم‌شناسي از دانشگاه آکسفورد است، او تاليفات و ترجمه‌هايي بسياري در زمينه‌ي فرهنگ مردم از جمله «قهوه‌خانه و قهوه‌خانه نشيني در ايران»، « آشپز و آشپزخانه»، «بازمانده‌هايي از فرهنگ دوران جاهلي در تمدن اسلامي»، «قالي شويان»، « جزيره‌ي قشم»، « بازي‌هاي کهن در ايران» و … دارد، و به سبب همين پژوهش‌ها او را پدر مردم‌شناسي در ايران مي‌دانند.


iconادامه مطلب

سایر صفحات سایت

Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY