• افراد آنلاین : 0
  • بازدید امروز : 77
  • بازدید دیروز : 51
  • بازدید این هفته : 1122
  • بازدید این ماه : 19241
  • بازدید کل : 1805994
  • ورودی موتورهای جستجو : 12548
  • تعداد کل مطالب : 2735





عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

محمدرضا شجریان امروز یا فردا مرخص می‌شود

محمدرضا شجریان که چند سالی است به دلیل بیماری بستری است به دلیل وخامت حالش به بیمارستان اعزام شده است با این وجود رییس بیمارستان جم از ترخیص او در آینده نزدیک خبر می‌دهد.

دفتر مجله «توفیق» را هم به لودر می‌سپارند!

دستگاه‌های سنگین را سوار تریلی می‌کنند، تقریبا چیزی در داخل حیاط باقی نمانده، شنیده بودیم تقاطع کوچه بخارا و خیابان صف، یکی از تحریریه‌ها و چاپخانه مجله توفیق قرار دارد و این همان ساختمان است، سر در اصلی نبش کوچه بخارا را با رنگ آبی مشخص کرده‌اند: «شرکت چاپ رنگین»…

با … صدای بیصدا
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده: عابد، ندا؛

دی ۱۳۹۷ – شماه ۱۳۵ (۱ صفحه، از ۸ تا ۸)

با ... صدای بیصدا

آن روزها در بيرون تحريريه هياهوي برجام بود و تحريمها و .. اما در اين ميان هيچکس متوجه صداي آرام خزيدن کژدم بيانگيزگي و سکون زير پوست جامعه و در پي آن مطبوعات نشد. صداي از نفس افتادن مطبوعات، صداي غالب اين روزها بود. و صداي آنچه دنياي مجاز ميخوانندش يکباره از همهي صداها بلندتر شد.

آزما بيست ساله شد، يک جمله‌ي کوتاه، فقط چهار کلمه، اما براي من و دوستانم – و به خصوص سردبيرش- که دو دهه‌ي دشوار را پشت سر گذاشتيم تک تک حروف اين کلمات صداي خودش را دارد. به قول شفيعي بزرگ در کتاب «ادوار شعر فارسي»، هر دوره از تاريخ صداي غالب خودش را دارد و اگر گوش به ديوار تاريخ هر دوره بچسباني صداي آن دوران و حتي صداي غالب آن دوران را از بين هزاران هياهو مي‌شنوي. اين روزها بارها اين جمله در ذهنم تکرار شده، و از خودم پرسيده‌ام خب که چه؟ خيلي از کارخانه‌ها و نهادها و … بيست، سي و حتي پنجاه سال عمر دارند، اما بلافاصله و به استناد تاريخ کار فرهنگي در اين مرز و بوم به خودم گفته‌ام نمي‌توان اين واقعيت را منکر شد که انتشار يک مجله‌ي مستقل در اين ملک و آن هم در اين زمانه انگار کم‌کاري نيست. کاري که جز به مدد ياري جمعي از دوستان همداستان ممکن نبود و نيست. اين روزها گوشم را که به ديوار اين بيست سال مي‌چسبانم صدها و هزاران صدا را مي‌شنوم، صداهايي که گاه يادآوري روز و ساعتش دلم را مي‌لرزاند. گاه به شادي و گاهي از غصه و ترس…

سال هفتادوهفت، ۹ دي هفتادوهفت صداي پاي وحشت و هول، از قتل‌هاي زنجيره‌اي فضا را پر کرده بود. و در ميان اين هياهو صداي آرام، و نواي عاشقانه و دوست‌داشتني – تولد يک مجله‌ي مستقل- در گوشه‌ي چاپخانه‌ي مؤسسه‌ي اطلاعات هم بود که انگار فقط من و دوستانم اين صدا را مي شنيديم و اين دل‌انگيزترين صدا براي من بود. سال ۷۸ جامعه پر بود از صداي پاي اميدي نو آمده، تحولي در راه و هم زمان آغاز واقعي راه سخت انتشار يک مجله‌ي غيروابسته آن هم در هياهوي نشريات و روزنامه‌هاي مختلف و رنگارنگ که هر روز مي‌آمدند با جلد‌هاي رنگ‌به‌رنگ، آن روزها کاغذ آزما کاهي بود و جلدش کاغذ تحرير، صفحاتش را هم با چسب و قيچي مي‌چسبانديم و به اصطلاح مي‌بستيم. وسعمان همين‌قدر بود، اما نهايت تلاشمان را براي تأمين مطالب خوب مي‌کرديم. نهالي بوديم در جنگلي پر از درختان – به ظاهر – تناور. آن روزها هر روز يکي از دوستان از تحريريه يکي از همين روزنامه‌هاي چندگانه تماس مي‌گرفت که بيا و مجله‌ات را بده  چند ميليون تومان يک جا يا ماهانه بگير براي فلان گروه و تشکل رنگي چاپ کنيم و … اما مستقل بودن حرف اصلي ما بود، پس مانديم و با  همه‌ي سختي‌ها کار کرديم. سال‌هاي دشواري بود. اما با همه‌ي سختي‌ها در آن زيرزمين کوچک. خنده‌هاي جمع کوچکمان به راه بود و هر سال ۹ دي کيک تولد و شمع هم داشتيم. سال‌هاي بعد همه چيز ساکن‌تر شد و صداها کم‌تر و اما سختي‌هاي ما سر جاي خودش بود تا حدي که صداي ترک خوردن استخوان‌هايمان را مي شنيديم، اما ايستاديم، چون قرار بود بمانيم.

سال‌هاي اول دهه‌ي ۹۰ کار همچنان و به غايت سخت بود، صدا، صداي له شدن زير بار گراني هزينه‌هاي کاغذ و چاپ و …

سال ۹۴، صداي يک شادي بزرگ «آزمايمان به قول گلي امامي عزيز، صدتايي شد». شماره ي صد منتشر شد. ميهماني کوچکي برگزار شد و با جمع دوستان هميشه، دور  هم بوديم. شب خوبي بود (از شما چه پنهان که يکي از بهترين شب‌هاي زندگي‌ام بود) آن روزها در بيرون تحريريه‌ هياهوي برجام بود و تحريم‌ها و .. اما در اين ميان هيچ‌کس متوجه صداي آرام خزيدن کژدم بي‌انگيزگي و سکون زير پوست جامعه و در پي آن مطبوعات نشد. صداي از نفس افتادن مطبوعات، صداي غالب اين روزها بود. و صداي آن‌چه دنياي مجاز مي‌خوانندش يکباره از همه‌ي صداها بلندتر شد. چرا؟ چون مردم ديگر تصوير خودشان را در مطبوعات نمي‌ديدند، چون شرايط اقتصادي سخت‌تر شد و هزينه‌ها بيشتر و … کم‌کم فاصله‌ي بين انتشار شماره‌هاي مختلف نشريات بيشتر شد و روزنامه‌ها لاغرتر شدند و پر از تيترهاي دولتي و … آرام آرام صداي مطبوعات تبديل شد به نجوايي آرام. خنده‌هاي تحريريه‌ي ما البته به جاي خود باقي بود، حتي در روزهاي خيلي سخت، دور هم بوديم و از همديگر انرژي مي‌گرفتيم، و تا همين سال گذشته هم صداي مسلط دفتر مجله در روز ۹ دي روشناي شمع بود و جشن و گل و شيريني و مثل هميشه کوچک و خودماني. امسال اما در دي ماه نود و هفت آن‌قدر جسم و جان خسته اي داشتيم که هرچه کرديم نشد و صداي غالب دفتر ما هم همچون صداي آرام و خسته‌ي بيرون، بي‌صدا بود. بي حتي يک شمع کوچک. چرا؟ چون امسال صداي غالب بسياري از نشريات سکوت بود. سکوتي که اگر گوش را به ديوار امروز بچسباني سردي و گزندگي‌اش آزارت مي‌دهد. نمي‌دانم آيندگان وقتي گوش به ديوار تاريخ امروز ما بچسبانند چه‌صدايي مي‌شنوند. اما يقين دارم اين سکوت در بين همه‌ي صداها آزارشان مي‌دهد. امسال فقط انگار در دل من به رعنايي رسيدن نهالي که بيست سال رنجش را کشيده بوديم، جرقه‌هاي کوچک نور را روشن مي کرد. و البته به لطف صفاي دوستانم گل‌هاي نرگس هم آمدند تا روي ميز کارم که رفاقت را يادآوري کنند. تبريک‌هاي صميمانه‌ي دوستان هميشه دلم را گرم کرده و همين‌ها باعث شد باز هم فکر کنم کاش بشود، همچنان پاي تحقق اين رويا بايستيم. باز هم باشيم و حتي براي يک مدت کوتاه «شدن» را معنا کنيم در اين سرزمين نشدن‌ها!

بيست سال کنار هم بوديم و شد. و امروز همان نهالک کوچک آرام آرام رشد کرده، و درخت جوان بيست ساله‌اي شده که من و ما دوستش داريم. اما امسال صداي غالب درون من برخلاف صداي غالب بيرون که صداي سلطان‌هاي رنگ به رنگ سکه و دلار و کاغذ و … و غم نان و .. است، صداي بلند يک آرزوست، خدايا کمک کن بمانيم. همين!  


iconادامه مطلب

بیست سال از خیال صد سالگی
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسند: اعلم، هوشنگ؛

دی ۱۳۹۷ – شماره ۱۳۵ (۲ صفحه _ از۶ تا ۷)

هميشه آن نمي‌شود که مي‌خواهي. به هر کوششي حتي. گويي شدن در جايي ديگر رقم مي‌خورد و ناشدن هم و تو فقط رهرويي و باقي تا چه خواهد يار.

قرار اين نبود. «آزما»ي ويژه بيستمين سال تولدش بايد که پنجم دي ماه منتشر مي‌شد. دست بالا را گفتم. اين شماره بايد شماره‌اي ويژه مي‌بود. نمادي و فرصتي براي گفتن از بيست سال تلاش و بايد که به موقع درمي‌آمد و در روز نهم دي، سالروز تولدش که دي ماه ۷۷ بود در کنار بساط جشن کوچکي مي‌نشست که نمايان گر شادي بيست ساله شدن مجله بود.

اما نشد! به همين راحتي! ناگهان ريگي که نه، کلوخي شايد بي مقدار، راه را بست. سنگلاخه راهي را که از پست و بلند و فراز و فرودش در بيست سال پشت سر، گذشته بوديم. از بلنداهايش به زير افتاده بوديم و از زير تا زبرش بارها پاي کوبيديم و آن‌وقت ناگهان درست آن‌جا که گمانمان نبود کلوخکي سد راه شد. راهي که آوار بسيار سنگ‌ها بستن‌اش را نتوانسته بود. اتفاق بي‌خبر افتاد و ناگهان. درست زماني که «آزما» آماده بود براي بسته شدن صفحاتش و در کنار کارهاي ناتمام پروژه‌هايي که با انجامشان در همه‌ي سال‌هاي رفته‌ درآمدي مي‌ساختيم اندک، براي تداوم انتشار آزما و ريختن حاصل رنج به پاي تعهد عشق به انتشار و مانايي يک مجله فرهنگي که شايد روزنه‌ي نوري در تاريکي باشد وامانديم و درمانده در برابر کج‌تابي کلوخکي که هيچ نبود. اما در بدلحظه‌اي فرو افتاد و چنان خاري شد که به پايي بخلد ناگهان و دونده‌اي را بازدارد از دويدن. صفحه‌آراي آزما، بي خبر «گم» شد. نه پيامي! نه پاسخي و نه گفتن دليلي براي گم شدن‌اش و البته شنيديم که کار بهتري نصيب‌اش شده پس از پنج سال کار براي آزما و در دفتر آزما که محل انجام کارهاي ديگرش هم بود و چنين شد که تا صفحه‌آرايي بيايد و با بضاعت ما سازگار شود و صفحات مجله بسته شود زمان گريزنده سپري شد. و انتشار مجله درست در بزنگاهي که براي ما تاريخي بود به تأخير افتاد و اين آخرين رنجمان بود در پي بيست سال دويدن و رنج بردن براي انتشار يک مجله ي فرهنگي. آخرين رنج تا اين لحظه و اکنون و در پي رنج‌هايي که شايد روزي حکايتش را به تمامي بنويسيم در کتابي به قواره ي مثنوي هفتاد من.

بي‌ترديد کار فرهنگ و کار نشر در اين ملک هيچ‌گاه به سامان نبوده است. حتي به سامان «کار گل» و با اين حال بسيارند و بسيار بوده‌اند عاشقان به «کار دل» حتي به رنجي فراتر از کار گل.

پاييز سال هفتاد و هفت بود که شروع کرديم. بعد از چهار سال انتظار براي صادر شدن مجوز انتشار يک مجله ي فرهنگي. و تابستان آن سال خبر صدور مجوز آمد و پاييز فصل آغاز تلاش بود براي جمع کردن مطالبي در خور يک مجله ي فرهنگي. تک و تنها و دست خالي و فقط يک خودکار بود که پابه‌پا مي‌آمد و مدير مجله که در برزخ بيم، اميد مي‌تابيد. اميد به زاده شده مجله‌اي فرهنگي در سال‌هاي سياست و سياست‌زدگي.

شمار دوستان مانده از قديم و همراهان بيست سال سابقه ي روزنامه‌نگاري‌ام کم نبودند اما جز تک و توکي هر کدام به سودايي مشغول. برخي زير علم سياست سينه مي‌زدند و برخي علمدار ادبيات متعهد به خلق بودند و بنابراين وقت گران‌بها را صرف کمک به انتشار مجله‌اي کردن که معلوم نبود بپايد يا نه! عاقلانه نمي‌نمود مجله‌اي که مي‌خواست تعهدش فقط به فرهنگ و ادبيات باشد و نه هيچ ايسم و ايست ديگري و مي‌خواست مستقل باشد، بي‌هيچ وابستگي به احدي از اربابان ثروت و قدرت.

و اين کاري خنده‌دار مي‌نمود و خنده‌دارتر اين‌که پولي هم در بساط نداشتيم. دو ديوانه آمده بودند با دست خالي که از دريا غبار برانگيزانند! و همان زمان شنيدم که دوستاني گفته بودند. اولين شماره آخرين شماره‌شان است. بد نيست براي سرگرمي و يادگاري. اما…

ما آمده بوديم که بمانيم، ادعايي نداشتيم. فقط مي‌خواستيم تريبوني باشيم براي اهل فرهنگ مي‌خواستيم روزنه‌اي کوچک باشيم براي ديدن روشنايي اگرچه کورسويي باشد، مي‌خواستيم سکويي باشيم براي پريدن نسل جواني که در اين جا و آن جاي اين سرزمين، در شهرهاي دور و روستاهاي دورتر بي‌هيچ رابطه‌اي با اين يا آن محفل فرهنگي و خرقه بدوشان اهل هنر و فرهنگ، شعر مي‌گفتند قصه مي‌نوشتند و کتاب مي‌خواندند و صدايشان فراتر از جايي که بودند نمي رفت.

پاييز که رو به تمامي داشت. مطالب مجله فراهم شد. پخته و ناپخته.  و نه چندان باب پسند خلقي‌ها و غيرخلقي‌ها. چيزي در حد بضاعتي اندک و کاري در تنهايي و آخرهاي کار بود که دوستي، دست مهربانش را به سويمان دراز کرد نيلوفر کشاورز و صفحات مجله به لطف او جمع و جور شد و طرحي براي روي جلد و حالا بايد به چاپخانه مي‌رفت. اما کدام چاپخانه با توان مالي اندک ما حاضر به چاپ مجله بود؟ و اين‌که کاغذش را هم بدهد! و اين مهم‌ترين مرحله درماندگي بود اما … ناگهان و به شکلي نامنتظر: از در برآمد بانگ دوست! و دستي به سويمان دراز شد. دستي که تا آن هنگام حتي صاحبش را نديده بوديم و نمي‌شناختيم و گفت: بدهيد مجله را چاپش مي‌کنم به همين سادگي! و صحبت پول که شد گفت: بعدا بدهيد، بعد از توزيع و گرفتن پول تکفروشي مجله! و صفحات بسته شده را گرفت و رفت و يک هفته بعد زنگ زد، مجله‌تان حاضر است. برويد چاپخانه ي اطلاعات تحويل بگيريد. بگوييد از طرف ابراهيم باقري آمده‌ايد. و اين اتفاق بزرگي بود در آن نيمروز نهم دي ماه سال ۱۳۷۷ و رفتيم. ساعت ۴ بعدازظهر مجله را تحويلمان دادند بي هيچ پرس و جويي جز نام ابراهيم باقري! هم او که امروز او را از بانيان آزما مي‌دانيم و با سپاسي هميشگي و اين‌گونه پيمودن راهي دشوار را آغاز کرديم و تا اکنون آمديم. بيست سال بي وقفه و اگرچه گاهي کند در اين بيست سال، رنج‌ها تحمل کرديم در گذر از سنگلاخه‌ها. بدي‌ها ديديم و  بخل‌هاي بسيار، اما مهرباني‌هاي بسيارتر هم بود در کنار طعنه‌هايي که شنيديم و سرزنش‌هايي تلخ‌تر که تحمل کرديم. در کنار مهرباني‌هاي بي‌دريغ و لطف‌هاي بيکران و اگر بنا به گفتن از کرامت‌ها باشد و همدلي‌ها بايد که ساعت‌ها بنويسم و نام‌هاي بي‌شمار را بر سفيدي کاغذ بنشانم. نام زنان و مرداني را که اميد به ادامه را در ما زنده داشتند. نام مهرباناني را که تحمل رنج عبور از سنگلاخه‌ها و گزند خارهاي مغيلان را بر ما ممکن ساختند و بيش از آن کلامشان و حضورشان در کنار آزما مرحمي بر زخم‌هايي بود که بر جسم و جانمان نشست. و اگر آزما امروز هست. هستي‌اش را وامدار بزرگي آنان است و اگر هنوز پاي پس نکشيده‌ايم. جز به اميد آن مهربان نگار که جارويي به دستمان داد تا ز دريا غبار برانگيزانيم. و لطف و همراهي ياران مهربان، دل نبسته‌ايم.

اما… در ميان همه‌ي دريغ‌ها و غصه‌هاي بيست سالي که آمديم غصه‌اي تلخ‌تر را هم تحمل کرديم و آن تلخ‌تر شدن روزگار مطبوعات و جماعت اهل رسانه بود و تعطيلي برخي نشريات به خاطر افزايش قيمت کاغذ و چاپ و کم‌شدن مخاطبان که گناهش به گردن فضاي مجازي افتاد. همان فضاي مجازي که در کشورهاي ديگر فراگيرتر است اما تيراژ مطبوعاتشان چندان کاستي نداشته چون مردم با خواندن روزنامه و مجله انس گرفته‌اند. اما در اين‌جا و با دريغي تلخ، فضاي مجازي باعث چنان سقوطي در تيراژ مطبوعات شده که برخي براي مطبوعات کاغذي پيش‌بيني مراسم ختم کرده‌اند و به جاي آن‌که به بررسي آسيب‌شناسانه قهر کردن مخاطب با روزنامه‌ها و مجله‌ها بنشينند، پرچم تسليم را بالا برده‌اند. نمي‌خواهم بگويم «آزما» تافته ي جدا بافته‌اي است. که از دايره ي مطبوعات آسيب ديده به دورمانده هرچند که مخاطبانش به آن اندازه کم نشده است که سبب از پا افتادنمان بشود و هرچند که سرپا ماندنمان به دشواري است اما مي‌خواهم بگويم اگر اهل مطبوعات خود به فکر چاره نباشند و مسئولان با ايجاد فضاي بازتر براي قلم و تأمين آزادي مطلوب براي مطبوعات و کمک به ايجاد بستر مناسب براي عرضه نشريات به آن‌چه رکن چهارم جامعه مدني يا دموکراسي مي‌نامند کمک نکنند. بسا که اين رکن چهارم از بنيان فرو ريزد و آن‌وقت تأسف بي‌معني‌ترين واکنش ممکن خواهد بود که مباد چنين روزي هرچند که آستانه ي آمدنش را شاهديم.

باري آرزويمان اين است. همچنان که آزما در آستانه‌ي آغازي دوباره است ديگر مجلات و روزنامه‌ها هم تولدي ديگر را آغاز کنند. چرا که شادماني خانواده مطبوعات، شادماني واقعي آزماييان را درپي‌دارد. و به فرض محال ماندن و بودن در نبود ديگران سخت غم‌انگيز است و تلخ و مباد چنين روز و روزگاري.


iconادامه مطلب

نوستالژی، و تراژدی سهراب‌کشی
بازديد : iconدسته: گفت و گو

مصاحبه شونده: نامور مطلق، بهمن؛ مصاحبه کننده: آزما؛

آبان ۱۳۹۷ – شماره ۱۳۳ (۵ صفحه _۲۸ تا ۳۲)

آیا شما موافق هستید نگاهی که ضرب‌المثل «سال به سال دریغ از پارسال» بر آن استوار است، و نوستالژی نهفته در این نگاه قرن‌هاست که در ملت ما نهادینه شده و به عنوان یک عامل بازدارنده عمل کرده است. و ردپای این نگرش در تولیدات هنری و ادبی به وضوح باقی مانده.

من این را قبول دارم و معتقدم که گذشته‌ی فرهنگ‌ها و تمدن‌هایی که پیشینه‌ی طولانی مدت و پربار دارند می‌تواند از یک جهت مانع رشد آن‌ها بشود. و از یک سو هم البته می‌تواند نقش تغذیه‌کننده‌ی فکری و فرهنگی داشته باشد. این بستگی دارد. به نحوه‌ی مواجهه‌ی آن ملت با گذشته‌شان. آن‌ها که گذشته‌ای ندارند، تکلیفشان روشن است. فقط «آینده» خواهند داشت و مجبورند فقط به آینده بیندیشند و حتی گذشته‌ی ملت‌های دیگر را سرقت کنند تا گذشته دار بشوند. در هر صورت گذشته گاهی عاریتی است و گاهی متعلق به خود جوامع. مثلا آمریکا از خودش به عنوان یک ملت گذشته‌ای ندارد. یا مثلا مالزی به عنوان یک کشور و فرهنگ واحد در آن جا فقط چند سال است که شکل گرفته. اما آمریکا توانست با هوشمندی داعیه‌دار گذشته‌ی کل جهان غرب باشد و فرهنگ یونان و روم را امروز این کشور بیش از خود اروپایی‌ها نمایندگی کند. متأسفانه مواجهه‌ی ما با گذشته‌مان درست نبوده و این گذشته در مواجهه با آینده‌ی ما قرار گرفته و نه در خدمت آن.

چرا؟

به نظر من این‌که گذشته‌ی ما در برابر آینده‌مان قرار گرفته، درست است. ما این را در اسطوره‌هایمان هم می‌گوییم. مهم‌ترین اسطوره‌ی ایرانی‌ها سهراب‌کشی است که به دست رستم، مهم‌ترین قهرمان و اسطوره‌ی ایرانی اتفاق می‌افتد. و این یعنی آینده‌کشی به خاطر گذشته. یعنی نسل گذشته امکان رشد نسل آینده را نمی‌دهد. و تراژدی سهراب و سهراب‌کشی در طول تاریخ ما و در همه‌ی نسل‌ها تکرار می‌شود. و ما هیچ وقت نتوانستیم از این عقده‌ی فرهنگی نجات پیدا کنیم و دایما سهراب‌هایمان را می‌کشیم. همین قانون منع به کارگیری بازنشستگان نشان می‌دهد که به زور قانون باید رستم‌هایی که راه نفس سهراب‌ها را بسته‌اند از جایشان بلند کرد.

اما در بین خود این جوان‌ها هم ما مدام شاهد آه کشیدن و حسرت خوردن برای گذشته پدرانشان و هستیم از گذشته‌ی دور تا الان.

بله، گذشته‌گرایی آن‌قدر در حافظه‌ی تاریخی ما جا خوش کرده که نسل به نسل جوان‌ها هم ناخودآگاه در این چرخه قرار می‌گیرند. واین به یک ویژگی هویتی در ما تبدیل شده.

چرا؟

این یکی از ویژگی‌های هویتی ماست.

آیا این ویژگی بر اثر یک سری تجربیات جمعی ما در طول تاریخ به وجود نیامده؟

چرا قطعا. کما این‌که در غرب هم ما از همان گذشته‌های دور، پدرکشی ادیپ را می‌بینیم. آن‌ها به گذشته اهمیت کم‌تری می‌دهند و آینده را روبه‌روی آن‌ها ترسیم می‌کند. حتی پیامبری که منتظرش بودند، یک نوزاد بود، و این یعنی انتظار یک نسل جوان را کشیدن. خب همه‌ی این‌ها ناخودآگاه جمعی یکی جامعه را می‌شناسد. و موجب می‌شود که گرایش‌ها، امیال و رویاها و در کل هویت یک جامعه ساخته شود و جامعه ی ما طوری که گفتم شکل گرفت. نمی‌دانم بگویم متأسفانه یا خوشبختانه.

به هر حال خود نوستالژی حس زیبایی است. احساس دلتنگی برای بخشی از یک گذشته‌ی خاطره‌ساز در همه جای دنیا این حس را تجربه می کنند و دوستش دارند. اما بازدارنده نیست.

این یک اصل ثابت شده است که بدون نوستالژی هویت شکل نمی‌گیرد. اما طبیعی است که وقتی شکل افراطی پیدا کند، اجازه‌ی حرکت با زمان را به فرد نمی‌دهد. و او را دایما اسیر گذشته می‌کند. و در جهان امروز که  «جهان سرعت» نامیده می‌شود و دائما در حال تغییر و تحول است، این حس افراطی آدم‌ها را به شدت محافظه‌کار می‌کند. در اسطوره‌شناسی نورتروپ فرای، چهار مرحله‌ برای آدم‌ها، جوامع و تحولات داریم. شکل بهاری که دوران کودکی است و این مرحله‌ای است که همه چیز در جامعه در انسان‌ها و… در حال شکل گرفتن و از یک مرحله‌ی آشوب به مرحله‌ی ثبات رسیدن است. اما این مرحله هنوز کامل نیست و در این مرحله نگاه رو به آینده است. مرحله‌ی دوم یا «رومنس» مرحله‌ی قدرت و عشق و حماسه به وجود می‌آید، در این مرحله هم شکل‌گیری در حال تکامل است و طبعا نگاه این مرحله هم به آینده است. این مرحله، مرحله‌ی زایش، پیدایش خانواده، پیدایش ایده و … است. اما از این مرحله که می‌گذرد و جوامع انسان‌ها و پدیده‌ها به دوران میانسالی می‌رسند، نوستالژی در این مرحله شکل می‌گیرد. و حسرت دوران جوانی که دوران استقلال و شکل دادن و زایش است آرام آرام به وجود می‌آید و دوران پیری هم که رویکرد قوی تری به نوستالژی دارد.

جوامعی که نوستالژی در آن‌ها قوی‌تر است معلوم است که رسیده‌اند به دوران میانسالی. و رو به پیری دارند. جوامعی که به آینده بیشتر فکر می‌کنند (و چه بسا گذشته را هم از دست نداده باشند) جوامع جوان‌تر هستند.

ما قرن‌هاست که این وضعیت را داریم. آیا در طی همه‌ی این سال‌ها میانسال بوده‌ایم؟ بیست سال پیش جمعیت ایران یک جمعیت کاملا جوان بود.

بله. حتی می‌توان گفت ما به سوی پیری می‌رویم. و این پیری یعنی پایان یک دوره. این پیری گاهی می‌تواند یک قرن طول بکشد و گاهی خیلی بیشتر. و اصلا یک فرد یا جامعه می‌تواند در پیری منجمد بشود. و جامعه دوباره به سوی کودکی و زایش و … نرود. جامعه‌ای که نوستالژی را کامل از دست بدهد، قطعا هویتش را از دست می‌دهد و جامعه‌ای که فقط متکی به نوستالژی باشد. زایایی را از دست داده و دچار یک پیری انجمادی شده است و نمی‌تواند خودش را راحت پیدا کند. پس بنابراین ما متأسفانه به دلایل گوناگون خیلی نوستالژیک شده‌ایم. وقتی هم که خیلی نوستالژیک بشویم امید به آینده نداریم، یعنی از وضعیت فعلی‌مان راضی نیستیم، وقتی از وضعیت فعلی‌مان راضی نباشیم و امیدی هم به آینده نداشته باشیم دایما به گذشته فکر می‌کنیم و حسرتش را می‌خوریم و درواقع به آن پناه می‌بریم. یعنی گذشته‌ی ما شده گریزگاه ما. چون احساس امنیت نسبت به حال و آینده نداریم.

و این حسی است که قرن‌هاست دچارش هستیم.

بله. چون ما چندین بار در مواجهه با غرب شکست خورده‌ایم، شکست‌های هولناک. یکی در دوران باستان و در حمله‌ی اسکندر و یکی هم به ویژه در دوران مدرن و در تقابل با مدرنیته ما شکست‌های مهلکی خوردیم. و بخش‌هایی از سرزمینمان را از دست دادیم. و این‌ها باعث شوک‌هایی شد که به نظرم هنوز از آن در نیامده‌ایم و سر پا نشده‌ایم.

و البته حمله‌های متعدد در مسیر دوران تاریخی‌مان چه از سوی دیکتاتورهای داخلی و چه خارجی‌ها و …

بله، ما شوک‌های مهلکی را تجربه کردیم، که تمدنمان نتوانست از آن‌ها سربلند کند. پس از ماجرای اسکندر، شوک‌های بعدی داخلی هم بود. یعنی شوک‌هایی که در آسیا اتفاق افتاد نه شرق به معنای کلی. و یک بار از عرب‌ها، یک بار از مغول‌ها و یک بار از ترک‌ها و … ضربه خوردیم و پس از آن دیگر سرپا نشدیم. در عرصه‌ی استعمار هم شوک‌های بزرگی مثل رفتارهای خصمانه‌ی روس و انگلیسی را بارها و بارها تجربه کردیم. دیگر نتوانستیم به طور واقعی احیا بشویم. ما شاید در دوران انقلاب در برابر تمدن غرب ایستادگی کردیم. اما این ایستادگی تمام قد نبود. تا بتواند بین ما و نوستالژی‌هایمان کمی فاصله ایجاد کند.

اما مثلا اروپا هم در همین چند صد سال اخیر دو جنگ جهانی بزرگ را تجربه کرده ولی این‌طور در گذشته پاگیر نشد.

فرق می‌کند. آن‌جا شوک از درون بود. داخل اروپا جنگ شد ولی شوک از بیرون خیلی سهمناک‌تر است و مؤثرتر. ما شوک از بیرون را تجربه کردیم. اما شوک از درون با عث شد که اروپا به دنبال راه‌حل‌هایی از درون بگردد. در کل ما نتوانستیم از گذشته‌مان برای بهبود آینده‌مان استفاده کنیم. و مصداق آن ضرب‌المثل گذشته چراغ راه آینده است باشیم. ما چراغ را برداشتیم و همان‌جا ماندیم و برای حرکت به سوی آینده از آن استفاده نکردیم.

تناقضی که در رفتارهای ما ایرانی‌ها وجود دارد در کجای این تحلیل جا می‌گیرد؟ تمایل به زندگی در غرب و غربی زندگی کردن، در کنار حسرت گذشته و ابراز علاقه‌ی روزافزون گذشته و همواره معلق بودن بین این دو وضعیت. که مصداق بارز تعلیق بین سنت و مدرنیته است. اما الان که از دریچه‌ی نوستالژی به آن نگاه می‌کنیم آیا تعبیر دیگری دارد؟

من فکر می‌کنم که ما پرونده‌های باز زیاد داریم. پرونده‌هایی که تکلیف آن‌ها را روشن نکرده به سراغ پرونده‌ی دیگری می‌رویم. در روابط اجتماعی ایرانی‌ها حتی روابط شخصی‌شان این پرونده‌های باز زیاد هستند و این‌ها باعث شده که ما تکلیفمان را ندانیم. درواقع پرونده‌ی شرایط ما با غرب هنوز باز است و ما هنوز موضع خودمان را در ارتباط با غرب مشخص نکرده‌ایم که باید با آن‌چه رفتاری داشته باشیم. آیا می‌خواهیم غرب و ظواهرش را مثل بسیاری از جوامع بپذیریم؟ یا مطلقا نمی‌خواهیم آن را بپذیریم و اگر نمی‌خواهیم چه آلترناتیوی برایش داریم؟ چون نمی‌توان به این هیولای بزرگ که جهان را زیر سایه‌ی خودش گرفته بی‌تفاوت و بی‌توجه باشیم. و قطعا این یک کار یک شبه نیست و نیاز به فکر دارد. و تا این پرونده‌های باز، بسته نشود. خیلی چیزها درست نخواهد شد. من در کتاب اسطوره‌شناسی‌ام که نوشته‌ام. نظریه‌ای را مطرح کرده‌ام.

نظریه‌ی سراسطوره‌ها؟

بله، آن‌جا من اشاره کرده‌ام که ما سه سراسطوره داریم. سر اسطوره‌ی ایرانی، سراسطوره‌ی اسلامی دینی و سراسطوره‌ی فرنگی. و بین این سه سراسطوره هیچ وقت توازنی برقرار نکرده‌ایم. فقط در دوران صفویه سراسطوره‌ی ایرانی و اسلامی به همدیگر مرتبط شدند و ما توانستیم، خیلی قدرتمند باشیم در دوران قاجار، سراسطوره‌ی فرنگی هم آمد و این توازن به هم خورد. الان هم در جامعه‌ی‌مان بعضی‌ها سراسطوره‌ی فرنگی دارند و بعضی ایرانی وعده‌ای هم اسلامی. می‌خواهم بگویم ما مدت‌هاست که با یک جامعه‌ی همگون و یکدست مواجه نیستیم. در بعضی‌ها سراسطوره‌ی ایرانی به شدت و تا حد افراط قوی است. در برخی سراسطوره‌ی اسلامی و این ها با همدیگر به گفتگو ننشسته‌اند، یعنی به یک انسجام نرسیده و به یک متن تبدیل نشده‌اند و همواره هر کدام به صورت مستقل در جامعه همدیگر را نفی کرده‌اند. در زمان پهلوی سراسطوره‌ی ایرانی و فرنگی خیلی قدرت گرفت و سعی کرد سراسطوره‌ی اسلامی را کلا از بین ببرد. و این جنگ تبدیل به سیاهچالی شد که همه چیز را در خودش بلعید و منجر به انفجار شد. با وقوع انقلاب اسلامی سراسطوره‌ی اسلامی قدرت گرفت. اما نه در تعامل با آن دو سراسطوره‌ی دیگر. و این عدم توازن قرن‌هاست که ادامه دارد و همین باعث بازماندن خیلی از پرونده‌ها در جامعه‌ی ما شده است.

آیا هیچ‌کدام از این‌ها قدرتی ندارد که بدون درگیری و در یک حالت پلکانی توازن ایجاد کند، همین فرهنگ ایرانی چند هزار ساله یا فرهنگ دینی آیا هیچ‌کدام چنین قدرتی ندارند؟

نه، چون ما همان‌قدر که به ایرانیت نیاز داریم، به اسلامیت هم نیاز داریم. و البته نسبت به غرب هم نمی‌توان بی‌تفاوت بود.

انگار غرب در برخورد با سراسطوره‌های خودش به این تفاهم رسیده. مثلا در شهرهای کوچک کشوری مثل اسپانیا نماد کامل یک شهر اسپانیایی با همه‌ی لوازم و مشخصات و آداب و رسومش را می‌بینیم و در عین حال مظاهر پیشرفت غرب را هم به وضوح مشاهده می‌کنیم و وقتی هم که پاپ سخنرانی می‌کند، هزاران نفر برای شنیدن سخنانش جمع می‌شوند. یعنی هر سراسطوره کنار هم به زیست منطقی رسیده‌اند.

در غرب ما همین سراسطوره‌ها را به صورت در زمانی داریم. یعنی یک زمانی کلیسا مسلط بوده بعد یک برش خورد و رفت به حاشیه و حالا کلیسای امروزی کلیسای قدرتمندی نیست، که ادعایی داشته باشد و بخواهد در امر اجتماعی و سیاسی دخالت کند. او در حوزه‌ی خودش آزاد است. و یک پارادایم حاکم وجود دارد که این در درون آن پارادایم است. اما سال‌هاست که در جامعه‌ی ما، سه پارادیم با هم زندگی می‌کنند و هر سه هم می‌خواهند هم قد باشند. و این مشکل درست کرده. تجربه‌ای که غرب در محور Diacronic (محور در زمانی) دارد ما در محور Cynchronic (محور همزمانی) داریم.

چرا ما عادت داریم که همیشه داشته‌های قدیمی‌مان را اعم از آدم‌ها، سنت‌ها و اسباب و اثاثیه و … کنار بگذاریم، سریع نو بشویم و بعد حسرت گذشته را بخوریم!

در فرهنگ ما همیشه یک تناقض جدی دیده می‌شود که از قدیم بوده. از یک طرف همه‌مان دچار یک نوستالژی قوی هستیم و از یک طرف هم می‌خواهیم مدرن باشیم و در اکثر موارد با دست خودمان گذشته و مظاهر آن را – نه بهسازی – بلکه تخریب می‌کنیم. هر دوی این خصلت‌ها هم در ما نهادیه شده و به شکل یک چرخه ادامه دارد. ما می‌بینیم که اشکانیان وقتی بر سر کار می‌آیند. هر آن‌چه از آن هخامنشیان بوده را کنار می‌گذارند، ساسانیان به خصوص همین کار را در مورد مظاهر بازمانده از هخامنشیان انجام می‌دهند. یعنی هر سلسله‌ای گذشته‌ی خود را از بین می‌برد، بعد حس نوستالژی هم دارد. این نشان می‌دهد که نوستالژی ما هم یک نوستالژی واقعی نیست. یعنی ما برای یک تاریخ یا گذشته‌ی شناخته شده هم حس نوستالژی نداریم. بلکه حس نوستالژی‌مان هم کاذب است. یا به عبارتی نوستالژی‌مان کلی و همراه با شناخت سطحی است حسی است مبهم، کلی و وهم‌آلود. اگر از همه‌ی کسانی که امروز حسرت امپراطوری هخامنشی را می‌خورند بپرسیم که آن زمان چه چیزی داشتیم؟ می‌گویند، آن زمان یک ایران بزرگ و قدرتمند داشتیم اما اگر بخواهیم که کمی درباره‌ی آن دوره توضیح بدهد نمی‌داند. چون اگر بداند شاید امروز اصلا نخواهد یا نتواند با آن فاصله‌ی طبقاتی یا ویژگی دیگر آن دوران زندگی کند.

یعنی اگر نوستالژی‌مان یک نوستالژی آگاهانه بود در شکل‌گیری یک هویت مشخصی به مردم جامعه‌ی ما کمک می‌کرد.

بله دقیقا. و خیلی چیزهای دیگر. این شناخت و تکیه آگاهانه به گذشته باعث می‌شد امروز احساس بهتری داشته باشیم و بتوانیم با خیال راحت برای فردایمان برنامه بریزیم. این‌که بتوانیم هویتمان را حفظ کنیم. ولی چون این آگاهانه نیست بیشتر نقش بازدارانده دارد. نوستالژی لازمه‌ی اصالت و بقا و همگرایی برای یک ملت است که فقدان آن موجب بی‌‌هویتی می‌شود. این درد «بازگشت به خانه» که معنای لُغوی (نوستالژی) به زبان فرانسه هست. در این‌جا درد بازگشت به گذشته معنا می‌دهد. در این‌جا خانه از مکان تبدیل به زمان می‌شود. ما نوستالژی یک مکان قدیمی را نداریم. بلکه دلتنگ مجموعه‌ای از داشته‌های زمینی و مکانی و هویت شکل گرفته در پیرامون این فضا و مکان قدیمی هستیم. ولی مسئله این‌جاست که نمی‌دانیم درد کدام زمان و مکان را داریم. فقط این را می‌دانیم در گذشته این‌که الان هستیم نبودیم. البته این حس واقعی است چون از امروزمان ناراحتیم. این هم واقعی است.

البته همیشه در طول تاریخ از وضع موجود ناراحت بوده‌ایم.

بیشتر مواقع این‌طور بوده. که در اصل این هم بد نیست چون راضی بودن به وضع موجود می‌تواند باعث ایستایی شود. باید همیشه کمی ناراضی بود. درواقع انسان همیشه این‌طور است و این عدم رضایت موتور محرک اوست. انسان همیشه دوست دارد تکامل پیدا کند. اما اگر این نارضایتی موجب شود ما به گذشته برگردیم مشکل ایجاد می‌کند وگرنه اگر باعث پیشرفت بشود، خوب است. نوستالژی اگر ما را از وضع موجود به سمت آینده سوق دهد. خوب است، به شرطی که به مالیخولیا و ملانکولی تبدیل نشود. و حالت بیماری پیدا نکند و ما را دچار افسردگی جمعی نکند. ما الان متأسفانه دچار یک افسردگی جمعی شده‌ایم. چون راضی نیستیم راه‌حلی هم برایش نداریم. جز این‌که دایما پناه ببریم به گذشته‌ای که درست هم نمی شناسیمش و نمی‌دانیم از آن‌چه می‌خواهیم. بلکه فقط به آن تفاخر می‌کنیم. این حالت‌ها را می‌توان حتی در گفتمان سیاسی و اجتماعی هم مشاهده کرد و حتی در گفتمان علمی. وقتی رئیس جمهور ما در محافل بین‌المللی با صدای بلند می‌گوید ما یک کشور با تمدن چند هزار ساله هستیم، ما کشور با فرهنگی بودیم. ما بودیم شما نبودید، وقتی ما بودیم فلان کشور اصلا وجود نداشت… این نشان می‌دهد که نوستالژی در ما تبدیل به ملانکولی شده و در نهادهای گوناگون و حتی تصمیم گیرنده‌ی جامعه نفوذ کرده. و فقط مردم دچار این حالت نیستند.

چه‌قدر این فرضیه می‌تواند مطرح باشد که در ایران به سبب وجود ثروت‌های خدادادی مثل نفت و جایگاه جغرافیایی خاص کشور و … در طول تاریخ چند صد ساله‌ی اخیر همواره ما در معرض حمله‌ها و هجوم‌هایی بوده‌ایم و تا این ملت خواسته بعد از یکی از این هجوم‌ها از جا بلند شود و نفسی تازه کند. واقعه‌ی جدیدی آن را از پا انداخته. و دلیل این افسردگی و ماندن در گذشه همین است. چون هیچ وقت فرصت بازسازی فکری و اندیشگی برای این ملت فراهم نشده. ولی در کنار این عقیده می‌بینیم بسیاری از کشورهای اروپایی وقایع سخت‌تری را از سر گذرانده ولی در کنار همه‌ی مظاهر سنتی آن جامعه زندگی جدید هم رواج دارد.

این وقایع البته در مسیر شکل‌گیری تاریخ ما مؤثر بوده. در پدید آمدن این حالت نوستالژیک هم مؤثر بوده. ولی سؤال این‌جاست که چرا ما همیشه خیلی راحت سلطه‌ی آن‌هایی که به ما حمله کردند را پذیرفتیم؟ مغول، اسکندر و … در این زمینه چند تئوری هست که یکی مربوط به آقای بازرگان است به نام «تئوری سازگاری» این‌که ایرانیان چون جغرافیای سخت و آب و هوای غیرقابل پیش‌بینی هم داشتند. این‌ها به مرور زمان سعی کردند خودشان را با طبیعت سازگار کنند. و برای این سازگاری به مرور زمان باغ و پردیس و قنات … درست کردند (این‌ها جلوه‌هایی از سازگاری ما با طبیعت است) در ادامه این سازگاری تبدیل شد به سازگاری در عرصه‌ی انسانی و اجتماعی یعنی هر کس آمد به این کشور و حمله کرد و کمی قدرت‌نمایی کرد ما سریع او را پذیرفتیم و سازگار شدیم.

البته مثلا در مورد مغول‌ها، آن‌ها بودند که با ما سازگار شدند و تحت تأثیر فرهنگ ما کلی تغییر کردند و دانشمند و وزیر و وکیل از میان آن‌ها برخاست.

این سازگاری در حوزه‌ی حکومتی و اقتدار و حکومت از طرف ما صورت گرفت. اما سازگار شدن با یک فرهنگ غنی برای آن‌ها بسیار سودمند بود. ما هزاران کشته دادیم. آن‌ها بار فرهنگی‌شان غنی‌تر شد. این‌جا ما بازنده بودیم، و هیچ چیز گیرمان نیامد. جز این که سلطه‌ی مغول را بر خودمان پذیرفتیم. پس آن‌ها خیلی باهوش تر عمل کردند. دکتر بازرگان در آن تئوری‌اش می‌گوید: ایرانی‌ها به مرور دچار زبونی و وحشت شدند و هرکس آمد و کمی فشار آورد پذیرفتند. بعدها روس‌ها آمدند و انگلستان آمد و هرکس آمد مقاوت جدی از سوی ایران اتاق نیفتاد و درواقع بعد از حمله‌ی اسکندر ما هرگز سربلند نکردیم. جز یکی دو مورد  مثل نادر شاه افشار و اوایل حکومت محمد خان قاجار ما دیگر نمی‌بینیم که جنبه‌ی تهاجمی ما بر حریف بچربد. این‌که ما عوامل تاریخی را قبول کردیم و آن‌ها تأثیر خودشان را بر ما گذاشتند به دلیل شرایطی بوده که ذهنیت ما ایرانی‌ها را ساخته (هرچند که من صحبت آقای بازرگان را صددرصد قبول ندارم، اما می‌شود در مورد آن تأمل و فکر کرد) ما نه تنها خیلی ملت نوستالژیکی هستیم بلکه امیدی هم به آینده نداریم. پس به همین جهت تنها راه باقی مانده پناه بردن به گذشته است. چون وضع موجود را نمی‌خواهیم، آینده‌ای هم پیش رو نمی‌بینیم. ملت ما ملت بزرگی است و نمی‌تواند شرایط موجود را بپذیرد. و اذیت می‌شود. ملت ما الان حکم ملتی را دارد که جراحت بزرگی به او وارد می‌شود. این ملت همیشه‌ی تاریخ احساس بزرگی کرده و الان مدام زخم می‌خورد. این‌که می‌بینید در شبکه‌های اجتماعی مدام پول ایرانی را با پول عراقی و افغانی مقایسه می‌کنند، محصول همین ناراحتی و رنجی است که ملت ایران می‌برد و این را نمی‌تواند بپذیرد. به نوعی شاید یکی از رنج‌های بزرگ تاریخ خودش را می‌کشد. درواقع وقتی عزت و احترام افراد فرو بریزد یاید نگران بود. مشکل دیگری که وجود دارد این است که مردم امروز دچار یک حالت معلق هستند. از امروز احساس رضایت نمی‌‌کنند، نسبت به فردا هم امیدی ندارند.

در این روندی که بررسی کردیم تأثیر اندیشه‌های عرفانی را چه‌قدر جدی می‌بینید؟ بی‌اعتباری دنیا و مباحث مشابه و … در مقایسه با  جهان دیگر که امروز و آینده برایش مهم است.

تاثیر دارد. قطعا تأثیر دارد. یک علت برای این‌که امروز و در مقاطعی از تاریخ خیلی‌ها در جامعه‌ی ما به سمت عرفان‌های مختلف تمایل پیدا می‌کنند و حتی به برخی جنبه‌های دینی کشیده می‌شوند (برخی به گذشته پناه می‌برند و برخی به نحله‌های فکری خاص) این‌ها برای تسکین این کار را می‌کنند چون ناخودآگاه متوجه‌اند که رنج می‌برند. و این رنج باید به یک شکلی تخلیه بشود. ما الان حکم پسر مفلسی را داریم که پدر صاحب نفوذ و پولداری داشته و دایم درباره‌ی پدرش و حرف می‌زند و این بین ما ایرانی‌ها بسیار رایج است (ضرب‌المثل گیریم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل؟) محصول همین تفکر است. با این قیاس همیشه یکی از مسکن‌های ما پناه بردن به مباحث عرفانی و شبه عرفانی است که فرار می‌کنیم که احساس بزرگی‌مان در گذشته را در خلوت در ذهنمان پرورش بدهیم و رنجمان کاهش پیدا کند، البته این نکته را هم باید یادآوری کرد مسئله واقعیت بیرونی نیست. بلکه بیشتر تصویری است که ما از خودمان وضعیتمان داریم. مسایلی مثل «امید»، بیشتر پدیده‌هایی ذهنی هستند. یعنی بخشی از این موضوع تصویر جمعی مردم است، تصویری که از خودشان دارند. نوستالژی واکنش به همین فضای عمومی ذهن‌هاست.

نقش طبقه‌ی الیت را در تمام این سال‌ها چه‌گونه می‌بینید. تاریخ ما نشان داده هر وقت حرف حقی زده شده مردم پشت سر این حرف درست ایستاده‌اند و حتی از جان گذشته‌اند، مثلا در ابتدای مشروطه افرادی بودند که با وجود تحت تأثیر اندیشه‌ی غربی بودن، دلشان می‌خواست جامعه یک گام به جلو بردارد. آیا اگر در طول این دوره‌های تاریخی طبقه‌ی روشنفکر و پیش‌رویی وجود داشت که فرضیه ی زیستی برای ما تعریف می‌کرد. آیا جامعه ما امروز این بود؟

من ابتدا به این نکته فکر می‌کنم که آیا با تجربه‌ی الیت را امروز داریم یا نه؟

قطعا نه ولی اگر داشتیم چه‌قدر مؤثر بود.

بسیار. ما را از گذشته نداشتیم و جز تک و توک افرادی که حرفشان به جایی نرسید ولی امروز جهان دچار فقر روشنفکری شده. سارکوزی و ترامپ و … صاحب قدرت می‌شوند به همین دلیل.

به نظر شما چرا؟

چون جهان خیلی آمریکایی شد، به واسطه‌ی شبکه‌های مجازی. آمریکا عمق نداشت اما وسعت داشت و  البته یک سری داشته‌های سطحی و براساس فرهنگ خودش سعی می‌گردد دانش و فهم و اندیشه را «جنرالیزه» کند. درواقع همه چیز را خیلی مادی کند و فکر می‌کنم موفق هم شد. در این حد که اروپا و بخش عمده‌ای از آسیا را مثل خودش بکند، موفق شد. و طبیعی است که در چنین جامعه‌ای الیت خیلی معنا پیدا نمی‌کند. یعنی هضم و طرد می‌شود. یا اصولا تربیت نمی‌شود. و البته در جامعه‌ی ما هم به دلایل دیگری الیت تربیت نمی‌شود.

قبلا هم نداشتیم.

در دوره‌ی مشروطه بله و آدم‌هایی بودند که حرف‌ها و ایده‌های تازه داشتند، برنامه داشتند نگاه عمیق به مسایل داشتند و چند سال بعد هم بودند. از آن مرحله به بعد هم شرایط جهان عوض شد و هم شرایط ما. بالاخره تربیت الیت نیاز به شرایطی دارد که از مهم‌ترین آن‌ها آزادی است، آموزش و پروزش انتقاد محور و خلاقیت محور باشد که ما هیچ‌‌کدام از این‌ها را نداریم. ما حتی در خانه‌هایمان می‌بینیم که اگر یک بچه‌ای حرف بزند پدر و مادر سریع در برابرش جبهه می‌ گیرن و این همواره بوده یعنی اصلا شرایط لازم برای تحقق بسیاری از آزادی‌ها را نداریم.

بچه‌ی خوب همیشه بچه‌ای است که شیطنت نکند، حرف نزند و …

از همه مهم‌تر حرف نزدن است. همان بحثی که اول گفتم در مورد سهراب‌کشی. این‌جا هم صادق است. ما همیشه خیلی زودتر از رستم سهراب‌هایمان را می‌کشیم. و عقیم می‌کنیم و زایایی فکر را از آن‌ها می‌گیریم. نورتروپ فرای حرف خوبی می زند، می‌گوید: جامعه‌ای که در آن نقد وجود نداشته باشد برای آینده عبرت‌آموز خواهد بود و متأسفانه همه‌ی ما الگوهای عبرت‌آموزی برای آینده هستیم. از دیدگاه بحث نوستالژی وضعیت ایران در این بین کمی متفاوت است. ایران متأسفانه تکلیف خودش را با تاریخش روشن نمی‌کند. چون این تکلیف با گذشته روشن نیست. با حال و آینده هم روشن نمی‌شود یعنی نمی‌گذارند تکلیف ما با خودمان روشن بشود و از این کمپلکس‌ها رها شویم.

همان پرونده‌های باز؟

بله، اجازه نمی‌دهند.

چه کسی باید اجازه بدهد؟

نهادهای فرهنگی رسمی باید این امکان را فراهم کنند. وقتی ما در کتاب تاریخ بچه‌هایمان یک بخشی را حذف می‌‌کنیم. خودبه‌خود آن بخش همیشه به شکل سؤال در ذهن بچه می‌ماند، سؤال بی‌پاسخ و این می‌رود در ضمیر ناخودآگاه جمعی ما و تبدیل به یک کمپلکس و عقده می‌شود. و فشار خود را وارد می‌کند و ملت نمی‌داند تکلیفش با این قسمت از هویت تاریخی‌اش چیست.

این برخورد دوگانه‌ای که ما همواره با تاریخمان داشته‌ایم، یعنی نوستالژی و علاقه‌ی به گذشته، در کنار درس نگرفتن همیشگی از تاریخ. حتی از وقایع نزدیک، حتی دولتمردان ما هرگز از وقایع گذشته درس نمی‌گیرند چه‌طور توجیه می‌شود.

شاید مهم‌ترین صحبتی که در گفتگوی امروزمان مطرح شد همین است که ما عمیقا نوستالژی داریم. ولی نمی‌دانیم نسبت به چه چیزی، یعنی موضع نوستالژی ما معلوم نیست وگرنه به ما جهت می‌داد. نوستالژی وقتی شکل افراطی پیدا کند همواره بازدارنده است. و در کشور ما از حالت تعادل خارج شده و اشاره کردم که ما ار فرط افراط داریم به سمت فقدان نوستالژی می‌رویم که آن هم خطرناک است. جوان ما امروز دچار فقدان نوستالژی است.

کمی با شما مخالفم. چون خیلی از جوان‌های امروز را می‌بینم که به همان شکل سطحی عاشق گذشته‌ی تهران، اشیاء عتیقه‌ی ایران و … هستند، و مطالعه‌ی این گذشته و البته با کمال تاسف همین جوان اگر شرایطش پیش بیاید از ایران می‌رود.

من بسیار می شنوم که خیلی‌ها می‌گویند کاش در ایران متولد نمی‌شدم . این یعنی دیگر به گذشته‌اش هم افتخار نمی‌کند. و این خطرناک است. باید مواظب باشیم دچار فقدان نوستالژی نشویم. چون ویران کننده است. باید از نبود نوستالژی بترسیم. الان نگاه کنید چه تعداد از جوان‌ها به دیدن اماکن تاریخی می‌روند و چه تعداد طبیعت گردی را دوست دارند. این یعنی جوان امروز خلوت را بیشتر می‌پسندند تا بازدید از سایت‌های تاریخی. خیلی از جوان‌ها دلشان نمی‌خواهد از کشور بروند و برنگردند. و جالب است بدانید در نظرخواهی آخر ناسا بیشترین کسانی که تقاضا کرده‌اند از زمین بروند و دیگر برنگردند ایرانی هستند! این نشان می‌دهد که این حس چه‌قدر عمیق است. و این اشاره است به همان نکته ای که گفتم که خیلی‌هایشان حتی جای دیگری هم نمی‌خواهند بروند.

آیا این ناشی از آن حس منیت نیست که در ما خیلی زیاد شده؟

نه چون منیت زمانی معنی پیدا می‌کند. که شما یک سفر پرخرج فضایی بروی و خودت را به رخ بکشی ولی رفتن به یک سفر بی بازگشت به فضا! حکم نوعی خودکشی و استقبال از یک مرگ با شکوه است. مثل سامورایی‌هایی که وقتی شکست می‌خورند یا پیر می‌شوند هاراگیری می‌کنند. این‌ها می‌خواهند از صفحه‌ی هستی محو بشوند. این‌ها از دیروز و امروز راضی نیستند، به فردا امید ندارد. اما هنوز غرور دارند و می‌خواهد در اوج بمیرند. می‌توان گفت ژن امپراطوری هنوز در وجود خیلی از ایرانی‌ها هم هست. و این باعث پذیرفتن این نوع مرگ است. چنین آماری تأمل برانگیز است.

گاهی به نظر می‌رسد که اکثریت جامعه‌ی ما جز به معیشت در حد روزمره و مسایل مادی به  چیز دیگری اصلا فکر نمی‌کنند.

قرار نیست همه‌ی مردم فکر کنند. و همه چیز را نباید مردم بدانند. اما آن‌ها که مسئولیت می‌پذیرند باید بدانند و فکر کنند.

حتی مسئولین هم منظورم نیست. بلکه بیشتر حضور متفکرینی است که راهکار بدهند.

این ساختار دولتی و اجتماعی اجازه نمی‌دهد متفکری که مد نظر شماست شکل بگیرد. و حتی در جایگاه یک مشاور از او کمک بگیرند. همین الان ببینید در کنار دولتمردان چند نفر آدم دانشگاهی هست که حرف و راهکارهایش شنیده شود. اسماً بله خیلی‌ها هستند. ولی در تصمیم‌گیری‌های مهم به حرف آن‌ها توجه نمی‌شود. با این نگاه که مثلا این‌ها اجرایی نیستند. و طبعا این‌ها هم از دولت مهاجرت می‌کنند. دانشگاه مسئله‌ی ما فقط ترامپ دیوانه نیست. بلکه نبود فکر، برنامه و … است. ما این را خیلی تجربه کرده‌ایم. ناخودآگاه همان مانده.

و البته خود مردم ما هم که نگاهشان این است انگار وقتی کسی دولتی می‌شود پس دیگر نباید به عنوان یک اندیشمند به او نگاه و اعتماد کرد.

بله این هم از مشکلات بزرگ ماست. به این ترتیب همیشه یک عده اهل فکر و فرهنگ باید گوشه‌نشین باشند و اهل سیاست هم به کار خود. به این ترتیب ظرفیت‌های بسیاری در حاشیه بی‌کار می مانند. البته خیلی از این حرفه‌ها را هم بیشتر سیاسیون درست می‌کنند. که بتوانند راه خودشان را بروند. بدون مشارک اندیشمندان و نیروی جوان نمی‌توان انتظار تحول جدی داشت. تعادل بینا قشری و بینا نسلی می‌تواند ما را از نوستالژی‌زدگی و نوستالژی‌زدایی محافظت کند.


iconادامه مطلب

من در این آبادی، پی یک بیشه نور
بازديد : iconدسته: گفت و گو

مصاحبه شونده: اتحاد، منصوره؛ مصاحبه کننده: آزما؛

آبان ۱۳۹۷ – شماره ۱۳۳ (۴ صفحه _ ۲۴ تا ۲۷)

برخی معتقدند که گذشته‌گرایی و حس افراطی نوستالژی باعث توقف جامعه‌ی ما و عدم پیشرفت آن شده. نظر شما به‌عنوان یک استاد تاریخ چیست؟

من اعتقاد ندارم، دچار گذشته‌گرایی و نوستالژی افراطی هستیم. نوستالژی بله ولی نه افراطی. چرا باید فکر کنیم افراطی است. از آن طرف در همه‌ی جوامع گروه‌هایی هستند که نوستالژی گذشته را دارند. لباس پوشیدن و آرایش مو و حتی تزئین خانه‌هایشان را به سبک گذشته برمی‌گردانند. به نظر من این حس و این کشش خاص جامعه‌ی ما نیست. در هر دورانی عده‌ای فکر می‌کنند که زمان پدر و مادرهایشان بهتر بوده. چون همیشه بخشی از مسایل را در نظر می‌گیرند، مثلا هوا تمیزتر بوده، جمعیت کمتر بوده و … اما به این فکر نمی‌کنند که اگر آن زمان قرار بود دندان بکشند باید بدون بی‌حسی این کار انجام می‌گرفت و چه‌قدر دردناک بود. بعضی افراد قسمت‌های منفی گذشته را نمی‌بینند. به نظر من اصولا بشر دوست دارد دوران‌های گذشته را ایدآلیزه کند و در وضع آرمانی ببیند بخشی از این تفکر هم ناشی از کم دانستن و عدم شناخت گذشته است.

اما در برخی مقاطع تاریخی ما این حالت را در ایران شدیدتر میبینیم.

شاید این درست باشد. ولی ما آن‌قدر از روحیات مردمان گذشته نمی‌دانیم که به‌طور قاطع بتوانیم نظر بدهیم. آن‌چه ما از این نوع تفکر در گذشته می‌دانیم از طریق خاطرات، شعر و ادبیات است و محدود است به اقشار با سواد جامعه آن زمان که از خود نشانی گذاشتند. از تفکر عامه چه می‌دانیم؟ ولی برگردیم به این دوران، شاید جوانان ما در جست‌وجوی چیزی هستند که واقعا نمی‌شناسند، سهراب سپهری نوشت «من در این آبادی پی چیزی می‌گشتم، در دل من چیزی است، مثل یک بیشه‌ی نور، مثل خواب دم صبح«…

امروز عده‌ای از جوانان علاقمند به تهران قدیم شده‌اند و سعی دارند آن چه باقی ماند را از دست بساز بفروش‌ها نجات دهند. این فقط نوستالژی نیست، آگاهی است، از آن طریق هویت خودمان را جست‌وجو می‌کنیم. شاید هم فرار از امروز است، از همه‌ی ناکامی‌ها و گسست‌هایی که جوانان با آن روبرو هستند.

در بعد وسیع‌تر این تفکر که «قدیم بهتر بود» یک تفکر اجتماعی و سیاسی غالب است که در گذشته‌های دور هم ردپایش هست. مثلا دوران مشروطه که ظاهرا مردم برای گام برداشتن رو به جلو و داشتن عدالت‌خانه قیام کردند. در اشعار بسیاری از شعرای اجتماعی و در روزنامه‌های آن زمان این علاقه به گذشته را می‌بینیم. ما از دکوراسیون، زیورآلات گرفته تا عادت‌های اجتماعی همواره حسرت گذشته را می‌خوریم. همین الان یک گلدان شمعدانی و یک حوض که مثلا نمادی از دوران قدیمی و سنتی ماست بسیار مورد توجه قرار می‌گیرد. از این نکته‌ی کوچک تا مسایل بسیار بزرگ‌تر همواره ما را در گذشته نگه می‌دارد و کمتر نگاهمان به روبرو است.

من شخصا احساس نوستالژی را بد یا و‌اپس‌گرا نمی‌دانم، گاه به دلیلی انسان احساس نوستالژی می‌کند، شاید بیشتر یادی است از زمانی که جوان‌تر بودیم. این زیاد ربطی به نگاه به جلو ندارد، چون آن‌چه در جلوی ما است ناشناخته و مجهول است ولی گذشته تغییر نمی‌کند و احساس گرمای آشنا دارد. ولی این که روشنفکران الگوی غربی را گرفته‌اند کاملا درست است، الگوی ما غرب بود چون غرب با ما سروکار داشت با ما جنگید از ما استفاده کرد، ما را شکست داد و ما برای این که بتوانیم با آن مقابله کنیم رفتیم سراغ شیوه‌هایی که به زعم ما باعث پیشرفت غرب بود. ولی فکر نکردیم که این‌ها چه راهی را برای پیشرفت پیموند تا به این‌جا رسیدند. یک برداشت ناشی از تفکر سطحی. ولی باید اضافه کنم که هر چه زمان می‌گذرد من بیشتر به این مسئله اعتقاد پیدا می‌کنم که جبری در تاریخ هست. کشور ما دارای شرایط خاصی است از لحاظ جغرافیا آب و هوا و غیره و آن‌چه را که انجام می‌دهیم و هر تصمیمی که می‌گیریم، تا حد زیاد تحت شرایط و موقعیت خاص قرار دارد، هیچ‌وقت صددرصد آزاد نیستیم که خودمان تصمیم بگیریم. حتی طرز تفکر ما نیز تحت شرایط خاصی به وجود آمده و شکل گرفته است.

در دوره‌ی مشروطه روشنفکران به عمد و با سیاست خاص، دوران باستان را دوران شکوفایی ایران جلوه دادند که رژیم روز را بکوبند. کشفیات در تخت‌جمشید و خواندن کتیبه‌های هخامنشیان و غیره علاقه به ایران باستان را تشدید کرد. مسئله‌ی دیگری هم بود که یک قائده‌ی کلی است، در هر انقلابی علاقه به تاریخ جهش می‌یابد و متفکرین به کنکاش گذشته برمی‌گردند تا حال را بهتر بفهمند. و این اتفاق هم در دوران مشروطه و هم انقلاب اسلامی افتاد. ولی البته این با مسئله‌ی نوستالژی ارتباطی ندارد. چون به هر حال نوستالژی یک جنبه‌ی رمانتیک دارد، مثلا از شنیدن یک آهنگ شما ممکن است به زمان بچگی یا نوجوانی برگردید و خوشحال یا غمگین شوید و لااقل به فکر آن زمان بیفتید.

مسئله‌ی تزئینات و گلدان شمعدانی و حوض که برای ما نماد قدیمی و سنتی شده، مانند آهنگی است که ما را به گذشته برمی‌گرداند. ولی فکر نمی‌کنم ما را در گذشته نگه ‌دارد. من فکر می‌کنم بخشی از این نوستالژی که صحبتش را می‌کنیم از تقلید سرچشمه می‌گیرد. ما اصولا آدم‌های مقلدی هستیم. کافه‌ای با کاشی آبی باز میشود. روبروی آن کافه دیگر شبیه به آن باز می‌شود.

جوانی که در یکی از این کافه‌های جدید، به اصطلاح سنتی، که خیلی هم سنتی نیست، نشسته و گلدان شمعدانی را در کنار حوض نگاه می‌کند در دستش موبایل دارد و زیر چشمی پیام‌های روزش را می‌خواند و به آن فکر می‌کند. آن‌چه ما را از نگاه به روبرو باز می‌دارد چیز دیگری است.

یک نکته‌ی دیگر را هم اضافه کنم. تاریخ نگار وقایعی را می‌گزیند در آن‌باره سخن می‌گوید. آن‌چه را که شما روایات شیرین پدران و مادران ما می‌نامید هم گزینش است. آن‌چه خوب بود را به یاد می‌آورند نه آن‌چه دردناک و بد بود.

پس شما معتقدید نوستالژی آن عامل اصلی نیست که قرن‌ها ما را در گذشته نگاه داشته؟

عقب‌ماندگی ما علل بسیار متعددی دارد. ولی ربطی به نوستالژی و یاد گذشته ندارد. باید ریشه‌ی مشکلات جامعه را جست‌وجو کرد. این واقعیت دارد که جوانان ما مأیوسند، سرخورده‌اند، امید به آتیه ندارند. شاید هم این دلیل فرار به عقب است. البته باید مسئولین توجه کنند و به وسایل مختلف این نیرویی را که خلاق و بسیار سازنده است درست هدایت کنند، تا جوانان بتوانند در هنر، ورزش، فرهنگ و غیره شکوفا شوند، موثر و مفید و به آتیه امیدوار باشند و کشور را ترک نکنند این خلاقیت را در این‌جا به کار گیرند. البته این ها همه حرف است. باید آگاهانه برنامه‌ریزی درست کرد. تا این ناامیدی جوانان را چاره کنیم.

شرایط امروز با گذشته تفاوت کرده. اگر به علل عدم پیشرفت در گذشته فکر کنیم، مطمئنا متوجه می‌شویم که شرایط با امروز فرق داشت. امروز ما با جهان در ارتباطیم، اطلاعات با سرعت منتقل می شود و امکان مقایسه می‌دهد و انتظارات تغییر می‌کند.

سوال این است، چرا؟ چرا هیچ وقت فاصله‌ی حکومت‌های ما با مردم کم نشده و همیشه رفت و آمدها و تغییرات فقط انسان دست و پا بسته‌ی ایرانی را در یک حالت معلق نگه داشته؟

من مورخم. نگاه من به گذشته معطوف است، تا ببینیم با گذشته‌ای که پشت سرداریم امروز چه می‌توانیم انجام دهیم. هر قومی یک سری تجربیات تاریخی مشترک دارد. مثلا ما که در این دوران زندگی می‌کنیم انقلاب اسلامی را تجربه کرده‌ایم. فشار آمریکا و انگلستان را تحمل کرده‌ایم. این تجربیات باعث برخی عکس‌العمل‌ها می‌شود. مثلا عدم اعتماد به دیگری و سوءظن. اگر ما تاریخ را بهتر بشناسیم ریشه‌های وقایع را بهتر درک خواهیم کرد و بهتر می‌توانیم تجزیه و تحلیل و برای آتیه برنامه‌ریزی کنیم. به همین دلیل است که همه باید تاریخ بدانند. وقتی تاریخ بدانیم جواب بسیاری از این پرسش‌ها را خواهیم دانست. جامعه‌ی خودمان را بهتر خواهیم شناخت. من فکر می‌کنم باید تاریخ بیشتر مورد توجه قرار گیرد. اصل و پایه‌ی ماجرای توجه به گذشته نه تنها تحقیق بلکه نجات گذشته است. خوشبختانه در نسل جدید ما این میل بسیار زیاد شده. این‌ها به دنبال ریشه‌ها می‌گردند که ستودنی است و آموزنده.

این یک روی سکه است، سکه‌ای که روی دیگر آن بسیار محو است. مثلا در جامعه‌ی انگلستان از چای بعدازظهر به سبک انگلیسی گرفته تا اتوبوس‌های دو طبقه و کیوسک‌های قرمز رنگ تلفن و هزار رسم و رسوم دیگر، در کنار پیشرفت‌های تکنولوژیک در این کشور وجود دارند. اما در کشور ما این نشانه‌ها و ریشه‌هایی که دایما حسرتش را داریم حفظ نشده و فکر نکردیم که حفظ یک سنت در گرو حفظ حقله‌ی قبلی و قبل‌تر آن است، تا به امروز برسد. و یک سنت ریشه‌دار بماند و نه فقط یک باسمه از آن بماند. منظور این است که نه آن طرف را داریم و نه آن پیشرفت را و فقط حرف می‌زنیم و قربان صدقه‌ی همان گذشته‌ای می‌رویم که خودمان با دست خودمان بخش‌هایی از آن را به بهانه‌ی حرکت به سوی مدرنیته‌ای که درست نمی‌شناختیم از بین بردیم.

من فکر می‌کنم که یکی از دلایل مهم این مسئله، جدی نگرفتن دنیایی است که در آن زندگی می‌کنیم. این در اشعار و عرفان و دین ما ریشه دارد. در تفکر ایرانیِ مسلمانِ سنتی این وجود دارد که این دنیا گذراست و آن‌چه مهم است. دنیای دیگر است. نشانه‌ی آن را در مقبره‌هایی می‌بینیم که در گذشته می‌ساختند. قبرهای باشکوه برای کسی که شاید خانه‌ی محقری هم داشت و تا چند نسل این قبرها را نگهداری می‌کردند، ولی خانه‌ی پدری را خراب می‌کردند.

البته این نکته خیلی کلی است و سطحی. اگر تاریخ انگلستان را در نظر بگیرید جالب توجه است که سنت برایشان چه جایگاهی دارد، قوانین آداب و رسوم اعتقادات و غیره همه دارای معنی و دلایل خاصی دارد که در عین حال که همیشه پیشرفت کرده‌اند، سنت‌ها را هم نگه داشتند. واقعا این سرِّ موفقیتشان است که هیچ کشور دیگر حتی فرانسه یا آلمان هم از این نظر به پای انگلستان نمی‌رسد.

ولی ما اصلا نه به سنت و گذشته اهمیت نداده‌ایم و نمی‌دهیم و قدرش را ندانسته‌ایم و کوشش نکرده‌ایم که آن را نجات دهیم. شما به همین آشپزی ما ایرانی‌ها توجه کنید، کلا آشپزی قدیمی ایرانی که گذشته بسیار قدیمی و ارزشمندی دارد، دیگر برای کمتر کسی آشنا است. فقط یک مثال بزنم در رستورانی (لغت فرانسوی) برای دِسِر (لغت فرانسوی) یخ در بهشت سِرو (لغت فرانسوی) می‌کردند. با خوشحالی و نوستالژی (لغت فرانسوی) آن را سفارش دادم. یخ در بهشت مادربزرگ من مخلوطی از آرد برنج، نشاسته، گلاب،  شیر و شکر بود، آنچه در این رستوران دادند یخ خرد شده و شربت آلبالو بود که مبداء آن آمریکا است. می‌گویند غذا مثل زبان مادری است از یاد انسان نمی‌رود، ولی غذاهای ما دارند از بین می‌روند و جوانان ما کمتر شناختی از آن دارند. درباره‌ی این مسئله خیلی حرف‌ها هست که باید در جلسه‌ی دیگری از آن صحبت شود.

انگار ما همیشه عادت داریم راه‌های دم دستی و کوتاه را انتخاب کنیم و از همان گذشته‌ای هم که شیفته‌اش هستیم درس نگیریم. در همین ارتبامان با روسیه به راحتی می‌توان این مسئله را دید. ما در طول تاریخ بارها و درست در بزنگاه‌های خاصی از اعتمادمان به روسیه ضربه خورده‌ایم و باز هم این اعتماد کردن را تکرار می‌کنیم…

واقعیت این است که هیچ‌وقت پست‌های دولتی در دست متخصصین قرار نداشت. مسئولین به دلیل روابطشان انتخاب می‌شدند و نه علم و تخصص و همان اشتباهات بارها تکرار می‌شد، در ایران ما نتوانستیم یک قانون ماندگار و قواعد محکم تدوین کنیم، طی تاریخ معاصر حساب کنید چند بار قوانین ما تغییر کرده. بعد از فروپاشی صفویه همواره درگیر انقلاب‌ها، جنگ، دولت‌های غاصب، حکام بی‌کفایت و غارت‌گر بودیم. در چنین شرایط اعتقاد و اعتباری باقی نمی‌ماند. مردم خودشان را از حکومت جدا دانستند چون نقشی در تصمیم‌گیری‌ها نداشتند.

نصرت‌الدوله وزیر خارجه دوران احمدشاه، چهار زبان خارجه می‌دانست و در اروپا تحصیل کرده بود و دانشگاه رفته بود. طرف او لرد کرزن بود که سرتاسر ایران سفر کرده بود و سال‌ها فرمان‌فرمای هند بود، علاوه بر آن وزارت خارجه‌ی بریتانیا با همه‌ی متخصصان سیاسی کمک و مشاور او بود. واضح است که نصرت‌الدوله حریف لرد کرزن نبود. همیشه همین‌طور بوده، البته شرایط امروز وخیم‌تر است. ما باید یک دانشکده‌ی روس‌شناسی داشته باشیم، یک دانشکده‌ی آمریکاشناسی، باید اروپا و بقیه‌ی کشورها را بشناسیم. همان‌طور که غربی‌ها درباره‌ی ما شناخت دارند ما نیز آن‌ها را بشناسیم. ضربه‌هایی را که می‌خوریم از ندانستن و نشناختن است. اشتباه می‌کنیم، باز هم اشتباه می‌کنیم و البته لازمه‌ی بهبود همه چیز علم و آزادی است.

همیشه یک سِری فرمول از دبیرستان تا دانشگاه به ما تدریس می‌شود و اصلا آن روحیه‌ای که بتواند تجزیه و تحلیل صحیح کند پرورده نمی‌شود. واقعیت این است که همین امروز وضع علوم، ریاضی و مهندسی به مراتب بهتر از علوم انسانی است، چون علوم انسانی به سیاست ربط پیدا می‌کند و اساس آن بحث و تفکر است و احتیاج به بستری آزاد دارد، تربیت متخصص در این زمینه لازمه‌ی پیشرفت است. ما به متخصص احتیاج داریم که هیچ‌وقت نداشته‌ایم زمان قاجار هم همین‌طور بوده. بعد می‌پرسیم مگر می‌شود؟ بله، می‌شود.

دانستن امکان تفکر و شناخت گذشته را می‌دهد، باید اضافه کنم که نباید فقط به تاریخ ایران بسنده کرد، بلکه باید کشورهای دیگر ادوار دیگر، قاره‌های دیگر، را نیز شناخت. همه تاریخی که ما در دانشگاه می‌خوانیم محدود به ایران است.

کشورهای اروپایی، بعد از جنگ جهانی دوم – نه فقط به لحاظ تکنولوژی – بلکه از نظر فکری و اجتماعی به کل متفاوت شدند، یعنی بنیان‌های فکری و فرهنگی اروپا پس از جنگ متحول شد. از این طرف ما در طی این یکصد و چند سال در مقاطع تاریخی تحولات بزرگی تجربه کردیم، مشروطه و ۲۸ مرداد ۳۲، انقلاب اسلامی، جنگ هشت ساله و … اما هنوز خواسته‌های اساسی امروز ما با پدربزرگ‌هایمان یکسان است. در بطن جامعه‌ی همان آرزوهایی را می‌بینیم که صد سال پیش هم وجود داشته، همان حسرت‌ها و … قبول ندارید که این یک عارضه است؟

اول باید ببینیم این مقایسه را با کدام کشور باید انجام داد. توجه داشته باشید که ایران یک کشور خاص و منحصر به فرد است. با تجربیات خاص خودش، البته هر کشور خاص و منحصر به فرد است. من معتقدم هیچ زمانی ایستا نیست و مدام تحول رخ می‌دهد. این که ما به این‌جا رسیده‌ایم، لابد قابلیت ما  همین بوده. کسی ما را عقب نگه نداشته. اروپا توانست دشمنی‌های قرن‌ها را پشت سر گذارد. چون دید جنگ غیرممکن شده و بشریت را تهدید می‌کند. ولی درباره‌ی اروپا نباید غلو کرد. آن‌ها هم مسائل بسیار بزرگی دارند که شاید نتوانند همه را حل کنند، مهاجرت اقوام نامتجانس، نژادپرستی که از نو سر بر آورده، نارضایتی از اتحادیه‌ی اروپا که رو به افزایش است و رابطه‌ی ناهمگون با آمریکا و غیره، این‌ها مسائلی هستند که من تصور می‌کنم در آتیه تشدید می‌شود و به آسانی حل نخواهد شد.

یک نکته‌ی اساسی را نباید فراموش کرد این که ما در خلأ قرار نداریم، انقلاب اسلامی دشمنی‌های بسیاری را برانگیخت که از بدو تولد جمهوری اسلامی در صدد تخریب آن برآمدند و ناچار در چندین جبهه جنگیدیم و هنوز هم می‌جنگیم. از نظر من این حسرت‌های امروز نه تنها یک عارضه نیست بلکه با آن‌چه صد سال پیش مدنظر و آرزو بود تفاوت دارد.

علت این فقدان قابلیت در حد مطلوب چیست؟ ماندن در گذشته؟ صدمات تاریخی دایمی؟ قصد کشورهای بزرگ برای عقب نگه‌داشته شدن ما؟ یا همه‌ی این‌ها؟

من از فقدان قابلیت صحبت نکردم، منظور من فقدان نیست. فراموش نکنیم ما یک انقلاب و جنگ و همه گونه تحریم را پشت سر گذاشته‌ایم که جوانان امروز به یاد نمی‌آورند. حال هم با بدتر از آن مواجه هستیم، این فقدان قابلیت نیست، آن‌چه ما امروز داریم به اصطلاح با چنگ و دندان توانستیم به دست آوریم همین است. من منظورم این است که با شرایط موجود به این‌جا رسیده‌ایم. از طرف دیگر ما جماعت همیشه غر می‌زنیم و کمتر راضی هستیم.شناخت درست از شرایط نداریم و حاضر هم نیستیم کمی عمیق بشویم و فکر کنیم. مسائل را تجزیه و تحلیل نمی‌کنیم. ولی با کلی‌گویی به جایی نمی‌رسیم و مسائلمان حل نمی‌شود و این عادت را هم متاسفانه داریم که تقصیر را به گردن این و آن بیندازیم چون آسان‌ترین راه است.

این خصوصیات براساس تجربیات قومی مشترک به وجود آمده، اما انگار قرار نیست اصلاح بشود؟

تصور من این است که وقایعی را که تجربه کردیم می‌بایست اتفاق می‌افتاد، در هر صورت اتفاق می‌افتاد. ما از دوران مشروطه با این مسئله درگیر بودیم که حکومت به کدام سو می‌رود و چون از همان زمان علما جزو سردمداران مبارزه بودند، وقوع این انقلاب حتمی بود. به نظر من این انقلاب ادامه‌ی انقلاب مشروطه است. انقلاب مشروطه کار روشنفکرها و تجار و کسبه بود. ولی علما محرک آن بودند. آن‌ها بودند که گوش مردم را در اختیار داشتند و می‌توانستند مردم را به قیام وادارند. ولی خیلی زود لیبرال‌ها – چپی‌ها و لائیک‌ها جلوی نفوذ علما را گرفتند. دار زدن شیخ فضل‌الله‌نوری یا ترور مرحوم بهبهانی اتفاقات ساده و بدون پشتوانه‌ای نبود. این‌ها همه هدفمند بود. به نظر من وقوع انقلاب اسلامی اجتناب‌ناپذیر بود – به محض استقرار جمهوری اسلامی عراق به ما حمله کرد، یعنی عراق و همه‌ی کشورهای اروپایی و آمریکا روبه‌روی ما قرار گرفتند. خودشان بارها گفته‌اند که همه از آن جنگ تحمیلی استفاده‌ی بردند. ایران در خلاء نیست، دنیا ما را به حال خودمان نمی‌گذارد. مجموعه‌ی این وقایع می‌شود تجربیات مشترک یک قوم که منحصر به همان قوم است.

بعضی‌ها معتقدند به دلیل وجود نفت و شرایط خاص ایران هیچ‌وقت فرصت سرپا ایستادن و خود بودن و به آینده نگریستن به ایران داده نشده.

این حرف درست نیست، خیلی کشورها نفت دارند، نفت خیلی نقش مثبت در اقتصاد این کشور داشته و هنوز دارد. مشکلات سیاسی ایران که سابقه‌ی تاریخی و ژئوپلیتیکی دارد، قبل از نفت هم وجود داشت. ما باید نسبت به مسائلی که داریم عمیق‌تر فکر کنیم و علت‌یابی کنیم، حسرت خوردن دوران گذشته‌ یک احساس منفی است. اخیراً بعضی از کانال‌های تلگرام شروع کرده‌اند به القای این حسرت خوردن گذشته، باید پرسید اگر همه چیز قدیم خوب بود پس چرا انقلاب شد!

آیا این نارضایتی دایمی ثمره‌ی وجود نفت نیست؟ این که ما از یک مقطعی به بعد همواره چون نفت داشته‌ایم و خودمان را کشور ثروتمندی می‌دانیم مدام متوقع بوده‌ایم که دولت همه‌ی کارها را انجام دهد و ما فقط غر بزنیم و هیچ مسئولیت اجتماعی را بر عهده نگیریم.

این سوال خوبی است. با داشتن نفت خودمان را ثروتمند حس کرده‌ایم. ولی باید اذعان داشت که اصولا ایرانی خودش را برتر از خیلی جوامع دیگر می‌داند، مصداقش هم این ضرب‌المثل «هنر نزد ایرانیان است و بس» که خیلی‌ها قبول دارند. این که ما غُر می‌زنیم و از دولت انتظار همه چیز داریم و هیچ مسئولیتی را بر عهده نمی‌گیریم کاملا درست است، ولی ربطی به نفت ندارد. قبل از کشف نفت هم ایرانی حس مسئولیت و شهروندی نداشت، امروز هم ندارد، و البته این وظیفه‌ی دولت است که مسئولیت را بیاموزد تا مردم هم حس کنند برای بهبود زندگی بهتر وظایفی دارند. این حس نوستالژی که جوانان دارند باید به سوی درستی هدایت شود و به مطالعه‌ی گذشته و یافتن ریشه‌ها سوق داده شود تا مثمرثمر گردد. به نظر من ریشه‌ی اصلی مشکلات جامعه‌ی ما دست کم در صد سال اخیر از زمانی نضج گرفت که بین نسل‌ها گسست افتاد، از زمانی که دانشجو به خارج اعزام کردیم.

چرا؟

ناصرالدین‌شاه مخالف بود که جوانان برای تحصیل به خارج بروند، می‌گفت چشم و گوش جوان‌ها باز می‌شود. اما از دوران مظفری و بعد از جنگ جهانی اول که جوان‌ها به اروپا رفتند و بعد از جنگ دوم هم که خانم‌های جوان برای تحصیل به خارج از کشور رفتند ما با گذشته یک گسست جدی پیدا کردیم. از همان زمان دیگر نه حافظ را درست می‌فهمیدیم و نه مولوی را و نه شکسپیر را. از آن زمان ما دیگر برای جامعه و آن‌چه داشتیم کمتر و کمتر ارزش قایل شدیم.

اما این اجتناب‌ناپذیر بود.

قطعا. چاره‌ای نبود. ولی از آن زمان ما برای خودمان ارزش قایل نشدیم. و مدام در مورد جامعه‌ی خودمان انتقاد و آن را تخطئه کردیم. یک نکته را باید اضافه کنم، در آغاز رابطه با اروپا، مورخین و متخصصین آن‌ها در مورد ایران و کلا کشورهای شرقی به تحقیق پرداختند و کتاب‌ها نوشتند که بسیاری اوقات با یک دید اوریانتالیستی همراه بود، ما هم ساده‌انگارانه نظریات آن‌ها را درباره‌ی خودمان پذیرفتیم و خودمان را از دیدگاه آن‌ها سنجیدیم و نظریات آن‌ها را تکرار کردیم. ما ایرانی‌ها این‌طور هستیم، ما ایرانی‌ها آن‌طور که البته همیشه منفی بود. ملکم‌خان متفکر عهد ناصری حرف خوبی زده. می‌گوید: «ما برای این که قرآن بخوانیم، احتیاج به عینک فرنگی داریم» او راست می‌گفت ما همیشه به تکنولوژی غربی احتیاج داریم و در آن راه سنت‌ها و گذشته خودمان را از دست دادیم. شاید اجتناب‌ناپذیر بود. ولی من فکر می‌کنم این گسست در جامعه‌ی ما بسیار مخرب‌تر از واپس‌گرایی و حتی علت آن است.

درواقع ما در برابر این گسست وا دادیم، نخواندیم، ندانستیم، فکر نکردیم در نتیجه درجا زدیم.

بله. و به همین دلیل وقتی جنگ تحمیلی آغاز شد، همه اول به فکر فرار افتادند. من به خودم می‌گفتم در جریان جنگ دوم جهانی که روزانه ۳۰۰ هواپیمای جنگنده آلمانی لندن را بمباران می‌کرد، مردم در شهر می‌ماندند و فرار نمی‌کردند. ولی ما یک موشک که در بیابان می‌خورد به دماوند و طالقان پناه می‌بردیم.

گسستی که درباره‌اش صحبت کردید درواقع باعث شده ما حلقه‌ی قبلی سنتمان را به بعدی وصل نکنیم و هر جا دیدیم که شرایط سخت است هم قانون و هم شرایط کلی را دور می‌زنیم و راهمان را عوض کنیم.

حلقه‌ی سنت را باید به حلقه‌های بعدی وصل می‌کردیم ولی همان‌طور که اشاره کردید، ما این کار را که نمی‌کردیم. متاسفانه سنت‌های ما تقریبا از بین رفته‌اند فقط تقلیدی باقیمانده که معنی درستی ندارد. آن‌چه ما سنت می‌گوییم به نظر من مخلوطی است از آداب و رسوم که ریشه‌ی آن معلوم نیست. ولی واقعا ارزش دارد که افرادی که علاقمند به گذشته‌اند عمیقاً در این باره پژوهش کنند و آن‌چه را که از سنن گذشته باقی مانده نجات دهند.


iconادامه مطلب

فحش میدهیم، پس هستیم!
بازديد : iconدسته: گفت و گو

مصاحبه شونده، مجابی، جواد؛ مصاحبه کننده: اعلم، هوشنگ؛

مرداد ۱۳۹۷ – شماره ۱۳۱ (۶ صفحه از ۱۸ تا ۲۳)

دکترجواد مجابي يک شخصيت فرهنگي چند بعدي است، هرچند که بيشتر خود را نويسنده و شاعر ميداند اما طنزهايش نيز بسيار خواندني هستد و آثار پژوهشي ارزشمندي نيز در بين آثار او ميبينيم از جمله: نگاه کاشف گستاخ، تاريخ طنز ادبي در ايران، سرآمدن هنر طنز و …

او يک تحليلگر تمام عيار هنر هم هست. سايقه چند دهه روزنامه نگاري هم به اينها اضافه ميشود تا براي بررسي پديدهاي چند سالي است گريبان ادبيات و داستان معاصر را گرفته يعني افراط در خشونت کلامي به سراغ او برويم و البته در اين بين دربارهي رمان تازه منتشر شدهاش نيز از او بپرسيم.

سال‌هاست که جهان را موجي از خشونت فرا گرفته، خشونتي که تجلي بارز آن را در خاورميانه مي‌بينيم. امواج اين خشونت حتي به ساحت فرهنگ و هنر کشيده شده و شاهد گسترش خشونت کلامي در ادبيات داستاني هستيم. مي‌خواهم نظر شما را در اين مورد بدانم.

خشونت بيش از آن که يک مسئله‌ي منطقه‌اي يا کشوري باشد، تبديل به يک مسئله‌ي جهاني شده است. يعني از آغاز قرن بيستم وقتي که دو جنگ جهاني اتفاق افتاده و ميليون‌ها نفر کشته شدند و ميليون‌ها نفر در کوره‌هاي آدم‌سوزي سوخته‌اند… و از آن زمان هيچ‌گاه جنگ به معناي کامل در جهان متوقف نشده و همواره يک جايي از دنيا درگير جنگ و صلح همواره به منزله‌ي يک زنگ تفريح کوچک بوده. بدون پس و پيش، به اين ترتيب خشونت براي بشر تبديل به امري ذاتي شده و ديگر يک امر عارضي نيست. اصلا انگار انسان بدون خشونت نمي تواند زندگي کند. اگر ما بخواهيم به دلايل، انگيزه‌ها و علت‌هايش بپردازيم، به هر حال به شکلي يا غريزه‌ي بقا در ارتباط است. يعني انسان براي بقاي خودش ناگزير از فناي ديگران شده و در اين ميان، قانون دين، اخلاق و ادبيات سعي کردند که اين خشونت را عقب برانند و دست کم تقليل بدهند. و تا جايي که دين و اخلاق و قانون قدرت دارند، کارکرد هم دارند. هرچند که خود اين‌ها هم مي‌توانند و توانسته‌اند باعث جنگ و خشونت بشوند. همين امروز بمب اتم در اختيار کساني است که هر لحظه ممکن است تصميم به استفاده از آن بگيرند. به قول سيمون دوبوار؛ تمام دانش و معارف بشري در برابر بمب اتم بي‌معناست. يعني خشونت در اين حد متمرکز و قدرتمند شده، مسئله‌ي دوم اين است که خشونت امري است اجتناب‌ناپذير. وقتي بزرگ‌ترين عرصه‌ي اقتصادي جهان، عرصه‌ي توليد اسلحه است. اما مي‌رسيم به مسئله‌ي خشونت فردي که تا حدي از خشونت جمعي سراسر جهان نشأت ميگيرد و يک مقدار هم از خشونتهاي جامعهي خشن مثل فقر، جنگ، شورشهاي اجتماعي و خود حق پنداري که افراد دارند و فکر ميکنند همواره حق با آنهاست. و اين نشان ميدهد «خشونت» علاوه بر اينکه يک مسئلهي جمعي و جهاني است، يک مسئلهي فردي و شخصي هم هست و از درون فقر و فلاکت و مصيبتهاي فردي رشد ميکند.
البته در کشوري مثل ما، خشونت تشديد شده. ما در طول تاريخ به ملتي که مداراگر بوده معروف بوده ايم و شواهد تاريخي نشان مي‌دهد که ما کم‌تر به کشوري حمله کرده‌ايم و بيشتر در برابر حملاتي که به ما شده دفاع کرده‌ايم. اما در دوره‌هاي جديد عوامل اقتصادي و اجتماعي خاصي باعث تشديد خشونت شده. همين ديشب من در اخبار مي‌ديدم که تعداد شوهراني که از زن‌هايشان کتک خورده‌اند ۱۵۰۰۰ نفر است که پرونده دارند. و چندين برابر آن هم شوهراني هستند که زن‌هايشان را زده‌اند. و در اين روند ما مي‌بينيم که جامعه از «خشونت با انگيزه» به سمت نوعي «خشونت بي‌انگيزه» در حال حرکت است، که اين خيلي خطرناک است.

 امروز وقتي يک باج‌گير مي‌خواهد کيف من يا شما را بدزدد، ما با امري مواجه‌ايم که در سراسر طول تاريخ وجود داشته يعني دزدي. اما وقتي کيف را از شما مي‌گيرد و چاقو را هم در شکمتان فرو مي‌کند، ديگر از اين‌جا به بعد با پديده‌ي «خشونت بي‌دليل» مواجه هستيم. و الان در جامعه ما بخش دوم يعني خشونت بي‌دليل خيلي رواج پيدا کرده.

اين خشونت بي‌دليل از کجا ناشي مي‌شود که رد پاي آن را به وضوح در آثار ادبي، نمايشي و سينمايي‌مان مي‌بينيم؟

از آن‌جا که؛ شما به عنوان يک شهروند، هويت خودت را از دست داده باشي، تحقير شده باشي و زير بار فشارهاي سنگين اقتصادي و اجتماعي قرار بگيري در چنين حالتي آدم‌ها از حالت تميز عقلي فراتر مي‌روند و ناگزير به بروز دادن واکنش غيرمنطقي و ناهنجار مي‌شوند. و البته عوامل ريشه‌اي هم دارد. وقتي بچه‌هاي پنج ساله‌ي ما يکسره پاي بازي‌هاي کامپيوتري نشسته‌اند که هواپيماها در آن بازي روي خانه‌ها بمب مي‌اندازند و جنگجوها در حال جنگ با هم هستند و … اين‌ها بزرگ هم که مي‌شوند در معرض اين مسايل هستند خب چه انتظاري داريم؟ اگر دقت کنيم فيلم‌هاي دهه‌ي هشتاد و نود اکثرشان پر از صحنه‌هاي خشن کشت و کشتار و سلطه بر ديگران است. اين‌ها فقط فيلم نيست. بلکه اين تفکر و تصاوير در اعماق وجود افراد مي‌نشيند. نتيجه اين‌که رسانه‌ها ما را به سمت خشونت مي‌برد، شرايط اجتماعي ما را به سمت خشونت مي‌برد، مسايلي چون هويتباختگي و از خود بيگانگي که خيلي از ما دچارش هستيم ما را به سمت خشونت ميبرد. حتي خواندن پارهاي از خبرهايي که ظاهرا هم خشونتآميز نيست. مثل خبر اختلاسهاي ميلياردي در وجود خواننده خشمي غير قابل کنترل را به وجود ميآورد. نسبت به جامعهاي که اجازهي چنين رفتاري در آن وجود دارد، در شرايطي که مردم عادي ماهي يک بار هم شايد نتوانند گوشت بخورند.

 اين‌گونه اخبار در من شهروند عادي تخريبي به وجود مي‌آورد که حاصل آن به شکل ناگزير خشونت است. و اين حالت در عرصه‌ي ادبيات و هنر انعکاس مي‌يابد. چون به طور کاملا طبيعي ادبيات و هنر آيينه‌ي تمام نماي وضعيت هر جامعه است.

اين‌جا پارادوکس وجود دارد، در يک نگاه هنر و ادبيات زاييده‌ي زيبايي و عشق است و حتي در مواردي که با هنر و ادبيات معترض روبه‌رو هستيم، باز آن وجه زيبايي‌شناسي که آن را تبديل به هنر مي‌کند وجود دارد و با استفاده از همان ابزار زيبايي‌شناختي هم اعتراض در بستر هنر و ادبيات مطرح مي‌شود الان در ادبيات داستاني و گاه آثار نقاشي آن وجه زيبايي شناسانه قرباني بيان عريان اين خشونت مي‌شود. به خصوص در زمينه‌ي کاربرد الفاظ زشت و دشنام‌هاي گاه بي‌دليل و صحنه‌هاي
خشن.

خود من يک رمان نوشته‌ام که اساس آن بر خشونت بي‌دليل است.

گفتن در عين نگفتن؟

بله همين که اخيرا چاپ شده در آن‌جا آدمي هست که بي‌مهابا و بي‌دليل آدم مي‌کشد. تا حدي که دوست صميمي‌اش به خانه‌ي او مي‌آيد و وقتي گرم گپ و گفت هستند، او يک باره سيخ کباب را برمي‌دارد به قلب دوستش فرو مي‌کند. وقتي هم اين کار را مي‌کند از خودش مي‌پرسد چرا اين کار را کردم؟ اما دليلي ندارد. و فقط حس مي‌کند که بايد اين کار را مي‌کرده. اين يک نمونه از خشونت بي‌دليل است.به اعتقاد من ادبيات فقط زيبايي يا زشتي را نشان نمي‌دهد. بلکه در بطن خود طرح مسئله مي‌کند. اگر مسئله‌اي وجود دارد، مثلا مقوله ي انتظار که در سطح جهان وجود دارد را بکت در قالب نمايشنامه‌ي در «انتظار گودو» مطرح کرد و گفت همه‌ي ما منتظريم که يک نفر بيايد و ما را نجات بدهد و براساس تفکر خودش پاسخش اين بود که اين فرد هرگز نخواهد آمد. در ايران امروز هم همين اتفاق رخ داده، يعني ما بايد ببينيم الان در جامعهي ما چه چيزي مهم است و مستقيما بر روابط فردي و اجتماعي ما تأثير ميگذارد. که پاسخ صريح اين سؤال «خشونت» است. اين خشونت بايد به عنوان سند و مدرک يک عصر مطرح شود. و اين وظيفهي يک نويسنده يا هنرمند است.

البته اين تفکر که هنر و ادبيات فقط بايد زيبايي‌ها را نشان بدهد و انکار نقش و کارکرد هنر و ادبيات است. منظور من ضرورت عبور نويسنده از لايه‌هاي سطحي خشونت بار براي تصوير عمق قضيه است و مثلا بي‌دليل فحش دادن در يک رمان نمايان‌گر عمق مسئله نيست.

دقيقا. اما طرح قضيه دو شکل دارد: زماني هست که شما مي‌خواهيد با طرح مسايل زيبايي شناختي و در يک قالب خواندني و ديدني زيبا خشونت را مطرح ‌کنيد و زماني هم هست که خود زشتي را نشان مي‌دهيد که نياز به زيبايي را در ديگري برانگيزيد. واقعيت اين است که ما همواره اسنادي از عصر خودمان به يادگار مي‌گذاريم که ديگراني که بعد از ما مي‌آيند، بدانند که چه بر ما گذشت و در چه شرايط اجتماعي و جهاني به سر مي‌برديم. به گمان من امروز و در اين دوره‌اي که خشونت يک مسئله‌ي حاد و فراگير در سطح جهاني و کشوري است، چشم‌پوشي از اين شرايط و مطرح نکردن آن نوعي ساده‌انگاري و بي‌خيالي است. در اين رماني که من نوشته‌ام. اين نظر مطرح شده که ما در حال رفتن به سوي نوعي فاشيسم تک نفره هستيم. فاشيسم نوعي سيستم رفتاري جمعي است که اساس آن بر ايجاد سلطه بر مردم است. ولي گاهي اين سيستم جمعي در يک فرد هم وجود دارد. که من اصطلاح (فاشيسم تک نفره) را برايش برگزيدم، (که البته خالي از بار طنز هم نيست).

قهرمان رمان من اين خصيصه را  دارد و در محيطي که مصون از قدرت و قانون است، هر غلطي که دلش مي‌خواهد مي کند و بعد خواننده با من مي‌آيد تا ببيند، بالاخره چه مي‌شود، و اين آدمي که اين همه مي‌خواهد از قدرتش و البته فقدان و غيبت قانون سوءاستفاده ‌کند بالاخره چه مي‌کند و نقطه‌ي بن‌بست کجاست، و آيا بن‌بستي براي او وجود ندارد؟ شک نيست آن‌چه که جلوي اين آدم را مي‌گيرد؛ مرگ است! و شايد انتقام جمعي جامعه‌اي که او در آن زندگي مي‌کند و ساير مواردي که مي‌توان در مورد او فکر کرد. من نويسنده مي‌توانم اين‌ها را فقط مطرح کنم. چون وظيفه‌ي ادبيات پاسخ به سؤالات نيست، بلکه طرح مسايل به شکل دقيق است. و اگر ما خشونتي را که در جامعه و اطرافمان مي‌بينيم با تمام وحشتي که در ذات آن هست منتقل نکنيم ديگران به فکر پاسخ دادن به اين شرايط و درواقع حل مسئله نخواهند بود.آن کسي که بايد اين خشونت را کم کند. سياستمداران، اقتصاد‌دان‌ها و مسئولان فرهنگي و مديران جامعه‌اند. اين‌ها بايد آگاهي بدهند به جامعه و البته فرهنگ پايه‌ي هر جامعه هم مي‌تواند کمک کند مثل متون کلاسيک ما که همواره ما را به مدارا تشويق کرده، البته امروز ديگر نصيحت کارکرد خودش را به طور کامل از دست داده و آن‌چه که الان مهم است اين که بايد پايه‌هاي مادي روابط اجتماعي را درست کرد و تأثير اين‌ها در صورتي است که آدم‌ها زهري را که در عمق اين خشونت وجود دارد بشناسند و متوجهش باشند.

شما در رمان جديدتان يک شخصيت فاشيست را خلق کرديد، شما اين شخصيت را مي‌کاويد و در عين حال آثار عملکرد او را بر خودش و محيط اطرافش توصيف مي‌کنيد. ولي ما چند سالي است که در بسياري از آثار داستاني – چه رمان و چه داستان کوتاه – حضور آدم‌هايي را با خشونت‌هاي کلامي و رفتاري کاملا بي‌دليل و افراطي و عموما بي‌دليل مي‌بينيم. انگار نويسنده، اصلا داستان را نوشته که بستري براي کاربرد اين الفاظ و فحاشي‌ها باشد.

و در فضاي مجازي اين پديده تبديل به يک «بايد» شده.

آن چه بيشتر باعث تأسف است و آشکارا ديده مي‌شود اين‌ است که بسياري از جوان‌ها گمان مي‌کنند، اين نوع سخن گفتن و رفتار کردن نشانه‌ي بيشتر فهميدن و روشنفکري است. و اصرار در به رخ کشيدن اين کلمات زشت را دارند.

بخشي از اين فضا برمي‌گردد به حجم خشونتي که در سطح جهان پراکنده است و از طريق رسانه‌هاي جمعي و با وجود گستره‌ي اين رسانه‌ها پخش مي‌شود. امروز همه چيز، از همه جاي دنيا روي ما تأثير مي‌گذارد. به همين دليل خشونتي که سال‌ها در غرب وجود داشته به دليل ساختارهاي ويژه‌ي تفکر و اجتماع آن‌ها امروز از طريق اين رسانه‌ها به ما منتقل مي‌شود همان سرکوب پناهجويان، فاشيسم و نازيسم و اما سرريز آن امروز به جامعه‌ي ما هم رسيده.

 اين بخش را شايد بتوان تحت عنوان «سرريز تمدن به جوامع بسته» تعريف کرد. اما برخي موارد هم به خود ما برمي‌گردد. وقتي ما از سال‌ها پيش به همه‌ي آدم‌هاي شاخص عرصه‌ي فرهنگ و هنرمان و يا آدم‌هاي مقبول جامعه‌مان به دلايل مختلف توهين کرديم، و به هر کسي بي‌دليل يک انگ زديم از توده‌اي و فراماسون بگير تا حزب‌اللهي. به هر کسي يک لقب و وصله‌اي چسبانديم و به ازاي اين برچسب‌هاي ناگوار از آن‌ها تاوان گرفتيم. طبيعتا اين وضعيت به ديگران هم سرايت مي‌کند و نوعي از بي‌عقلي را به وجود مي‌آورد. دکارت مي‌گويد: «تنها چيزي که به تساوي بين مردم تقسيم شده، عقل است چون تا به حال نديده‌ام کسي خود را بي‌عقل يا کم‌عقل بداند!»  و سعدي خيلي قبل از آن گفته: اگر فرض کنيم. يک روز عقل از بين برود چه کسي فکر مي کند که بي‌عقل است! و وقتي بي‌عقلي در جامعه‌اي از سوي اقشار بالاتر جامعه ترويج بشود و تحسين و تأييد بشود، طبيعي است که اقشار پايين‌تر و عوام آن را به عنوان يک اصل و يک راه‌حل و دست کم ابزار مي‌پذيرند و مي‌پسندند. ماجرا اين است که مدتهاست ما در جامعهمان حرمت انسان را حفظ نکرديم. و افرادي که در جامعهي ما حيثيت بشري را رشد ميدادند را به انزوا رانديم و خانهنشين کرديم و وقتي ما اين کار را ميکنيم بايد توجه کنيم که اين به ديگران هم سرايت ميکند و اين براي خودش ميشود يک روش. ما عادت کردهايم بدون دليل آدمها را محکوم کنيم. فلاني جاسوس است، فلاني خائن است و … اين روال کمکم تسري پيدا ميکند و حتي در بين دوستان و خويشاوندان هم رواج پيدا ميکند.

اما انتظار هست که يک روش غلط در جامعه‌ي ادبي و هنري که سطح سواد و بينش اجتماعي در آن‌ها متفاوت است. در همان قد و قواره ساير سطوح اجتماعي رايج نشود.

جامعه‌ي ادبي ما هيچ‌گاه يکپارچه نبوده، همواره جدل‌ها و اختلاف سليقه‌هايي بوده اما همواره در اکثر موارد اين اختلاف‌ها زير چتر فرهنگ کنترل مي‌شد. مثلا براهني و شاملو درگير مي‌شدند يا براهني با سپانلو اختلاف داشت. يا شاملو با دکتر کاووسي يا دکتر خانلري درگير مي‌شد و درگيري‌هايش هم شديد بود. در اين بين برچسب‌هايي هم به همديگر مي‌زدند. گلستان به ديگران حمله مي‌کرد و … اين در جامعه‌ي ادبي ما وجود داشت. ولي يک جايي مي‌رسيد که همه‌ي ما زير چتر فرهنگ بوديم و ضرورت‌هاي فرهنگي اقتضا مي‌کرد که به قول معروف شمشيرها را غلاف کنيم. و از حد معيني پيش نرويم.
اما وقتي آن چتر فرهنگ برچيده بشود و خود فرهنگ مورد سؤال قرار بگيرد و از همه بشنويم فرهنگ ديگر چيست و يک کيلو سبزي بابتش نمي
دهند، در آن صورت، وقتي فرهنگ و اخلاق بياعتبار ميشود، طبيعتا يک نوع مهارگسيختگي و آشفتگي عمومي به وجود ميآيد که شايد بتوان آن را «شوريدگي» ناميد. شوريدگي نوعي از ديوانگي است که فرد قادر به درک بد و نيک کار خودش نيست و من ميگويم امروز شوريدگي بر جامعهي ما حاکم شده
که مقداري از آن حاصل جنگي است. که به ما تحميل شد، يک مقدار هم ناشي از خود انقلاب بود که در ذات خودش رويارويي طبقات مختلف اجتماعي در برابر همديگر را دارد و يک مقدار هم مسايل اقتصادي است که سال‌هاست شاهدش هستيم از احتکارهاي زمان جنگ تا اختلاس‌هاي امروز که وقتي مردم هر روز از تلويزيون مي‌بينند تعداد زيادي اتومبيل وارد کشور شده که هر کدام ميلياردها قيمت دارد و تو با يک زندگي دشوار دست به گريبان هستي. مسلما آدم‌ها دچار خشمي مي‌شوند که عقلشان را مي‌پوشاند. و اين بي‌عقلي خطرناک رشد مي‌کند. البته اين‌ها عوامل ضعيف‌تر هستند در برابر جنگ و سلطه‌اي که تبديل به يک امر جهاني شده و درواقع اقتصاد فراملي که جهان را اداره مي کرد، امروز سياست خاص خودش را به وجود آورده. سياستش اين است که اقتصاد برتر جهان براي ساير نقاط جهان تصميم مي‌گيرد. براي چين، براي هند و … و اين رفتار تبعات وسيع جهاني دارد، پس وقتي در سطح کلان خشونت تقديس مي‌شود، شاهد تأثير منفي‌اش در سراسر جهان هستيم. بارها در طول تاريخ شاهد بوده‌ايم افرادي که مي‌خواستند براي مردم بهشت به وجود بياورند باني ضررهاي عظيم تاريخي بوده‌اند. مثلا در روسيه سيزده هزار نفر کشته شدند، يا تلفات تفکر موسيليني و يا فرانکو و … يا انور خوجه که او هم مي‌خواست بهشت را روي زمين بسازد. اولين دستاورد اين نوع تفکر خشونت است و اين خشونت‌ها متأسفانه در حافظه‌ي بشري رسوخ کرده و آرام آرام آدم‌ها را خشن‌تر کرده است. آن وقت سعدي ما همواره از زيبايي گفته و از عشق و مدارا. همه‌ي ما يادمان هست تا همين سي، چهل سال پيش وقتي کسي به جرم سياسي به زندان مي‌رفت متفکريني مثل راسل و سارتر و … به خيابان مي‌آمدند و اعتصاب مي‌کردند و کف خيابان مي‌نشستند و صداي اعتراضشان را به جهان مي‌رساندند که مثلا چرا فلاني در زندان است. الان مي شنويم ۲۰۰۰ نفر مهاجر را به دريا ريختند مردم جهان اصلا به اين عدد توجه نمي‌کنند، و به نظرشان نمي‌‌آيد. يعني يک سيطره‌ي کميتي که با اين خشونت همراه شده، بر کيفيت ذهني ما غلبه پيدا کرده و اين ناگزير در ادبيات مطرح مي‌شود. البته عده‌ي کمي هستند که اين مقوله در نوشته‌شان به صورت صحيح مطرح مي‌شود. در آثار شاملو هم خشونت مطرح مي‌شود ولي نه به عنوان روشي براي زندگي. بلکه مي‌گويد خشونت وجود دارد و بايد با آن مبارزه کرد. اما آدمي هست که خشونت را مطرح مي‌کند و خودش در عين حال قرباني خشونت است و نمي‌داند چه بايد بکند. مي‌دانم که نگاه شما اين است که اين خشونتي که در بين يک مشت انسان تقديس مي‌شود به عنوان يک عامل خطرناک در جامعه در حال رشد است. در اين شکي نيست که البته عامل اصلي از بين رفتن حرمت اخلاق است. الان حتي تعداد زيادي از فلاسفه‌ي بي دين و مارکسيست و ملحد مي‌گويند اگر مذهب نباشد  چه جايگزيني براي آن مي‌توان به بشر توصيه کرد؟ حتي آن‌ها هم که با مذهب مخالف هستند پيشنهادي ندارند، يعني کارکرد اخلاق حتي در نگاه آن‌ها هم از بين رفته است. چون اخلاق يک امر اعتباري است که به ازاي يک دوره‌ي معين در يک جامعه ي معيني معني دارد. اما همين اخلاق اعتباري وقتي تضعيف مي‌شود چيز ديگري نداريم که به جاي آن بگذاريم. قانون نمي‌تواند جاي اخلاق را بگيرد. وقتي که به ما ميگفتند با زيردستان خودتان مهربان باشيد و با بزرگترها درست و مؤدبانه رفتار کنيد. به همسايه احترام بگذاريد. اينها بر زندگي ما تأثير ميگذارد و وقتي اينها بياعتبار ميشوند ديگر چيزي باقي نميماند ما امروز وارد عصري شدهايم که عصر بدگماني، خشونت و بياخلاقي است. شايد واژهي درستترش «بيحيايي» باشد. يعني آدمي مثل ترامپ يکدفعه حرفهايي مي‌‌زند که، واشنگتن پست، مينويسند اين آدم ۲۰۰۰ دروغ علني در سطح جهاني گفته. خب وقتي جهانيان در گوشه و کنار دنيا مي‌بينند او به عنوان يک رهبر سياسي اين طور دروغ مي‌گويد: پس عيب نمي‌بينند که خودشان همين کار را بکنند. براي پيشرفت خودشان خاصه اين‌که براي اين آدم‌ها عواملي مثل فقر، نوسانات شديد اقتصادي بي‌بها شدن زيبايي و … کمک مي‌کند که آدم‌هاي عادي هم اخلاق را کنار بگذارند. يادتان باشد اوايل انقلاب بسياري از افراد اصلا تصورشان اين بود که انقلاب کرده‌اند که ديگر رئيس نداشته باشند. و مي‌گفتند چرا تو رئيس باشي. راننده‌ي روزنامه‌ي اطلاعات در روزهاي اول انقلاب به من مي‌گفت تو چون پيپ مي‌کشي حق زندگي کردن نداري! اين را جدي مي‌گفت وقتي اين تفکر رواج پيدا مي‌کند نتيجه‌ي اصلي‌اش خشونت است. اين کارها و تفکرات خود ما -جدا از ساختار نظام- بوده. که تبديل شده به اين تفکر که: حالا نوبت ماست! اين حالا نوبت ماست امروز در فضاي مجازي خودش را اين‌طور نشان مي‌دهد که عده‌ي زيادي که يک عمر به شاعر و هنرمند و هنرپيشه‌هاي واقعي حسودي مي‌کرده‌اند، به خودشان بگويند ما که چيزي از اين‌ها کم نداريم، همان کارهايي که اين‌ها مي‌کنند ما هم مي‌توانيم بکنيم. پس مي‌بينيم آن وجه تمايزي که به دلايل مختلف مثل سواد، هنر، توانايي نظريه‌پردازي و … در عده‌اي وجود داشت وقتي از بين مي‌رود و همه خودشان را هم قد و قواره‌ي آدم‌هايي که تا ديروز کمي متفاوت‌تر بوده‌اند، مي‌بينند. طبعا تميز از ميان برمي‌خيزد و وقتي اين شرايط پيش مي‌آيد، هيچ چيز جلودار نيست. در فضاي مجازي هم به شدت شاهد اين وضعيت هستيم وضعيتي که خودش را در فضاي واقعي هم نشان مي‌دهد. البته در اين جا بگويم فضاي مجازي خود به خود بد نيست بلکه به دموکراتيزه شدن و ايجاد آگاهي جمعي کمک مي‌کند. ولي يک بدي هم دارد. اين‌که مي‌شود يک نفر را در آن‌جا به خاک سياه نشاند. با انواع تهمت‌ها و قضاوت‌هاي يک طرفه و چون مثل رسانه‌ي معمول و سنتي نظارتي – نه از نوع سانسور، بلکه از نوع اخلاق حرفه‌اي – بر اين فضا وجود ندارد. پس هرچه مي‌خواهند مي‌گويند و انجام مي‌دهند و اين روش به فضاي واقعي هم سرايت مي‌کند. البته نبايد از اين شرايط خيلي بترسيم و بايد بدانيم که هر آزادي واقعي قطعا از يک دوره‌ي هرج و مرج عبور خواهد کرد و خود اين آدم‌ها که امروز باني اين هرج و مرج هستند بي‌شک يک روز خودشان در معرض اين خطر قرار مي‌گيرند.

شکل مثبتش در روانشناسي آمريکايي هست. يعني آمريکايي‌ها مي‌گفتند ما براي اين‌که اعتماد به نفس به آدم‌ها بدهيم. بايد به او بگوييم تو بهترين آدم هستي و اين را به بچه‌هايشان هم مي‌گفتند خب بچه وارد جامعه مي‌شد، مي‌ديد در اطرافش چند ميليون آدم هست که همه فکر مي‌کنند بهترين‌اند و اين بچه گيج مي‌شود و براي برتري بر آن‌ها دست به رفتارهاي عجيب و غريب مي‌زند. وقتي مي‌گويند تو بهترين هستي در فرد نوعي توهم به وجود مي‌آورد که وقتي فرد يا واقعيت روبه‌رو مي‌شود، در او توهم به وجود مي‌آورد و او را وادار به بي‌قانوني و ايجاد هرج و مرج مي‌کند. وقتي در يک جامعه قانون بي‌اعتبار مي‌شود بلافاصله بي‌قانوني اعتبار مي‌يابد. در بي‌قانوني هيچ‌کس مصون نيست. و ما امروز به سمت بي‌قانوني مي‌رويم چون يک عده‌اي مثل بابک زنجاني به ما ياد داده‌اند که با بي قانوني مي‌شود در رفاه کامل زندگي کرد و حتي وقتي دستگير مي‌شوي به نوعي در حاشيه‌ي امنيت هستي. اين آن مشکل بزرگي است که هم در سطح داخلي و هم جهاني وجود دارد و از درون اين مشکلات و شکل زندگي به جز خشونت و بي‌حيايي به وجود نمي‌آيد. زماني مي‌گفتند. دکتر زرين‌کوب يا زرياب خويي يا ديگراني مثلا فراماسون هستند. آدم‌هاي اهل مطالعه و ارزشمندي که يک عمر براي فرهنگ اين کشور کار کرده بودند با اين دشنام‌ها و تهمت‌ها روبه‌رو شدند. خب اين روند به آن‌ها ختم نشد، بلکه تسري پيدا کرد به اين‌که امروز در روزنامه مي‌خوانيم در يک پارک شکم آدمي را پاره کرده‌اند چرا چون قاتل از مدل لباس پوشيدن فلان آقا خوشش نيامده. يا طرف بچه‌اش را از پنجره بيرون مي‌اندازد، چون گريه مي‌کند! اين‌ها شوخي نيست. در خبرها مي‌خوانيم که خانمي با کمک فرزندش و دوست پسرش، شوهرش را کشته و دفن کرده، اين يک ترکيب جديد و قبيح است. که تا به حال وجود نداشته. از کنار اين حادثه نمي‌شود راحت رد شد، چه‌طور اين‌ها به اين حد از انحطاط اخلاقي مي‌رسند، در جامعه‌اي که مرتب مسايل اخلاقي ترويج مي‌شود. چون عوامل مادي که اين آدم‌ها را به بي‌اخلاقي کشانده بسيار قوي‌تر از نصايح و پند و اندرزهايي بوده که به شکل اعتباري مطرح مي‌شده! ما بايد از اين شرايط بترسيم. شما به عنوان روزنامه‌نگار، من شاعر، و نويسنده‌ها و … بايد از اين شرايط هراس داشته باشيم و مسايل را طرح کنيم و نبايد جلوي طرح اين‌ها گرفته شود. که متأسفانه درصد زيادي از اين موارد اجازه‌ي طرح شدن را پيدا نمي‌کنند. و البته طرح اين‌ها بايد خوف از شرايط موجود را در دل مخاطب ايجاد کند، نه اين‌که او را تشويق کند. شماي روزنامه‌نگار قرار نيست مسايل جامعه را حل کنيد، اما مي‌توانيد آن را تصوير کنيد و کراهت ناشي از شرايط خشونت‌بار را متذکر شويد. مسئله‌اي که شما الان به سراغش آمده‌ايد. از مسايل مهم جامعه‌ي ماست و بايد از جوانب مختلف ابعاد آن بررسي شود. حتي شکل بي‌ربط خشونت که تجلي آن را در فحاشي در فضاي مجازي و فحش‌هاي زشت در رمان‌هاي ‌بي‌ارزش و فيلم‌هاي بازاري مي بينم بايد بررسي شود. هرچند که ماجرا از اين‌ها بسيار فراتر است امروز خشونت در حال «ابر رسانه» شدن است. يعني خشونت الان در همه‌ي رسانه‌ها وجود دارد.وقتي خشونت حضوري به اين وسعت در همه‌ي رسانه‌هاي ما پيدا مي‌کند يک عامل بسيار خطرناک است و اگر اين شرايط در درازمدت دوام پيدا کند، سنگ روي سنگ بند نمي‌شود و حتي آدم‌هايي که امرو به دلايلي از اين شرايط منتفع مي‌شوند هم در آينده‌ي نزديک متضرر خواهند شد. و اين آن چيزي است که در درجه‌ي اول من و شما در آثار نوشتاري مطرح مي‌کنيم، اگر آن‌ها که وظيفه‌شان است. توانستند براي اين شرايط راه‌حلي پيدا کنند که عاليست اگر نه قطعا قرباني خواهند شد. اين‌طور نيست که کسي با فرهنگ مبارزه کند و يا به آن بي‌اعتنايي کند و بي‌فرهنگي به کمک او بيايد. بي‌فرهنگي خود او را هم نابود خواهد کرد.

خيلي‌ها معتقدند که آثار ادبي ما امروز به شدت ضعيف هستند و گاه به مدد همين الفاظ بد و خشونت‌هاي مطرح شده در آ‌ن‌ها جلب توجه مي‌کنند.

بله، سال‌هاست که نويسنده نمي‌تواند به دلخواه خود حرف بزند، معلوم است که امروز مرجعيت از نويسنده برداشته شده يعني الان مديران سياسي و اقتصادي هستند که جامعه‌ي ما را اداره مي‌کنند و نه مراجع فرهنگي چه از نوع ديني و چه اعضاي برجسته‌ي ساير رشته‌هاي علوم انساني و عرصه‌ي فرهنگ نه نويسندگان و روزنامه‌نگاران و جامعه‌شناسان و … مرجعيت از اين‌ها گرفته شده. چون آن‌ها را بي‌اعتبار کرديم. و کار به دست عده‌اي بوروکرات و تکنوکرات افتاده. درواقع اين‌ها ريشه‌اي در اعماق ندارند و تخصصشان رويه‌اي از يک ماجراي عميق اجتماعي است. ما نويسنده‌ها و روزنامه‌‌نگاران را و رسانه‌ها را بي‌اعتبار کرديم. حالا چرا انتظار داريم که رسانه‌ي امروز بتواند گامي بردارد و مردم را به سمت و سوي درست متوجه کند. البته اگر هم بخواهيم اين ماجرا را فقط به بحث داخلي محدود کنيم به گمان من کمي بي‌انصافي است. بايد حس کنيم که به قول مارکس اين شبحي است که بر فراز سياره‌ي ما مي‌چرخد نه اين‌که فقط در خانه‌ي ما به تنهايي آشوب کند. اين يک ماجراي قاره‌اي است. يکي از عوامل آن سرمايه‌داري است. سرمايه‌داري جهاني امروز براي سراسر جهان تعيين تکليف مي‌کند و فقط هم محدود به آمريکا و روسيه نيست و از يک جاهاي مشخصي نشأت مي‌گيرد و مجموعه‌اي از اين‌ها هستند که تبديل به يک قدرت فراملي و حتي فراقاره‌اي شده‌اند. اين قدرت فراملي با سرمايه‌داري بي‌رحمي که در آن زيبايي، اخلاق و دين جايي ندارد، دارد عمل مي‌کند. من چه‌طور ممکن است با ابزار کوچک خودم در قالب يک مجله يا يک رمان بتوانم با اين قضيه مقابله کنم! ولي مي‌توانم مطرح کنم و بايد مطرح کنم. که اين فرهنگ انحطاط در حال رواج پيدا کردن است. از بين بردن اين فرهنگ ابتذال در يد قدرت کشورهاي خاصي هم نيست. اما: «گرچه وصالش نه به کوشش دهند. آن قدر اي دل که تواني بکوش.»

ما در اوج نااميدي، اميدوار هستيم که تدبيري اتفاق بيفتد. ما آن قدر هم ساده‌لوح نيستيم که فکر کنيم اين رذيله‌ي اخلاقي که با برنامه‌ريزي‌هاي کلان به جامعه‌ي ما هم رسيد از بين مي‌رود ولي مي‌توان به يک جهش فرهنگي اميدوار بود.

از «چتر فرهنگي» گفتيد و اين‌که در گذشته جامعه‌ي فرهنگي ما با همه‌ي اختلاف نظرهايي که با هم داشتند و مسايلي که عليه هم مطرح مي‌کردند در زير چتر فرهنگ کنار هم قرار مي‌گرفتند. به عنوان اجزايي از يک کل. آيا اين چتر فرهنگي باعث نشده بود که اين جامعه‌ي فرهنگي خودش را به نوعي تافته‌ي جدابافته ببيند. مثلا لحن صحبت شاملو در بسياري موارد به قول آيدا «کتاب کوچه‌اي» بود. دکتر ساعدي جملات نامه‌هايش چندان مؤدبانه نيست و ديگراني که همه از بزرگان عرصه‌ي فرهنگ و ادب بودند. و الان هم هستند برخي از اين طايفه به همين شکل در گفتگوهايشان لحن و الفاظ زشت هم به کار مي‌برند. آيا اين بازتاب خشم انباشته شده‌اي است که از بيرون به هنرمند تحميل شده است، آيا زير همان چتر فرهنگي يک نوع رسالت اخلاقي هم به نوعي براي ايجاد روابط بهتر بين مردم مطرح نمي‌شد؟ اما الان اين رفتار و اين بد حرف زدن يک شاخصه‌ي فرهنگي شده يعني طرف فکر مي‌کند چون شاملو از برخي الفاظ استفاده مي‌کرده پس شاملو شدن از اين رفتار و اين نوع گفتار هم بايد استفاده کند. در حالي که چنين آدمي براي رسيدن به شاملو سال‌ها فاصله را بايد طي کند، راهي که شايد هيچ وقت هم به مقصد نرسد.

اين ناشي از تلقي است که آن زمان رايج بود. هم در ايران و هم در جهان يعني يک دوره‌اي تلقي در بين روشنفکران ايران و جهان رايج بود که روشنفکر و هنرمند يک آدم برتر است. پس خيلي کارها را مجاز است انجام دهد.

يعني اخلاق ستيز است؟

نه، منظورم اخلاق ستيز نيست. فراتر از اخلاق و حتي قراردادهاي جامعه و اين هنرمند يا نويسنده‌ي برتر حق همه جور رفتار را دارد. مثلا سارتر و کامو و … معتقد بودند برترند و حتي دعوا داشتند. چرا آندره مالرو با دوگل همکاري مي‌کند، پس خائن است، چرا سلين فاشيست است. پس بايد خانه‌اش را آتش زد!  آن‌قدر خودشان را برتر مي‌دانستند که حق انجام اين کارها را براي خودشان قايل بودند. سارتر با رفيق صميمي‌اش کامو به خاطر اختلاف سليقه در موضوع الجزاير درگيري شديد پيدا کرد.

اين جا هم ما اين درگيري‌ها را داشتيم…

بله، منظورم اين است که در اوايل قرن يک نوع تلقي وجود داشته که هنرمند پيشرو و رهبر و در نتيجه ممتاز است. اين تلقي به تدريج ضعيف شد و اشتباهات آن آشکار شد. الان تلقي هنرمندان و نويسندگان و اهل فرهنگ عوض شده. اين‌ها ديگر مدعي نيستند که رئيس و رهبر و نماينده‌ي جامعه هستند. بلکه امروز معتقدند که آدم‌هايي هستند داراي فکر و انديشه که ابزاري هم براي ارتباط با ديگران در اختيار دارند. اين‌ها امروز خودشان را صدايي در بين صداها مي‌دانند ، صدايي شايد کمي بلندتر و نه صداي برتري که همه مجبور باشند به آن گوش بدهند. در همين جريان اتقلاب شما يادتان هست که عده‌اي معتقد بودند ما پيشرو هستيم و توده بايد دنباله‌رو ما باشند. و ما هرچه مي‌گوييم بايد گوش بدهد و هنوز هم اين تفکر نادرست بين تعدادي از سياسيون داخل و حتي خارج نشين ما هست که فکر ميکنند بايد اينها برنامه بدهند و همه موظف هستند اين برنامه را بي کمو کاست بپذيرند. اين نوعي استبداد ذهني است که در جهان رسوا شده است. امروز اهل فکر ميگويند من صدايي هستم بين صداها اگر ديگران فکر کردند حرف من درست است ميتوانند با من همراهي کنند. فقط در اين حد. اين تلقي جديد روشنفکران امروز است. افرادي مثل مرحوم شايگان و کساني که در سطح بالاي فکري قرار دارند امروز اينطور فکر ميکنند.  «نظر من»، اين است که يک ميراث بشري وجود دارد که متأسفانه الان در غرب است و ما بايد وضعيت خودمان را با اين ميراث جهاني محک بزنيم. با حقوق بشر و دستاوردهاي بشري محک بزنيم. آدم‌هاي عاقل معتقدند که ما ديگر نبايد تعيين تکليف بکنيم و فقط بايد نظري را بيان کنيم که اگر درست باشد مي‌تواند رشد کند. آن هم در حد معين اگر حکومت‌ها مانع آن نشوند. اين‌که ما به شيوه‌‌ي هنرمندان بومي فکر کنيم، مجاز به هر کاري و هر حرفي و هر نوع رفتاري هستيم، منسوخ شده و حالا پسماندهايش در ذهن برخي مانده. کساني که همزمان با جامعه‌ي خودشان هستند امروز مي‌گويند من به عنوان رمان‌نويس، شاعر، محقق و … هيچ اصراري براي پذيرفته شدن حرف‌هايم ندارم. در جامعه‌ي ما اکثر روشنفکران ما اشتباه مي‌کنند و فقط بخشي از روشنفکران ما به اين نتيجه رسيده‌اند که واقع‌بينانه است. که البته اين نتيجه‌گيري به واسطه‌ي انقلاب و شرايط جهاني است که پيش آمد. اين‌ها به اين نتيجه‌ رسيده‌اند که ما بايد کمک کننده به مردم باشيم.

و با اين وضع آينده هنر و ادبيات را چه‌طور مي‌بينيد؟

دموکراتيزه شدن هنر و ادبيات و فرهنگ در جهان که در ايران هم شروع شده و بسيار تحت تأثير مدرنيته قرار دارد، به هنرمند ميگويد تو بايد فکرت را درست کني و فکر توست که تو را در بين عدهاي متمايز ميکند، نه خودنمايي و تريبون داشتن و قدرت و
حق به جانبي.
زماني بود که توده‌اي‌ها مي‌گفتند ما تفکر علمي داريم. بنابراين ما برتر از ديگران هستيم. اصلا خود اين تفکر علمي را چه کسي به شما داده بود؟ يا مثلا يادم هست در ايام جواني در روزنامه خيلي تند مي‌نوشتم، عباس مسعودي گفت: چه کسي به شما اين نمايندگي را داده که از طرف جمع صحبت کني؟ اين سؤال مرا به فکر واداشت. نه اين‌که حرف او کاملا درست باشد و حرف من غلط. اما جمله‌ي تفکر برانگيزي بود. اما واقعيت اين است که اين نمايندگي بايد به تو داده بشود و ديگران تأييد کنند که بتواني از طرف ديگران حرف بزني و آن‌چه مهم است اين‌که امروز جامعه چنين امتياز و اجازه‌اي به ما نمي‌دهد که به عنوان روشنفکر، استاد دانشگاه، روزنامه‌نگار و … خودمان را مطرح کنيم و در برابر ديگران داناي کل باشيم و بخواهيم مردم را به بهشت و آزادي و خوشبختي برسانيم. اين توهم است و اين توهم‌زدايي به گمان من نخست بايد در ميان ما اهل فرهنگ اتفاق بيفتد و ما بفهميم که هيچ کدام از ما روي سکويي نايستاده‌ايم که مثل رسولان دوران پيشين پيام بهروزي بدهيم. ما در درون خانه‌هاي خودمان حرف مي‌زنيم. از طريق روزنامه‌ها، فيلم‌ها و هنرمان فقط صدايمان را به گوش جامعه مي‌رسانيم قضاوت با مخاطب است. و تأييد جامعه است که محبوبيت ما را در پي دارد يا ندارد روند تاريخ به ما آموخت که از روي سکوها پايين بياييم و امروز اين صداي ماست که مي‌تواند سکو باشد. که البته مي‌تواند باشد يا نه. يعني من که الان هفتاد کتاب نوشته‌ام شايد روزي به اين نتيجه رسيده‌ام که همه‌ي اين‌ها بيهوده بوده چون هيچ‌کس نه مشي و نه فکر مرا تأييد نکرده. اين دوره دوره‌ي توهم‌زدايي است. امروز روشنفکر فقط اظهار نظر مي‌کند و اين مردم هستند که بايد نظرش را بپذيرند يا رد کنند. يکي از دلايلي که پس از انقلاب، رمان رشد کرد اين است که رمان حاوي صداهاي متضاد است ولي شعر تک‌صدايي است، يعني شاعر حرف مي‌زند و شاعر گوش مي‌دهد.

البته شعر هم مي تواند فراگير باشد.

بله. اگر شعر در حد شعراي بزرگي مثل شاملو، اخوان و … حافظ و گوته و ساير بزرگان کلاسيک حرف براي بيان کردن داشته باشد. فراگير مي‌شود. و البته باز هم يک نفر سخن مي‌گويد. ولي مخاطبان بسياري آن را مي‌شنوند. يکي از دلايلي که شعر همواره هنر اصلي ما بوده اين است که همواره شعر سعي کرده خيلي ظريف با مخاطبان خود روبه‌رو بشود و تحکم نکند در حالي که در برخي ابزارهاي بيان ديگر تحکم وجود دارد. جامعه‌ي روشنفکران ما – البته منظورم افراد آگاهي است مثل شايگان، جلال ستاري و … – به اين‌جا رسيده‌اند که حافظ وظيفه‌اش گفتن است و بس، تو فقط حرفت را بزن و در پي اثبات آن نباش. اگر حرف درست باشد عده‌اي آن را
مي‌پذيرند.مشکل اين است که در جوامع بسته مثل ما. آدم‌ها و به خصوص روشنفکران و روشنفکر نماها فکر کرده اند به عنوان پير قوم و برگزيده‌ي قوم حق دارند حرف بزنند و براي بقيه تعيين تکليف کنند. الان اين‌ها بي‌اعتبار شده شما مي‌گويي، ديگري مي‌گويد و از مجموع اين آراء و عقايد شکل ديگري حاصل مي شود که در آن شکل هم سنتز مهم است. آن سنتز در اختيار من و شما و هيچ‌کس نيست. 

در دوران قبل از ما تعدادي از نويسندگان و شاعران پرخاشگر بودند. مدعي بودند و ديگران را ناديده مي‌گرفتند. و آسيب اين تفکر را هم ديديم. اما عرصه‌ي فرهنگ و هنر در آن مرحله نماند و الان آگاهي ديگري براساس ذهنيت مدرنيته پيش آمده که درباره‌اش حرف زديم و اين‌که بايد مسايل طرح شود. خود من با طرح هر نوع مسئله‌اي در جامعه موافقم ولو اين که حتي از نظر عقلاني توجيه نداشته باشد. اما اين‌که من نوعي بخواهم راه‌حل نشان بدهم درست نيست و اصولا از عهده‌ي فرد خارج است. ما بايد يک خانه تکاني عقلاني بکنيم. من وقتي بعد از انقلاب خانه‌نشين شدم، با خودم فکر کردم دوران تأمل آغاز شده. و شروع کردم به بررسي تاريخي و اجتماعي شرايط اطرافم. فکر مي‌کنم يکي از چيزهايي که در جامعه‌ي ما خيلي مهم است قدرت است. قدرت با خودش سلطه مي‌آورد و اين‌که چه‌طور ما بايد اين قدرت را مطرح کنيم که شناخت نسبت به قدرت پديد بيايد. و وقتي شناخت نسبت به قدرت پديد آمد، بعد براي مهار کردن آن هم چاره‌اي انديشيده مي‌شود. يعني اگر قدرت را نشناسي نمي‌تواني آن را مهار کني در همه‌ي رمان‌هايم من سعي کردم به شناخت مقوله‌ي قدرت بپردازم قدرت به عنوان اقتصاد – قدرت به عنوان حاکميت – قدرت به عنوان عشق – مرگ و … و الان مي گويم که ما نسبت به اين مفاهيم نوآموزيم. و بايد نسبت به خيلي مسايل از جمله سرمايه‌داري جهاني که مي‌دانيم. مثلا سرمايه‌داري فقط مي‌خواهد تسلط پيدا کند بر جامعه و بر سرمايه تکيه مي‌کند.

 يعني در آمريکا سرمايه دست سرمايه‌داران و در شوروي سرمايه در دست دولت است. و وقتي اين را بدانيم از همين‌جا شروع مي‌کنيم به اصلاح خودمان که مثلا من نويسنده در رويارويي با اين قدرت مسلح مخرب چه کار مي‌توانم بکنم؟ خوشبختانه در جامعه‌ي ما حرکت به سوي عقلانيت آغاز شده. و البته اين حرکت امري ناگزير است. درواقع هرقدر ما مسايل را کلان تر ببينيم (مسايلي مثل قدرت، آزادي، جنگ و …) براي پيدا کردن چاره نيرومندتر و بهتر مي‌توانيم عمل کنيم. اين را دايم بايد تکرار کنيم. مثلا مي‌‌توانيم بيان کنيم که جامعه در خشونت دست و پا مي‌زند. به اين صدا بايد توجه شود و با احترام با آن برخورد شود اين اساس دموکراسي است. به محض اين‌که به اين ذهنيت دموکراتيک برسيم تازه مي‌توانيم تا اندازه‌اي جلو برويم. هنوز در ما فاشيسم تک نفره بيداد مي‌کند در شرايطي که امروز داريم. مهم شناخت مرض است. توهم‌هاي ما اجازه نمي‌دهد به عقلانيت برسيم. توهم‌هاي ناشي از پيشينه‌ي ذهني، جايگاه اجتماعي و … من تصور مي‌کنم. روشنفکران ما در اين سال‌ها بي کار ننشسته‌اند و بسيار در مورد قانون، حقوق بشر و … صحبت کرده‌اند. بعضي از اين حرف‌ها شنيده نشد، بعضي‌ها اجازه‌ي انتشار نيافت. بعضي حرف‌ها راه باز کرد. امروز در عين حال که ناظر خشونت جمعي و فردي در جامعه هستيم در عين حال يک منظره‌ي زيبا هم در کنار آن مي‌بينيم. اين‌که دختر خانمي از يک ايل کوچ‌نشين مي‌رود و قهرمان جهان مي‌شود. هر دو تا را با هم ديدن باعث تعادل انسان مي‌شود. ما گاهي در سياه‌نمايي به جايي مي‌رسيم که خودمان را فلج مي‌کنيم
و گاهي با توهم‌ها و نيک‌انديشي‌هاي بي‌مورد خودمان را در يک بهشت قلابي مسخره تصور مي‌کنيم که همه چيز در آن عالي‌ست. هر دوي اين‌ها را بايد
 با هم ديد.

مهم نيست کسي گوش نمي‌کند، بايد حرف درست را زد. سعدي مي‌گويد حتي پند بر روي ديوار نوشته شده هم مي‌تواند مفيد باشد. پس بايد هوشيار و البته شاد بود و ديد. چون شادي اساس و بنيان زندگي است. ما متأسفانه در مواقع بحراني، به بحران بد دچار مي‌شويم و بحران نيک را از نظر دور مي‌کنيم. ما بايد با مرض مقابله کنيم. الان اين بينش در جامعه‌ي ما از بين رفته و از ملولي و افسردگي است که خشونت و بدخلقي و خشم عمومي و تحقير ديگران به وجود مي‌آيد. و ما ديديم در طول تاريخ حقانيت‌ها خودش را نشان داد. ما الان در بحرانيم، بحران کشده نيست اما هولناک است. ما ملتي هستيم که فرهنگي دارد که در سطح جهاني صاحب جايگاه قابل توجهي است. پس مي‌تواند بحران نيک را دريابد. نمونه‌اش را در جام جهاني. ديديم که کشورهاي کوچک‌تر و ضعيف‌تر در عرصه‌ي فوتبال، با هماهنگي تيمي بالا آمدند و بزرگ‌هاي اين عرصه را به حاشيه راندند. اين فقط فوتبال نبود. اين نشان داد اساطير و قدرت‌هاي بزرگ بي‌معنا شده‌اند و هنوز کوشش‌هاي جمعي بشري معنا دارد و مي‌تواند موفق باشد. و اين خيلي اهميت دارد. ما به صورت مرتب بايد به سمت توهم‌زدايي و به سمت واقعيت عريان برويم. 


iconادامه مطلب

آزما – متن کامل شصت و دومین شماره ماهنامه آزما
بازديد : iconدسته: آرشیو

در این مطلب فایل مطالب شصت و دومین شماره ماهنامه آزما را برای شما مخاطبین گرامی ماهنامه قرار داده‌ایم

 

مطالب شصت و دومین شماره ماهنامه آزما

گفتگو با حورا یاوری در شماره شصت و دوم ماهنامه آزما

بخشی از مطلب داستان نويسي مدرن ايران نيازي به پدر ندارد در گفت‌وگو با حورا یاوری که در ماهنامه آزما شماره شصت و دوم منتشر شده است. را در زیر می‌خوانیم:

 

دكتر حورا ياوري در عرصه ادبيات ايران و براي علاقمندان و مخاطبان جدي مباحث ادبي و فرهنگي نامي آشناست. ياوري ساكن آمريكاست و ويراستار دانشنامه بزرگ فارسي كه به كمك دانشگاه كلمبيا تهيه مي‌شود. اما هر سال سفري به ايران دارد و در طي اين سفرها مدام از سوی مجامع ادبي و افراد علاقمند براي گفتگو و سخنراني دعوت مي‌شود و هر بار نيز در اين سخنراني‌ها و گفتگوها چهره‌اي جديد از نحوه نگاهي متفاوت، حرفه‌اي و آكادميك به مقوله ادبيات و فرهنگ را نشان مي‌دهدو همين نوع نگاه نيز شايد او را ياري مي‌كند كه بي طرفانه و عالمانه بخواهد و بداند و سخن بگويد.

درباره یاوری

ياوري متولد اراك است اما در تهران بزرگ شده و فارغ التحصيل زبان انگليسي از دانشگاه تهران است او در سال ۱۳۴۶ فوق ليسانس روانشناسي را گرفته در سال‌هاي بعد از انقلاب موفق به دريافت دكتراي روانشناسي اجتماعي از سوربن پاريس شده است و تخصص حرفه‌اي او به دليل علاقه‌اش به ادبيات و روانشناسي، «روانشناسي ادبيات» است و اين تخصص در كتاب «زندگي در آيينه» كه مجموعه مقالاتي در زمينه‌هاي روانشناسي اجتماعي و فرهنگي است به خوبي نمايان است بهار امسال نيز به روال معمول دكتر ياوري سفري به ايران داشت، كه مشتاق بودم گفتگويي با او انجام بدهم اما مشغله بسيار او و كوتاه بودن زمان سفر باعث شد كه گفتگو به فرصتي ديگر و احتمالاً به هنگام سفر ديگري كه اوايل پاييز به ايران خواهد داشت موكول شود.

اما متن سخنراني و گفت و شنود او در جلسه پرسش و پاسخ با دانشجويان دانشگاه هنر (دانشكده تئاتر) به لطف دوست عزيز دكتر فريندخت زاهدي در اختيار مجله قرار گرفت كه خواندن پاسخ‌ها و تحليل‌هاي دكتر ياوري در پاسخ به پرسش‌هاي مطرح شده در مورد ادبيات معاصر ايراني ارزشمند است.

 

 

چرا داستان نويسي و داستان نويس ايراني با جامعه جهاني ارتباط برقرار نمي‌كند.

در حالي كه از كشورهاي آفريقايي، هند و ساير كشورهاي شرقي آثاري در سراسر دنيا مطرح مي‌شود و خود ما هم در ايران از آن استقبال مي‌كنيم. به نظر شما دليل اين كه آثار داستاني ايران در جهان مطرح نمي‌شود چيست؟

ياوري: من با اين پرسش خيلي روبرو شده‌ام و در محافل مختلف درباره اين موانع جهاني شدن مي‌شنوم و همه مي‌پرسند كه آيا اين امكان براي نويسنده‌گان ايراني وجود دارد كه آثارشان در كنار آثار «ماركز» يا «هسه» يا ديگراني كه ما مي‌شناسيم قرار بگيرد و مردم ديگري از فرهنگ‌هاي ديگر اين آثار را بخوانند. دلايل متعددي هست. اول از همه اين كه تعداد گوينده‌گان به تکلم کنندگان زبان فارسي عامل مهمي است. اگر ما اين تعداد را در كل كشورهاي جهان در نظر بگيريم مي‌بينيم كه درصد بسيار كمي را تشكيل مي‌دهند. و همين مسئله خود به خود به عنوان يك عامل مؤثر بايد در نظر گرفته شود.

مسئله بعدي اهميت كلي كشورهاي فارسي زبان در عرصه معادلات بين المللي است مثلاً شما مي‌بينيد در مقطعي كه نفت كشورهاي عربي مطرح مي‌شود و بسياري از شركت‌ها براي گرفتن امتيازات مختلف راه مي‌افتند و به سمت اين كشورها مي‌آيند و كشورهايي با سابقه بيش از ۱۶۰ سال در اين زمينه هستند، كه به شدت نسبت به خواندن زبان‌هاي عربي و فارسي و شناخت فرهنگ ايراني و فارسي در اين كشورها گرايش وجود دارد.

ادامه

وقتي اين علايق به وجود آمد دانشجو ها بايد براي كارهاي درسي‌شان با ادبيات كهن ايران بعد هم ادبيات معاصر ايران آشنا بشوند و شروع مي‌كنند به ترجمه اين آثار و اين آثار ترجمه مي‌شود. بسياري از آثار نسل اول نويسنده‌گان ادبيات داستاني مثل هدايت، چوبك، گلشيري و … به زبان‌هاي خارجي ترجمه شده و اما اين كه يك اثر داستاني فارسي توانسته باشد به اندازه يك اثري از مثلاً‌ «بالزاك» به زبان‌هاي خارجي خواننده داشته باشد، خير اين طور نيست، جدا از همه اين عواملي كه گفتم ادبيات كهن ايران است كه فرهيخته‌گان جهان با آن آشناترند مثل حافظ و سعدي و عطار و … نام‌هايي هستند شناخته شده براي همه افراد فرهيخته در بسياري از كشورهاي جهان مثل «ديك ديويس» كه مترجم منطق الطير عطار است. كتابش را يك شركت انتشاراتي تجارتي بزرگ آمريكايي منتشر مي‌كند، و اين كتاب به صورت جيبي هم منتشر شده و فروش بسيار هم دارد.

 

دكتر زاهدي: مي‌خواهم نظرتان را در مورد ادبيات سه دهه اخير و به خصوص شعر ايران بدانم.

ياوري: وقتي به اين سه دهه اخير نگاه مي‌كنيم يكي از مشخصات بسيار بارز آن تعداد زياد نويسنده‌گان خانم است كه حضورشان در صحنه داستان نويسي تحولاتي را به وجود آورده كه مهمترين آن ها شايد وارد شدن فضاي خانه به فضاي داستاني معاصر است و تحولاتي كه درون خانه صورت مي‌گيرد به عنوان نموداري از تحولات بزرگتري كه در خانه بزرگتري كه سرزمين ماست اتفاق مي‌افتد، مثلاً در «طوبي و معناي شب» شهر نوش پارسي پور همه حوادث درون يك خانه مي‌گذرد اگر شهريور ۱۳۲۰ در ايران اتفاق مي‌افتد و نيروهاي سياسي كه گرايش‌هاي شخصي دارند در صحنه اجتماع ديده مي‌شوند، اين‌ها به صورت مستأجر وارد خانه طوبي مي‌شوند يا در مراحل بعد، بعد از انقلاب اسلامي، شما آدم‌هايي را در خانه طوبي مي‌بينيد كه كلاً زمينه مذهبي معتقدي دارند و آثار اين اعتقاد در تحولاتي كه در خانه طوبي اتفاق مي‌افتد ديده مي‌شود.

ادامه پاسخ

«زويا پيرزاد» يا «طاهره علوي» و … و به اين ترتيب نقش بارز و مشخص نويسنده‌گان زن را به وضوح در ادبيات معاصر مي‌توان ديد، و من گمان مي‌كنم كه در خيلي از مواقع نام‌هاي شناخته شده تري به نسبت خيلي از نويسنده‌گان مرد هستند. يكي ديگر ويژه‌گي‌هاي ادبيات اين سه دهه مدرن شدن ساختار روايت است.

به اين معني كه داستان‌هاي سنتي اگر از يك روزي شروع مي‌شوند و مسيري را طي مي‌كنند و ما با قهرمانان در طول زندگي‌شان آشنا مي‌شويم. داستان يك اوجي دارد و بعد هم به انتهايي مي‌رسد كه مشخص است و از نظر زماني قابل پي گيري است. در بسياري از داستان‌هاي معاصر خط روايت مي‌شكند و همان طور كه در بوف كور مي‌بينيم شخصيت‌هاي داستاني جا به جا مي‌شوند. داستان‌هاي آقاي «حميد ياوري» (كه هيچ نسبتي با من ندارد) ولي من چون براي جايزه گلشيري جزو هيئت داوران بودم توفيق خواندن كتابش را پيدا كردم.

 

نحوه مطالعه متن کامل شصت و دومین شماره ماهنامه آزما

با کلیک بر روی سایر مطالب آزما مقاله مورد نظر خود را دانلود کرده و آن را مطالعه کنید.

 


iconادامه مطلب

سایر صفحات سایت

Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY