• افراد آنلاین : 0
  • بازدید امروز : 167
  • بازدید دیروز : 339
  • بازدید این هفته : 2853
  • بازدید این ماه : 11666
  • بازدید کل : 1731110
  • ورودی موتورهای جستجو : 11089
  • تعداد کل مطالب : 2237





عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

محمدرضا شجریان امروز یا فردا مرخص می‌شود

محمدرضا شجریان که چند سالی است به دلیل بیماری بستری است به دلیل وخامت حالش به بیمارستان اعزام شده است با این وجود رییس بیمارستان جم از ترخیص او در آینده نزدیک خبر می‌دهد.

دفتر مجله «توفیق» را هم به لودر می‌سپارند!

دستگاه‌های سنگین را سوار تریلی می‌کنند، تقریبا چیزی در داخل حیاط باقی نمانده، شنیده بودیم تقاطع کوچه بخارا و خیابان صف، یکی از تحریریه‌ها و چاپخانه مجله توفیق قرار دارد و این همان ساختمان است، سر در اصلی نبش کوچه بخارا را با رنگ آبی مشخص کرده‌اند: «شرکت چاپ رنگین»…

مولانا؛ جهانی ترین شاعر ایران فرهنگی
بازديد : iconدسته: دسته‌بندی نشده

به بهانهي ۷ مهر روز مولانا

کيخسرو پورناظري/ نوازنده و آهنگساز


iconادامه مطلب

مترجم؛ بالاتر از مولف ترجمه غنا بخشيدن به زبان است
بازديد : iconدسته: دسته‌بندی نشده

به بهانهي ۸ مهر روز جهاني ترجمه

عبدالله کوثري/ مترجم

در دهه‌ي سي‌وچهل دو عامل در گزينش کتاب توسط مخاطب، جدا از نام نويسنده اهميت پيدا کرد، يکي ناشر و ديگري مترجم،  چون ناشران معتبر کتاب‌هاي ارزشمند را چاپ مي‌کردند که به قلم مترجمان متبحر ترجمه شده بود و حتي در آن دهه جزوه‌اي منتشر مي‌شد که خاص نقد کتاب (‌خواه  ترجمه و خواه تاليف) بود . در حالي که در دهه‌ي ۱۰ و ۲۰ اسم مؤلف اهميت بسياري داشت و چون تعداد مترجم‌ها انگشت‌شمار بود، اگر ترجمه‌ي بدي به دست خواننده مي‌رسيد برداوري ما درباره‌ي نويسنده تأثير منفي مي‌گذاشت و اگر ترجمه‌ي خوبي از اثري مي‌خوانديم تازه با تفکر صحيح نويسنده آشنا مي‌شديم. به همين دليل بودکه در دهه‌ي چهل  ناشر براي کتابخوان‌هاي حرفه‌اي اهميت بسياري پيدا کرد، ناشراني  چون نشر نيل، نشر زمان، اميرکبير و فرانکلين و… نشان داده بودند کتاب‌هاي درجه دو منتشر نمي‌کنند و ما به اعتبار ناشر کتاب مي‌خريديم.  کتاب‌هاي جيبي هم که منتشر شد يکي از بهترين مواهب براي نسل جوان بود، چون قيمت بسيار مناسب بود و ترجمه‌ها و ويراستاري بسيار خوبي داشتند. در نسل قبل از ما مترجمان فرانسه بيشتر از مترجمان  انگليسي  زبان بودند چون برتري زبان انگليسي بعد از جنگ جهاني دوم با قدرت گرفتن آمريکا شروع شد و از سال ۱۳۲۰ به بعد بود که به تدريج ترجمه از انگليسي رونق گرفت. بحث تاريخي نمي کنم اما تا آن‌جا که مي دانم يکي از  اولين کساني که از زبان انگليسي ترجمه کرد ابراهيم گلستان بود و بعد از او نجف دريابندري وارد دنياي ترجمه شد.

 فکر مي کنم محمد جعفر محجوب هم از انگليسي ترجمه مي‌کرد در همان زمان . در دهه‌ي سي بنگاه ترجمه و نشر کتاب هم، که يک سازمان دولتي بود، ترجمه آثار کلاسيک و انگليسي را شروع کرد و ما با افرادي چون اسکار وايلد و ديکنس و شلي و خواهران برونته  آشنا شديم.  آثار ويليام شکسپير در کتاب‌هاي دوزبانه با ترجمه‌ي خانم فرنگيس شادمان منتشر شد و اين دوزبانه بودن براي انتشارات  و خود مترجم يک اعتبار به حساب آمد. سعيد نفيسي هم در دهه ي ۱۳۳۰ ايلياد و اديسه را ترجمه مي‌کند که هنوز بهترين ترجمه‌هاست. با اين تلاش‌ها بود که از دهه‌ي چهل تا کنون در ترجمه به چنين معيارهايي رسيده‌ايم و ترجمه تأثير خود را بر اکثر حوزه‌ها گذاشته است.

ترجمه از يک جهت نقش هنري دارد، از يک جهت نقش اجتماعي و از جهت ديگر نقش زبان‌شناختي. نقش ترجمه در هنر و ادبيات چندچيز است: شناساندن ژانرهاي جديد، غنا بخشيدن به واژه‌ها و اصطلاحات و از همه مهم‌تر شکل روايت و ديالوگ. مترجم خوب کسي است که در عين اين‌که رسالت انتقال مضمون  کتاب به فارسي را با دقت و صحت انجام مي‌دهد چيزهايي هم به زبان اضافه کند. در ترجمه، حتي در ترجمه‌ي رمان، با بسياري مفاهيم مواجه هستيم که در زبان فارسي وجود ندارند و مترجم براي آن‌ها معادل‌سازي مي‌کند. در سال‌هاي ۱۳۱۰ تا اوايل دهه ۳۰ مترجمان در ترجمه‌هاي خود لغت‌هايي  را که در زبان فارسي معادلي نداشتند به شکل اصلي مي‌آوردند ولي از دهه‌ي چهل تا کنون پايه  ي تلاش بر معادل‌سازي واژگان بود. ترجمه در اين شصت سال اخير واژه‌سازي‌هاي بسياري داشته است، به‌خصوص در رشته‌هاي علوم انساني، جامعه‌شناسي، روانشناسي و اقتصاد. اهميت ترجمه غنابخشي به زبان است اما نه فقط در واژه. ما در دوره‌ي قبل از مشروطه رمان و داستان کوتاه به معناي امروزي‌اش نداشتيم؛ فردوسي و نظامي داستان‌سرايان  بي بديلي هستند ولي آثار آن‌ها شباهتي به رمان و داستان کوتاه ندارد؛ داستان‌گويي به شکل و شمايل امروزي را ما از ادبيات غرب، آن هم از طريق ترجمه وام گرفتيم.  نويسندگان ما از شکل روايت و ديالوگ‌سازي آن‌ها استفاده کردند. چون ما در ادبيات خود  چيزي معادل ديالوگ در ژانر رمان نداشتيم. درست است که يکي از زيباترين ديالوگ‌ها بين خسروپرويز و فرهاد در «خسرو و شيرين» صورت مي‌گيرد  با رجزخواني‌هاي رستم و اسفنديار به‌راستي شاهکاري در اين نوع سخن پردازي هاست اما اين گفتگو در فضاي شعر نظامي و فردوسي قرار گرفته و اين شيوه در رمان جواب‌گو نيست؛ ما بايد در داستان‌نويسي براي هر کس زبان مشابه شخصيت‌اش را پيدا کنيم؛ زبان يک استاد دانشگاه با زبان يک لمپن متفاوت است و يا زبان يک زن طبقه‌ي متوسط با يک زن روستايي.  کتابي به نام «شمس و طغرا» در اوايل دوره‌‌ي داستان‌نويسي ما توسط محمدباقر خسروي، که شازده‌اي کرمانشاهي بود تحت تأثير کتاب «سه تفنگدار» و کتاب‌هاي مشابه که تا آن وقت ترجمه شده بود نوشته شد. جاهايي زبانش به ترجمه‌هاي همان دوره نزديک مي‌شود. در ترجمه‌هاي اوليه اين تفاوت‌ها نبود يعتي لحن ديالوگ همان زبان متن بود و تفاوتي هم ميان زبان شخصيت‌ها نمي‌ديدي؛ کم‌کم مترجمان ما ديالوگ را به معناي واقعي رمان درآوردند و از دهه‌ي چهل اين قضيه جدي‌تر شد. بعد از انقلاب در ايران در بسياري موارد جايگاه مترجمان بيشتر از مؤلفين نمود پيدا کرد زيرا تلاش‌هاي بسياري در شناساندن ترجمه صورت گرفت و همين موجب شد بحث از  ترجمه وارد جامعه فرهنگي شود و اهميت آن افزايش يابد و بحث‌هاي نقد و تئوريک بسياري در اين مقوله انجام گرفت. قبل از انقلاب، مقوله ترجمه به اين شکل حائز اهميت نبود گرچه آثار ترجمه شده ضرورتي انکار‌ناپذير شناخته شده بود. مساله اين بود که چندو چون ترجمه و بحث از روش‌ها و شگردها و …. مطرح نبود .نگاهي به مطبوعات آن زمان بيندازيد و ببينيند چند مصاحبه با مترجمان صاحب نام دارد که از روش ترجمه‌ي آن‌ها بحثي به ميان آمده .

تنها در يک مجله  که به همت زنده ياد کريم امامي و ساير مترجمان و ويراستاران صاحب نام مثل دريا بندري و … منتشر مي‌شد (متاسفانه نام مجله الان در خاطرم نيست) بحث دقيق درباره‌ي ترجمه‌ي دن کيشوت با قاضي مي يابيم . و شايد با يکي دو مترجم ديگر .راستش براي خود ما هم که خوانندگان ترجمه بوديم ترجمه انگار چيزي بديهي بود که چندان نيازي به بحث و تحقيق نداشت.  سال ۷۰ يا ۷۱ بود که دکتر خزاعي‌فر به من پيشنهاد همکاري براي  انتشار مجله‌ي «مترجم» را داد، آن موقع من چند کتاب هم ترجمه کرده بودم ولي ترجمه برايم يک امر بديهي بود و از پيشنهاد انتشار چنين مجله‌اي متعجب شدم و گفتم مگر در مورد ترجمه چه اندازه مي‌توان حرف زد که بشود مجله منتشر کرد، اما ديديم که اين مجله به مدت ۱۲ سال منتشر شد و باعث شد ابعاد جديد ترجمه شناخته شود. با انتشار مجله «مترجم» در مشهد اهميتي که جامعه براي مترجم قائل بود مشخص شد. بسياري از اهالي مطرح ادبيات با اين مجله همکاري مي‌کردند و ما مجله را با تيراژ ۴۰۰۰ يا۵۰۰۰ منتشر مي‌کرديم و اين تيراژ براي يک مجله‌ي شهرستاني عدد بالايي محسوب مي‌شود.  نشرياتي مثل «مترجم» نشان داد که عرصه‌ي ترجمه تا چه اندازه وسعت دارد. به ترجمه چه به ديد هنر نگاه کني و چه به ديد علم و فن، اگر برآوردي صورت گيرد خواهيد ديد که به ‌جز آثار چند نويسنده‌ي مشهور ايراني، رمان‌ها با ترجمه‌ي مترجمان صاحب‌نام به تيراژ بالاتري رسيده‌اند اين به اين دليل است که  مترجم اگر مترجم کوشايي باشد در تلاش است بهترين‌هاي يک فرهنگ را انتخاب کند و آن را به زبان خود برگرداند.

ما چند نويسنده را انتخاب مي‌کنيم، چند کتاب از او مي‌خوانيم و در آخر بهترين اثر را انتخاب کرده و ترجمه مي‌کنيم. درواقع ما نمونه‌ها را برمي‌گزينيم و اگر ترجمه خوب باشد آن کتاب فروش مي‌رود. در حالي که در فرهنگ خودمان مثل هرجاي ديگر تعداد نويسندگاني که پذيرش عام مي‌يابند و به اصطلاح جا مي‌افتند از تعدا انگشتان دو دست تجاوز نمي‌کند.  به عبارت ديگر مترجمان گنجينه‌اي ادبيات جهان را در اختيار دارند و اگر براستي کتابخوان و علاقه‌مند باشند بهترين هاي ادبيات هر کشور را معرفي مي‌کنند. اما يادمان نرود ميان ترجمه و تاليف نبايد تقابلي وجود داشته باشد. ترجمه براي نفي تاليف نيست. تاليف هم تا امروز رقيبي براي ترجمه نبوده.


iconادامه مطلب

ابتذال در سطحی‌نگری است
بازديد : iconدسته: هنر های تجسمی

کامبيز درمبخش

مسئلهاي که جامعهي فرهنگي ما با آن روبروست استفاده از واژهي «مبتذل» به عنوان يک سلاح براي تحقير بسياري از آثار و يا شخصيتهاي فرهنگي و هنري است که مطابق ميل و سليقهي گروه ديگري نيست و گاهي هم وجه سياسي دارد. در سالهاي قبل از انقلاب و سلطهي افراطي انديشههاي چپ. اگر اثري مورد پسند چپگراها نبود در يک حکم کلي مبتذل خوانده ميشد. بدون اينکه تعريف روشن و مشخصي از مبتذل بودن ارائه شود و معيار شخص براي تشخيص ابتذال تعريف شود ميخواهم نظر کامبيز درمبخش طراح و کاريکاتوريست را در اين مورد بدانم. 


iconادامه مطلب

ابتذال، زاده غیبت اندیشه
بازديد : iconدسته: گفت و گو

گفتوگو با  دکتر مسعود کوثري

جامعهشناس و استاد دانشگاه

حوريه سپاسگذار

دکتر مسعود کوثري، جامعهشناس است، استاد دانشگاه و مدير انتشارات علمي و فرهنگي. و نويسندهي کتاب نشانهشناسي شهري با او به صحبت نشستيم دربارهي شاخهاي از ابتذال که رد پايش را در نشانههاي شهري تا نشانگان تصويري و در آثار فرهنگي محصولات و هنري سالهاي اخير ميتوان دنبال کرد.

تعريف شما از امر مبتذل چيست به خصوص در عرصهفرهنگ؟

به يک معنا امر مبتذل در دوره‌هاي مختلف معاني و مصداق‌هاي مختلف داشته. در گذشته شايد مبتذل به معناي پديده‌ي کوچه بازاري در مقابل فرهنگ رسمي بوده يعني آن‌چه که مردم عادي در سطح جامعه توليد مي‌کردند در عرصه‌هاي مختلف شعر، موسيقي و هنر و حتي رفتارهاي روزمره در مقابل آن فرهنگي که امرا و سلاطين و برگزيدگان جامعه داشتند و هنري که آن‌ها مخاطبش بودند و استادان هر حوزه آن را توليد مي‌کردند. اين نگاه دوگانه در گذشته وجود داشته. اما با صنعتي شدن و پيدايش صنعت فرهنگ يک معناي جديد هم از ابتذال در فرهنگ به وجود آمده که اين معناي جديد ابتذال معناي فرهنگ توليد شده توسط صنعت فرهنگ در مقابل، معناي فرهنگ هنرمندانه يا فرهنگ توليدي نخبنگان با مخاطب نخبه است. يعني فرهنگي که از گرايش‌هاي سودمدارانه دور است فرهنگي که توسط صنعت فرهنگ يا به مقاصد تجاري توليد مي‌شود، مفهوم مبتذل رادارد. از اين دوران به بعد مفهوم جديدي از معناي امر مبتذل به وجود مي‌آيد و آن پديده‌ي توليد شده در فرهنگ عامه اتفاقاٌ به سمت فاخر بودن حرکت مي‌کند يعني به عنوان يک امر موزه‌اي و يک امر اگزوتيک عجيب و غريب حيثيتي پيدا مي‌کند که بيشتر به سمت فرهنگ نخبه و فاخر نزديک است، تا فرهنگ کوچه‌بازاري مبتذل قبلي. پس در اين‌جا يک فضاي جديد باز مي‌شود، علاوه بر اين برداشت جديدي هم از دهه‌ي ۱۹۵۰ به اين ماجرا اضافه مي‌شود و آن پيدايش مفهوم «خرده فرهنگ» يا «ضدفرهنگ» است که اين‌جا ابتذال؛ يعني آن چيزي که جوان‌ها توليد مي‌کنند که نسل قبلي آن را قبول ندارد و برايش اعتباري قايل نيست بنابراين دو مفهوم ابتذال در اين دوران به وجود مي‌آيد. نخست ابتذال به معناي پديده‌ي فرهنگي توليدي مردم پسند يا فرهنگ ناشي از صنعت فرهنگ است و مفهوم دوم پديد آمده از فرهنگ زيرزميني، خرده فرهنگ و آن چيزي که کانونش، جوان‌ها و رفتارهاي خارج از عرف آن‌هاست. دهه‌ي شصت ميلادي اوج اين مفهوم ابتذال به معناي خرده فرهنگ امر فرهنگي مربوط به جوانان است. از دهه‌ي هشتاد به بعد به نظر مي‌رسد که خود فرهنگ مردم پسند باز يک احترامي کسب مي‌کند. به سمت فرهنگ کمي مورد قبول‌تر حرکت مي‌کند و هنوز اين فرهنگ جوانان هست که به عنوان مبتذل شناخته مي‌شود. بنابراين ما يک حرکتي داشتيم که در آن سير دگرگوني مفهوم مبتذل را در طي چند دهه مي‌بينيم و ضمناً ميزان اين ابتذال هم در طول اين دوران تغيير کرده.

مفهوم ديگري هم تحت عنوان مبتذل در طول تاريخ وجود داشته و آن هم امري است که از دايرهي باورها و عقايد کسي يا گروهي خارج است و اين فرد يا گروه به اين دليل آن را امر مبتذل مينامند.

اين از گذشته و از زمان سقراط وجود داشته، زماني که حاکمان آتن مي‌گويند؛ «حرف‌هاي سقراط جوانان را فاسد مي‌کند.» يعني حرف‌هاي سقراط «مبتذل» است. و از همان زمان در طول تاريخ اين تعبير وجود داشته در دوران آلمان نازي هنرمندان اکسپرسيونيست به اين ابتذال متهم شدند و بسياري از آتليه‌هاي اين‌ها تعطيل و حتي منفجر شد و خيلي‌هايشان تبعيد شدند، فرار و حتي خودکشي کردند و بنابراين در دوران‌هاي مختلف اين رابطه بين سياست و فرهنگ و اطلاق کلمه مبتذل به آن‌چه در دايره‌ي مورد قبول فلان جريان سياسي نبوده، وجود داشته. مبتذل و فاسد واژه‌هائيست که براي اين مفهوم فرهنگي به کار رفته و اين جنبه از مفهوم امر مبتذل تنها جنبه‌ايست که در طول تاريخ ثابت مانده.

با توجه به همهي اين معاني که گفتيم اگر بخواهيم بخشي از اين مفهوم ابتذال را که طي چند سال اخير در قالب کاربرد کلمات رکيک به محض عصباني شدن خطاب به همشهريهايمان تجلي پيدا کرده بررسي کنيم، اولين نکتهاي که به آن ميرسيم اين است که تهران به عنوان پايتخت و برخي از شهرهاي بزرگتر بيشتر از وجود اين ابتذال رنج ميبرد و هرچه به سمت شهرهاي کوچکتر مي رويم آرامش و ادب بيشتري بين مردم حکمفرماست. آيا عامل پديد آمدن اين ابتذال رفتاري عصبيتهاي ناشي از فضاي شهري است، يا مهاجرتها و خرده فرهنگهايي که در تهران دور هم جمع شدهاند، و به طور خلاصه چهقدر از اين ابتذال رفتاري در تهران ناشي از فضاي شهري است که در آن زندگي ميکنيم؟

ابتذالي که مي‌توان در فضاي شهري از آن صحبت کرد داراي دو جنبه است. دو جنبه‌اي که هم به همديگر ربط دارد و هم نه. بخشي از اين ابتذال رفتاري به پرخاشگري‌هاي زباني مربوط مي‌شود که اين پرخاشگري‌هاي زباني را خيلي روشن و متبلور در استاديوم‌هاي ورزشي مي‌توان ديد. کمي کم‌تر از آن اما با وسعت بسيار زياد در شبکه‌هاي اجتماعي و در متن کامنت‌هايي که افراد مي‌توان ديد کمي از آن کم‌دامنه‌تر اما عميق‌تر و تأثيرگذارتر در رفتارهاي شهري. پرخاشگري‌هايي که در ترافيک و در رفتارهاي روزمره در صف‌ها و … به وجود مي‌آيد. اين يک سطح از ابتذال است که دليل اين سطح از ابتذال و رشد پرخاشگري زباني بسته شدن مجاري تعامل و حاکميت کم‌رنگ قانون در جامعه است. يعني زماني اين پرخاشگري‌هاي زباني و حتي پرخاشگري‌هاي بدني زياد مي‌شود که مجاري تعامل مدني و اجتماعي محدود يا بسته مي‌شوند. با توجه به فرهنگ ديرينه‌ي ايراني‌ها، که همواره جاهايي که نمي‌توانستند حقشان را بگيرند به بدگويي مي‌پرداختند و در يک دوره‌اي به ويژه از دوران قاجار به اين طرف ناسزاهاي «چارواداري» به يک فرهنگ شناخته شده و داراي واژگان معلوم تبديل شده. وقتي که مجاري تعامل اجتماعي مسدود با‌شد و اين انسداد اجتماعي به وجود مي‌آيد اين پرخاشگري زباني زياد مي‌شود و متأسفانه در جامعه‌ي ما اين مسئله گسترش پيدا کرده. يعني وقتي شما به درست يا غلط کارهايت را نمي‌تواني از مجاري شناخته شده و رسمي پيش ببري به پرخاشگري زباني مي‌رسي و حتي کسي که قصد به اصطلاح دور زدن مجاري قانوني را داشته باشد و احساس کند که مي‌تواند اين کار را بکند از اين سلاح استفاده مي‌کند و با اين پرخاشگري زباني مي‌تواند به سرکوب ديگران بپردازد و آن زياده‌خواهي خودش را ارضاء کند. بنابراين انسداد اجتماعي و رشد خودخواهي و رشد فردگرايي منفي در کشور ما باعث شده که پرخاشگري زباني هم روزبه‌روز بيشتر شود. تقريباً اگر از مفهوم فوکو استفاده کنيم که از بحث قدرت مويرگي صحبت مي‌کند. قدرت نه به معناي رابطه‌ي حاکم و محکوم بلکه به عنوان يک قدرت منتشر در جامعه اگر از مفهوم قدرت صحبت کنيم، يک نوع ديکتاتوري منبسط زباني، در حال گسترش در جامعه است. يعني هر کسي سعي مي‌کند بر ديگري سلطه و حکومت پيدا کند به کمک زبان و هنجارشکني زباني. زبان اين‌جا استعاره‌ايست از رابطه‌ي قهرآميزي که بين افراد وجود دارد. در يک سطحي در خانواده و در سطح گسترده‌تر در جامعه. بنابراين يک نوع ديکتاتوري مويرگي زباني در جامعه رشد پيدا مي‌کند. اگر نهادهاي قانوني ضعيف باشند، يا ميل به تبعيت از قانون کاهش يابد، يا اين تصور به وجود آيد که از راه قانون نمي‌توان کاري کرد، معمولاً اين پرخاشگري زباني گسترش بيش از حد مي‌يابد و جامعه را به وضع بسيار خطرناکي مي‌رساند. بر همين اساس ما جلوه‌هاي اين پرخاشگري رفتاري را در ادبيات، سينما، تئاتر و ساير محصولات فرهنگي توليدي اين جامعه هم ببينيم و به تدريج شايد اين رفتار مبتذل تبديل به نوعي عرف بشود و حتي تبديل به نوعي پُز روشنفکرانه هم بشود به صورتي که سطح نخبه و روشنفکر يا روشنفکرنما، جامعه هم سعي کند از اين الفاظ و رفتار مبتذل استفاده کند. در دوره‌ي ديگري بين سال‌هاي پنجاه تا پنجاه‌وهفت که انقلاب شد، يک دوره‌ي ديگر هم در ادبيات و سينما ردپاي کاربرد اين نوع واژگان و رفتارهاي خشن را مي‌بينيم. چون آن شکل سلطه و کنترل و پرخاشگري پديدآورنده‌ي يک شکل زباني خاصي هم هست. حرف رسمي را در اين عرصه هايدگر زده، که «زبان خانه‌ي وجود است». اين زبان آن شکل پرخاشگري را به خود مي‌گيرد و فرم يا شکل واسطه در تعاملات اجتماعي به شکل زباني تجلي مي‌يابد. سطح دوم از ابتذال، فقدان آداب معاشرت و اتيکيت‌هاي اجتماعي است. يعني اين هم در جامعه‌ي ما به سمت نوعي ابتذال مي رود و حتي رفته. اين‌که فرد چه‌قدر برايش مهم است که در نظر عموم مردم خوب جلوه کند و رفتاري مبتني بر آداب و اتيکت اجتماعي از خود بروز بدهد. اين سطح از رفتارها هم وقتي آدم‌ها به ديگران اهميت نمي‌دهند و هر کس فقط به خودش و آن ديکتاتوري وجودي‌اش فکر مي‌کند، قطعاً رشد مي‌کند و خطر آن براي سلامت جامعه بسيار زياد است. اين بي‌اعتنايي به افراد جامعه و محيط اطراف را شما در بي توجهي به پوشش‌ها – نه فقط پوشش جوان‌ها – و سکنات عامه‌ي مردم مي‌بينيد.

تجلي همهي اين صحبتهايي را که فرموديد در تهران چندين برابر ساير شهرها ميبينيم، باز هم سؤالم را تکرار ميکنم، چرا؟ کدام ويژگي تهران به جز پايتخت بودن و بزرگترين شهر ايران بودن عامل پديد آمدن يا دست کم تجلي بخشي از اين رفتارهاست؟ شهري که روزگاري همهي آدمهاي يک محله مثل يک خانواده بودند و به هم ميرسيدند، امروز شده محل زندگي آدمهايي که فقط «من» را ميشناسند.

در جامعه‌شناسي مبحثي هست که مبتني بر «نظريه‌ي شبکه‌اي» در جامعه است. اين نظريه‌ي شبکه‌اي معتقد است که در جوامع کوچک‌تر و در محلات و اجتماعات کوچک روابط قوي حاکم است و در شهرهاي بزرگ يا جامعه به مفهوم کلي روابط ضعيف. يک استدلال اين است که ما بپذيريم که هميشه روابط قوي از روابط ضعيف بهتر است و بنابراين بايد برگرديم به محله محوري و ساختار شهرهاي کوچک، ساختاري که همه همديگر را مي‌شناسند و يک نوع از کنترل اجتماعي در آن‌جا وجود دارد. اما اتفاقاً جامعه‌شناسي معتقد است که هر يک نظام اجتماعي، يک سيستم اجتماعي در اين است که بتواند در آن روابط ضعيف و گسترده، نظم و قانون و تعاملات اجتماعي را برقرار کند. بنابراين ما به جاي حسرت خوردن و ميل به حرکت به سوي محله‌ها و اجتماعات کوچک قديمي بايد بتوانيم در اين سطح بزرگ‌تر نظم و رعايت حق ديگران را نهادينه کنيم. اين هنري است که بايد به آن برسيم.

يعني مثلاً کنار اتوبان براي ساخت مجتمع فروشگاهي، سينمايي کورش مجوز ندهيم که همه چيز را از ترافيک تا آسايش مردم و قيمت زمينها را در آن محله به هم ريخته و فرياد مردم رابلند کرده…؟

بله. يکي از چيزهايي که «تصادم‌هاي اجتماعي» را زياد مي‌کند (از تصادم مقصودم تصادف اتومبيل نيست، تصادم به مفهوم برخوردهاي ناخوشايند بين افراد) اين است که ما نتوانيم توزيع مناسبي از شرايط تعامل اجتماعي در سراسر شهر به وجود بياوريم و طوري شهر را طراحي کنيم که ميزان اين تصادم‌هاي انساني افزايش يابد، چون هر قدر احتمال ايجاد اين تصادم‌هاي اجتماعي بين افراد بالاتر برود، امکان پيدايش تنش، اضطراب و پرخاشگري اجتماعي بالاتر مي‌رود. بايد يک توزيع متعادل وجود داشته باشد. قطعاً ما وقتي يک مسير را مسدود مي‌کنيم و باعث مي‌شويم حجم تعاملات به صورت غيرواقعي در يک نقطه بالا برود احتمال برخوردهاي پرخاشگرانه و مبتذل بين افراد هم بالا مي‌رود. که متأسفانه به نظر مي‌رسد که برنامه‌ريزي شهري ما دچار نوعي سوداگري بسيار وحشتناک شده به ويژه در تهران، که هر زميني را طلا فرض مي‌کند و به هر قيمتي و با هر هزينه‌اي حاضر است آن را بگيرد و تبديل به مجتمع‌هاي مسکوني و تجاري بکند و متأسفانه نظام برنامه‌ريزي و مديريت شهري ما به دليل اين‌که بتواند بر اين شهر بزرگ مديريت کند، نياز به پول دارد، به اين خواسته‌ها تن مي‌دهد و در نهايت اسير آن سوداگري مي‌شود. که اين سوداگري در دوران قبل از انقلاب هم در دوره‌هاي مشخصي در تهران تشديد شد و متأسفانه در دهه‌ي اخير به حد افراط رسيده و به يک نوعي بخش‌هاي مختلف اين شهر دارد به فروش مي‌رسد. به سوداگراني که هدفشان فقط پول است. اما پولي هم که سيستم مديريت تهران از اين طريق به دست مي‌آورد، به ضد خودش تبديل مي‌شود. به قول مولوي که مي‌گويد: «خون به خون شستن محال است، اين محال…» درواقع با پولي که از فروش تهران به دست مي‌آيد، نمي‌توان تهران را به درستي مديريت کرد چون ما بخش‌هايي از تهران را از دست مي‌دهيم که ديگر قابل احيا نيست. مثل باغ‌هاي تهران يا خانه‌هاي قديمي اين شهر که بخشي از هويت آن است و از بين رفتن اين‌ها و جايگزين شدنشان با برخي فضاهاي ناهنجار روزبه‌روز بيشتر احتمال برخوردهاي پرخاشگرانه و بروز رفتارهاي مبتذل در بين شهروندان را افزايش مي‌دهد. خب تهران حکم سرمشق براي کل کشور را دارد. و آن‌چه در شهر تهران به عنوان پايتخت کم است (نمي‌گويم نيست مي‌گويم کم است) نشانه‌هاييست که آرامش را به جامعه القا کند. آن‌چه که ما در تهران روزبه‌روز بيشتر شدنش را شاهديم، نشانه‌هاي تجاري است که در جاي خودش مهم است به هر حال شهر بزرگ شهر تجاري است، و يک بخشي از نشانه‌ها هم نشانه‌هاي تجاري بودن شهر است. يک بخشي از مديريت شهري به تابلوهاي قوانين برمي‌گردد ولي بين اين دو تا يک حوزه‌ي اجتماعي بايد باشد که نوعي آرامش را بايد به شهروند بدهد و دايم به او تذکر بدهد که بايد در تعامل درستي با همشهري‌ات باشي و اين تعامل درست يک ارزش است. ميزان اين فضاها در تهران کم است و متأسفانه حجم اين فضاي مهم تنها به تابلوهاي زيباسازي شهر اختصاص پيدا کرده که با هزينه‌هاي گران مدت کوتاهي در شهر نصب مي‌شود و حاوي پيام‌هاي اخلاقي است ولي اين پيام‌هاي اخلاقي ممکن است چون از جايگاه موعظه بيان مي‌شود اثر نداشته باشد، که ندارد. اين روح آرامش خواهي و تعامل بايد در کالبد شهر خودش را نشان بدهد و وقتي کسي به اين کالبد نگاه مي‌کند، احساس کند که به فرد معلول احترام گذاشته مي‌شود اين فرق مي‌کند که يک پوستر نصب کنيد که روي آن نوشته باشد: «به معلولين احترام بگذاريد»، بلکه بايد وقتي پله‌هاي ويژه‌ي معلولان را مي‌بيني ياد آن ملاحظات و تعامل انساني بيافتي که سطح اين موارد در جامعه‌ي ما بسيار کم است و ديده نمي‌شود و بيشتر تبليغات ما زودگذر و کم اثر است.

از آنجا که شما هم جامعهشناس هستيد و هم اهل ادبيات، اين سؤال را ميتوان از شما پرسيد که؛ تهران به هر حال قلب ايران است و قطعاً تعيين آنچه به عنوان رفتارهاي ناهنجار و مبتذل از آن ياد کرديم به شدت در سالهاي اخير در اين قلب بيمار رواج يافته و در مقابل ميبينيم که ردپاي اين ماجرا به وضوح در محصولات فرنگي ما در عرصهي سينما، و به خصوص ادبيات به شکل افراطي و خارج از عرف ديده ميشود و تصور پديد آورندگان اين آثار هم اين است که آنچه در اين قالب توليد ميشود آيينهي جامعه است و همان آدمي که اگر ده دقيقه در صف بايستد دعوايش ميشود و از کلمات مبتذل استفاده ميکند به عنوان مخاطب خودش را در اين آثار ميبيند، از ديد جامعهشناختي آيا در اين سيکل نقطهي آغاز جامعه است يا محصولات فرهنگي؟

اين طبيعي است که هميشه‌ي تاريخ يک رابطه‌ي متقابل بين ادبيات و جامعه وجود داشته و دارد. ادبيات نه انعکاس‌دهنده‌ي کامل جامعه است و نه جامعه عامل مؤثر و تام و تمام توليدات ادبي ولي به نظر مي‌رسد که در اين جا خود آن نويسنده يا کارگردان کسي است که تمايل دارد فرياد بکشد. يعني اين اثري که توليد مي‌کند، نه اين‌که آيينه‌ي جامعه باشد و از اين نظر کارگردان يا نويسنده خشنود است که تصويري از جامعه توليد کرده، بلکه وقتي شما در ادبيات، فيلم يا موسيقي فرياد مي‌شنويد، کلام مبتذل و رفتار مبتذل مي‌بينيد، اين بازتاب رفتار پديدآورنده‌ي اثر است و فرياد خود اوست. و نشان‌‌دهنده‌ي اين نکته است که براي خود آن کارگردان و نويسنده هم راه‌هاي تعامل بسته است. يعني نوعي پرخاشگري و رفتار مبتذل است که در پديدآورندگان آثار فرهنگي هم به عنوان عضو همين جامعه‌ي بدون تعامل وجود دارد. بنابراين نمي‌توان گفت اين آثار آيينه‌ي جامعه است و با اين حرف پديدآورندگان اين آثار را تطهير کنيم. همان‌طور که پرخاشگري و حرف مبتذل در بين افراد عادي جامعه ديده مي‌شود، پرخاشگري ادبي يا سينمايي و … نيز شيوه‌ي پرخاشگري اهل هنر و فرهنگ است. مثلاً شما در کتاب‌هاي آل احمد رد پاي نوعي زبان خاص، با نثري شتابناک و لحني گزنده را مي‌بينيد که در عين گزندگي بي‌ادبانه نيست در نتيجه کارهاي او مبتذل نيست دست کم از نظر زباني.

در صورتي که آل احمد معروف است به اينکه اکثر جدلهاي ادبي را بين دوستانش آغاز ميکرده و آدم رکي هم بوده.

احسنت، و دوران زندگي او مشهور است به دوران پرتنش و مجادله‌ي قلمي زياد. و بين اکثر نويسندگان و شعرا مجادله‌ي قلمي وجود داشته ولي در آثار بسياري از اين‌ها ما بي‌ادبي و بدزباني نمي‌بينيم، گرچه که زبانشان تند است ولي در آثار جديد ادبي و سينمايي و … تبديل به يک بي‌ادبي مفرط شده و بدزباني جاي آن را گرفته. زبان گزنده و هشداردهنده در ادبيات، فيلم و آثار ادبي ديگر خوب است اما ضرورتاً به معناي بدزباني نيست کما اين‌که در بسياري جاها نويسنده يا فيلمساز مجبور است شخصيت ويژه‌اي با ديالوگ‌هاي خاص طراحي کند ولي اين در شرايط فعلي تبديل به يک مُد در داستان‌ها و فيلم‌هاي ما شده و همين کاربرد بيش از حد و بدون دليل زبان ناشايست، آثار واجد اين خصلت را تبديل به آثاري «مبتذل» کرده است.

يک تحقيق دانشگاهي در بين پانصد فيلم و هزاروصد داستان جديد پنج سال اخير نشان ميدهد که: ۱- مسئلهي کاربرد و زبان تند همراه با ناسزا در آثار ادبي و فيلمهاي ما روندي رو به رشد داشته. ۲- نسبت اين مسئله در آثار نويسندگان و فيلمسازان تهراني به مراتب از شهرستانيها بيشتر و شديدتر بوده فضاي فرهنگي و فيزيکي تهران را چهقدر در اين ماجرا مؤثر ميدانيد؟ و راهحل به نظر شما چيست؟

اگر يادتان باشد، ترانه‌سرايان زودتر از همه اين حرکت را شروع کردند و در آن‌چه به نام «پاپ واسوخت» مشهور شد ما آغاز اين ابتذال را مي‌بينيم يعني نشان داد که يک بن‌بست اجتماعي در روابط عاطفي وجود دارد و اين بن‌بست خودش را در اين نوع موسيقي با اشعاري که شامل مفاهيمي چون :گم شو، دندان کرم خورده‌اي، از زندگي من برو بيرون و … نشان داد. خب اين بن‌بست به ساير روابط هم رسيد و در سينما و ادبيات هم خودش را نشان داد و طبيعي است که اين يک نماد و يک نشانه‌ي عارضي است از انسداد روابط اجتماعي که وجود دارد و اين نشانه‌هاي بيمارگونه‌اش خودش را نشان مي‌دهد. و طبيعتاً همان‌طور که همه چيز در روابط اجتماعي و در پي آن، در هنر مي‌تواند تبديل به مُد بشود اين شکل از تعامل اجتماعي هم مي‌تواند به سرعت تبديل به کليشه بشود، که شده. مثل همه‌ي دوران‌ها که ممکن است يک شکل از نشان دادن فقر مُد بشود. مثلاً در فيلم‌هاي سينمايي دهه‌ي ۵۰ و ۶۰ نشان دادن يک گونه‌ي مشخصي از فقر مُد شده بود و کليشه شده بود و شما هر فيلمي که مي‌بينيد اين سکانس‌ها و نماها در آن مشترک است. کما اين‌که مثلاً در يکي دو دهه‌ي اخير نشان دادن پرخاشگري بين زوجين مدتي مُد شده بود و هر فيلمي که مي‌ديدي پر از اين صحنه‌ها بود و يا اصلاً محور آن همين مسئله بود، خب اين يک کليشه و مُد است. راه‌حل به نظر من فضاسازي براي تسهيل در گفت‌وگوي درست اجتماعي و عاطفي است و ميدان دادن به اين‌که افراد بتوانند حرف خودشان را بزنند، مهم است. ميدان گسترده‌ي اجتماعي که تعاملات در آن فرصت تصحيح پيدا کند و از آن طرف هم البته گستردگي نظام حقوقي و قضايي مهم است. به نحوي که افراد احساس کنند، مجاري فعالي براي رسيدن به حقوقشان کافي است و مسئله‌ي سوم اين است که ما به کمک رسانه‌ها آداب اجتماعي را به جامعه برگردانيم يعني از طريق ارزشگزاري بر اين آداب به عنوان يک داشته‌ي ارزشمند آن را به امري گران‌بها و داراي ارزش تبديل کنيم که مردم به سمت رعايت آن‌ها پيش بروند. همين حالا و سال‌ها پيش هم البته بسيار از آزار خانگي وآزار جنسي در غرب گفته مي‌شود ولي هيچ‌کس از آزار رباني صحبت نمي‌کند و کم‌تر به آن توجه مي‌شود. آزار زباني به عنوان يک پديده‌ي مبتذل در حال شيوع بايد به عنوان جرم شناخته شود و ما سعي کنيم اين مفهوم را جا بيندازيم که خطاب زشت، ناسزا و … جرم است و بايد از آن پرهيز کرد. به نظر من اين زبان و رفتار مبتذل در حال گسترش است و متأسفانه چيزي است که مي‌تواند جامعه‌ي ما را نابود کند. 


iconادامه مطلب

در عرصه فرهنگ بزرگ‌تر نداریم تا بزرگ‌تری کند
بازديد : iconدسته: گفت و گو

هوشنگ اعلم

سيد محمد بهشتي يک مدير فرهنگي است، که سالهاي سال در عرصههاي مختلف فرهنگ و هنر مديريت کرده، مديريت به سبکي که امروز بيش از يک مدير از او يک متفکر ساخته، مديريتي همراه با مطالعه و پژوهش. با او در مورد مفهوم ابتذال و بهخصوص ابتذال در عرصه فرهنگ و هنر کشور به گفتوگو نشستيم.


iconادامه مطلب

سایر صفحات سایت

Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY