• افراد آنلاین : 0
  • بازدید امروز : 299
  • بازدید دیروز : 808
  • بازدید این هفته : 2985
  • بازدید این ماه : 11729
  • بازدید کل : 1730903
  • ورودی موتورهای جستجو : 11086
  • تعداد کل مطالب : 2237





عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

محمدرضا شجریان امروز یا فردا مرخص می‌شود

محمدرضا شجریان که چند سالی است به دلیل بیماری بستری است به دلیل وخامت حالش به بیمارستان اعزام شده است با این وجود رییس بیمارستان جم از ترخیص او در آینده نزدیک خبر می‌دهد.

دفتر مجله «توفیق» را هم به لودر می‌سپارند!

دستگاه‌های سنگین را سوار تریلی می‌کنند، تقریبا چیزی در داخل حیاط باقی نمانده، شنیده بودیم تقاطع کوچه بخارا و خیابان صف، یکی از تحریریه‌ها و چاپخانه مجله توفیق قرار دارد و این همان ساختمان است، سر در اصلی نبش کوچه بخارا را با رنگ آبی مشخص کرده‌اند: «شرکت چاپ رنگین»…

«از فرانکلین تا لاله‌زار»؛ قبای اعجوبه بر تن صنعتی‌زاده
بازديد : iconدسته: گزارش ها

«از فرانکلین تا لاله‌زار» به همت «سیروس علی‌نژاد» زندگینامه‌ای از «همایون صنعتی‌زاده» از خلال مصاحبه با او و درباره اوست که دست‌کم در مقدمه و پاره‌ای سطور و صفحات قبای اعجوبه را بر تن او می‌پوشاند که چون دیگران فرازوفرودهای زندگی را زیسته است.


iconادامه مطلب

فیلم لوكس اكسترنا از گاسپار نوئه
بازديد : iconدسته: گزارش ها

لوكس اِكستِرنا

🔴 اختصاصی آزما از جشنواره کن

فيلم لوکس اکسترنا يك تجربه ناب درباره شكنجه است؛ ابزار شكنجه برای اعتراف گرفتن در قرون وسطي تا امروز كه فيلمسازي نوعي شكنجه قرون وسطايي تعبير ميشود.

” لوکس اکسترنا ” شكنجه توليد به شكنجه هنرپيشگان و نهايتاً شكنجه تماشاگر بدل ميشود. گاسپار نوئه در يك فيلم پنجاه دقيقه اي حدود نود دقيقه اطلاعات تصويري روي پرده نشان ميدهد چرا كه پرده به دوبخش تقسيم شده تا از زواياي مختلف بتوان ماجرا را ديد.

موضوع آماده سازي صحنه براي آتش زدن سه جادوگر زن در قرون وسطاست و ميان نويس هايي از فيلمسازان مختلف مثل آيه در ميانه فيلم مي آيد تا فشار شغلي فيلمسازي را از زبان آنان هم تاييد كند

اما رنج عوامل توليد از ناهماهنگي، رنج هنرپيشگان از افراط گروه توليد در كنترل و كاركشيدن از آنان است و رنج تماشاگر از صداي آژيرهاي ممتد و فلاشهاي نوري رنگي (قرمز، سبز و قرمز تا فيلم تمام شود.


iconادامه مطلب

خانه ایرانی، گمشده بی جانشین
بازديد : iconدسته: گزارش,گزارش ها

نگاهی به نقش خانه در شکل گیری هویت انسان

میزگرد: نامور مطلق، بهمن؛ اصلانی، محمدرضا؛ شاکری، احمد؛ کیوانی، نیما؛ اعلم، هوشنگ؛

مردااد ۱۳۹۷ – شماره ۱۳۱ (۷ صفحه _ از ۳۴ تا ۴۰)

«خانه» محل زيست انسان و حتي حيوان(لانه) است. تاثير انسان بر جايي که به عنوان محل سکونت انتخاب ميکند. و تاثير اين فضا بر روح و روان آدمي غير قابل انکار است و اين امري است که متفکران قرون گذشته و امروز هر يک از ديدگاه خود بر آن تاکيد کرده اند . اهميت خانه و تاثيرات آن بر زيست انسان و کليت جوامع انساني آنقدر هست که موضوع تفکر و بحث فلاسفه، زبانشناسان، ادبا و قطعا معماران قرار بگيرد و هر يک از زاويه ديد خود «خانه» و مقولات مربوط به آن را بررسي کنند. در نشستي که هماهنگي  و حتي پيشنهاد اوليهاش را مديون دوست خوب آزما زهره نيلي هستيم. دکتر بهمن نامور مطلق (استاد فلسفه) ، محمدرضا اصلاني(فيلمساز و نظريهپرداز هنري)، احمد شاکري (نويسنده و فعال هنري)، نيما کيواني(معمار و برنده جايزه بينالمللي آقاخان و مبدع نظريه خانه ايراني) گرد هم آمدند تا هر يک از زاويه ديد خود و براساس تخصص شخصي به بررسي نقش خانه در زيست فکري و اجتماعي انسان امروز بپردازند.

هوشنگ اعلم: من فقط بابت افتتاح بحث عرض ميکنم. در اين شماره به سراغ مفهوم خانه رفتهايم چرا که برخلاف آنچه درواقع وجود دارد، امروز خانه فقط محلي است. براي خوابيدن و معيار ارزشگزاري خانه چند خوابه بودن آن است. (و برخي از ما بهتران هم ملحقاتي از جمله استخر و لابي و … براي اين خوابيدن به خانه اضافه ميکنند. و به همين دليل هم کوچک و کوچک شدن خانه و محل راحت خوابيدن معيار شده است) و درواقع نقش اصلي خانه اصولا ناديده گرفته شده. بحث را درباره اين نقش فراموش شده آغاز کنيم.

محمدرضا اصلاني: آنچه مسلم است اينکه؛ فضاي عمومي «هابرماسي» در ايران به يک اغتشاش کامل رسيده – نه اين که حذف بشود- بلکه به اغتشاش رسيده و اصلاح «سيطره عمومي» بحثي است که در جهان امروزي گسترش يافته. در معماري، آدمهايي مثل «ميس وندرو» و ديگران فضاي عمومي و خصوصي را به نحوي به اعتراف دو جانبه تبديل ميکنند، با قرار گرفتن ديوارهاي شيشهاي به جاي حايل. در آثار آنها درواقع فضاي خصوصي معترف به فضاي عمومي ميشود و انتقال پيدا ميکند به فضاي عمومي و فضاي خصوصي را حذف ميکند. و اين به آن معناست که دروغ و دورويي حذف ميشود. در شهرسازي ما اين حرکت را تبديل کرده اند  به شيشهسازي روي ديوارهاي حايل، فضاي خصوصي را منتقل ميکنند بر روي ديوار حايل، فاسادهاي شيشهاي که درست ميکنند، درواقع فاساد انتقالي نيست و همان ديوار بتوني است که تبديل شده به انعکاس، انعکاسي که خود را نفي و پنهان ميکند و در انعکاس چيز ديگري را بروز ميدهد. که اين نوع معماري پنهانکاري را تشديد کرده است.

اعلم: و تاثيرش بر روي آدم ها مي شود دروغ هاي مکرر.

اصلاني: بله، بررسي ها نشان ميدهد که اين شرايط پنهان کاري را تشديد کرده به نظر من «خانه» و «خوانش» در زبان فارسي ريشه مشترک و کهن دارند و حرف «خ» که در اول اين واژهاست، بر اساس زبانشناسي، در ارتباط بودن واژه ها را نشان ميدهد. بايد ببينيم چرا هايدگر اينقدر جدي در مورد خانه حرف ميزند و «خانه گزيدن» را مطرح ميکند و خودش را به خانه وصل ميکند. چهگونه خودش را به مثابه خانه برميگزيند و با اين برگزيدن خودش را مورد خوانش قرار ميدهد. در يک سوي دنيا اهميت خانه در اين حد است ولي ما کلا در سوي ديگر جهان کلا از اين مسايل فارغيم.

اعلم: درواقع از اين ديدگاه «خانه» محل مرور خود است.

اصلاني: بله مرور خود و به خود رسيدن و به همين دليل در معماري ايراني، اغلب ورودي سر در خانه ها طلسمهاي (بسمالله، وان يکاد، خطوط و نقوش مرموز طلسمي) داشت. آن زمان براي خانه نقش مرکزيت وجودي قايل بودند. کوچه و خيابان خطي و ديناميک هستند، اما خانه نه، در ورودي خانه هاي قديمي پس از وارد شدن وارد يک هشتي به شکل دايره ميشوي که فرد را احاطه مي کند، اين طور نيست که يکباره وارد حياط بشوي بلکه اين هشتي نقش يک واسط را دارد. هشتي فرمي مابين دايره و مربع است که مربع نشان وجود و دايره نشان کيهانيت است و اين دوتارا در هم نگه ميدارد. فرد بهطور ناخود آگاه تصفيه ميشود و و او را آماده ميکند براي وارد شدن به حريم خانه. اين هشتي واسطي است بين محيط ديناميک و محيط استاتيک. لذا  در معماري کهن ما هچ فضايي اسم خاص ندارد از جمله (پنج دري، سه دري، هشتي، دروني و اندروني ايوان) و اين انسان است که نامها را تعيين ميکند، مثلا اگر در ايوان خانه، مرد خانه تدريس کند به آن جا مدرسه گفته ميشود. در جاييکه غذا طبخ شود آشپزخانه، جايي که مهمان پذيرايي شود سفرهخانه اين فقط نشانه تقليل نيست بلکه نشانه نوعي ديکتاتوري فضاست و معماري تصوير زمان خود است. به همين دليل من ميتوانم اعلام کنم؛ با اين معماري حتي در دوران اسکولاستيک خودمان، ديکتاتور نداشتيم و آنچه به آن «استبداد شرقي» ميگويند حرف مزخرفي است، ما ديکتاتوري به آن معنا نداشتيم. چون اگر ديکتاتوري داشتيم، معماري ما يک دست نميشد و اصولا چيز ديگري ميشد. يعني مثلا نبايد نسبت ارتفاع بنا به سطح حداکثر يک پنجم باشد، بلکه مثل مصر بايد يک دوازدهم باشد. اما در ايران، به گونهاي است که آزادي تا آنجا ميرود که در اين سطح در کجا قرار بگيري و کجا بخوابي و کجا بنشيني. و در اين آزادي به يک نسبت يک به هفت ميرسي. اينها فقط نشانه يک دکآدانس نيست، بلکه نشانه نوعي بينش زمانمند است. و درواقع نشاندهنده اين است که يک معمار در درون خود و در کارش، يک ديکتاتور است. مثلا لوکوربوزيه در دوران سوم کارش فقط آثار بر مبناي سطح ارايه ميکند و ميگويد در اين سطح افراد آزادند که جاو عملکرد خود را تعيين کنند. و اختيار تا آنجا ميرود که فرد تعيين کند که روي سطح ارايه شده کجا و به چه شکل قرار بگيرد و ميتوان حتي حجم خودت را تعيين کني، حتي وقتي اسمها عوض ميشود به يک اصل برميگردد. در صورتي که اکثر اسامي در فارسي جديد بيريشه است.

مهم است به يک نکته اشاره کنم و آن هم بيريشه گي بسياري از کارهايي است که ميکنيم که نشانه بارز آن را در زبان ميبينيم.  زبان فارسي پرظرفيتترين زبانهاي پذيرنده واژگان است ولي هچ واژهاي بدون ريشه وارد زبان فارسي نشده است. از زمان مشروطيت پذيرش واژه ها در سطح وسيع در اين زبان آغاز شده. اما امروز واژگاني بيريشه داريم چون سوپر و مينيسوپر و … که نشاني از بقالي نداشته و هچگونه ريشهاي در زبان فارسي ندارند. و اين فقط نمايانگر بيسوادي نيست، بلکه يک رويکرد است، اينکه ميتواني بيريشه باشي. درواقع واژگان، «بيريشه بودن» را در جامعه گسترش ميدهند. درحاليکه «ريشه داشتن» يک مسئله بنيادي است. ميگوييم اُپن open  معناي اين کلمه يعني باز، نه آشپزخانه. در ايران کهن بدون ريشه با قضايا برخورد نميکرديم. ولي اکنون اين بيريشگي در معماري و اسما، آن کاملا نمايان است. برايت تکليف معين ميکند و به تو ميگويد، اينجا بنشين حرف زيادي نزن. در سينماي ايران هم همين است در فيلمهاي ايراني حتي يک قفسه کتاب ديده نميشود، چون در معماري امروز جايي براي ميز کار وجود ندارد. جاي قفسه کتاب نيست. اينها نشانگر اين است که ما در اينجا خانهگزيني به مفهوم هايدگر انجام نميدهم و برايمان خانه ميگزينند. در صورتي که در فيلمهاي هاليودي در يک خانه مخروبه محلات فقير يک قفسه بيريخت کتاب هست. آنها از هر فرصتي براي روتوش تصوير خودشان استفاده ميکنند. 

اعلم: در اين جايگاه که شما بيان کرديد، اصولا «صاحب خانه» مفهومي ندارد و اين خانه است که صاحب فرد است. ضمن اينکه تاثيرات فرهنگي آن را در بيرون خانه ميبينيم و خانه اکنون به يک حصار امن تبديل شده و فرد هر کاري دوست دارد در خانه انجام دهد. همان فرد بيرون که ميآيد بايد برخي موارد را رعايت کند. اين که اين امر باعث ايجاد فاصله بين من و جمع ميشود. و همه افرادي که در خيابان راه ميروند يک زندگاني پنهان از ديگران دارند، بدون اينکه بسياري از وجوه اين پنهان کردن ضروري باشد.

دکتر نامور مطلق: يک اصل وجود دارد. اين که خانه بيشتر به واسطه خانواده تعريف ميشود. خود خانه يک فضا و کالبد است که کالبد انسان در داخل آن قرار ميگيرد و به واسطه انسان و روابط انسانها با هم است که خانه تعريف ميشود. درباره ويژگيهاي کالبد و فضاي خانه ميتوان جداگانه بحث کرد، يک بحث نمادين هم در مورد خانه مطرح است که بسيار هم مهم است. ما خانه را در شعرمان حتي از اين ديدگاه ميبينيم که شاعر ميگويد: «اين خانه قشنگ است ولي خانه من نيست…». اينجا به خانه در معناي کشور اشاره شده و همين نقش را در بتخانه، ميخانه و … ميبينيم. خانه اصلا از نظر لغوي از «خانک» به معناي فضا و مکان ميآيد. چون اولين مکاني است که انسان با آن آشنا شده و در آن بزرگ ميشود و شکل ميگيرد. پس تاثيرگذارترين و خصوصيترين است.  خانه يک فضاي خصوصي است. اما درون خانه هم فضاهاي خصوصي تر داريم مثل اندروني، بيروني و … اما خانه نيز به واسطه انسانهايي که در آن قرار ميگيرند تعريف ميشود در خانواده و در بين انسانها اصولا ما چهار نوع رابطه عاطفي داريم. رابطه اروسي(Eros) که بيشتر بين دو جنس مخالف برقرار ميشود. دوم رابطه آگاپه اي Agape که به آن «عشق اله» ميگويند. سوم رابطه فيليايي که عشق به معناي دوستي است و رابطه استروژه storge، که رابطه خانوادگي است. اين نوع چهارم با همه روابط ديگر فرق ميکند و صميمانهترين نوع رابطه و رابطه اجباري است. چون کسي انتخاب نمي ند چه کسي برادر يا پدرش باشد. اين رابطه عميق، نزديک و صميمانه است و صميميت بدون هچ توقعي در اين نوع رابطه توزيع ميشود. دررابطه خانوادگي هچ وقت پدر، مادر در برابر محبتي که نثار ميکند، بر اين اساس توقع جبران ندارد و اين حالت در هچ رابطه ديگري نيست.  خانه در واقع با نوع خانوادگي روابط انساني تعريف ميشود، چون در جاي ديگري از اين گونه روابط وجود ندارد. البته بگذريم از اينکه از زماني که تعريف خانه تغيير کرده است، روابط خانوادگي نيز دستخوش تغيير شده است و با اين تغيير کالبد محتوا نيز دگرگون شده. زيرا فضا در روح افراد تاثير بسياري دارد و فضاها نوع مناسبات و رفتاري را به افراد تحميل ميکنند و اين فضاست که فرد را در سيطره قرار داده و حکم ميکند. حکمي که نميتوان از آن سرباز زد. اگر فضاها را تغيير دهم روابط را تغير دادهايم. مثلا رفتار يک مادر و فرزند يا يک معلم و شاگرد در خانه و مدرسه يک جور و در مسجد يا يک محل عمومي ديگر باشند طور ديگري است.

اين هم که مي فرماييد فضاهاي عمومي در کشور کم هستند درست است و به همين دليل هم هست که ما با همديگر گفتگو و مراودهاي نداريم و دموکراسي اصلا در آنچه امروز به عنوان فضاي عمومي مطرح است. شکل نميگيرد. و به دليل نبود اين گفتگوها و مراودات، افراد در رفتارهاي سياسي و اداري و اجتماعي خود متفاوت ميشوند، چون رفتار در فضاي عمومي را  ياد نگرفته و تمرين نکردهايم چون وجود ندارند. در برخي شهرها مثل اصفهان در قديم يک فضاي مراوده عمومي مثل نقش جهان وجود داشته که مردم در آنجا دور هم جمع ميشدند و حتي گفتگوي تصادفي (بدون برنامهريزي) داشته اند  اما امروز اغلب ما فضاهاي عمومي براي مراودات برنامهريزي نشده نداريم. و همين باعث بروز نگاه هاي نسبشناسانه و رواج آن ميشود.

فضاي عمومي تاثيرات شگرفي در نوع روابط انسانها دارد. ما امروز در محيط کار هم به دنبال روابط نسبشناسانه هستيم و فاميل استخدام کنيم و اينها به هويت ما بسيار آسيبزده چون در طراحي فضاي عمومي که تاثير زيادي در رشد انديشه انسان دارد رشد نکردهايم.

ما امروز نميتوانيم حتي در يک پارک قدم بزنيم و کنار کسي که نميشناسيم روي يک نيمکت بنيشيم و با او صحبت کنيم، اين مقوله باعث شده که به نوعي «خود مداري» تاريخي رسيدهايم.

اعلم: البته در ايجاد اين حس خود مداري عموامل اقليمي و تاريخي ديگري هم نقش داشته اينکه در ساير نقاط جهان از جمله اروپا جمعگرايي در ذات آنهاست، دليل دارد. چون آنها به سبب شرايط اقليمي که داشته اند  در طول تاريخ مجبور بوده اند  در کنار همديگر باشند. وايکينگها مجبور بودند با هم دزدي کنند و نميتوانستند تک تک دزد دريايي باشند سرما و يخبندان سرزمينهايشان وادارشان ميکرده کنار هم زندگي کنند. اما در مورد جوامع شرقي و به خصوص ما ما هميشه طوري بوده که ثروت در دست حاکم قرار داشته و هر کس براي کسب روزي بايد به تنهايي بر در درگاه ملوکانه ميرفته و طبيعي است که هر کسي خواسته تنها برود که سهم بيشتر و زودتري بگيريد، پس ديگران را پشت سر ميگذاشته که سريعتر به استوانه قدرت وصل شود. و اين تا امروز در خلقيات ما مانده.

اصلاني: عرفان ما در اين مورد خيلي دقيق عمل کرده و سعي کرده در برابر اين قضيه يک فضاي عمومي ايجاد کند. که خانقاه ها نقش فضاي عمومي را تا حد زيادي بازي کرده در عين حال با نفي قدرت و حذف قدرت و ايجاد «وجود فردي در جمع» و دايره هاي جمعي نقش پيوستگي به همديگر و يکي شدن را پر رنگ کنند. خيلي هوشمندانه است.

نامور مطلق: اينطور که بحث پيش ميرود، ترسم اين است که اينطور به نظر برسد که همه چيز ضروري و اجباري بوده. ميخواهم بگويم که اينطور نيست، ميدان نقش جهان در دوران خود بزرگترين ميدان و فضاي عمومي بوده فضاي عمومي از فعاليتهاي قبيلهاي و جمعي متفاوت است. و نماد مدنيت است. اما اينکه قومي در کنار هم و با هم حمله کنند و غذا تأمين کنند و زيستشان مشترک باشد و … متفاوت است. در قبيله اين نماد نيست. زماني که فضاي عمومي در برابر خصوصي قرار ميگيرد بحث ديگري است. 

همينهاست که باعث ميشود بگوييم که همه چيز اجباري نبوده و اين که نپذيريم شرايط فعلي نتيجه انتخاب خودمان است. در صورتي که در حقيقت  اينگونه است که  ما در دوره هاي تاريخي خودمان انتخاب کردهايم که رشد فرديت نداشته باشيم و يا مناسبات عمومي را ياد نگيريم. که نتيجهاش وضع فعلي است. اين مسئله بيش از اينکه تاثير اقليم باشد، انتخاب خود ماست، ما بايد مسئوليت انتخاب پدران و گذشتگان را بپذيريم تا بتوانيم آن را اصلاح کنيم. اما برگرديم به بحث خانه …

نيما کيواني: اگر حتي در بررسي مقوله خانه از دريچه خانواده هم به ماجرا نگاه کنيم ميبينيم که مقوله خانواده در آسياي شرقي خيلي هم قوي حضور دارد و حتي پررنگتر از ايران. مثلا در ژاپن. اما بحث خانه در ايران را کمي متفاوتتر بايد بررسي کرد. بخشي از ماجرا برميگردد به اتمسفر و فضاي حاکم برخانه ايراني. که جامعه را نيز تحت تاثير قرار داده و نه ساختارهاي شکلي و فرمي. هر چند که منکر تاثير آن فرمهاي قديمي نيستم اما همه ما ميدانيم که ديگر نميتوان حياتهاي بزرگ که باغچه شمعداني و گل سرخ داشت و اين دلايل زيادي دارد، از جمله بحران آب و شکل جمعيت و …اما نميتوان گفت در اين مورد پاسخي نداريم. پاسخ آنجاست اتمسفر و دياگرامهاي فضايي که ما ميتوانستيم تجربه کنيم را استخراج کنيم. يعني در «خانه ايراني» يک سري ويژگيهايي وجود دارد که اتمسفر خاصي و دياگرامهايي را به وجود ميآورد. اين دياگرامها را ميتوانيم تبديل به يک سري پارامترهايي کنيم که خانه جديد ايراني را شکل بدهد که در عين حال مدرن هم باشد. اتفاقي که الان در ژاپن رخ داده. معماري اين خانه ها در جهان حرف براي گفتن دارد. آنها در عين مينيمال بودن،

حس خانه ژاپني سنتي را دارند. اما در ايران وقتي صحبت از خانه ايراني ميشود با دو دسته نظريه مواجهايم. يک عده فقط از سنت حرف ميزنند و يک عده فقط از مدرن شدن افراطي. با تکيه به بحث دهکده جهاني … در صورتي که با خط وسط گم کردهايم چون خانه را فقط «شکل» ديدهايم در صورتي که خانه فقط شکل نيست و به قول هايدگر محل «سکني گزيدن» است.

اعلم: يعني ما پوسته ها را گرفتيم، بدون محتوا. چون معماري ما براي خودش فلسفه و نظريه داشت.

نامورمطلق: نه اتفاقا پوسته ها همراه محتوا آمد – من به ارتباط تنگاتنگ بين محتوا و پوسته بيروني يا کالبد معتقدم – ولي وقتي ما محتوا را از بخش ديگري از جهان ميگيريم، حق نداريم شکايت کنيم چرا کالبد ما مناسب اين محتوا نيست. خب طبيعي است چون محتوا، محتواي من نيست. يعني آن «خانه»اي که الان نداريم و آپارتماني که از غرب گرفتيم مطمئنا محل رشد انسانهايي با روحيه و انديشه غربي خواهد بود. چون در هر ظرفي مظروف خودش رشد ميکند.

بزرگترين فقدان ما فقدان فضايي است. چون فضا بيشترين تأثير را بر انسان و روابط انساني دارد. و وقتي فضا عوض ميشود بايد منتظر تغيير انسانها و روابطشان هم باشيم. در يک کلام «خانه ايراني» گم شده و به جاي آن هم چيزي درست نشده. حتي مدلهاي ساير کشورهاي شرقي هم اينجا جواب نداد و البته درست گفتند که ما برخي جاها زيادي هم مقاومت کرديم. که خانه ايراني همان خانه ۲۰۰ سال پيش باشد و نخواستيم اين مدل را همراه رشد تکنولوژي جمعيت و شهرنشيني و تغيير بسياري از فاکتورها، تغيير بدهم و همسان و کارآمد کنيم. پس در فقدان خانه ايراني، فقدان خانواده ايراني را داريم و در فقدان خانواده ايراني، فقدان هويت ايراني را داريم. در رمان «در جستجوي زمان از دست رفته پروست» – که ميگويند اصلا بايد نام اين کتاب ميشد در جستجوي مکان از دست رفته – در صفحات ابتدايي قهرمان يکدفه از خواب بيدار ميشود و ميگويد نفهميدم کجا هستم و نفهميدم که هستم. يعني کجا بودن و چه کسي بودن با همديگر ارتباط تنگاتنگ دارد و ما «کجا بودن» را از دست دادهايم. قطعا کي بودنمان را هم در کنار آن از دست ميدهم.

احمد شاکري: ببخشيد اينجا پرانتزي باز کنم، احسان شريعتي در جايي گفته بود «قرارگاه» محل قرار، در مقايسه با بي قراريهايي که آدمها در بيرون دارند.

کيواني: بله دقيقا. حتي حياطهايي که داشتيم اين فضاي زيست ايراني را منتقل ميکرده. مثلا خانه عامريها پنج تا حياط داشته. که اين حياطها فضاي ارتباط جمعي بوده. پشت بام خانه ها به نوعي فضاي ارتباط شهري بوده يا مرکز محله ها مثل حسينيه ها و مساجد همين نقش تسهل ارتباط عمومي را داشته. اصلا همان فضاهاي عرفاني که جناب اصلاني فرمودند نامش جمخانه بوده. که بر جمع بودن تأکيد ميکند. آن چيزي که آپارتمانهاي ما امروز حلقه مفقوده خانه ايراني است، فضاي جمعي است. وقتي از فضاي جمعي حرف ميزنيم بسنده ميکنيم به لابي و سونا و جکوزي مثلا در صورتي که هچ کدام از اينها فضاي جمعي نيست و فضاي گذري است. هرچند درست است که هايدگر جملهاي دارد به اين مفهوم: خانه حصاري است که انسان براي اين به دور خود ميکشد که درون فضاي خانه آزادي شخصياش را تجربه کند. اما ما به هر دوي اين فضاها نياز داريم. ما حتي در خانه هاي امروز خلوتگاه شخصي هم نداريم. اصلا نياز نيست که در يک خانه ۵۰۰ متر به دنبال يک گوشه دنج شخصي بگرديم. بلکه مي توان در يک خانه ۸۰ متري هم اين فضاهاي شخصي را ايجاد کرد. در کنار اين فضاهاي جمعي آپارتماني هم نداريم در نتيجه اين خانه ها از حس خانه ايراني به دور است و همه سعي من در ايجاد اين فضاها و در نتيجه حس خانه ايراني در خانه هاييست که طراحي ميکنم. امروز حتي وقتي در اروپا قرار است خانهاي ساخته شود نهادهاي محلي در مورد آن نظر ميدهند – که البته ما اين را داشتهايم – ولي از دست دادهايم. اين يعني اتمسفر و فضاي خانه در تأثير بر روي افراد بسيار مهم است.

نامورمطلق: همان چيزي که من تحت عنوان «کالبد» و تأثير آن بر روح و روان و شخصيت انسان ها ياد کردم.

کيواني: الان در دنيا بر پايه نوروسانيس Noroscience مقوله تأثيرپذيري انسان را از اتمسفر فضاي اطراف به جدّ مطرح شده که البته در پديدارشناسي هايدگر و شولتس و … هم مطرح شده. رنگ، نور، متريال يا حتي صدا و … هر کدام تأثير خود را بر افراد ميگذارد. اشکال کار ما مروز در مقوله معماري اين است که فقط به شکل توجه ميکنيم و به اصطلاح فقط ميگوييم يک بنا خوشگل هست يا نيست. کسي به حس و حال اين فضا کاري ندارد. حتي بوي کاهگل نوعي نوستالژي براي ايرانيها همراه دارد و جزو اين اتمسفر است. بخشي از نوروسانيس رفتارشناسي انسان در فضاي خانه و بخش ديگرش تأثير اتمسفر خانه بر انسان است. امروز شما در جوامع دموکراتيک شاهد وجود فضاهاي تعامل جمعي و ميل مردم به استفاده از اين فضاها هستيد، پارکها، کافه هايي که در پيادهروها ميز گذاشته اند  – ميادين شهرها و … اينها بايد آموزش داده شود در اين آموزش همگاني هم معماري، هم فلسفه و هم جامعهشناسي درگيرند و نقش دارند. در پنجاه سال قبل معمارهايي مثل سيحون يا ديبا به دليل سواد شخصي و ديد درست وظيفه معماريشان را انجام ميدادند. در سالهاي اخير معمارها فقط ساختمانساز شده اند  و مسئوليت اجتماعيشان را فراموش کرده اند  و اصلا فراموش کرده اند  که چرا خانه ميسازند. و اين جاي تأسف دارد.

شاکري: و البته اين در ادبيات ما هم اتفاق افتاد که داستاننويسهاي ما به شکل افراطي رفتند به سراغ ادبيات آپارتماني.

کيواني: بله. چون مدرنيته را تعريف نکرده به سراغ مدرنيزاسيون رفتيم و در تمام عرصه ها مشکل ايجاد کرد.

شاکري: اغتشاش مرزها.

کيواني: دقيقا.

اعلم: اين بي مکاني در ادبيات ما هم هست

اصلاني: سينماي ما هم بيمکان است. در سينماي هاليوود مخاطب بين نيويورک، لاس وگاس و اوهايو تفاوت مي بيند ولي در سينماي ما اين تفاوت وجود ندارد، ۹۰ درصد فيلمهاي سينماي ما در تهران ساخته ميشود ولي ما «تهران» را در آن ها نميبينيم.

اعلم: اين ايا نتيجه فقدان ارتباط با محيط است؟

نامورمطلق: خير ارتباط با محيط گريزناپذير است. اما چون محيط ما عوض شده، آدمها و تعاملات بين آنها و آثاري که خلق ميکنند هم عوض شده.

شاکري: در شعر اسماعيل خويي اين مقوله تحت عنوان «بي در کجايي» آمده. يعني آدمهايي که در يک جا هستند ولي آنجا خانه واقعيشان نيست و ادوارد سعيد هم دربارهاش حرف زده. گفتم که احسان شريعتي بر معناي تعاريف هايدگري براي خانه اصطلاح يا نام «قرارگاه» را انتخاب کرده است. به معناي محل قرار آدمهاي بيقراري که در اطراف ما هر روز در حال رفت و آمد و زيست هستند. و ميخواهند يک جايي پيدا کنند که مرز آنها باشد. با فضاهاي عمومي و اين مرز يا جاي قرار عملا ميشود «خانه» در کنار اين تعريف يک نگاه ادبياتي از نظر منتقدان و نظريهپردازان ميتوانيم داشته باشيم، اينکه فمنيستها هم تعريفي دارند که با نگاه تحقيرآميز يا دست کم گرفته شدن خانه صحبت ميکنند. اينها را که در نظر بگيريم، ميرسيم به اينکه اصلا خانه چهطور در ادبيات مطرح ميشود. در بازخواني که ما در ادبيات معاصر و مدرن داريم ميبينيم که خانه همواره با يک تعريف مشخص جاي خودش را داشته تا بسته به اقليم و فضاي خاصي که دارد برسيم به نقشهاي خاصتر در عرصه ادبيات. در اين عرصه من فکر ميکنم چيزي که در ادبيات کمي به داد ما رسيد، درواقع همان نقد جغرافيايي بود که طرح آن باعث شد به فضاهاي بينام و نشان هويت بخشيده شود.

نامورمطلق: من اينجا يک پرانتز باز کنم، اينکه ما در طول تاريخ به فضا خيلي کمتر از ساير وجوه يک قضيه توجه کردهايم. و بيشتر متوجه «زمان» بودهايم و به خاطر همين هم اولين نقدهايي که به وجود آمد نقدهاي Historisism يا تاريخ محور بود و اصولا از اواخر قرن بيستم نقد جغرافيايي به وجود آمد و رايج شد. و واخر اين قرن نقد جغرافيايي Geocnitic خودش تبديل به يک پارادايم و مسلط شد بر همه دانشهاي ديگر. و البته اين سطح از تسلط به سبب جنگ جهاني دوم تغيير فضاها، خرابي شهرها و درگيري کشورها به خاطر فضا و خاک بود و اين نوع نقد مسلط شد. و در همه جا بسط پيدا کرده در سال ۲۰۰۰ «برتران وستفال» نقد جغرافيايي را مطرح کرد، چون تا قبل از اين حرف نشانه، اسطوره، روانشناسي، جامعهشناسي و همه عرصه ها حوزه نقد مربوط به خودشان را داشتند و از دريچه اين مباحث به سوژه ها نگريسته و نقد ميشد الا فضا که بسيار هم مهم است که با ژئوپولتيک معنا پيدا کرد. بعني ما نقد جغرافيايي داريم که بسيار هم مهم است.

شاکري: از اين ديدگاه و با تکيه بر اساس اين تاريخچه، نقش خانه در ادبيات بسيار مهم ميشود.  شايد تنها جايي که وحدت نظر بر اهميت خانه وجود داشته باشد ادبيات است. اينکه در ادبيات همواره خانه، روابط انسانها و جزئيات اين روابط بسيار جدي گرفته شده. و نوع بازنمايياش هم بسته به نوع اقليم و جغرافياي وقوع داستان تغيير کرده. و تنها با تکيه بر ابزار ادبيات است. که ميتوان به انسانهاي پشت چهار ديواريها و روابط و احساسات شخصيشان دست پيدا کرد. و با آنها حتي همذات پنداري کرد. (حتي در سينما هم موارد ممنوعيت وجود دارد ولي در ادبيات اينطور نيست) خانه و ديوارهايش درواقع براي انسان مرز ميسازند اما ادبيات اين امکان را ايجاد کرده که بتواني به درون احساسات آدمهاي درون خانه هم راه پيدا کني. بسياري از آدمها خيلي از رفتارهايشان را به داخل خانه ميبرند و مخفي ميکنند. از سيگار کشيدن تا شرب خمر يا حتي عادات ناپسند ديگر و خانه محل اختفا و ادبيات ابزار اکتشاف اينها ميشود. مباحث ديگري که در ارتباط با خانه مي توان دربارهاش صحبت کرد، مسئله امنيت و ناامني درون خانه است که خيلي مهم و زمينهساز بسياري از مسايل در ارتباط با انسان است. بايد ببينيم چه اتفاقي افتاده که در جامعه امروز ما بهطور مشخص زندگي دوگانهاي شکل گرفته که مرز بين اين دوگانگي بسيار هم آشکار است. بسياري از افراد در خانه هايشان يک شخصيت دارند و در بيرون از خانه هايشان يک آدم ديگر هستند. خانه به عنوان مرزي بين خود و ديگري عمل ميکند و درواقع توافق نانوشتهاي بين آدمهاست و جالب اينکه، اين تفاوت را همگي پذيرفته اند .

نامورمطلق: خدا را شکر که خانهاي وجود دارد که همه ما ساعاتي از شبانه روز را خودمان باشيم و اگر اين هم نباشد آدمها رواني ميشوند. چون اين خود بودن. باعث تنفس روح ميشود.

شاکري: شايد اينطور به نظر برسد. البته از يک سو هم بخشهايي از ناتوانيهاي ما را نشان ميدهد.

اعلم: اساسا در دوره اخير، حضور داستانهاي آپارتماني که ۹۰ درصدشان دربرگيرنده واگويه هاي شخصي نويسنده هستند بسيار زياد شده و اکثر داستاننويسهاي ما به آن گرايش پيدا کرده اند .

شاکري: همينطور شهري نويسي.

اعلم: شهرينويسي البته به واسطه نام بردن از اسامي خيابانها و مکانهاي مشخص براي خودش يک سبک است. ولي در يک مقطعي اوايل ده ه ۹۰ و اواخر ده ه هشتاد در اکثر داستانهاي نويسندگان ايراني مي ديديم که يک آدم تنهاي سرخوردهاي بود که داستان حضورش در يک آپارتمان لامکان در قالب منولوگ يا خودش تعريف ميشد. و اصلا روابط خانوادگي را ما تقريبا در داستانهايمان نميديديم. و شايد يکي از نکاتي که بايد دربارهاش تحقيق کرد اين است که چرا در آن مقطع زماني آنقدر در نوشتن به اين سبک افراط شد و بعد که خواننده ها ريزش کرد و ديگر اين نوع داستان مورد پذيرش نبود کمکم فضاي داستاني ما تغيير کرد.

شاکري: در اين مقطع ميبينيم که خانه از «قرارگاه» تبديل شد به «پناهگاه».

اصلاني: فضاي عمومي ما فضاي عمومي براي ارتباط نيست. بلکه فضاي عمومي متحکّم است. همه ما در اطرافمان بيلوردهايي را مي بينيم که دائما ما را نصيحت ميکنند، فلان کار را بکن، بهمان کار را نکن و اين فقط بخش کوچکي از اين فضاي متحکّم است تازگيها که امر به حرف زدن هم ميکنند و اينکه با کي و کي حرف بزنيم اما فکر نميکنند در کدام پيادهرو و مکان مناسبي صحبت کنيم؟ ضمن اينکه مشي يا راه رفتن که يکي از لوازم فکر کردن است را اکثر مردم شهرنشين فراموش کنند. چرا که راه رفتن محمل فکر کردن است. نام مشائيون هم از اين خاصيت راه رفتن آمده. راه رفتن در شهرهاي ما تقريبا متوقف شده و آدمها در تفکر متوقف ميشوند و نميتوانند فکر کنند. چون هر لحظه چيزي بر انسان تحميل ميشود که او را از تفکر و در خود رفتن باز ميدارد و در عين حال فراافکني هم باز ميدارد. و در عوض محيط خود را در ما پرتاب کند و اينهاست که باعث ميشود خانه «پناهگاه: بشود و نه «قرارگاه». اما در عين حال وقتي انسان به پناهگاه ميرود. يعني امنيت ندارد و اين عدم امنيت در فردي که به پناهگاه ميرود حضور دارد. و اين نوعي گريز از عدم امنيت و پناه بردن به خانه را تعريف ميکند.

در اين مورد بايد دقت کنيم که فقط اين نيست که ما سنتهايمان را داريم بلکه فضاي شهري ما خودش را به عنوان فضاي آمر مطرح ميکند و نه فضاي پذيرنده. البته واقعيت اين است که کلانشهرها اصولا براي گم شدن است که البته علت بسياري از مهاجرتها به شهرها هم هست. در مقابل اين گمشدگي خانه ها يا پناهگاه ها فرصتهايي براي پيدا شدن يا همان خود بودن را در اختيار فرد ميگذارد. ولي اينها هم پيداشدگي تراژيک است و نه پيداشدگي شادمانه.

نامورمطلق: درست گفته اند  به درستي گفتند که ادبيات و سينما امکان سرک کشيدن به فضاهاي خصوصي آدمها را دارند. و از سوي ديگر باعث آشتي دادن فضاي خصوصي و فضاي عمومي شده اند . ادبيات و سينما اين موهبت را داشتند که امکان آشتي را ايجاد کردند. وقتي آدمها خود را از وراي دوربين سينما يا روايت ادبي ديدند تازه متوجه شدند چه فاجعهاي در حال رخ دادن است و تازه درباره جامعه تامل کرديم. يعني ادبيات و سينما اين موهبت را داشتند که باعث شدند در مورد همين آپارتمان نويسي هم تأمل و تجديد نظر بشود.

اعلم: البته سينما را بايد استثناء کرد. چون سينما همان شکل بيروني فرد را در داخل خانه هم نمايش داد. يعني در سينما، خانم خانه با همان مقنعه، مانتو .. که در بيرون هست در داخل خانه هم به همان شکل نمايش داده شد.

شاکري: اتفاقي که در آپارتماننويسي رخ ميدهد اين است که يک عده جوان دور هم جمع ميشوند و بزن و بکوب و گپ و گفت و… ما حصل اين دورهميها ميشود يک مدلي در ذهن اين نويسنده هاي عموما جوان.

تمام وقايع در فضاي چهار ديواري اتفاق ميافتد و فضاهاي بيروني بهانه اند  و فضاي اعتراضند که نويسنده اعتراض و عصيان خود را نشان بدهد و بگويد ما در اين چهارديواري اين کارها را ميکنيم. ولي از سمت ديگر نيز طيف زيادي از افرادي که سالهاست مينويسند هر کدام دست کم يک تجربه در مورد نوشتن درباره شهر را دارند. از سينا دادخواه که «يوسفآباد خيابان سي و سوم» را نوشت تا افراد ديگر تلاش ميکنند که شهرهاي خود را از دامنه اين نوع ادبيات نجات دهند. ولي نميتوانند، چون تصنعي است. و اصلا اين نوع روابط به دليل اينکه «خود» واقعي فرد در آنها وجود ندارد واقعي نيست و به همين دليل هم خانه از قرارگاه و پناهگاه به نوعي «گريزگاه» تبديل شده. آدمها به جايي رسيده اند  که از خانه هم ميگريزند. و دقيقا همان اتفاق «بي در کجايي» رخ ميدهد. اين حالت را در بين ايرانيهاي مهاجر خيلي ميبينيم. در بين اين مهاجران افراد زيادي هستند که در زندگي آنها هچ چيز تغيير نکرده آنها فقط بخشي از حسرتهايشان را با خودشان به يک کشور ديگر برده اند . و اينها شده بخشي از ادبيات مهاجرت. در اشل کوچکتر همين اتفاق رخ داده و اين حسرتها شده پايه ادبيات مهاجرت ما در بستر ادبيات شهري هم تبديل شده «آپارتماني نويسي». در اين گونه ادبي نويسندگاني که راوي يک قصه در بستر شهر هستند يا ميخواهند باشند همه حسرتهايي را که در بيرون دارند با خودشان به فضاي يک آپارتمان ميآوردند و به شکلي تصنعي در اين فضا آن را باز توليد ميکنند، طبيعتا قالب مفاهم هم يأس و حرمان است و … در نهايت يک چرخه معيوب به وجود ميآيد که بر پايه توافقي نانوشته با مخاطب شکل ميگيرد.

نامورمطلق: اينجا بايد به يک نکته اشاره کنيم، اينکه خانه در برابر شهر قرار گرفته، قاعدتا بايد خانه در تکميل شهر باشد و شهر در ادامه خانه. در حالي که اکنون خانه در برابر شهر قرار گرفته و ما به خانه ميرويم که از شهر فرار کنيم. همه فکر ميکنند شهر محل زندگي نيست و خانه محل زندگي است. خدا نکند روزي برسد که خانه هم محل زندگي نباشد.

شاکري: يکي از نکاتي که ميشود به آن اشاره کرد، فقدان فضاهاي واسط بين شهر و خانه، مثل بالکن است. که در خانه هاي ما نيست.

کيواني: پرانتز باز، بالکن اصلا ايراني نيست و نبايد بگوييم نداريم بايد گوييم آمديم که يک فانتزي را به خانه هايمان اضافه کنيم که نشد.

اعلم: اما همين عنصر فانتزي مثلا در داستان و فيلم «آرامش در  حضور ديگران» نقش بسيار مهمي در پيشبرد داستان دارد.

شاکري: فارغ از اتفاقات اجتماعي، روندي که در عرصه نويسندگي ما رخ ميدهد، در ده سال اخير دست کم اين است که ما در اين عرصه به سمت يک بيهويتي کامل از فضاهاي شهري و در کنار آن پديد آمدن خانه هايي ميرويم که اصلا معلوم نيست چه کساني در آن زندگي ميکنند. و مدام روايتها در حال تکرار شدن است و اين شباهت روايتهاي نويسندگان مختلف بسيار شايع شده.

درواقع داستان يک داستان است و فقط روايتها و لحنها فرق ميکند. اين اتفاقي است در عرصه ادبيات داستاني ما در حال رخ دادن است. در حالي که ادبيات داستاني ما اين اجازه را داشت که وارد حوزه هاي ممنوعه هم بشود. و البته اين تا حد زيادي به سبب سانسور يا مميزي کم رنگ شد. در يک دورهاي قبض و بسطهايي در جامعه ما اتفاق ميافتد که براساس آن افراد جامعه فرديت خودشان را تعريف ميکنند. بخش زيادي از شخصيتهاي داستاني ما فرديتهاي فربه شده دارند. که در اصل هچ چيز نيست. درواقع دنياي نويسنده ايراني، دنياي خيلي کوچکي است. چندي پيش پژوهشي را همراه با سي نفر از نويسندگان ايراني انجام داديم، در جريان اين پژوهش و سفرهايي که با آنها رفتم، شاهد ذوقزدگي آنها در برابر جهان بيرون از ايران بودم. که هم براي خود آنها جالب بود و صد البته هم براي من. و وقتي از آنها مي پرسيدم چرا اينقدر اين فضاها برايتان جالب و عجيب است؟ اکثرا همين را عنوان ميکردند که بخشي از آن فضاهاي ممنوعهاي که ما خلق ميکنيم اينجا هست و وقتي اينها را اينجا ميبينيم به تصنعي بودن آنچه خلق کردهايم پي ميبريم. ضمن اينکه ضرورت نقل و روايت آنها اصلا کم ميشود. و به همين دليل اين آپارتماني نويسي و ممنوعه نويسي (که عموما فضاي خانه ها در آن نقش اساسي دارد، نميدانم به کجا خواهد رسيد.) رواج مييابد. الان حتي در سينمايي هم که خارج از کشور فيلم توليد ميکند از دنياي تهران و ساير شهرها تصاوير اغراق شده ارائه ميشود و به قيمت شکستن تابوها سعي در مطرح شدن دارد.

نامورمطلق: خانه بر دو اصل استوار است، امنيت و صميميت. اين روزها مدلهاي جديد خانه را ميبينيم که با کارکردهاي ديگري به وجود ميآيد و آن کارکردي که در خانه انتظار ميرود در آنجا رخ نميدهد در نتيجه آدمها به دنبال «خانه دوم» هستند. چون بسياري از خانه ها فاقد آن دو عنصر صميميت و امنيت هستند.

در نتيجه همه آنچه بايد در آن فضاي خصوصي اتفاق بيفتد گاه در ماشين فرد رخ مي دهد. اين ژانرهاي جديد خانه که ما ايرانيها آن را ميسازيم اينها نشان دهنده از دست دادن آرامش در عرصه فضاي خصوصيمان است و به دنبال فضاهاي دوم و سوم ميگرديم.

اصلاني: البته صحبت دکتر نامور بيشتر معطوف به طبقه متوسط رو به بالاست و افراد طبقه متوسط رو به پايين اين امکان را ندارند و اين اخلاف طبقاتي هم تأثير بسزايي بر جامعه داشته و موجب تشکيل رفتارهاي کموني شده است که نمونه عيني اين اختلاف را مي توان در مجموعه مسکوني نواب ديد که در ساخت اين مجموعه نه تنها محله از دست رفته، بلکه در حذف فضاي عمومي به شکل فاشيستي عمل کرده اند  و با حذف فضاهاي عمومي فضاي خصوصي تبديل شده به فضاي عمومي بي اخلاق، به طوري که با ساختن آن مجموعه به صورت لانه هايي روي يک ديگر و به گونهاي که حتي فضاي پياده راه، پارک، سينما يا تاتر در اين مجموعه ديده نشده. اين مجموعه تبديل شده به فضايي که در آن خانواده زندگي نميکند و مکاني براي زندگي تک فردي و افراد گم جامعه است. درواقع اين نوع خانهسازي نقش بنيادين در بوجود آمدن جامعه دلالي و خودفروشانه (خودفروشي نه فقط به معناي جسمي که الان روحي آن بيشتر است) وجامعه غير ذهني داشته و باعث ميشود نهاد خانواده که هسته اصلي نهاد اجتماعي است، به فرد تقليل داده شود که امر اجتماعي نيست و بيهستگي و بيهويتي شکل گيرد و نه فرديت و اين تبديل به يک جامعه شده و در کل اين فضا يک پارک، سينما، تئاتر يا فضاهاي زيست جمعي مشابه نمي توان پيدا کرد و اين ها فقط لانه هاي روي هم چيده شده است. حتي مغازه هاي اين مجتمع آنقدر فرودست است که اکثرا حيوان ميفروشند ماه و پرنده و … که اين خود نشانهشناسي جالبي دارد.

اعلم: حتي شکل راهروهاي اين مجتمع خوفآور است.

اصلاني: اينکه ما الان پيادهروها را عملا از دست دادهايم و فقط تبديل به راه براي عبور شده اند ، و اينطور نيست که مثل همه جاي دنيا مکاني براي براي ارتباط آدمها با همديگر باشند. شما در نواب اصلا پيادهرو نميبينيد اينها همه بر بافت جمعيتي آنجا و فضايهاي رفتاري اين بافت تاثير ميگذارد و باعث پديد آمدن جامعه ذهني ميشود. چون اين کالبد متعلق به آن طبقه و قشر است نه آدمهايي غير از آنها. افرادي که در اين مجتمع هستند گمنام هستند و سعي ميکنند گم باشند. آن بخش غير قابل کنترلترين بخش شهر است.

شاکري: در ادامه بخش قبلي صحبتم بايد بگويم ادبيات ما به جايي رسيده که شهرينويسي کند و آنقدر که جامعهشناسي در برابر شرايط فعلي ناتوان شده، هنوز ناتوان نشده و ادبيات هنوز ميتواند به برخي زوايا سرک بکشد و دست کم آنها را روايت کند.

کيواني: امروز جامعه ايران مرا به ياد دوران داداييستها مياندازد چرا که رفتارشناسيهايي که در جامعه اتفاق ميافتد، مانند رفتارهاي آن زمان بعد از جنگ جهاني دوم در اروپا که سرگشتگي و اعتراض بود، امروز هم در جامعه ما همين طور است. حتي در بعد «خانه»، خانه يک بعد هويت و بعد ديگر آن معماري است و هويت آن امروز تغيير کرده است و امروز به ناکجا هويت رسيدهايم. نه غربي هستيم، نه شرقي. اين است که ما را بلاتکليف کرده است، لوکوبوزيه جمله معروف «خانه ماشيني براي زندگي است» را دارد و شايد همه دردسرها از همين جمله شروع شده است. که خانه تبديل به ماشين شد و شهرها پيرو جنبش صنعتي شدن بعد از انقلاب کبير فرانسه به سمتي رفت که به جاي اينکه جايي براي زيست فرد باشد، مکاني براي ماشينها شد. در اروپا متوجه اين نکته شدند و با يک توقف کوتاه کمي تامل کردند و به نتايج خوبي هم رسيدند. ولي ما متوقف شديم.

معماري يک گام از فلسفه عقبتر است، همانگونه که ادبيات يک گام از معماري عقبتر است چون ادبيات تحت تاثير شهر و معماري مينويسد، ولي معماري تحت تاثير فلسفه بوده و فلسفه درواقع معماري را شکل ميدهد. متاسفانه امروزه بين جامعه علوم انساني، فلسفه و معماري هچ ارتباطي نيست در حاليکه چهل سال پيش اين ارتباط برقرار بود، مشکل امروز معماري ما نبود انديشه است و معماران امروزي انديشهاي از خود ندارند.

در سالهاي اخير با گم شدن هويت اصيل ما هويتهاي وارداتي هم نتوانستند جايگزين هويت ما شوند و همه اين آشفتگيهايي که ميبينيم جامعه وارد خانه ها شده از اينجاست. امروز خانه هايي که ميسازيم  يا مدرن است (درواقع  مدرن هم نيستند) و يا کلاسيک است که درواقع کلاسيک هم نيست.  و امروز در معماري به جايي رسيدهايم که وقتي کسي مثل من نوعي از پيوند انديشه و فلسفه با معماري حرف ميزند کلي منتقد دارد مثلا سالهاست که مبحث آوانگارديسم در جهان تمام شده. ولي در اينجا معماري، هنوز به آن تکيه ميکند، و البته که بخشي از انتقادها به ضوابط شهرسازي ما برميگردد که اين ضوابط نيز برخلاف بحثهاي هويتي و معماري اصيل ايران است و يکسان بودن ضوابط شهرسازي در شهرهاي مختلف با فرهنگ و معماري مختلف مثل مشهد، اصفهان، تبريز، بوشهر، تهران و …  باعث ميشود که حس تعلق را از شهر و معماري بگيرد، يکسانسازي ايجاد ميشود که ناخودآگاه حس تعلق را از خانواده هم ميگيرد و در نهايت موجب تغيير هويت و پس از آن تغيير معماري ميشود. نمونه اينکه ميگويم را ميتوان در شهر حلب ديد. گروه از محققان فرانسوي و سوريهاي در مورد شهر حلب سوريه مطالعاتي انجام دادند و يکي از عوامل جنگ را تغير معماري شهر حلب عنوان کرده اند . طي بررسيهاي علمي مشخص شده که خانه هايي را فرانسويها براي اهل حلب ساخته بودند، (خانه هايي شبيه مسکن مهر) تجربهاي بود که ۵۰ سال پيش در فرانسه شکست خورده بود و منهدم شد. چون مشخص شد اين خانه ها تاثيراتي روي شهر داشته از جمله اينکه آپارتمانها محل جرم و جنايت شده بود. همچنين تعاملات اجتماعي که در بافت قديمي حلب بود انسانها را از قشرهاي مختلف به هم نزديک ميکرد، ولي وقتي که اين بافت قديمي از بين رفت و ساختارهاي جديد و آپارتمانها ايجاد شد، شهر دچار تغيير بورژوازي بود و اختلاف طبقاتي به شدت شروع به رخ نمايي کرد و تعامل اجتماعي در فضاي شهري کم شد و اين کاهش تعاملات باعث دور شدن و بدبين شدن مردم  نسبت به يکديگر و در نهايت جنگ شد. و در ايران هم در سالهاي اخير ارتباطاتي که باعث کسب پروژه هاي بيشتر برخي افراد شده باعث ميشود که برخي از همکاران ما يک شبه «بُت» بشوند. بدون انديشه لازم براي چنين مرجعيتي. خيلي از اين افراد اعتقاد دارند کار معمار ساختن مسجد و سينما و … است و نه خانه. چون خانه را مردم ميسازند و خودشان ميدانند بايد چهطور بسازند. اما من فکر ميکنم طراحي خانه خيلي سختتر از فضاهاي عمومي است. الان ۹۰ درصد دانشجويان معماري سال سوم بلافاصله ميپرسند، ما چهطور طراحي کنيم که جايزه بينالمللي بگيريم؟! معماري هم مثل ساير چيزهايي مثل جراحيهاي زيبايي دچار سطحينگري شده خودنمايي در ساختمانهاي ما منحصر و بارز است ولي اين ساختمانها جاي زندگي امن و با صميميت نيست.

نامور مطلق: بحث حلب و تغيير کالبد بسيار مهم است و بعد از انقلاب در ايران نيز با تغيير کالبد شهري انديشه ها هم تغيير کرد. چون اين تغييرات با سرعت انجام شد و ديگر مهار نشد و اين در حالي بود که مردم آمادگي اين همه تغيير را نداشتند و مناسبات انساني به هم خورد و درواقع واکنشهايي ايجاد شد که انتظارش را نداشتيم. با تغيير کالبد شهري انديشه ها هم تغيير کرد. چون اين انديشه ها زود تغيير کرد مناسبات انساني بر هم خورد و واکنشهايي رخ داد که اصلا مورد انتظار نبود و مشابه همان اتفاقي رخ داد که در مورد حلب گفتند.  خانه و شهر هويت فرد است، و وقتي هويت تغيير کرد ديگر چيزي براي متصل شدن و صيانت نميماند و ميتوان گفت ما امروز هم فاقد فلسفه شهرسازانه و معماري هستيم و آشفتگي ذهني امروز ما نيز به ميزان آشفتگي فضاهايي است که در آن زندگي ميکنيم. ديگر اينکه آشفتگي در فضا، در ذهن، روح فرد تاثير گذاشته و … همين فضاهاست که تحميل ميکنند که زندگيهاي چندگانه و چندزيستي و چند لايهاي داشته باشيم.

کيواني: طبيعت يکي از حلقه هاي گم شده در بحث خانه سازي است.

در معماري در زمينه بحث طبيعت اين هست که مرزي بين انسان و طبيعت است و انسان و طبيعت از هم جدا شده است، ما در دانشگاه درسي داشتيم به نام «انسان، طبيعت و معماري» ولي چيزي که به انسان آموزش ميدهند نه طبيعت است نه زندگي، تنها چيزهاي سطحي را ميگويند. در مورد ابعاد ذهني و وجودي انسان هچ وقت حرفي زده نميشود. و تنها اين بود که اينجا دو تا گلدان بگذر، دوتا درخت هم قرار بده و…

من ۱۷ جايزه بينالمللي دارم ولي در ايران حتي يک جايزه هم ندارم. چون خلاف جهت فکري که مسلط است کار ميکنم. در يکي از پروژه هايي که کار کردم فضايي براي پرندگان قرار دادم که بسيار مورد استقبال مردم قرار گرفت در حدي که خودمان هم باور نميکرديم. الان پيشرفت کالچر توريسم را در اروپا ميبينيم که افراد چهطور پول ميدهند که مثلا در محيط طبيعي گاو بدوشند، تخممرغ جمع کنند و در مزرعه کار کنند و آن فضا را تجربه کنند. چرا اين اتفاق ميافتد چون بشر از اين زندگي که در درون به آن وابسته است در همه جاي دنيا دور شده. و درواقع آن باغي که سهراب سپهري از آن ميگويد در اصل از دوران کودکي تأثيرش را در او گذاشته و اين هچ چيز نيست جز پيوند دروني انسان با طبيعت که اگر در ساخت خانه مورد توجه قرار بگيرد، مي تواند به بخش عمده اي از نيازهاي انساني پاسخ بدهد. من خودم بزرگ شده شمال و شهر آستارا و بچه طبيعت هستم. همه افرادي که به اين ژانر معماري پرداخته اند  و به اين حوزه پديدارشناسي ورود کرده اند ، مثل سوفوجيموتو و تادائو آندو در ژاپن، پيتر زومتور در سوييس، جولس و خود هايدگر که کلبه معروفش که در جنگل سياه است. با طبيعت ارتباط داشته اند  و حلقهاي که آن را ربط ميدهد همان طبيعت است و ما زماني ميتوانيم خانه را به معناي واقعي تعريف کنيم که علاوه بر آن فضاها طبيعت را بياوريم درون آن.

 اعلم : اگر بخواهم برگرديم به ادبيات، بسيار ديدهايم در ادبيات جهان که صحنه هاي اتاق به اتاق قصر ماندرلي، خانه پدر در باباگوريو و … در ذهن همه ما ماندگار شده اما عليرغم کوشش نويسندگان معاصرمان در شهري نويسي چنين تصاوير ماندگاري خلق نميشود.

کيواني: چون مکان نداريم. مکانهايمان هويت ندارد. در همه شهرها ما يک ميدان شهدا داريم و اين مثلا خاص تهران نيست. يا خيابان ولي عصر در همهجا هست. خاص تهران نيست و هريک از اين مکانها هويت مستقل و متفاوت ندارند.


iconادامه مطلب

ادبیات کودک در تله ناشران رانتی
بازديد : iconدسته: گزارش,گزارش ها

میزگرد:حدادیان، مینا؛ اقبال زاده، شهرام؛ نیلی، زهره؛ اعلم، هوشنگ؛

اردیبهشت ۱۳۹۷ – شماره ۱۲۸ (۶ صفحه_ از ۳۶ تا ۴۱)

ادبیات کودک در تله ناشران رانتی

مينا حداديان نويسنده کتاب کودک و کارشناس کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان است و شهرام اقبالزاده از نويسندگان و منتقدان باسابقه و پيشکسوت عرصه ادبيات کودک و نوجوان و زهره نيلي هم خبرنگار حوزه ادبيات کودک و نوجوان است حضور اين سه نفر در يک ميزگرد فرصتي مغتنم بود براي بررسي وضعيت ادبيات کودک و نوجوان در سالهاي اخير.

اعلم: شايد بد نباشد بحث را با رواج انتشار کتابهاي سريالي در حوزه ادبيات کودک و نوجوان و چرايي آن آغاز کنيم. و چرا ناشران ما براي چاپ اين کتابها اينقدر ولع  دارند؟

حداديان: اين کتابها از نظر زيبايي شناختي ظاهري و ارائه جهانبيني اکثرا بسيار ضعيف هستند. اما ناشران اين کتابها اکثرا از تبليغات شبکه هاي خارج از کشور و فضاي مجازي سود ميبرند و اين خود يکي از عوامل پرفروش بودن اين کتابهاست. البته در اين ميان والديني هم هستند که ميگويند بچه هاي ما از اين کتابها زده شدهاند و به نظر من اين اميدبخش است. بعضي از بچه ها هم فقط دو سه تا کتاب سريالي را که خيلي معروف شدهاند -مثل هري پاتر – خواندهاند. و ديگر سراغ اينجور کتابها نرفتهاند. برخوردها با اين پديده متفاوت است. اما در نهايت سود ناشران از انتشار اين کتابها دليل اصلي تبليغ اينهاست. و دوره نوجواني و هجانات اين دوره هم کمک ميکند به ايجاد اشتياق براي پيگيري يک قصه مهج.

اعلم: الان که در آستانه نمايشگاه کتاب هستيم. اگر بخواهم عملکرد سال ۹۶ را در عرصه کتابهاي تأليفي کودک و نوجوان بررسي کنيم، حرفي براي گرفتن داريم؟

حداديان: با توجه به اين که من در کانون پرورش فکري کار ميکنم و کتابهاي تأليفي را از سال ۹۰ تا الان مطالعه کردهام به جرأت ميتوانم بگويم در سال ۹۶ نسبت به سال قبل اثر شاخص تأليفي نداشتيم. اين را در حوزه رمان نوجوان ميگويم و در حوزه کتاب کودک و کتابهاي تصويري کودک بحث جدايي دارد.

اعلم: اينجا اين پرسش مطرح ميشود که در عرصه کتاب کودک و نوجوان ما نهاد با سابقهاي مثل کانون پرورش فکري را داريم و ناشران تخصصي و با سابقه هستند. اينها چه ميکنند، عقب نشستهاند؟ يا نميتوانند کار کنند؟ زماني کانون کارهاي ارزندهاي انجام ميداد. اما الان مدتهاست که فقط آثار قديمي را تکرار ميکند.

حداديان: در اين دو، سه سال اخير حجم زيادي از رمانهاي نوجوان ترجمه شده به تعداد ناشران اين حوزه اضافه شده. اما متأسفانه اينها هچکدام نويدبخش نبوده.

اعلم: ضمن اينکه حضور ناشران کتابهاي کمک آموزشي با آن سرمايه هاي هنگفت در عرصه انتشار کتاب کودک و نوجوان را هم در اين عرصه به هر حال شرايط را دگرگون کرده ببينيد!

حداديان: ببينيد! در ده ههاي چهل و پنجاه که هنوز ادبيات کودک و نوجوان رسميتي نداشت و نهادهاي رسمي براي برنامهريزي در اين زمينه وجود نداشت نقش کانون خيلي مهم بود. هرچه از اين سالها جلوتر ميآييم نهادها و ناشران بيشتري پيدا ميشوند که هم در امر برنامهريزي و هم توليد کتاب کار ميکنند و ديگر نميتوان گفت که کانون همان نقشي را که در ده ه پنجاه داشت امروز هم دارد. درواقع يکي از بخشهاي کانون انتشارات است. کانون فيلم  توليد ميکند و کتابخانه هاي کودک و نوجوان را راه مياندازد و کلي فعاليتهاي ديگر هم دارد. به هر حال در آن زمان و در غياب ساير نهادهاي اثرگذار در کانون کارهاي مهمي انجام ميشد، اما امروز اگر همان انتظارات را از کانون داشته باشيم سخت و ناممکن هست. اما واقعيت اين است که تاريخچه کانون نشان ميدهد که اين نهاد تا پايان ده ه شصت خوب عمل کرده. و بعد از سال ۶۸ به دلايلي که يکي از آنها تغيير مديريتها بوده و سياستهاي تازهاي که براي اين نهاد وضع شد، شرايط کانون و ميزان فعاليتاش تغيير کرد. حتي برخي معتقد که خيلي از تغييراتي که در ساير نهادهاي کشور مدتها بود که اعمال شده بود، در کانون با يک تأخير ده ساله اتفاق افتاد. يعني تا سالها بعد از انقلاب هم سعي شده بود که در روند کاري کانون و فعاليتهاي آن تغييري ايجاد نشود. اما به دليل آنکه کانون در ساير بخشها هم فعاليت دارد. در عرصه نشر نميتواند خيلي فعال باشد. در هر حال کانون يک مؤسسه نشر دولتي است. و يک ناشر دولتي بايد نيازها را بشناسد و با اين همه مخاطبي که دارد و بودجه مناسبي که در اختيارش هست، نيازسنجي کند و از ناشران خصوصي با صلاحيت حمايت کند. البته اين اتفاق نميافتد. و در سالهاي اخير تغييرات سياستگزاري و مديريت آنقدر دستخوش تغيير بوده که فرصت يک برنامهريزي مناسب از دست رفته، ضمن اينکه کانون نميتواند از نظر سرمايه با ناشران خصوصي پولدار رقابت کند.

اعلم: شايد هم نميخواهد به سطح اين ناشران برسد.

حداديان: شايد هم اينطور است. چون واقعا نميتوان گفت که اگر کانون هم حجم توليداتش را بالا ببرد، مشکل حل ميشود. درباره نهادهاي ديگر نميتوانم خيلي اظهارنظر کنم. مثلا در مورد شوراي کتاب کودک و بقيه آقاي اقبالزاده ميتوانند حرف بزنند. اينها ناشر نيستند. اما ميتوانند جريانها را شناسايي کنند، ايده بدهند اصلاح مسير کنند و کارهايي از اين دست که خيلي هم ميتواند مؤثر باشد.

اقبالزاده: الان بحث نهادهاي مربوط به نشر شد. بايد به نهادي هم اشاره بشود، که کار کيفي و ارزيابي ميکند. مثلا شوراي کتاب کودک؟

اقبالزاده:  بله شورا البته ناشر نيست. ولي تنها با تک اثر، شايد بشود گفت ناشر هم هست. البته پس از درگذشت زندهاد توران ميرهادي، اکنون به صورت متمرکز آثار وي را هم منتشر ميکند. (فرهنگنامه کودکان و نوجوانان). ادبيات کودک و نوجوان در سه سطح به هم پيوسته: نهاد، نظريه و خلق ادبي شکل ميگيرد. منظور از خلق ادبي، تئاتر و سينما و … هم هست. بهتر است بگوييم خلق و آفرينش هنري و ادبي (و البته کانون مرکزي هم به نام آفرينشهاي ادبي و هنري دارد). خانم حداديان نگاه انتقادي خوبي دارند. اما دو، سه ده ه است موجي شتابناک برخاسته که هر چيز دولتي را زير سؤال ميبرد. کانون در ده ه پنجاه هم دولتي بود، اما فوقالعاده کار ميکرد. و بسياري از چهره هاي نامدار و پديده هاي عرصه فرهنگ و هنر ما از آنجا بيرون آمدند.

ما عادت کردهايم که مدام بگوييم، دولت تاجر بدي است، دولت اينطور است و آنطور است. به اين روش ميگويند، يورش نئوليبراليسم. از قضا براي کشوري که متکي بر اقتصاد تک محصولي نفت است، شرايط اينطور است که همه چيز اين کشور بوي نفت ميدهد. حتي بخش خصوصيمان هم بوي نفت ميدهد. ما اصولا يا بخش خصوصي آفريننده نداريم و يا اگر هم باشد آن را محدود ميکنيم. بنابراين وقتي از نشر خصوصي حرف ميزنيم بايد دقت کنيم که همه نشرهاي بزرگ هم کمابيش و دست کم غيرمستقيم وصل شدهاند به شير نفت. اقتصاد ما نه اقتصاد بازار است، نه اقتصاد برنامه و نه اقتصاد مختلط مثل هند. در قانون اساسي ما سه بخش اقتصاد دولتي و تعاوني و خصوصي داريم. اما واقعا تعاوني کو، کجاست؟ يک شرکت تعاوني ناشران داشتيم که کتابفروشياش را هم فروخت! – ما يک بخش خصوصي داريم که توليد ميکند و ميفروشد به دولت. بخشي از کتابهاي ناشران خصوصي را کانون ميخرد، انتشارات مدرسه و نهاد کتابخانه هاي عمومي هم خريد ميکنند. اما کتابي که جايزه ميبرد را نميخرند. ولي همه کتابهاي فلان ناشر را ميخرند. اينها را گفتم که بگويم اين پيش فرض دولت بايد برود کنار تا همه چيز درست شود، چون اصلا پايه و اساس ندارد به اين دليل که ما اصلا بخش خصوصي مستقل از دولت نداريم. مشکل دولت ما نداشتن برنامه ي مدون و ملي است، مهم برنامهريزي است که يا نداريم و يا اشتباه است.

مگر آقاي شيروانلو، دولتي نبود؟ آن همه نيرويي که در سالهاي ده ه پنجاه کانون کار ميکردند مگر از دولت حقوق نميگرفتند؟ يا مرحوم پرويز کلانتري در سينماي کانون کيارستمي و عناصر درجه يک سينمايي بودند، در بخش گرافيک غولهايي مثل فرشيد مثقالي بودند، در بخش ترجمه آدمهايي مثل محمد قاضي، م آزاد و انيماتور بزرگي چون نورالدين زرين کلک بود.

زهره نيلي: من يک اعتراض دارم. اين بزرگان بودند. اما کانون بعد از چهل سال کماکان به افتخارات آن سالها تکيه ميکند و اينکه کيارستمي و بيضايي و ناصر تقوايي و … از کانون برخاستهاند. شايد به اين خاطر است که سالهاست کانون فقط آثار قديمياش را تجديد چاپ ميکند.

اقبالزاده: نه الزاما. مديريت قبلي اين کار را شروع کرد. سالها تجديد چاپ اين آثار ممنوع بود.

اعلم: يک بخش مسئله، توليد و چرخش سرمايه است که طبيعتا اگر آن بخش نباشد، بقيه ي بخشها هم نخواهد بود. و بحث الان بر سر آن چيزي است که توليد ميشود. سؤال اين است که بازده فرهنگي اين کار چه آنچه کانون چاپ ميکند و چه آنچه که بخش خصوصي و مؤسسات کمک آموزشي چاپ ميکنند، چيست؟ و اصولا برآيند اين کارهايي که انجام ميشود از لحاظ فرهنگي مثبت است يا منفي و افق نگاهمان به کدام سمت است. الان مدتهاست که ژانر وحشت وارد کتابهاي کودک و نوجوان شده است. آيا اصلا به تأثير و برآيند آن توجه ميکنيم؟ يا فقط هر آنچه در آن سوي دنيا پرفروش است را مي آوريم و اينجا چاپ ميکنيم؟ از نظر فکري کودکان جامعه ما با چه چيزي روبرو هستند؟

اقبالزاده: نامگذاري کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان مفهوم داشت. چون واقعا پرورش فکري کودکان و نوجوانان مد نظر بود. بخش زيادي از نخبگان ما يا سري در کانون داشتند و يا شورا. بنابراين جهش جدي و کمي کيفي ادبيات کودک ايران با شکلگيري اين دو نهاد اتفاق مي افتد. شوراي کتاب کودک و بعد از آن کانون که به فاصله سه چهار سال شکل ميگيرد و واقعا توليدات درخشاني ارائه شد. من برخلاف خانم حدادي نظرم اين است که تا ۶۸ اوضاع اين قدرها هم در  کانون خوب نبود. سؤالم اين است که چرا آدمهاي ارزشمند کانون را بر کنار کردند؟ حتي احمدرضا احمدي را که مورد انتقاد جريان روشنفکري بود که چرا سياسي نيست، حفظ نکردند. يعني تقريبا تمام نيروهاي کيفي رفتند. حتي مديران جواني مثل علي ميرزايي و… در آن زمان کيفيت و کميت با هم پيش ميرفت. پس از انقلاب اين روند رو به اعتلا، دچار گسست شد. تا ناشرهاي جديدي شکل ميگيرند، ادبيات را ميفهمند و … کلي وقت ميبرد و اين دوران به واقع دوران گسست است. چون يکباره حجمي از ادبيات ايدئولوژيک توليد ميشود در همين اثنا جنگ هم اتفاق ميافتد، و خب جنگ يک مسئله ملي است و همه ميدانند که مورد تجاوز قرار گرفتهايم و انرژي و سرمايه و ذهنها بر جنگ متمرکز ميشود. اما بخشي از ظرفيت فرهنگي در اين عرصه به سراغ ادبيات شعاري و سياست روزمره ميرود. همه قبول داشتيم که صدام بد است و جنگ خانمانسوز است و مقام شهد والاست. اما اينها را با چه قالب و کلماتي بيان کردن مهم بود، که در آن زمان کم تر به آن توجه ميشد. الان همان کساني که اين نوع آثار را مينوشتند کمکم دارند ياد ميگيرند و آثارشان پختهتر ميشود. اين تحول تا حدي بر اثر حضور بي سروصدا و کار آهسته و پيوسته شورا بود. مرحوم خانم ميرهادي و يارانشان در شورا مدام اين آثار را ارزيابي ميکردند. هرچند متأسفانه در زمان خودش بسيار هم سخنان درشت شنيد. اما نظارت و بررسي کيفي را ادامه دادند. و کتابهاي خوب را معرفي کردند و البته الان هم اين کار را ميکنند. البته الان چند سالي است که کانون هم اين کارها را ميکند. بعد از جنگ، دوستان کمکم به اين نتيجه رسيدند که ادبيات کودک و نوجوان يک عرصه تخصصي است. نشرياتي مثل کتاب ماه کودک و نوجوان و پژوهشنامه ادبيات کودک شکل گرفتند. مجلات داخلي کانون هم بود. در بخش نظري هم ما ميلنگيديم و کساني که در اين عرصه فعاليت ميکردند کمکم به اين نتيجه رسيدند که ادبيات کودک و نوجوان بدون پشتوانه نظري قوام نمييابد. يکي از مهمترين عواملي که اينجا بايد دربارهاش حرف بزنيم، نهاد مطبوعات و ستونهاي نقد است. که اينها بايد چشم ناظر ارزيابي کيفي باشند. ما نهاد نقد نداريم. چرا نداريم؟ تا شرايطي براي شکلگيري نهاد نقد پيش ميآيد بلافاصله متوقف و يا منحرف ميشود. مثلا پژوهشنامه چند سال به صورتي خوب و پربار منتشر ميشود، دولت که عوض ميشود ديگر مجله را نميخرند. و ده سال انتشار آن متوقف ميشود. اينجا همانجاست که ميگويم ما در همه جا به شير نفت وصليم. ظاهرا يک ناشر خصوصي اين مجله را منتشر ميکند، ولي تفکر حاکم در فرهنگ و اقتصاد فرهنگ، تفکر دولتي است. مديرمسئول کتاب ماه که اصلا وزير بود. آقاي مسجدجامعي که بر اثر ديد فرهنگي شخصياش پشتيباني ميکرد. دستش هم درد نکند. ولي به محض رفتن ايشان جريان خوبي که با اين کتاب ماه ها راه افتاد هم ضعيف مي شود و افت و خيزهاي مختلفي پيدا ميکند. اما چند سال نشانه هايي از جهش کيفي کانون در يک دوره ديده شد. دورهاي که حميدرضا شاهآبادي مدير بود و مرحوم خانم ميرهادي ميگفت اين روزها مرا به ياد کانون ده ه پنجاه مياندازد. شاهآبادي چهارده تا شوراي تخصصي تشکيل داد به صورت پروژهاي مثلا در ادبيات کهن ضياء موحد و خانم پروين سلاجقه حضور داشتند. دکتر ذوالفقاري بود و خيليهاي ديگر. در اين دوره اتفاقات خوبي افتاد و آثار نظري خوبي توليد شد. و به همين دليل بود که خانم ميرهادي ميگفت ياد کانون قديم افتادم. يعني وقتي انتخاب افراد و برنامه ريزي خوب باشد، همه چيز خوب پيش ميرود.

زهره نيلي: اما انصافا بعد از طرح رمان نوجوان که سعي داشت از تأليف حمايت کند چه اتفاق شاخصي در کانون رخ داده و اصولا در عرصه تئاتر و سينما و ساير فعاليتهايي که کانون ميتواند انجام دهد آيا شاهد يک کار متفاوت در اين چند سال بودهايم؟

اقبالزاده: انگليسيها يک تئوري مديريت دارند که معروف است به «۵M» يعني managment، manpower، mony، matarial، machinary اين کار مديريت ميخواهد، که مرتب عوض ميشود، نيروي انساني خوب ميخواهد که يا عذرش را خواستهاند و يا سراغ آدمهاي خوب نميروند. پول هم بود، اما اولا کافي نبود ضمن اينکه درست خرج نميشد. در کنار اينها بايد تجهزات و لوازم کافي هم باشد، توليد هم باشد. رمان و تئاتر و هم بايد باشد به عنوان material اين عناصر وجود ندارد. اين پنج تا m بايد کنار هم بنشيند که نتيجه خوب بدهد سال ۹۶ من چند رمان خوب ديدم. مثلا کتابهاي شب به خير ترنا و جشن گنجشکها بود. در ايران نسبت بين بخش خصوصي و بخش دولتي متعادل نيست. و دولت هم در نهايت از بخش خصوصي عقب مانده داخل خط ميگيرد. آن هم بخش خصوصي رانتخوار و نه خلاق، ناشراني هستند که در فلان شبکه خارج از کشور  اجازه تبليغات دارد، ناشر خصوصي ديگر اين کار را ميکند جلويش را ميگيرند. با اين رانت يک ناشر تازه آمده بازار را قبضه ميکند چون اين رانت را دارد و بقيه ندارند!

نبايد فراموش کرد که در ده ه ۸۰ مرکز مطالعات ادبيات دانشگاه شيراز تأسيس ميشود که برنامه هاي خوب مطالعاتي و آکادميک دارد و ميکوشد با بدنه ادبيات کودک از جمله پژوهشگران، منتقدان، نويسندگان و تصويرگران تماس داشته باشد.

اعلم: ناشران بخش خصوصي، چه آنها که از قبل در عرصه ادبيات کودک و نوجوان کار ميکردند و چه آنها که در زمينه کتابهاي کمک آموزشي کار مي کردند و وارد اين عرصه شدند، اکثرا کارشان ترجمه است. چون طبيعي است که اينها به عنوان يک تاجر در پي سود هستند، و هزينه ترجمه هم کمتر است. و بدون کپي رايت چاپ مي شود. اين امر بديه است. سؤال اينجاست که نهادهاي مسئول مثلا جايي مثل شوراي کتاب کودک از نظر محتوايي و کيفي آيا هچ نقشي به جز انتخاب کتاب خوب ندارند و آيا نبايد داشته باشند؟ تا دست کم کارهاي بهتري چاپ بشود چون در رمان نوجوان و قصه کودک وجه آموزشي مهم است و براي تصميمگيري در اين زمينه، يک نگاه تخصصي خيلي مهم است. همين ژانر وحشت که الان در بين نوجوانان ما طرفدار پيدا کرده، ممکن است در غرب طرفدار داشته باشد، اما يک نتيجه آن هم اين است که چندين بار شاهد تيراندازي نوجوانان در مدارس آمريکا يا اتفاقات مشابه بودهايم، کسي نيست بگويد آيا اين کتابها عليرغم علاقه مخاطب نوجوانان به آنها و سودي که براي ناشر دارد، چه پيامدهايي در جامعه همراه دارد؟ اصلا کاري به دولت نداريم آيا اين موارد دغدغه نهاد خاصي هست؟

حداديان: من يک جمله درباره بحث قبلي بگويم و بعد به سراغ اين مسئله برويم. من با آقاي اقبالزاده موافقم که حتي نهادهاي خصوصي ما هم به دولت وصل هستند. اما در مورد نهادهاي دولتي مثل کانون يک نکته وجود دارد. اين که در سالهايي که مدير علاقهمند و کاربلد بر سر کار ميآيد توليدات و عملکرد اين نهاد خوش ميدرخشد. و وقتي آن آدم ميرود پرونده همه آن کارهاي خوب – در هر مرحلهاي که باشد – بسته ميشود.

 اعلم: البته اين در تاريخ ايران ريشه دارد هر حاکمي که در طول تاريخ ما بر سر کار آمده از اختراع چرخ شروع کرده. در نتيجه ما هميشه در يک مرحله ايستادهايم. هميشه اين مديران هستند که خواسته هايشان را القا ميکنند به سيستم تحت امرشان. يک وقت اين مدير آدم توانا و دانا به شرايط کاري و سيستم هست، اتفاق خوبي ميافتد و يک زمان هم نيست که همه چيز به هم ميريزد. اين تاريخ ماست. نکته ديگر اما اشاره آقاي اقبالزاده است که ما نقد نداريم و اين درست است اما عملکرد نهادهاي متخصص در فقدان نقد مطبوعاتي و رسانهاي چيست؟ شايد وظيفه شان نباشد اما دست کم بايد دغدغه شان

باشد.

حداديان: من چون در فهرست لاک پشت پرنده هم کار ميکنم. که يکي از همين نهادهايي است که رأي و حرف آن به نوعي ارزيابي تلقي ميشود. اين نهاد همه کتابهاي منتشر شده در طول يک سال را ميخوانند و بعد نهادي مثل لاک پشت پرنده، هر فصل کتابهاي مورد تأييد خود را معرفي ميکند و بيانيه صادر ميکند. و اين بيانيه چکيده نظرات کارشناسي اين نهاد است. مثلا در بيانيه سال ۹۶ يک مسئله اصلي مطرح شده و آن هم کم شدن تعداد کتب تأليفي قابل توجه نسبت به سال قبل و سالهاي قبل است؟ و سال متوسطي را پشت سر گذاشتيم، و با انبوه ترجمه ها در سال ۹۶ مواجه بوديم. اما يک مسئله مهم مطرح است. اين درست است که ترجمه هاي انبوه عرصه را بر تأليف تنگ ميکند. اما مسئله ديگر اين است که مسايلي که در رمانهاي ترجمهاي نوجوان مطرح ميشوند، درواقع مسايل نوجوانان همان سرزمين هستند. و با خواندن اين کتابها درواقع نوجوانان با يک سري مسايل تحميلي مواجه مي شوند و با دردهاي کساني همدردي ميکنند که درد و مسئله شان اصلا شکل ديگري و متعلق به جامعه ديگري است. اين خوب است که از طريق ترجمه جوامع ديگر را بشناسيم و با آنها هم نوا بشويم، ترسها و نگرانيها از فرهنگ بيگانه از بين برود و ما بتوانيم با دنيا گفتگو کنيم.

اعلم: اما بايد اول خودمان را بشناسيم و بعد بتوانيم وارد گفتگو با دنيا بشويم.

حداديان: بله اما اين يک رابطه يک طرفه نيست. به قول مراد فرهادپور ما براي جهاني شدن بايد بتوانيم رابطه ديالکتيکي با جهان داشته باشيم و نه اينکه فقط پذيرنده باشيم. اگر ما هم عين آنها بشويم ديگر چه گفتگويي مي تواند شکل بگيرد. و نوجواني هم سن تأثيرپذيري بچه هاست و پر کردن ذهن آنها با اين مفاهم متأسفانه آنها را از شناخت خودشان، جامعه و آدمهاي اطرافشان دور ميکند. وقتي يک کتابي در آن سوي دنيا پرفروش ميشود، بلافاصله نويسندگان ايراني هم ترغيب ميشوند که رماني شبيه و در تقليد از آن بنويسند و در کمال تأسف در زمينه فانتزي اغلب آثار تأليفي ما هنوز هم در حال الگوبرداري از هري پاتر هستند. و حتي يک کار شاخص در اين زمينه نميبينيم و قطعا ميتوانيم بگوييم که فانتزي ايراني پا نگرفته و اين فاجعهاي است که کسي به آن توجه نميکند. تقليد در تأليف!

اعلم: تا از بحث دور نشدهايم، پس اين بيانيه هايي که شوراي کتاب کودک يا لاک پشت پرنده صادر ميکنند و ارزيابيهايشان ضمانت اجرايي ندارد.

حداديان: نه ولي انتخاب شدن در بين کتابهاي برگزيدهاي اين نهادها اعتبار است.

اعلم: شايد يکي از راحتترين راه ها اين باشد که ناشران کتاب کودک موظف به انتشار کتابهاي تأليفي در يک تعداد خاص در طول سال باشند يا تا يک درصدي بتوانند کتاب ترجمه چاپ کنند. و تخلف از اين آييننامه به ضررشان باشد.

اقبالزاده: چنين آييننامهاي بود. ولي پول همه معادلات را بر هم زده.

اعلم: چون مرتب رابطه قطع ميشود.

اقبالزاده: دقيقا اينکه بازيکن عالي گل کوچک را بفرستي در استاديوم صد هزر نفري بعد کساني هم که حرفهاي بازي ميکنند، حق بازي ندارند، مردم هم نميآيند به ورزشگاه پس اصلا بازي در خوري اتفاق نميافتد.

تنها مردم از خواندن گريزان ميشوند. البته از دل نسل جديد بعد از سي سال آزمون و خطا امروز چند نويسنده خوب بيرون آمده بايرامي، حسنزاده، خانيان، شاهآبادي، خانم ايبد، نويد سيدعلي اکبر، مهدي رجبي، احمد اکبرپور و فريبا و مژگان کلهر و … اينها. ولي خب سي سال طول کشيد تا اينها به وجود بيايند. متاثر از ادبيات کودک غرب فانتزينويسي جدي تر شد و کسي چون فريبا کلهر به آن پرداخت. اين تعامل با ادبيات غرب خيلي خوب است. گاه الگوبرداري مکانيکي ميشود. يک کتاب شش جلدي به نام دشت پارسوا ديدم من وقتي آن را خواندم ديدم تخيل فوقالعادهاي دارد اما الگوي او مکانيکي است. اين خانم تخيل مينياتورياش عالي است. اما تفکر کلاني که کتاب را شکل ميدهد انجسام ندارد و تازه فضا هم ايراني نيست، هرچند که چهار جلد ديگر اين کار باقي مانده…

حداديان: در مورد کتابهاي ژانر وحشت يک نکته را بگويم. اين گونه ادبي بسيار هم خوب است اگر نمونه هاي خوبش منتشر بشود. چون هم اثرگذار است و هم در روند تربيتي بچه ها نقش اساسي بازي ميکند و روانشناسان معتقدند خشونت در داستانهاي کودکان يک جاهايي لازم است. مثلا در داستان سيندرلا يا شنل قرمزي يا ديو در داستانهاي خودمان عنصر ترس اينها باعث ميشود که کودک متوجه بشود عواقب کار بد چيست. و بر اين اساس باورهاي اخلاقياش شکل ميگيرد. ولي در حال حاضر کتابهاي ژانر وحشتي که چاپ ميشود، بيشتر نگاه به بازار دارد. ضمن اينکه در کشور، اصولا ادبيات وحشت در شکل تأليفي حتي براي بزرگسالان هم شکل نگرفته و هر آنچه در اين ژانر داريم ترجمه و وارداتي است و طبعا عامل پرفروش بودن بر انتخاب آنها خيلي حاکم است.

اقبالزاده: ما در ادبيات و سينما اصطلاحي داريم، که از تئاتر آمده، «آشنايي زدايي» يا «فاصلهگذاري»، طرح خشونت در ادبيات کودک براي اين است که خشونت زدايي بشود. اما ادبيات بازاري در حال حاضر بيشتر اکشن است، ترويج خشونت دارد و بيشتر تثبيت خشونت ميکند. هجان را تکثير و تثبيت ميکند. کارشناسان معتقدند که تجربه وحشت در داستان براي کودک و نوجوان ضروري است. چون اين همه خشونت در جامعه وجود دارد و بچه بايد براي شناخت اين پديده آماده بشود. چون غول، ديو و … همه اينها نمادين است. در شاهنامه هم ميگويد: تو مَر ديو را آدم بد شناس. اما از طريق اين نمادها بايد بديها را شناخت و اين شناخت براي بچه ها لازم است. اما از چه طريقي و به چه زباني گفته شود. من گاه به اين دوستان نويسنده ميگويم به جاي اينکه اداي اين غربيها دربياوريد، کافي است که به اطرافتان نگاه کنيد و همين تجربه هاي اطرافتان را با ذهن خلاق به صورت داستان روايت کند. خلاصه اينکه ژانر وحشت مهم است اما تکثير و توليد انبوه ژانر وحشتي که درواقع آن ادبيات والا و خلاقه نيست در نهايت به کودک هچ جنبه مثبتي نميدهد. اما براي ناشر سود ميآفريند.

اعلم: با فاصله که نگاه ميکني هم در ادبيات بزرگسال و هم کودکمان به چرخهاي برميخوريم که معلوم نيست کدام مولد ديگري است. يک طرف مُد شدن برخي اسامي و گونه هاي ادبي و رواج افراطيشان مثل همين مقوله رواج ژانر وحشت و در سر ديگر اين چرخه ناشران و سود کلاني که ميبرند و معلوم نيست آيا اين تقاضاي مخاطب است که ناشر را وادار به چاپ ميکند؟ يا برعکس. و اصلا اين مُد ادبي چهطور ساخته ميشود؟ در عرصه ادبيات کودک و نوجوانان هم انتشار خيلي از عناوين و گونه ها تابع اين پيروي از مُد است بي آنکه بسياري از مؤلفه هاي اين داستانها با زندگي مخاطب ما همخواني نداشته باشد.

حداديان: من همسو با شما هستم. در ده ه هفتاد و پس از اتمام جنگ ما موجي از کتابهاي موفقيت، نشريات با اين مضمون را در بازار ديديم و شاهد برگزاري کنفرانسهايي در اين زمينه هم بوديم. اينها درواقع در حد مبتذلي جهان را ساده مي کردند، اينکه سه روز، زيبا و ثروتمند و … بشويم و اين کار رسما رواج بلاهت و سادهانگاري بر پايه يک بينش آمريکايي بود. که به بازار نگاه ميکند و تئورياش اين است که شما چهطور ميتوانيد ديده شويد. و چهطور ميتوانيد پولدار شويد بدون در نظر گرفتن شرايط مخاطب. در ده ه بعد تا حد زيادي آن کتابها جاي خودشان را به نگرشهاي عرفاني و عرفان وارداتي داد. در ادبيات بزرگسال به داستان و شعر ادبيات گفته ميشود ولي در ادبيات کودک و نوجوان کتابهاي علمي و کتابهاي مربوط به مسايل اجتماعي هم در اين طبقهبندي جاي ميگيرد. در حال حاضر کتابهايي در حال نوشته شدن است، کتابهاي «مهارت زندگي» اين که مثلا من چهطور خشم خود را کنترل کنم و … اينها باز توليد همان کليشه هاي ده ه هفتادي است. و هچ چيز به خواننده کودک و نوجوان خود اضافه نميکند. پدر و مادرهايي همه که در پي بهترين راهند سعي ميکنند بچه شان را با کتاب تربيت کنند. اين بينش سطحي و خوشباشانه منجر به انتخاب رمان هاي آمريکايي هم شده و موجي از اين رمانهاي آمريکايي که بر مبناي اتفاقات روزمره است و متن سادهاي هم دارد. و ترجمهاش هم بسيار ساده است. اين سطحي نگري و صحبت از روزمرگي، به اسم اينکه شاد باشيم، خوب باشيم و حتما موفق ميشويم. اينها در اکثر اين کتابها تم اصلي است. به عنوان مثال کتابهاي بسيار پرفروش جيمز پترسون و امثالهم. آلن بديو در مقالهاي نوشته بود: وقتي مدام تعريف ميکنيم. که براي ديده شدن و موفق بودن بايد اين مؤلفه ها را داشته باشي و در فلان موقعيت باشي. چه بسا و قطعا اين موقعيتها براي هر کسي فراهم نيست، همه سلبيريتي و پولدار نيستند و ممکن است افراد براي ديده شدن به هر رفتاري دست بزنند. با اين رمانها که به شدت هم رواج پيدا کرده، ما نگران نسلي هستيم که آرمانهايشان به سمت سطح و نازل شدن برود.

اعلم: سال گذشته مجموعه ي نفيسي چاپ شد که ماجراي يک خرگوش جهانگرد است با نقاشيها و چاپ خوب کتاب ظاهرا تأليفي است. اما از يک نمونه خارجي عينا الگوبرداري شده فقط اين خرگوش در سفرهايش به جاي پاريس و لندن به شيراز و اصفهان سفر ميکند. اين يعني ما در بحث تأليف هم نميخواهم خلاقيت به خرج بدهم و آماده خوار و پخته خوار هستيم. در حالي که ماکلي قصه و افسانه و داشته هايي داريم به تنهايي قابليت خلق يک اثر برابر با چنين آثاري را دارد. و نياز به آداپته کردن اينها نيست. اين فقدان خلاقيت تأثيري دارد در پرورش نسلي که امروز کودک يا در آستانه نوجواني است. يعني ما اينجا هم مصرفکنندهايم.

اقبالزاده: ما همه جا مصرفکنندهايم. يادم هست حدد ده سال پيش در همين مجله آزما گفتم. در کشوري که تفکر توليد نباشد، توليد تفکر هم نيست. پس همواره ما مصرفکننده هستيم. در تفکر هم مصرفکنندهايم، در کالا هم مصرفکنندهايم و اين اصلا عجيب نيست. اگر در داخل کشور هم کالاي خوبي هم توليد بشود، چون خودمان باورش نميکنيم، نميخريم تا ورشکست بشود. ما به شکل روزمره اين روند را باز توليد ميکنيد و در اين بازتوليد مدام استهلاک فرهنگي داريم. چون درجا ميزنيم و در نهايت پسرفت ميکنيم. چندي پيش من يک نامه بي رودربايستي نوشتم خطاب به آقاي روحاني و تأکيد کردم  وضع فاجعهبار فرهنگ اين کشور را ميبينيد زماني ما تيراژ صد هزار تايي در يک چاپ داشتيم که حداکثر ظرف سه ماه تمام ميشد و امروز دو هزار نسخه رو دست ناشرش ميماند. آقاي رحماندوست ميگفت يکي از کتابهايم ظرف سه ماه سيصد و شصت هزار نسخه فروش رفت. زماني تيراژ متوسط کانون سي هزار نسخه بود. الان شده سه هزار، بقيه هم پانصد نسخه و دويست نسخه آن هم در کشوي که جمعيتش نسبت به آن زمان سه برابر شده. وقتي اينها را سرانه تقسيم ميکنيم متوجه ميشويم که چه پسرفت وحشتناکي داريم. و اينها را در آن نامه نوشتم و هفتاد نفر هم امضا کردند –درباره همين نامه، من گفتم آقاي رئيس جمهور حالا که هستي کاري بکن. البته برخي اتفاقات خوب در حال رخ دادن است. مثلا جوايز محيط زيست که امسال سومين دورهاش شکل گرفته و به محيط زيست در قالب کتاب کودک توجه ميشود. و اين خوب است. افتتاح باغ کتاب که بزرگترين مجتمع کتابفروشي جهان است خوب است ولي هنوز شکل نگرفته در اتحاديه ناشران اختلاف افتاده. يک نکته هم بد نيست الان بگويم در سال ۹۶ ما توران ميرهادي را از دست داديم من نميخواهم از مرگ حرف بزنم بلکه ميخواهم بگويم ميرهادي پس از مرگش به شدت شناخته شد، مطرح شد و کتابهايش يکدفعه پرفروش شد.

اعلم: اين يعني همان بيماري قديمي کيش شخصيت.

اقبالزاده: بله دقيقا. اما واقعيت اين است از يک بعد هم جامعه به مرجعيت نياز دارد. منظورم الگوهاي مثبت تعالي و ترقي است؛ مرجعيت به معناي سنتي نيست. ولي الان نه شورا مرجع است، نه کانون مرجع است و اين باعث شده که آن طرف براي ما موج بسازد. الان ديگر مرجع نه پدر و مادر است، نه معلم و نه هچيک از اين نهادها. اين نسل در خلأ کامل از حيث تغذيه فکري زندگي ميکند و فقط مصرفکننده محض است. از لباسش تا موسيقي که گوش ميکند و کتابي که ميخواند از بيرون ميآيد و نتيجه آن فقدان خلاقيت است. از مجموعهسازيها تا ژانرهاي وارداتي همه نتيجه اين خلأ در جوانهاست. و ضعف آثار و برنامهريزي غلط است. رضي هرمندي که از مترجمهاي خوب عرصه کودک و نوجوان است ميگويد: من ميگردم بهترينها را پيدا ميکنم که ترجمه کنم اما ناشر ميگويد، مجموعه ترجمه کن اينها هم همه چيز را در سود مالي ميبينند، مهم نيست محتوا چيست يا مترجم آدمي مثل هرمندي است مهم اين است که تحت تأثير تبليغات آن طرفي بچه ها مجموعه بيشتر ميخرند. ما يک عمر شعار معنوي داديم ولي در حال حاضر ماديترين جامعه هستيم. در چنين شرايطي صحبت از خلاقيت نميتوان کرد. جامعه متقاضي که موجهاي آن طرف را دريافت ميکند برايش ايجاد نياز ميشود، اين موج را ميفرستد و ناشر هم صددرصد به اين درخواست پاسخ ميدهد که سود بيشتري ببرد. و اين دو سوي خط همديگر را تقويت ميکنند و بازار نشر ما اسير روزانه خوري و روزمرگي است. و در اين ميان سهم ناشران داراي رانت هم که محفوظ است.

اعلم: و در اين ميان سهم آموزش و پرورش چيست؟

اقبالزاده: هچ! سالهاست که نظام آموزشي و مافياي کنکور از دوره نوجواني ذهن بچه ها را از طريق پديده ناميموني به نام کتابهاي کمک درسي تحت تأثير قرار داده. کتابهاي مغز خراب کني که فقط ذهن بچه ها را خراب ميکند. و هچ خلاقيتي در آن نيست. چيزي به بچه ها ياد نميدهد. و اين نتيجه آموزش و پرورش ناکارآمد ماست که طي سالها اين فضاي ته را از نظر فکري براي بچه ها ساخته. عيد سال ۹۶ تصميم گرفتند تکليف شب عيد بچه ها قصه باشد چون فشار جامعه و آدمهايي مثل ما زياد بود. و اين يک گام به پيش است. ولي فرآيند خواندن بايد درست پيش برود خواندن تکليف نيست. بچه بايد کتاب را با عشق بخواند. ثلث سوم که تمام ميشود بچه ها وقتي از مدرسه بيرون ميآيند کتابهايشان را پرت ميکنند و آتش ميزنند. چرا؟ چون در آن نه ماه ما فقط براي آنها خستگي و کار اجباري و محيط ملالآور توليد ميکنيم. سيستم آموزش و پرورش و پدر و مادر و همه بر ضد کتابخواني هستند. اگر بچهاي هم تصادفا هوس خواندن کند موج بازار و تبليغات سريع او را فرا ميگيرد و برايش تعيين تکليف ميکند، آن هم با شرايطي که گفتيم. يعني بازار مصرفکننده منفعل ميسازد. و در نتيجه بهترين کتابها در انبار ميماند چون خوب بودن مهم نيست. مهم رانت است و موجي که از سوي بازار ميآيد. من هميشه اعتراض ميکنم. در اکثر موارد خودمان با اين همه انفعال بدتر از دولتيم. هچ کاري نميکنيم. اگر مطالبه کنيم و بگوييم حرکتهايي ايجاد ميشود. من در اين راستا پيشنهاد تأسيس «نهاد ملي کودکي» را ارائه کردم که شوراي کتاب کودک، انجمن کتاب کودک، انجمن طراحان گرافيک، کانون و بخش کودک حوزه و انتشارات مدرسه بيايند مشارکت کنند و ببينيم براي کودکان ايران چه کنيم. که هنوز هچ پاسخي نشنيدهام. اگر چنين نهادي تشکيل شود ميتواند بر قوانين تأثير بگذارد و به دولت فشار بياورد براي اصلاح امور و فقط به عنوان يک هدف بايد پيگيري کرد.

چند سال است که از انجمن نويسندگان درخواست پيگيري کردهام، اما از ديوار صدا درآمد از انجمن نه! همين خانه هاي فرهنگي که در سر پل ذهاب و کرمانشاه در قالب يک حرکت صنفي درست شد در کانکس درست کرديم. باعث شد بچه ها حتي شب هم از اين خانه ها نروند. خيلي کارها را هم ما خودمان بايد انجام بدهم که متأسفانه کاهلي ميکنيم. اين نهادهاي کودک اگر کنار هم باشند با کمک همديگر ميتوانيم جلوي موجسازي بازار را بگيريم.

اعلم: تا يک جايي پدر و مادرها و مدرسه متولي راهنمايي و زمينهسازي براي کتابخواني بچه ها هستند اما از يک سني به بعد خودشان تصميم گيرندهاند. آيا به نظر شما اين نوع عملکرد درست است يا اينکه در همان سن کودکي هم بايد بچه را در کتابفروشي رها کرد که خودش انتخاب کند حتي براساس جذابيت نقاشيها کدام بهتر است؟

حداديان: اين مقوله ارتباط خيلي تنگاتنگي با تجربه خواندن دارد. محمد هادي محمدي ميگويد. اغلب آدمها فکر ميکنند «سواد» يعني خواندن و نوشتن در صورتي که پايه اصلي سواد، خوب گوش کردن و خوب حرف زدن است. حتيالامکان مجموعه  کتابهايي در مورد ترانه هاي بارداري منتشر شده که در دوران بارداري مادر براي جنين اين ترانه ها را بخواند و توانايي شنوايي او را افزايش بدهد. با مجموعه کتابهاي تقويت هوشي نوزادان مادري که با اين پيش فرض حرکت ميکند، که کودک من از دوران نوزادي نياز به کتاب دارد. خيلي در زمينه تقويت حس بچهاش نسبت به کتاب موفق است. و بعد يک سالگي و دو سالگي و .. هر کدام کتابهاي خودش را دارد. وقتي پدر و مادر کتاب بخوانند، بچه از کودکي کتاب در اطرافش ببيند خود به خود اين نياز در بچه هم به وجود ميآيد. اگر در کودکي کتاب خوب يعني کتابي که ارزشهاي ادبي داشته باشد، تصاوير خوبي داشته باشد، براي بچه خريداري بشود، باعث ميشود که کودک تجربه خوبي از کتاب خواندن حتي در دو سالگي داشته باشد و مطمئنا در کتابفروشي خودش به سمت کتاب ميرود و انتخاب ميکند. و از اين انتخاب حس خوبي ايجاد ميکند. بچهاي که از بچگي تصوير خوب ديده، قصه خوي شنيده، خود به خود جذب تصاوير و قصه هاي خوب ميشود و به سمت کتابهاي به اصطلاح «سوپرمارکتي» جذب نميشود.

اعلم: ما در ايران اصولا کتابفروشي خاص کودک و نوجوان نداريم. واقعا فضاي همين چند کتابفروشي محدود ويژه کودکان فضاي جذابي براي بچه هاست که دست مادرش را بگيرد و ببرد به اين 

کتابفروشي.

حداديان: خيلي کم. اين کتابفروشي بايد شاد باشد، قفسه هايش کوتاه باشد و مشخصات ويژهاي داشته باشد بچه ها بايد بتوانند جلد کتاب راببينند ولي نه تنها در شهرستان بلکه در تهران هم چنين کتابفروشيهايي نداريم. به عدد انگشتان يک دست ولي اتفاق خوبي که افتاده راهاندازي باشگاه هاي کتابخواني است که شروع بسيار خوبي است. و حسابي توانسته بچه ها را جذب کند.

دقه نه دقیقه

گیتا گرکانی

مرز ميان دنياى بچه ها و بزرگسالان تقريبا همه جا تعريف شده. تغذيه، پوشش، آموزش، تفريح و موضوعات بيشمار ديگر. كسى ترديد ندارد كه بچه ها در هر دوره ى سنى به برنامهى غذايى، پوشش و  آموزش خاص خود نياز دارند. همه مى دانند نوزاد شير مى خورد نه چلوكباب، همانطور كه  هركسى مى داند لباس يك زن چهل ساله را نمى شود تن دخترى ده ساله كرد و برازنده اش باشد. يا نمى شود شلوار مردى بزرگسال را به پسرى سه ساله پوشاند و نتيجه فضاحت بار از كار در نيايد.

پس چرا وقتى بحث ادبيات به ميان مى آيد، ادبيات كودك را جدى نمىگيريم و اغلب حتى ادبيات نمى دانيم؟ چرا نمى پذيريم بچه ها به داستان هاى خاص خودشان نياز دارند؟ و قبول نمى كنيم قوانين نوشتن و زبان آثار كودك و نوجوان با آثارى كه براى بزرگسالان نوشته مى شوند، فرق دارند؟

ادبيات كودك و نوجوان بحثى مستقل از ادبيات بزرگسال است و از نظر تكنيك قواعد خاص خودش را دارد. هركس دست كم به بحث تكنيكهاى نوشتن علاقمند باشد مى داند قوانين نوشتن كتاب كودك با كتاب نوجوان متفاوت است و هر دو با آثارى كه براى بزرگسالان نوشته مىشوند فرق دارند. مهمتر اينكه ادبيات كودك و نوجوان نه فقط ادبيات محسوب مى شود، بلكه از شاخه هاى بسيار جدى ادبيات است.

اين ادبيات نمى تواند و نبايد نقطه ى شروعى براى تازه كارها باشد تا ترجمه و نوشتن ياد بگيرند. كاملا برعكس، بايد نويسنده يا مترجم كاملا به كارش مسلط باشد تا بتواند وارد اين حوزه شود. قبل از هرچيز براى اين كار بايد با دايرهى واژگان گروه سنى مخاطب آشنايى كامل داشته باشد تا اثرى درست و قابل درك ارائه بدهد. هر خطا در نوشتن يا ترجمه كردن به توانايى خواندن بچه ها لطمه مى زند. وقتى كسى به خودش اجازه مى دهد در كار كودك و نوجوان زبان شكسته به كار ببرد، برخلاف تمام قوانين اين حوزه عمل مى كند. حداقل مطمئنم در زبان انگليسى ادبيات كودك به زبان شكسته و محاوره نوشته نمى شود، اما همين آثار وقتى به ايران مى رسند به بدترين وضع قصابى شده و به بدترين و غلط ترين زبان به دست مخاطب مى رسند.

در كتاب كودك نمى نويسند«دقه»، مى نويسند،«دقيقه». تبديل دقيقه به دقه در يك اثر كودك و نوجوان مطلقاً قابل دفاع نيست.

اما…

وقتى هنوز ادبيات كودك و نوجوان را حتى به رسميت نمى شناسيم، به طور طبيعى نه برايش ارزش و اعتبارى قائل هستيم و نه فكر مى كنيم براى ورود به اين حوزه بايد از سواد قابل ملاحظه اى برخوردار بود.

نويسندگان، مترجمين  و ناشرانى كه درست و جدى كار  مى كنند، نمىتوانند در مقابل سيل آثار بد دوام بياورند و وضعى كه بد است از اين هم بدتر مى شود. بنابراين بيچاره ادبيات كودك و نوجوان ما كه به دست سودجويان سلاخى مى شود و دل كسى هم به حالش نمى سوزد.


iconادامه مطلب

جنگ بر سر پانصد تابلوی نقاشی رئيس فرهنگستان هنر: آغداش تو را سنه‌نه!
بازديد : iconدسته: گزارش ها

ميراث رئيس فرهنگستان هنر،

 ادبيات ويژهاي که در تاريخ خواهد ماند

مریم خورسند

ص۱۶ تا ۱۸، شاره ۱۲۴، مه ۹۶

پاي خيلي‌ها در ميان است. از آيين آغداشلو بگير تا مهدي پاکدل هنرمند تئاتر. از بانک پاسارگاد تا شرکت پارس آريان از علي معلم دامغاني رئيس فرهنگستان هنر، تا سميع آذر رئيس اسبق موزه هنرهاي معاصر. جنگ تمام عيار بر سر دنياي رنگ و قصه نيرنگ! و پانصد تابلو نقاشي که در تالاري از فرهنگستان هنر است و رئيس فرهنگستان علي معلم دامغاني بعد از سالياني که رياست اين فرهنگستان را به عهده دارد آن‌ها را به موضوع جدلي سنگين بدل کرده است.


iconادامه مطلب

پیکر فرج‌الله حیدری فیلمبردار پیشکسوت سینما تشعیع شد
بازديد : iconدسته: گزارش ها

فرج الله حیدری یکی از فیلمبرداران و صاحب سبکان سینمای ایران است که فیلمبرداری برخی از فیلم های ماندگار سینمای ایران را انجام داده پیکر مرحوم فرج الله حیدری امروز ۱۸ آذرماه با حضور شماری از بازیگران و دست اندرکاران سینما و علاه مندانش از محل در ساختمان شماره ۲ خانه سینما تشعیع شد.

 


iconادامه مطلب

برناردو برتولوچی کارگردان برجسته سینما درگذشت
بازديد : iconدسته: گزارش ها

«برناردو برتولوچی» کارگردان نامدار و برنده اسکار ایتالیایی فیلم‌هایی چون «آخرین تانگو در پاریس» و «آخرین امپراتور» در سن ۷۷ سالگی درگذشت


iconادامه مطلب

بازدید از چغازنبیل تا اطلاع ثانوی ممنوع شد
بازديد : iconدسته: گزارش ها

«باتوجه به این که بارندگی‎هایی که در محل سایت چغازنبیل رخ می‎دهد، از آن‎چه در شهر شوش اتفاق می‎افتد متفاوت است و در این سایت شاهد ریزش باران‎های تند با قطره‎های درشت هستیم، آسیب‎پذیری دیوارها و کف بنا افزایش پیدا می‎یابد؛ چراکه این بنا دارای کف‎فرش‎های اصیلی است که راه رفتن روی این کف‎فرش‎ها در زمانی که خیس هستند، تخریب و کوتاه شدن عمر آن‎ها را به دنبال خواهد داشت.»

او با بیان این‎که از همین‎رو نمی‎توانیم اجازه ورود و بازدید از محوطه را در روزهای بارندگی بدهیم افزود: «باتوجه به این‎که سایر قسمت‎های محوطه از جمله مساکن موقت دوره‎های مختلف تاریخی، بقایای حصارها و آثار مرتبط با زیگورات نیز دارای ساختار معماری و تاریخی هستند، از این‎رو، دروازه ورودی که در پائین چغازنبیل و در پشت عرصه قرار دارد را بسته‎ایم و متأسفانه نمی‎توانیم اجازه ورود گردشگران را به عرصه چغازنبیل در این مقطع زمانی بدهیم.»

مدیر پایگاه میراث جهانی چغازنبیل با اشاره به این‎که اولین وظیفه ما، حفاظت از سایت و رعایت قوانین و قواعد نگهداری از آن است، از عموم گردشگران خواست که در راستای حفظ این میراث گرانقدر فرهنگی که متعلق به خود آن‎ها است، با عوامل پایگاه همکاری لازم را داشته باشند و تا عادی شرایط جوی از مراجعه به سایت چغازنبیل خودداری کنند.

او از گردشگران درخواست کرد همواره پیش از آن‎که از مسیرهای دور و نزدیک به سایت چغازنبیل مراجعه کنند، حتماً با هواشناسی هماهنگ باشند چراکه حتی اگر هوا آفتابی باشد اما ۲۴ ساعت قبل از آن باران باریده باشد نیز نمی‎توانیم اجازه ورود به عرصه را بدهیم.

رشنویی خاطرنشان کرد: «ما حتی امروز مجبور شدیم کارگاه‎ مرمت را نیز در محل سایت تعطیل کنیم چرا که حضور کاگرها روی آجرها آسیب‎رسان بود.»

او در پایان تأکید کرد: «هنگامی که زمین خیس است و دو روز پیاپی باران باریده قطعاً نمی‎توانیم اجازه بازدید از عرصه را بدهیم و تقاضا داریم در این راستا گردشگران عزیز نیز با ما همکاری کنند.»

بنابر اعلام سازمان هواشناسی بارندگی شدید همراه با رعد و برق تا اواخر روز دوشنبه در نقاط مختلف استان خوزستان ادامه خواهد داشت.


iconادامه مطلب

جایزه جدید آندره مالرو برندگانش را شناخت
بازديد : iconدسته: گزارش ها

جایزه ادبی آندره مالرو که به یاد نویسنده و وزیر اسبق فرهنگ فرانسه تاسیس شده، خاویر سرکاس و ژرژ روک را به عنوان برندگان نخستین دوره خود برگزید.

این جایزه قرار است هر سال در ۲۳ نوامبر که سالگرد درگذشت آندره مالرو نویسنده برجسته فرانسوی است، برندگانش را معرفی کند.

در نخستین سال اهدای این جایزه رمان‌نویس برجسته اسپانیایی و فیلسوف فرانسوی برنده این جایزه شدند.

خاویر سرکاس رمان‌نویس اسپانیایی برای «پادشاه سایه‌ها» که از زبان اسپانیایی توسط آلکساندر گروجیکیک و کارین لوسدون به زبان فرانسوی ترجمه و توسط اکت سود منتشر شده شایسته دریافت این جایزه شناخته شد.

انتشار کتاب هنری ژرژ روک با عنوان «وقتی نور رنگ می‌شود» که از سوی گالیمار منتشر شد نیز دلیل انتخاب این نویسنده به عنوان برنده جایزه آندره مالرو در بخش کتاب هنری شد.

هیات داوران در بیانیه خود با اشاره به این که کتاب سرکاس یادآور حضور آندره مالرو در جنگ اسپانیا است اشاره کرده که

این نویسنده اسپانیایی با بیان داستان عموی بزرگش که در ۱۹ سالگی و پس از پیوستن به فالانژها در ارتش فرانکو در اسپانیا کشته شد، با گذشته کشورش روبه رو می‌شود و سوال‌هایی را که برایش وجود دارد مطرح می‌کند و از درگیر شدن خانواده خودش و عواقب آن سخن می‌گوید.

در بخش مقاله هنری نیز ژرژ روک فیلسوف و تاریخ‌نگار هنری برای آنچه بازتاب اصیل وی درباره رنگ و نور خوانده شده و سوال‌هایی که درباره پیچیدگی هنر و تاریخ و بزرگ‌ترین نقاشان رنگ‌مدار مطرح کرده، شایسته دریافت این جایزه شناخته شد. این کتاب به نوعی یادآور کتاب «صداهای سکوت» آندره مالرو خوانده شد.

جایزه مالرو با گروه داورانی متشکل از ۷ چهره روشنفکر فرانسوی شامل کارین توییل، لارنس دبری، دایانا ویدمیر پیکاسو، هلن سالون، متیو گاریگو-لاگرانژ، آدرین گوتس و آلکساندر دووال-استالا به انتخاب برترین‌های سال در این دو بخش ‌پرداخت.

این جایزه که از سوی فلورانس مالرو دختر ۸۵ ساله و آلن مالرو پسر ۷۶ ساله آندره مالرو تاسیس شده، روز پنج شنبه ۲۰ دسامبر (تقریبا یک ماه دیگر) به برندگان اهدا خواهد شد.

علاوه بر رقم نمادین ۱۹۳۳ یورو (به نشانه سالی که مالرو جایزه گنکور را دریافت کرد)، امکان یک سفر تحقیقی نیز در اختیار برندگان قرار می‌گیرد.


iconادامه مطلب

خانه کتاب برای تقویت پویش نذر کتاب اعلام آمادگی می‌کند
بازديد : iconدسته: گزارش ها

 

خانه کتاب برای تقویت پویش نذر کتاب اعلام آمادگی می‌کند

جشن پویش نذر کتاب کانون کتاب و کتابخوانی مرکز آموزش علمی کاربردی فرهنگ و هنر ۱۳ تهران شامگاه روز سه شنبه ۲۹ آبان ماه با حضور نیکنام حسینی پور مدیر عامل موسسه خانه کتاب و رجبعلی سالاریان مدیر گروه مرکز آموزش علمی کاربردی فرهنگ و هنر ۱۳ تهران برگزار شد.

انسیه صفاپو، در این نشست توضیحاتی درباره فعالیت‌های فرهنگی صورت گرفته در مرکز متبوع خود ارائه کرد و گفت: این مرکز از سال‌های گذشته که هنوز سنت نذر کتاب آغاز نشده بود اقدام به این فعالیت فرهنگی کرد و تاکنون نیز توانسته با مشارکت دانشجویان و علاقه‌مندان به این مقوله در بازه‌های زمانی مختلف این طرح را برگزار کند.

وی ادامه داد: ما در ماه رمضان طرحی را برگزار کردیم که براساس آن قرار بود هرکس کتاب‌هایی که خوانده و دوست دارد را در اماکن عمومی جا بگذارد تا دیگران از آن استفاده کنند. پس از این طرح نیز پویش نذر کتاب برگزار شده که امسال امیدواریم با همکاری کتاب‌دوستان بتوانیم محموله بزرگ کتاب را به کتابخانه‌های مناطق محروم ارسال کنیم.

حسینی‌پور در بخشی از این مراسم با بیان اینکه قرن بیستم عصر دانایی و کتاب بستر آن است گفت: کتاب از همه ابزارهایی که تاکنون آمده‌اند و رفته‌اند ماناتر است. امروز که فضای مجازی بر همه عرصه‌های زندگی ما سایه انداخته و اگرچه دوره‌ای گذراست، باز هم کتاب می‌ماند.

وی ادامه داد: کتاب طی قرن‌های متمادی ایستاده چراکه ابزار انتقال دهنده پیام است. این در حالی است که فضای مجازی با همه مزایایش مانند اقیانوسی کم عمق است.

مدیرعامل موسسه خانه کتاب به دانشجویان مطالعه کتاب را توصیه کرد و افزود: در سال گذشته نزدیک به صد هزار عنوان کتاب منتشر شده که در حوزه علوم انسانی این رقم به ۳۰ هزار عنوان می‌رسد. می‌توانیم تلاش برای خواندن این آثار داشته باشیم چون دانایی از طریق کتاب توانایی می‌آورد.

وی تاکید کرد: اگر ما دانا باشیم حرفی برای گفتن در عرصه بین‌الملل و دیپلماسی فرهنگی داریم پس باید حتما نسبت به مطالعه اهتمام داشت.

حسینی‌پور با بیان اینکه موسسه خانه کتاب آمادگی کمک به پویش‌هایی چون نذر کتاب را دارد عنوان کرد: در ایام مذهبی خوب است که ذهن‌ها علاوه بر نذر جسمانی متوجه نذر فرهنگی هم باشد و به جای نذری‌های دیگر با نذر فرهنگی به افزایش دانایی کمک کنیم.

وی یادآور شد: با کمک رسانه‌ها می‌توان نذر کتاب را به یک پویش بزرگ تبدیل کرد. ما نیز آمادگی کمک به این پویش و تقویت آن از طریق ارسال کتاب‌ها به مناطق محروم را داریم. همچنین خانه کتاب اعلام می‌کند که ساختمان فجر خود را می‌تواند در اختیار پویش نذر کتاب قرار داده و با ثبت نیات واقفین کتاب‌های اهدایی دریافت شده و پس از بسته بندی در اختیار مناطق محروم قرار گیرد.

حسینی‌پور همچنین با اشاره به چاپ آثاری از واقفان کتاب و کتابخانه  گفت: در همین راستا خانه کتاب زندگی‌نامه واقف کتابخانه وزیری را به چاپ رساند و قرار است تا پایان سال نیز پنج اثر دیگر از واقفان کتاب و کتابخانه به چاپ برسد تا از طریق فرهنگ‌سازی در حوزه وقف فرهنگی صورت گیرد.

به گفته وی، اکنون وقف فرهنگی در کشور ما در مهجوریت قرار دارد و خوب است که به این حوزه توجه بیشتری شود. همچنین می‌توان تسهیلاتی را در این باره برای اهل قلم فراهم کرد چون امروزه به واسطه پدیده قاچاق کالا و تبعات آن نویسندگان انگیزه‌ای برای قلم زدن ندارند.

سالاریان نیز در بخش دیگری از این نشست گزارش از فعالیت‌های صورت گرفته در این حوزه ارائه کرد و گفت:  مرکز آموزش علمی کاربردی فرهنگ و هنر ۱۳ تهران طی ۱۰ سال گذشته برنامه های متنوعی را در حوزه نذر کتاب، تولید و اهدای آن داشته است. همچنین این مرکز توانسته با مشارکت فعالان و دانشجویان حدود ۴۰ کارتن کتاب برای مناطق محروم جمع‌آوری کند و امیدواریم امسال هم بتوانیم کامیونی از کتاب‌های اهدایی را به این مناطق ارسال کنیم.

بر اساس این گزارش، در پایان این مراسم از سوی مدیر عامل موسسه خانه کتاب عناوین متعددی برای پویش نذر کتاب اهدا شد.


iconادامه مطلب

سایر صفحات سایت

Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY