عشق، فرایندی زمان‌بَر است…
بازديد : iconدسته: اخبار,گزارش,گفت و گو

عشق، فرایندی زمانبَر است

گفت وگو با يوستين گوردر

مهتاب خسرو شاهی

سوي نگاه و قلم نويسنده مهم است! او بايد دوربين خود را جايي بکارد که مخاطب همراه نگاه و کلمات او شده و رهايش نکند. هرچه مفاهيم عميقتر باشند؛ به نگاه تيزبينتر و ظريفتري نياز است. فلسفه يکي از همين مباحث عميق و دشوار براي اغلب مخاطبان؛ و اهالي کتاب است. «يوستين گوردر» يا «يوستين گردر»، اما توانسته فاصلهي بين مخاطب و فلسفه را کاهش دهد. بگذاريد اسم روايتهاي او را فلسفهي رويايي بگذاريم؛ چراکه مخاطب در مرز بين واقعيت و رويا در نوسان است و گوردر درست در همين نوسان و پيچ و تاب، مفاهيم فلسفي را به جان مخاطب ميريزد. قهرمان اغلب داستانهاي او فردي نوجوان است؛ اما جالب اينجاست که مخاطب صحبت او، بزرگسالانند. مخاطب ايراني، اين نويسنده نروژي را با پنج کتاب شامل «دنياي سوفي»، «راز فال ورق»، «دختر پرتقالي»، «دنياي آنا» و «دختر رئيس سيرک» يا «مرد داستانفروش» ميشناسند. آنچه در پي ميآيد، گفتگوي سايت Philosophy Now با «يوستين گوردر» دربارهي عقايد فلسفي او بهويژه رمان «دنياي سوفي» است.

دنياي سوفي، نه تنها در بريتانيا که در آلمان و اسکانديناوي نيز فــروش بينظيـري داشـت. اين درحالي است که تا پيش از انتشار اين  کتاب، مباحث فلسفي، موضوعي جذاب حتي براي ناشران بزرگ نبوده و اغلب آثار منتـشر شده در اين ژانر، با موفقيت چشمگير روبرو نميشدند. شخصيت اصلي رمان دنياي سوفي، دختر نوجواني به نام سوفي است. او نامههايي را از غريبهاي دريافت ميکند که مضمون هر نامه، فلسفي بوده و سخنراني يا نوشته کوتاهي را شامل ميشود. کتاب، مخاطب را به دنبال خود ميکشاند که دليل اصلي آن، تلههاي ريزي است که يوستين گوردر، نويسنده- معلم نروژي در آن کار گذاشته است.

آمار ناشران آثار نشان ميدهد که کتاب دنياي سوفي را افراد گوناگون در ردههاي سني مختلف خريدهاند. اما خود شما، کتاب را به قصد مطالعهي نوجوانان نوشتهايد. چهطور به نوشتن اين اثر رسيديد؟

يک سال پيش از شروع دنياي سوفي، کتاب ديگري نوشتم؛ رماني براي جوانان بود. کتاب دربارهي پدر و پسري بود که دور اروپا را براي گشت و گذار انتخاب کردهبودند. آنها به دنبال مادرِ پسر بودند که چند سال پيش ناپديد شده بود. پدر و پسر به آتن رفتند؛ شهري که پيش از اين، پسر سيزده سالهي داستان، دربارهي قهرمانان آن يعني افلاطون و ارسطو شنيده بود. پس از نوشتن اين کتاب، به اين فکر کردم که احتمالا اين پسر در جستجوي کتابي دربارهي فلسفه، سري به کتابخانه خواهد زد از کتابدار راهنمايي خواهد خواست. بعد تصور کردم که کتابدار به او خواهد گفت: «نه! کتابي براي سن شما وجود ندارد. تو جوانتر از آن هستي که فلسفه بخواني» از اين مکالمه و پاسخ آن، احساس شرمندگي کردم! کمي عصباني شدم و درنتيجه تصميم گرفتم کتابي فلسفي براي جوانان بنويسم؛ که البته بزرگسالان نيز بتوانند آن را مطالعه کنند. تصور ميکنم مباحث فلسفي براي بسياري جالب است. اما ميترسند که مبادا مفاهيم فلسفي دشوار باشد.

به نظر ميرسد به فلسفه خواندن نوجوانان اعتقاد داريد، خودتان چند ساله بوديد که به فلسفه علاقهمند شديد؟

خيلي جوان بودم. ميدانيد من مدت طولانياي به فلسفه علاقهمند بودم؛ پيش از اينکه کلمهي «فلسفه» را شنيده باشم! من فکر ميکنم بهطور معمول، بچهها از سن کم، سوالات فلسفي ميپرسند. براي مثال «پايان جهان چه زماني است»؟ يا اينکه «جهان و هرچه درآن است، از کجا آمده است»؟ و به اين ترتيب در سن نوجواني دوباره متولد شده و جسم و روان خود را در مسيري جديد پيدا ميکنند. در اين مرحله، پرسشهاي آنها عميقتر ميشود. در کودکي به مسايل بسياري فکر ميکردم و جالب اينکه نامههاي بيشماري دريافت کردم که براي نوجوانان و جوانان نيز پيش از مطالعه کتاب دنياي سوفي، سوالات بيشماري وجود داشته و احساس ميکردند که زندگي بسيارعجيب است. آنها ميگفتند پس از مطالعهي کتاب متوجه شدند آنچه ميپرسيدند، پرسشهاي فلسفي بوده است.

 بنابراين دريافته بوديد که صحبت از فلسفه، نياز مردم است. اما چرا احساس کرديد جوانان به اين مبحث نياز دارند؟ درواقع اين پس از آن بود که سالها در مدرسهي فلسفه تدريس ميکرديد…

نخست اينکه، اگر شما به فوتبال يا کريکت علاقهمند هستيد، بايد دليل آن را از خودتان بپرسيد؛ اينکه «چرا من به اين ورزشها علاقهمند هستم»؟ بسياري افراد مانند شما به اين ورزشها علاقهمند هستند؛ اما اگر ده صفحه از روزنامه ورزشي را نيز ورق بزنيد، هرگز به پاسخ «چرايي» اين علاقه نخواهيد رسيد. اين پرسش را به فلسفه برميگردانم. «چرا به فلسفه نياز داريم»؟ به اين دليل که شاخصي دموکراتيک در فلسفه وجود دارد و آن اينکه، فلسفه به همهي انسانها، به زندگي همهي انسانها مرتبط است. براي مثال «زندگي خوب چيست»؟ درواقع فلسفه، پرسشهاي جهاني يا ابدي مطرح ميکند و طبيعتا يافتن پاسخ اين پرسشها ضروري است. من هر روز به اين فکر ميکنم که «زندهام»! و اين جالب است. اما همزمان فکر ميکنم که روزي در اين جهان نخواهم بود. بنابراين احساس ميکنم زندگي بسيار کوتاه است و فلسفه ميتواند به بسياري از چراهاي زندگي ما پاسخ دهد. دوم اينکه؛ فلسفه کمک ميکند تا تفکري انتقادي داشته باشيم. تصور ميکنم جاي انتقاد در جوامع خالي است. جامعهاي تکامل يافته و منطقي، جوانان را براي پرسيدن پرسشهاي انتقادي، تربيت ميکند. به نظر من در زبان، کلمهي «چرا» مهمترين کلمه است و به جوانان بايد استفاده درست و به جا از اين کلمه را آموخت. بگذاريد با يک مثال بهتر توضيح بدهم. کلاس درسي را تصور کنيد که آموزگار، به دانشآموزان اعلام ميکند که بايد کاري را انجام دهند. در اين بين دانشآموزي دست بلند کرده و ميپرسد: «چرا»؟ اين دانشآموز ممکن است در نظر آموزگار بيادب باشد اما رفتار او کاملا درست است. بنابراين فراگيري فلسفه، پرسش و انتقاد را در ذهن جوانان بيدار ميکند. سوم اينکه؛ در سالهاي اخير جوانان بسياري علاقهمند به تحصيل در فلسفه و شاخههاي مرتبط به آن هستند. اما پيش از آن بايد اصل فلسفه را بشناسند.

 در پايان کتاب دنياي سوفي جملهاي داريد که در آن ميگوييد:«عصر جديد، شبيه به فيلمهاي غيراخلاقي است» چرا؟ اين شروع يک مبارزه عليه تفکر مردم در دنياي جديد نيست؟

ببينيد؛ اين، نمونهاي از ساختار جوامع امروزي است. اين طور توضيح بدهم که در دنياي امروز، همه چيز به شکل «فوري» و «حاضري» در دسترس است؛ قهوهي فوري، فستفودها، چاي فوري و… ما حتي فلسفهي فوري داريم! يعني فلسفهاي که خيلي سريع پاسخها را در اختيار مخاطب قرار ميدهد. اما از نظر من، فلسفه با پرسيدن سوال معنا پيدا ميکند. درواقع پاسخهاي آشکار و فوري به پرسشها، فلسفه نيست…

 منظور شما از پاسخهاي آشکار چيست؟

منظورم يافتن پاسخهايي است که عمقي در آن نيست. پاسخهايي که از تجربهي شخصي افراد آمده و ممکن است درست نباشد. به همين دليل هم اشاره کردم که عصر جديد و تفکرات جاري در آن، شبيه به فيلمهاي غيراخلاقي است. مردم به عشق حقيقي نياز دارند؛ درحالي که فيلمهاي غيراخلاقي، در اختيار آنها قرار ميگيرد. اين درست مانند اين است که مردم براي پرسشهاي خود، به پاسخهاي دقيق و عميق نياز دارند، اما اغلب به آن دسترسي ندارند. عشق، فرايندي زمانبَر است. هيچ ميانبُري براي عشق واقعي در درک آن وجود ندارد. اما جوامع دچار عجله و شتابزدگي هستند و زماني متوجه ميشويم که بيدليل عجله کردهايم که ديگر زماني باقي نمانده است. فلسفه به مردم ميآموزد که بايد براي رسيدن به اتفاقات خوب و درست، زمان صرف کنند.

وقتي در مدرسه تدريس ميکرديد، متوجه شديد فلاسفه مورد علاقه دانشآموزان چه کساني بودند؟

يک قدم پيشتر از پاسخ به اين پرسش بايد بگويم که بسياري از من ميپرسند که فيلسوف موردعلاقه من چه کسي است؟ من بيشتر به سوالات فلسفي علاقهمند هستم تا فلاسفه تا حتي پاسخهاي ارايه شده در مقابل هر پرسش. اما دربارهي پرسش شما؛ بعيد نيست که نظر من تاحدي روي دانشآموزان نيز تاثير گذاشته باشد. اما بسياري از آنها به «ديويد هيوم» علاقهمند بودند. علاوه براين به فلاسفهي ماقبل سقراطي علاقه داشتند به اين دليل که پاسخهاي آنها بسيار کاربردي بوده و درنتيجه درک مفاهيم آنها براي دانشآموزان سهلتر است. «دکارت» را نيز دوست داشتند و دليل آن هم طرح پرسشهاي او دربارهي جسم و روان است. به «ژان پل سارتر» نيز بيعلاقه نبودند.

دربارهي قرن بيستم يک سوال مطرح است؛ چرا در کتاب -دنياي سوفي- فلاسفهي جديدتر حضور ندارند؟ مانند ويتگنشتاين.

من مجذوب ويتگنشتاين هستم. او را ميتوان در کتاب ديد. به اين دليل که اظهارات او بسيار شبيه به آن چيزي است که خودم به آن فکر ميکنم. دلايل بيشماري وجود دارد که چرا دربارهي ويتگشنتاين، هايدگر، راسل و مکتب فرانکفورت و… ننوشتهام. شاخصترين دليل اين است که من متخصص فلسفهي قرن بيستم نيستم. نکتهي ديگر اينکه مخاطب من جواناني هستند که براي ادامهي تحصيل در رشتهي فلسفه، آزمونهايي را در دانشگاه ميگذرانند و برنامهي درسي آنها، فسلفهي قرن بيستم را دربرنميگيرد. درنهايت اينکه قصد من تدريس فلسفه نيست. قصدم، برقراري ارتباط مخاطب با فلسفه و نشاندادن مسير است. در تلاشم که چهارچوبها را به جوانان آموزش دهم تا تفکر فلسفي در آنها ريشه بدواند. وقتي دربارهي انديشههاي فلسفي تا سال ۱۹۰۰ صحبت ميکنيد، درک پيشينهي مباحث فلسفي آسانتر است. پس از آن دورهي فلسفهي مدرن فرا ميرسد؛ فلسفهي مدرن بهويژه در انگلستان و ايالات متحده بر فلسفه تحليلي و تجربهگرايي و منطقي مسلط شده است که از نظر من، نقطهي پايان فلسفه است. من بيشتر به پرسشهاي «هستيشناختي» مانند «ماهيت واقعي جهان چيست»؟ و يا پرسشهايي دربارهي جسم و روان علاقهمند هستم. اما امروزه نميتوان اين پرسشها را با فلاسفه مطرح کرد و بهتر است آن را با متخصص اعصاب و روان درميان بگذاريد. من ميتوانم و ترجيح ميدهم دربارهي «ماهيت جهان» با «استيون هاوکينز»، با ستارهشناسان و فيزيکدانان ديگر صحبت کنم. بنابراين تصور ميکنم درحال حاضر بعضي از بخشهاي فلسفه از فلسفه خارج شده و بايد پاسخ آنها را در علم جستجو کرد.

دادهها و بحثهاي زيادي دربارهي فلسفه تحليلي در کشور نروژ و در بسياري از کشورهاي جهان وجود دارد. بحثهايي که به نظر ميرسد عقيده دارند به پايان راه رسيدهايم. اين نگاه نيز از پايبندي به بعضي مفاهيم زباني ناشي ميشود. به نظر شما در اين شرايط از اصل فلسفه، از اصل پرسشهاي آن دور ماندهايم؟ اما به نظر ميرسد سوال اصلي اين است که جهان چگونه پديد آمده و در آن چه ميگذرد. از سوي ديگر به من گفتهاند که درک اين جهان، از طريق حواس امکانپذير است. از سوي ديگر آنچه درک ميکنيم به ذهن ما نيز بستگي دارد. بنابراين اگر ميخواهيم درک درستي از جهان داشته باشيم، بايد ابتدا ساختار آن را درک کنيم. از افکار خود و از ساختار زبان در اين خصوص کمک بگيريم. نظر شما دراين باره چيست؟

آنچه شما توصيف ميکنيد، يک گام رو به عقب درباره فلسفه است. فلسفهي عقلگرايانه معتقد است که تنها منبع معرفت، عقل و ذهن است. اما تجربهگرايان بريتانيايي قرن هجدهم مانند هيوم- پدربزرگهاي فلسفه تحليلي- به اين نگاه پايان دادند. آنها اعلام کردند ايدهي ذاتي وجود ندارد. به عقيدهي آنها انسان با ذهني خالي متولد ميشود. جهان دروني انسان فقط از طريق حواس و احساسات او ساخته ميشود. نکتهي ديگر اينکه بازار فلاسفه دوباره رونق خواهد گرفت. درواقع دير نيست زماني که انديشههاي فلاسفه، به هنجاري اجتماعي بدل شده و مخاطب با آنها ارتباط ميگيرد.

و پرسش آخر…چگونه بايد زندگي کرد؟

اين، يکي از قديميترين پرسشهاي فلسفه است؛ حتي اگر پاسخ درستي براي آن نداشته باشيم اما مطرح کردن اين پرسش بهجا و درست است. در مدارس نروژ مبحثي به نام «اخلاق» آموزش داده ميشود. اما اين آموزش به اين مساله تقليل يافته که چگونه با رفتار خود به همسايه آسيب نرسانيم! اين، پرسشي اخلاقي است اما تمام اخلاق اين نيست. در فلسفه اخلاق نيز اين پرسش مطرح ميشود که: «زندگي سعادتمند چيست»؟ اين پرسشي است که فلاسفه از ارسطو پرسيدهاند و او در پاسخ ميگويد: «زندگي شاد زماني است که انسان از تمام تواناييهاي دروني خود بهطور کامل استفاده کند»

 

 

 

 

دربارهي خالق «سوفي»

يوستين گوردر (Jostein Gaarder) نويسنده نروژي است هشتم اوت سال ۱۹۵۲ ميلادي شهر اسلو به دنيا آمد. او براي جهان کودکان و نوجوانان و شگفتي و پرسشها آنها در قبال جهان هستي، ارزش زيادي قايل است. به همين دليل نيز رمانهاي او روايتگر دنياي جهان پرسشگر کودکان و نوجوانان است؛ اما نکته اينجاست که بزرگسالان نيز به راحتي با دنياي اين کتابها ارتباط برقرار ميکنند. گوردر فارغالتحصيل رشته الهيات از دانشگاه اسلو است و مطالعات فراواني نيز در زمينه فلسفه دارد. او به مدت ده سال «تاريخ عقايد» را دبيرستان تدريـس ميکــرد. آثـار او پرســشها حـول مســايل متافيزيکي و فلسفي ميچــرخد؛ چرا که قصد دارد ذهن مخاطب را با اين مسايل درگير کند. سـبک نوشتاري او «متافيکشن» يا فراداسـتاني است. برخلاف سـبک «فيکشــن» که تـلاش ميکنــد مخاطب را در خـود غــرق کنـد، در سبک متافيکشن، نويسنده، مخـاطب را از غيـرواقعي بـودن داسـتان آگاه کرده و مخاطب را در رفت و برگشت بين خيال و واقعيت و نقش ادبيات در اين بازي، هوشيار ميکند. گوردر در سال ۱۹۸۱ ميلادي به شهر «برگن»، شهري که پيش از تبديل شدن به نويسندهاي تمام وقت، در اين شهر ادبيات و فلسفه تدريس ميکرد؛ نقل مکان کرد. اما او اکنون همراه با دو پسر و همسرش در شهر اسلو زندگي ميکند. معروفترين اثر او که در سال ۱۹۹۱ ميلادي نوشته شد، «دنياي سوفي» است که به ۵۴ زبان دنيا ترجمه شده است. او در سال ۱۹۹۷ ميلادي همراه همسرش «سيري دانويگ»، «جايزه سوفي» را بنيان نهاد. اين جايزه که اسم خود را از کتاب دنياي سوفي وام گرفته است، جايزهاي بينالمللي براي پاسداشت حاميان طبيعت و توسعه بوده و مبلغ آن ۷۷ هزار پوند است.


iconادامه مطلب

سایر صفحات سایت

Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY