• افراد آنلاین : 0
  • بازدید امروز : 29
  • بازدید دیروز : 132
  • بازدید این هفته : 1586
  • بازدید این ماه : 6403
  • بازدید کل : 1034559
  • ورودی موتورهای جستجو : 8341
  • تعداد کل مطالب : 842





عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

دق کاغذ نگیرید لطفا!
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده :اعلم، هوشنگ؛

خرداد ۱۳۹۸- شماره ۱۳۸ ‏(۲ صفحه – از ۶ تا ۷)

دق کاغذ نگیرید لطفا

چند دهه‌اي است که کار فرهنگ بيش و کم به خنس خورده است و به تعلل و تعطيل گذشته. کنشگران فرهنگي از نويسنده و شاعر و روزنامه‌نگار تا موسيقي‌دان و فيلم‌ساز و ياران صحنه، همه خو کرده‌اند به کژدار و مريز از سر اجبار و سرگردان در اين تعطيل و تعلل ياس‌آور پس در غيبت انديشه و انديشه‌ورزي «که نخبه کار، توليد گران واقعي فرهنگ است» مردم هم در خواب قيلوله، هر سنگ‌ريزه‌ي رنگين مبتذل را، مرواريد غلطان و گوهر ناياب گرفته‌اند، چنان که دخترکان شهر، بدل ساخته‌هاي زينتي را به پندار جواهر، بر دست و گوش و گردن خود مي‌آويزند. در اين اوضاع و احوال است که باران رحمت هم مي‌بارد و تحريم‌ها از يک سو و طرح‌هاي نبوغ‌آساي نابغه‌گان هم‌وند، از سوي ديگر، کاغذ را که اصلي‌ترين نياز اهل و عرصه فرهنگ است به زعفران قاينات و فيروزه‌ي نيشابور و عقيق يماني تبديل مي‌کند و اين يعني قرائت الف و لام الحمد بر بالين فرهنگ محتضر. و کتاب‌هاي درسي مدرسه و دانشگاه شايد، مقدمه‌ي رجعتي ديگر به آن قديم نديم و روزگاري که لابد مشق آيات و ادعيه بر سنگ صيقل يافته مي‌نوشتند و باز مي‌شستند و باز مي‌نوشتند تا آراسته شوند به زيور علم!چند دهه‌اي است که کار فرهنگ بيش و کم به خنس خورده است و به تعلل و تعطيل گذشته. کنشگران فرهنگي از نويسنده و شاعر و روزنامه‌نگار تا موسيقي‌دان و فيلم‌ساز و ياران صحنه، همه خو کرده‌اند به کژدار و مريز از سر اجبار و سرگردان در اين تعطيل و تعلل ياس‌آور پس در غيبت انديشه و انديشه‌ورزي «که نخبه کار، توليد گران واقعي فرهنگ است» مردم هم در خواب قيلوله، هر سنگ‌ريزه‌ي رنگين مبتذل را، مرواريد غلطان و گوهر ناياب گرفته‌اند، چنان که دخترکان شهر، بدل ساخته‌هاي زينتي را به پندار جواهر، بر دست و گوش و گردن خود مي‌آويزند. در اين اوضاع و احوال است که باران رحمت هم مي‌بارد و تحريم‌ها از يک سو و طرح‌هاي نبوغ‌آساي نابغه‌گان هم‌وند، از سوي ديگر، کاغذ را که اصلي‌ترين نياز اهل و عرصه فرهنگ است به زعفران قاينات و فيروزه‌ي نيشابور و عقيق يماني تبديل مي‌کند و اين يعني قرائت الف و لام الحمد بر بالين فرهنگ محتضر. و کتاب‌هاي درسي مدرسه و دانشگاه شايد، مقدمه‌ي رجعتي ديگر به آن قديم نديم و روزگاري که لابد مشق آيات و ادعيه بر سنگ صيقل يافته مي‌نوشتند و باز مي‌شستند و باز مي‌نوشتند تا آراسته شوند به زيور علم!

سال پيش در چنين ايامي بهاي کاغذ به هر کيلو چيزي حدود چهل، پنجاه تومان بود و امروز چيزي در حد پانصد و ششصد و شايد تا في الحال و چاپ اين وجيزه بالا و بالا تر هم باشد، الله واعلم.

اما اگر الف اول اين تعزيه را تحريمگران نوشتند به فرمايشات! اهل خرد داخلي نسخه نوشته را ويراستند. و در بند اول چوب حراج بر خزانه ارزي زدند و دلار پانزده هزار توماني دادند به چهار هزار و دويست تومان که، خلايق! بشتابيد به ياري فرهنگ و ناگهان چنان گرديد که هر شاگرد حجره‌اي در بازار کاغذ و هر بازاري ديگر تا گذر پستايي‌سازان دل باخته فرهنگ و واردات کاغذ شدند و به حد توان و کفايت توصيه‌ها، ارز چهار هزار و دويست تومان گرفتند تا کاغذ ارزان بياورند و ارزان وارد بازار کنند. اما تا خبر در بوق شد، فال کاغذي حافظ از هزار به دوهزار رسيد و فالنامه فروش‌ها به مدد هوش دريافتند صداي سرنايي که از سر گشادش در آن دميده‌اند شب به نيمه نرسيده فغان ناشر و روزنامه‌دار و «روزنامه‌نگاران بعدا مازاد بر نياز!» را درخواهد آورد که در آورد.

… و اما نقل است که تاجران فرهنگ و اربابان کاغذ چنان دست پاچه، نشاني مقصد دادند به کاغذ فروشان در بلاد خارجه که حجمي انبوه از آن کاغذها به مقاصد ديگر رفت و همسايگان را در شمال و غرب و شرق مغروق کرد در شعف! و در حال اهل فرهنگ را بشارت دادند در اين‌جا که کاغذ ارزان در راه است. و راه يا به پسله‌ها و انبارهايي مي‌رفت دربسته، که گاه از پنجره‌اش، بندبندي بيرون مي‌آمد شبانه! و به قيمت ارز آزاد که: اين، آن نيست و خريد قبل است و «کاغذ پنجره‌اي!» به کيلويي چهارصد تومان چوب حراج!! خورد و تا پانصد و ششصد و هفتصد رسيد. که شايد شندرغازي  فراهم آيد و صرف خريد پورشه‌ها و لامبورگيني‌هاي ديگر شود يا دست پايين تر تبديل به احسن کردن حساب‌هاي بانکي بعضي و خانه‌ها و ويلاهاي بعضي ديگر و زمزمه همچنان در افواه، ‌اين بود. که کاغذ در راه است! و اهالي چاپ و نشر و مطبوعات هاج و واج تماشاگر بازار چراغاني شده‌ي تاجران نوآمده کاغذ و اربابان اصلي فرهنگ! و چراغ‌ها که روشن‌تر شد، به ناگهان پاي تعزيرات کشيده شد به معرکه که اين چه حکايتي است!! و کجا رفت آن همه ارز و چه شد کاغذ ارزان؟ و به شبانه‌اي انبار، پشت انبار کشف شد پر از کاغذهاي وارد شده با ارز جهانگيري و در حال فروش به قيمت ارز ميدان فردوسي و استانبول. و هاج و واجان همچنان به هاج و واجي مشغول و ضجه و ناله و التماس و التجا براي تهيه کاغذ ارزان و چاپ کتاب. در اين احوال روزنامه و مجله و کتاب گران‌تر شد به اجبار، چرا که در اين هيرووير، تاج گراني کاغذ بر سر زينک و مرکب و ديگر ملزومات چاپ هم نشسته بود و چاپخانه‌داران هم به ناچار قيمت را بالا بردند و هياهويي بود تماشايي، در اين هياهو متوليان دولتي فرهنگ در وزارت عاليه ارشاد همه آماج اعتراض ولابد در جست‌جوي خاکي که اهل نشر و مطبوعات بر سر بريزند و به حيرت و حيراني از اتاقي به اتاق ديگر دوان و از جلسه‌اي به جلسه بعد، روان براي نوشيدن چاي، شايد که گرهي گشوده شود از  کلاف هزار گره و کالايي که به قاعده بايد مصرف بيشترش در عرصه‌ي فرهنگ باشد. حصه‌اي به اهل و عرصه‌ي فرهنگ برسد و  در اين حال جمعي در حال زمزمه کردن سوره‌ي الرحمن به پيشواز مجلس ختم  هر چه کالاي فرهنگي کاغذي است و هيچ‌کس در اين ميانه نگفت يا شايد گفتند و کسي نشنيد که دولت چه کاره بوده است اين وسط که در تصميمي نبوغ‌آسا ارز پانزده هزار تومان بازار را به چهار هزار و دويست تومان براي واردات کاغذ به دست جمعي از جماعت اهل بخيه و بخايا! سپرد و بعد يادش رفته که سراغ کاغذ وارد شده را بگيرد که کجا رفت و به دست کدام مصرف‌کننده رسيد، که همچنان در بازار ناياب ماند و گران و تا برخي از اهل نشر و مطبوعات نگفتند و نپرسيدند کاغذها کو؟ و تا رهبر انقلاب دستور نداده بودند مشکل کاغذ بايد حل شود، پرسشي به خاطر خطير هيچ زعيمي خطور نکرد و کو، کويي برنخاست و آن‌گاه که امر آمد  و به تکاپو دويدند از سويي به سويي و ناگهان مفتاح حل مشکل پديد آمد. کاغذ مي‌دهيم به سهميه براي هر نشريه‌اي و ارزان به قيمت همان ارز چهار هزار و دويست. اما…. نه به ناشر و مطبوعاتي که البته پاک دستند. اما اهل فرهنگ‌اند آدمند و شير خام خورده!! لاجرم احتياط  در اين مقوله واجب که مبادا کاغذ را نقد کنند به هواي لامبورگيني يا بليطي به مقصد کانادا و گول شيطان بخورند… پس محض محکم کاري، کاغذ را به چاپخانه مي‌دهيم و هر نشريه که با سهميه‌ي کاغذش – که در يد چاپخانه‌دار است – چاپ شد، گواهي بياورد از چاپخانه‌دار و تاييديه و ممهور به مهر و امضا که کاغذ به مصرف اصل رسيد و در هر چاپخانه هم لابد يک مامور براي نظارت بر صحت اين مصرف! و هوار، هوار که برآمد از جماعت هاج و واج فرهنگي که مگر ما علي باباييم يا هم مسلک خاوري و خاوريان؟ کاعذ را ول کردند و زينک را چسبيدند! که آن نه! اين را مي‌دهيم به چاپخانه که ببينيم چيزي چاپ مي‌شود. يا نه! و البته نگفتند که يک پاسبان مقيم در دفتر کار هر ناشر و روزنامه‌دار و مجله درآر مشنگولي خواهيم نشاند براي حراست از منافع ملي! و پاکداشت اهل فرهنگ که صد البته پاک‌اند اما از قديم گفته‌اند کار عيب نمي‌کند از محکم‌کاري. و بدينسان رسيديم به حال و اکنون که حواله‌اي داده‌اند به دست برخي از اهل نشر تا کاغذ معهود برسد و بدهند و برخي نيز کاغذي و کاغذکي گويا گرفته‌اند و گره از کار فرهنگ در حال گشوده شدن است که تجربه نشان داده خارها گل مي‌شود، اما به صبر! و هر گرهي هرچه کور، گشوده خواهد شد سر انجام، چنان که گره از کار بسياري از جماعت دريافت-کننده ارز چهار هزار و دويست توماني گشوده شد و چنان برکتي داشت که شمار بسياري از مردان ايستاده و نشسته در پياده‌روهاي ميدان فردوسي و چهار راه استانبول هم به نوايي رسيدند و تاجران نوآمده هم دشتي کردند در اين بازار کساد و بسا که عمده سهمي از ارزهاي چهار هزار و دويست توماني که بايد مي‌رفت و کاغذ مي‌آورد، اصلا نرفت و کسي هم پايي نشد که چه شد آن ارز بي زبان و چه خريديد؟ چه آورديد؟ و کجا برديد و لابد پاپي هم که مي‌شدند بدهکار بودند که، ارز مملکت را بدهيم به خارجي و خوارج که چه بشود؟ کاغذ بياوريم که روزنامه و مجله چاپ کنند و کسي بخواند يا نخواند؟! پس فضاي مجازي را براي چه ساخته‌اند؟ و چرا نبايد کتاب و نشريه برود در فضاي مجاز؟ و البته چنين هياهويي پُربدک هم نخواهد بود در دفاع و پشتيباني از آن دسته مسئولين شيفته فضاي مجازي‌ که سال‌هاست به فرمايش اين نظريه مشغول‌اند که جمع کنيد بساط سنتي کتاب و مجله و روزنامه کاغذي را که در قرن ۲۱ مايه آبروريزي است! برويد و هرچه فرمايش داريد در فضاي مجازي بفرماييد ما که نمي‌خوانيم و شما هم بيخود دق کاغذ نگيريد لطفا!

سال پيش در چنين ايامي بهاي کاغذ به هر کيلو چيزي حدود چهل، پنجاه تومان بود و امروز چيزي در حد پانصد و ششصد و شايد تا في الحال و چاپ اين وجيزه بالا و بالا تر هم باشد، الله واعلم.

اما اگر الف اول اين تعزيه را تحريمگران نوشتند به فرمايشات! اهل خرد داخلي نسخه نوشته را ويراستند. و در بند اول چوب حراج بر خزانه ارزي زدند و دلار پانزده هزار توماني دادند به چهار هزار و دويست تومان که، خلايق! بشتابيد به ياري فرهنگ و ناگهان چنان گرديد که هر شاگرد حجره‌اي در بازار کاغذ و هر بازاري ديگر تا گذر پستايي‌سازان دل باخته فرهنگ و واردات کاغذ شدند و به حد توان و کفايت توصيه‌ها، ارز چهار هزار و دويست تومان گرفتند تا کاغذ ارزان بياورند و ارزان وارد بازار کنند. اما تا خبر در بوق شد، فال کاغذي حافظ از هزار به دوهزار رسيد و فالنامه فروش‌ها به مدد هوش دريافتند صداي سرنايي که از سر گشادش در آن دميده‌اند شب به نيمه نرسيده فغان ناشر و روزنامه‌دار و «روزنامه‌نگاران بعدا مازاد بر نياز!» را درخواهد آورد که در آورد.

… و اما نقل است که تاجران فرهنگ و اربابان کاغذ چنان دست پاچه، نشاني مقصد دادند به کاغذ فروشان در بلاد خارجه که حجمي انبوه از آن کاغذها به مقاصد ديگر رفت و همسايگان را در شمال و غرب و شرق مغروق کرد در شعف! و در حال اهل فرهنگ را بشارت دادند در اين‌جا که کاغذ ارزان در راه است. و راه يا به پسله‌ها و انبارهايي مي‌رفت دربسته، که گاه از پنجره‌اش، بندبندي بيرون مي‌آمد شبانه! و به قيمت ارز آزاد که: اين، آن نيست و خريد قبل است و «کاغذ پنجره‌اي!» به کيلويي چهارصد تومان چوب حراج!! خورد و تا پانصد و ششصد و هفتصد رسيد. که شايد شندرغازي  فراهم آيد و صرف خريد پورشه‌ها و لامبورگيني‌هاي ديگر شود يا دست پايين تر تبديل به احسن کردن حساب‌هاي بانکي بعضي و خانه‌ها و ويلاهاي بعضي ديگر و زمزمه همچنان در افواه، ‌اين بود. که کاغذ در راه است! و اهالي چاپ و نشر و مطبوعات هاج و واج تماشاگر بازار چراغاني شده‌ي تاجران نوآمده کاغذ و اربابان اصلي فرهنگ! و چراغ‌ها که روشن‌تر شد، به ناگهان پاي تعزيرات کشيده شد به معرکه که اين چه حکايتي است!! و کجا رفت آن همه ارز و چه شد کاغذ ارزان؟ و به شبانه‌اي انبار، پشت انبار کشف شد پر از کاغذهاي وارد شده با ارز جهانگيري و در حال فروش به قيمت ارز ميدان فردوسي و استانبول. و هاج و واجان همچنان به هاج و واجي مشغول و ضجه و ناله و التماس و التجا براي تهيه کاغذ ارزان و چاپ کتاب. در اين احوال روزنامه و مجله و کتاب گران‌تر شد به اجبار، چرا که در اين هيرووير، تاج گراني کاغذ بر سر زينک و مرکب و ديگر ملزومات چاپ هم نشسته بود و چاپخانه‌داران هم به ناچار قيمت را بالا بردند و هياهويي بود تماشايي، در اين هياهو متوليان دولتي فرهنگ در وزارت عاليه ارشاد همه آماج اعتراض ولابد در جست‌جوي خاکي که اهل نشر و مطبوعات بر سر بريزند و به حيرت و حيراني از اتاقي به اتاق ديگر دوان و از جلسه‌اي به جلسه بعد، روان براي نوشيدن چاي، شايد که گرهي گشوده شود از  کلاف هزار گره و کالايي که به قاعده بايد مصرف بيشترش در عرصه‌ي فرهنگ باشد. حصه‌اي به اهل و عرصه‌ي فرهنگ برسد و  در اين حال جمعي در حال زمزمه کردن سوره‌ي الرحمن به پيشواز مجلس ختم  هر چه کالاي فرهنگي کاغذي است و هيچ‌کس در اين ميانه نگفت يا شايد گفتند و کسي نشنيد که دولت چه کاره بوده است اين وسط که در تصميمي نبوغ‌آسا ارز پانزده هزار تومان بازار را به چهار هزار و دويست تومان براي واردات کاغذ به دست جمعي از جماعت اهل بخيه و بخايا! سپرد و بعد يادش رفته که سراغ کاغذ وارد شده را بگيرد که کجا رفت و به دست کدام مصرف‌کننده رسيد، که همچنان در بازار ناياب ماند و گران و تا برخي از اهل نشر و مطبوعات نگفتند و نپرسيدند کاغذها کو؟ و تا رهبر انقلاب دستور نداده بودند مشکل کاغذ بايد حل شود، پرسشي به خاطر خطير هيچ زعيمي خطور نکرد و کو، کويي برنخاست و آن‌گاه که امر آمد  و به تکاپو دويدند از سويي به سويي و ناگهان مفتاح حل مشکل پديد آمد. کاغذ مي‌دهيم به سهميه براي هر نشريه‌اي و ارزان به قيمت همان ارز چهار هزار و دويست. اما…. نه به ناشر و مطبوعاتي که البته پاک دستند. اما اهل فرهنگ‌اند آدمند و شير خام خورده!! لاجرم احتياط  در اين مقوله واجب که مبادا کاغذ را نقد کنند به هواي لامبورگيني يا بليطي به مقصد کانادا و گول شيطان بخورند… پس محض محکم کاري، کاغذ را به چاپخانه مي‌دهيم و هر نشريه که با سهميه‌ي کاغذش – که در يد چاپخانه‌دار است – چاپ شد، گواهي بياورد از چاپخانه‌دار و تاييديه و ممهور به مهر و امضا که کاغذ به مصرف اصل رسيد و در هر چاپخانه هم لابد يک مامور براي نظارت بر صحت اين مصرف! و هوار، هوار که برآمد از جماعت هاج و واج فرهنگي که مگر ما علي باباييم يا هم مسلک خاوري و خاوريان؟ کاعذ را ول کردند و زينک را چسبيدند! که آن نه! اين را مي‌دهيم به چاپخانه که ببينيم چيزي چاپ مي‌شود. يا نه! و البته نگفتند که يک پاسبان مقيم در دفتر کار هر ناشر و روزنامه‌دار و مجله درآر مشنگولي خواهيم نشاند براي حراست از منافع ملي! و پاکداشت اهل فرهنگ که صد البته پاک‌اند اما از قديم گفته‌اند کار عيب نمي‌کند از محکم‌کاري. و بدينسان رسيديم به حال و اکنون که حواله‌اي داده‌اند به دست برخي از اهل نشر تا کاغذ معهود برسد و بدهند و برخي نيز کاغذي و کاغذکي گويا گرفته‌اند و گره از کار فرهنگ در حال گشوده شدن است که تجربه نشان داده خارها گل مي‌شود، اما به صبر! و هر گرهي هرچه کور، گشوده خواهد شد سر انجام، چنان که گره از کار بسياري از جماعت دريافت-کننده ارز چهار هزار و دويست توماني گشوده شد و چنان برکتي داشت که شمار بسياري از مردان ايستاده و نشسته در پياده‌روهاي ميدان فردوسي و چهار راه استانبول هم به نوايي رسيدند و تاجران نوآمده هم دشتي کردند در اين بازار کساد و بسا که عمده سهمي از ارزهاي چهار هزار و دويست توماني که بايد مي‌رفت و کاغذ مي‌آورد، اصلا نرفت و کسي هم پايي نشد که چه شد آن ارز بي زبان و چه خريديد؟ چه آورديد؟ و کجا برديد و لابد پاپي هم که مي‌شدند بدهکار بودند که، ارز مملکت را بدهيم به خارجي و خوارج که چه بشود؟ کاغذ بياوريم که روزنامه و مجله چاپ کنند و کسي بخواند يا نخواند؟! پس فضاي مجازي را براي چه ساخته‌اند؟ و چرا نبايد کتاب و نشريه برود در فضاي مجاز؟ و البته چنين هياهويي پُربدک هم نخواهد بود در دفاع و پشتيباني از آن دسته مسئولين شيفته فضاي مجازي‌ که سال‌هاست به فرمايش اين نظريه مشغول‌اند که جمع کنيد بساط سنتي کتاب و مجله و روزنامه کاغذي را که در قرن ۲۱ مايه آبروريزي است! برويد و هرچه فرمايش داريد در فضاي مجازي بفرماييد ما که نمي‌خوانيم و شما هم بيخود دق کاغذ نگيريد لطفا!


iconادامه مطلب

هزار ماهی قرمز این دریا…
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده : عابد، ندا؛

خرداد ۱۳۹۸ – شماره ۱۳۸ ‏(۱ صفحه – از ۸ تا ۸)

هزار ماهی قرمز این دریا

مطبوعات تحليلي و تخصصي حافظه‌ي تاريخي و مکتوب ما هستند و تحليل‌گر اوضاع زمانه‌اي که در آن زندگي مي‌کنيم و باز هم مثل هميشه تاريخ خام‌دستانه و خام‌انديشانه منافع کوتاه مدتمان را بر منافع بلند مدت ترجيح مي‌دهيم. باز هم غافليم از آن نقشه‌اي که برايمان کشيده‌اند. اين‌‌که همه‌ي داشته‌هايمان در فضاي مجازي که سر و ته‌اش معلوم نيست و سرورهاي مادرش در کشورهاي ديگر هستند ثبت و ضبط بشود و بشويم ملتي بدون پشتوانه‌ي مطبوعاتي، مکتوب و مضبوط.

پنج، شش ساله بودم که مادربزرگم مُرد، و من براي اولين بار با مفهوم مرگ، با معناي نبودن کسي که دوستش داشتم، آشنا شدم، نبودني که باعث شد براي اولين بار اشک پدرم را که ستاره‌ي زندگي‌ام بود، ببينم و من را هم از نشستن پاي بساط چاي مادربزرگ محروم کرد، او رفت و ديگر نيامد و من معني نبودن را خيلي زود و تلخ فهميدم.

عيد آن سال، براي ماهي قرمز هفت سين اسم گذاشتم، «گل گلي». گل گلي را با احساس و دقتي نگاه مي‌کردم که پيش از آن نسبت به هيچ موجود زنده‌اي نداشتم اصلاً انگار با او داشتم بخشي از جهان و مفهوم زندگي کردن را کشف مي‌کردم. گاهي يک ساعت به او خيره مي‌شدم فکر مي‌کردم که اگر چشم‌هايش را ببندد، او هم مي‌رود و ديگر نمي‌آيد. حرکات باله‌اش غوطه-وري‌اش در آب و …. را با دقت دنبال مي‌کردم و مرتب سؤال مي‌پرسيدم، چرا دهانش باز و بسته مي‌شود، کي غذا مي‌خورد و … پاسخ هر کدام از اين سؤال‌ها برايم يک کشف بود و حالم را خوب مي‌کرد. کم‌کم رسيديم به اوايل خرداد، روزهايي مثل همين روزها گل گلي کم‌تر شنا مي‌کرد، حال نداشت و من مدام نگرانش بودم و دور تنگ بلورش مي‌چرخيدم. چشم از او برنمي‌داشتم طي دو روز، دقيقاً دو روز. گل گلي کمرش کمي خم شد و نفسش در گوشه تنگ به شماره افتاد. مادرم از کنار تنگ بلور رد شد و خطاب به پدرم گفت، اين ماهي هم دارد مي‌ميرد… .

مي‌ميرد، مي‌ميرد يعني چه؟! زار مي‌‌زدم، آن قدر که چشم‌هايم درد گرفت از ته دل به خدا مي‌گفتم گل گلي نميرد، خدايا نميرد… تنگ را بغل زدم و دويدم به سمت يخچال يک شيشه آب سرد برداشتم و با دست‌هايي که مي‌لرزيد ريختم داخل تنگ، آب سرد انگار اعصاب ماهي را تحريک کرد يکدفعه شروع کرد به چرخيدن دور تنگ. مثل روزهاي اول، اين بار از شوق هق هق مي‌کردم، مردمک چشم‌هايم با حرکت او به قول مادرم
دو دو مي‌زد…

اين روزها مي‌گويند کاغذ نيست، گران است، مرکب گران است و عده‌اي خام انديشانه مدام اظهار نظر مي‌کنند مطبوعات کاغذي مرده، چرا چون خبر  آتش گرفتن پلاسکو و سيل را فضاي مجازي سريع ‌تر پخش کرده! و غافلند از اين‌که فقدان مطبوعات تخصصي، که حتي وزير ارشاد در الويت بندي سياست محورش آن‌ها را بعد از روزنامه‌ها و رسانه‌هاي بر خط قرار داده؛ و با اين تعبير که بعد از آن‌ها اگر کاغذي بود به شما مي‌دهيم! وگرنه در شرايط جنگ اقتصادي [لابد] آن‌ها که تريبون دولت و نظام‌اند و خبررسان در الويتند! و غافل از اين واقعيت که مطبوعات تحليلي و تخصصي حافظه‌ي تاريخي و مکتوب ما هستند و تحليل‌گر اوضاع زمانه‌اي که در آن زندگي مي‌کنيم و باز هم مثل هميشه تاريخ خام‌دستانه و خام‌انديشانه منافع کوتاه مدتمان را بر منافع بلند مدت ترجيح مي‌دهيم. باز هم غافليم از آن نقشه‌اي که برايمان کشيده‌اند. اين‌‌که همه‌ي داشته‌هايمان در فضاي مجازي که سر و ته‌اش معلوم نيست و سرورهاي مادرش در کشورهاي ديگر هستند ثبت و ضبط بشود و بشويم ملتي بدون پشتوانه‌ي مطبوعاتي، مکتوب و مضبوط. نمي‌دانم کي قرار است يک وجب جلوتر از بيني‌مان را ببينيم. همين حالا که اين حرف‌ها را مي‌نويسم خيلي‌ها تأمين نان و گوشت مردم را در اين روزها الويت مي‌دانند و ته دلشان مي‌گويند فکر نان کن که خربزه آب است و حرفشان هم تا حدي درست، اما اين خربزه تصادفاً اين بار، قوت، قُوَت ماندگاري يک ملت در يک مقطع مهم تاريخي است. اين روزها حس آن روزي را  دارم که گل گلي داشت مي‌رفت. اين روزها هم دستم و دستمان همه خالي است. اما با همين دست خالي با بغضي عين بغض آن روز تلخ و پوچ و مستأصل، براي بيست سال روزهاي زندگي خودم، براي فرهنگ کشورم براي فهماندن اين حرف خيلي ساده و توطئه‌اي که پيش رويمان است با دست‌هاي لرزان آب سرد مي‌ريزم روي پيکر نيمه جان مجله‌اي که با آن زندگي را کشف کردم و لذت‌هاي بسيار را تجربه کردم، آب سرد مي‌ريزم و داد مي‌زنم. و مي‌دانم، مي‌دانم افاقه مي‌کند، چون عشق هيچ‌وقت بدون بازتاب نمي‌ماند. حتي اگر فقط يک حنجره و يک دست باشي و بماني به پاي زندگي‌ات به اميد آن‌که آن‌ها که مي‌نشينند در جلسات بي‌ربط طولاني و تصميم مي‌گيرند فقط براساس گذران امروز، بدون حتي نيم نگاهي به فردا صدايت را بشنوند و واقعيت‌ها را دريابند، شايد اين قانون طبيعت است. اما عشق بدون پژواک نمي‌ماند.


iconادامه مطلب

هنوز جنگ ربعه و سبعه در کار است؛غريبه‌گي ميان ادبيات ديروز و امروز
بازديد : iconدسته: مقاله ها


نویسنده : طاهری، قدرت الله؛
مدیر گروه ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی

خرداد ۱۳۹۸ – شماره ۱۳۸ ‏(۳ صفحه – از ۲۸ تا ۳۰)

نوز جنگ ربعه و سبعه در کار است

ادبيات ايران، شايد بتوان گفت پر نقش‌ و نگارترين جلوه‌ي فرهنگي مردمان اين مرز و بوم، با گذر از عوالم و پيچ‌هاي تاريخي صعب و دشوار پاي به دنياي امروز نهاده است؛ ادبيات ايراني، در گام آغازين پس از نشو و نماي نخستينه‌ي خويش در زبان و خيال هنرمندان بي‌نام و نشان، سينه‌هاي دردمند مردمانش را ملجأ و پناهگاه خود يافت و در گام ديگر، از سينه‌ي کوه‌هاي سخت سر به در آورد و خردمندان اين قوم، دانستني‌ها و يافتني‌هايشان را در دل صخره‌هاي سنگي به يادگار گذاشتند. چنان‌که نويسندگان مقدمه‌ي شاهنامه‌ي ابومنصوري به درستي اشاره کرده‌اند: «اوّل ايدون گويد در اين نامه که تا جهان بود مردم گرد دانش گشته‌اند و سخن را بزرگ داشته و نيکوترين يادگاري سخن دانسته‌اند، چه اندرين جهان مردم به دانش بزرگوارتر و مايه‌دارتر. » همين سخن، به احتمال فراوان، الهام‌بخش رودکي، بنيان‌گذار رسمي شعر فارسي در سرودن ابيات زير بوده است:

تا جهـان بود از سـر مردم فراز/ کـس نبود از راز دانـش بي‌نياز

مردمـان بخـرد اندر هر زمـان/ راز دانـش را به هر گـونـه زبان

گرد کردند و گرامي داشتند/ تا به ســنگ اندر همي بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشنست/ وز همه بد بر تن تو جوشنست

در گام سوّم امّا، ادبيات از بالاي کوه‌ها و صخره‌ها به زير آمد و کنار گوشه‌ي دنج و آسوده‌اي را که نهادهاي سلطنت (شاهنشاهي) و وزارت و تصوف فراهم آورده بودند، آرامشگاه و زيستنگاه خود يافت و تا جايي که در توان داشت و امکاناتش فراهم بود، آفريد و از متن‌هاي انبوه، پشته‌ها ساخت و کتب‌خانه‌ها را پر کرد و اگرچه بسياري از آفريده‌هايش قرباني بلاياي طبيعي و غيرطبيعي از جمله جنگ‌ها، ايلغارها‌ و کتابخانه‌سوزي‌ها شد، از بقيه‌السيف توليداتش موزه‌هاي بزرگ و کوچک جهان امروز آکنده شده است و آثار شناخته و منتشر شده‌اش اسباب رزق و روزي معنوي و مادي ميليون‌ها انسان را فراهم کرده است و آثار ناشناخته‌اش که در موزه‌ها و کتابخانه‌هاي مهجور و نامهجور گرد تاريخ و گذر زمان بر آن‌ها نشسته است، چشم انتظار درايت، نبوغ، صبر و حوصله‌ي مصحّحان و ادب‌پژوهاني هستند که کمر همّت بربندند و آستين ارادت بالا زنند و آن‌ها را از دنياي تاريک ناشناختگي به جهان روشن آگاهي منتقل کنند تا به مدد اين متن‌ها که همچون «چراغ‌هاي خاموش» هستند، جهان ما روشني گيرد.

در همين گام بود که ادبيات علاوه بر نهادهاي سلطنت و وزرات و تصوف، مراکزي مانند انجمن‌ها، مکتب‌خانه‌ها و از دوره‌ي قزلباشان به بعد، قهوه‌خانه‌ها را سراي امن خود يافت. اديبان و شاعراني که در چنين مراکز متعدد و متنوعي مشغول آفرينش ادبي بودند، اسباب معيشت و هزينه‌ي «دبّه و زنبيل»‌شان را از درياي جود و کرم سلاطينِ قدر قدرت و وزيران عالي‌شوکت و يا از نذورات و فتوحات ارباب دنيا با مکنت و بي‌مکنت تأمين مي-کردند.

سرانجام، ادبيات فارسي در نتيجه‌ي تحولات بزرگي که در آن سوي عالم- اروپاي بعد از رنسانس و عصر روشنگري به ويژه انقلاب فرانسه- رخ داده بود، گام چهارمش را برداشت و به دنيايي وارد شد که ديگر نه از شاهان شير‌صولتِ گهربخش خبري بود که بساط جيره و مواجب شاعران و اديبان را فراهم سازند و نه وزيران خردمند را دم و دستگاهي مانده بود که آن‌ها را زير پر و بال پر مهر و محبت‌شان بگيرند و از مشغله‌هاي روزگار محفوظشان بدارند و نه ديگر از نذورات و فتوحات ارباب دنيا اثري مانده بود چرا که از يک طرف، ايمان مذهبي مردم در اثر عرفي‌شدگي و دنيوي‌شدگي علم و معرفت و ظهور صنعت چنان سستي گرفته بود که ديگر به دعاي پر خير و برکت عارفان خسته‌دل و سالکان روشن‌ضمير نيازي نبود و از سوي ديگر، خود تصوّف به پيرسالي رسيده و توش و توانش را از دست داده و در اثر انحرافات دروني و دستکاري‌هاي بيروني به کج‌راهه رفته بود. اين‌جا بود که آفرينندگان ادبيات، خودخواسته يا بالاجبار از مراکز قدرت سياسي و ديني اخراج شدند و بي‌نصيب از جيره و مواجب ديرين و نذورات معهود کهن، رزق و روزي‌شان را از کسان و جاهاي ديگر جستجو کردند. در اين موقعيت ويژه‌ي تاريخي بود که نقش و رسالت و منطق توليد و عرضه‌ي ادبيات بالکل دگرگون گشت. آري عالمي ديگر آمده بود. شاعران و نويسندگان زمانه را نه در دربار‌هاي رو به اضمحلال قاجاري مکانتي بود و نه از «صوفي‌خانه»هاي قديم نام و نشاني مانده بود. شاعر و نويسنده‌ي عصر جديد چشم گشوده و خود را اين بار نه «مقيم دربار که عليه دربار»  يافته بود. اگر زماني دراز شعر مي گفت و به زر سره به سلطان و وزير مي‌فروخت اين بار مي‌بايست شعر بگويد اندر تبه‌کاري و ستم سلطان و  دار و دسته‌اش و آن را در «کف خيابان» به مردمي بفروشد که مشت گره کرده بودند و بر «ظلّ‌ الله»هاي زمانه مي‌شوريند. اين جا نه انجمن شاعري بود و نه مکتب‌خانه و قهوه‌خانه. «چيزهاي» جديدي آمده بود؛ «کاغذ اخبار»، «روزنامچه» و «روزنامه». شاعر و نويسنده‌ي جديد بايد به اين عرصه وارد مي شد و هنرش را براي آگاه کردن مردم کف خيابان در اين «چيزهاي» جديد منتشر مي‌کرد و بي‌توقع از رزق و روزي که ديگر از ته جيب پاره‌پوره‌ي مردم طبقه‌ي نوظهور متوسط نيمه‌شهري- نيمه‌روستايي که حالا در ادارات جديد و قديم کارمند بودند، يا مردم عادي کنار گذرگاه‌ها و تيمچه‌ها و تکيه‌‌ها و کوره‌پزخانه‌ها به دست نمي‌آمد، تنها به «عرضه‌ي» شعرش دل‌خوش مي‌کرد.

اين‌گونه شد که  ادبيات ايران، با ورود به عصر مدرن، سرنوشتي ديگر يافت و نظام توليد و عرضه‌ي آن به مسيري افتاد که شباهتي با عصر کلاسيک آن نداشت. در دوران جديد، ادبيات در مقام آفرينش ادبي، پايگاه تازه‌اي به نام «مطبوعات» به دست آورد. شکل‌گيري نهاد مطبوعات، در عصر مشروطه، هرچند به صورت ابتدايي يک واقعيّت بزرگ را به نمايش گذاشت و آن اين‌که ادبيات، همراستا، هم‌شأن و هم‌سنگ با سياست و فرهنگ در اين نشريات مجال ظهور و بروز يافت. به عبارت ديگر، ادبيات ايراني که از دربارها و صوفي‌خانه‌ها و قهوه‌خانه به در آمده بود، درست مانند انقلاب فرانسه، نقش محوري در هدايت جريان‌هاي سياسي و فرهنگي و بيداري‌بخشي به توده‌هاي مردمي، به ويژه طبقه‌ي اجتماعي نوظهور- طبقه متوسط شهري- بازي کرد. در روزنامه‌هايي مانند «صور اسرافيل»، «حبل المتين»، «قانون»، «مجاهد» و چند روزنامه ديگر مي‌توان
جريان‌سازي سياسي و ادبي شاعران و نويسندگان عصر مشروطه و بهره‌گيري آنان از ابزار ادبيات را مشاهده کرد. اين حضور و نقش، در دوران پهلوي اول و دوم، با حجم و گستره‌ي بيشتري تداوم يافت و هم‌اکنون؛ يعني عصر انقلاب اسلامي نيز يکي از پايگاه‌هاي توليد و عرضه‌ي ادبيات، محسوب مي‌شود.

در کنار نهاد مطبوعات، باز هم تحت تأثير مستقيم مدرنيته، همچون اروپا در ايران نيز نهاد ديگري پاي به ميدان گذاشت که در آن سبک و سياق در فرهنگ ما مسبوق به سابقه نبود. اين نهاد، با «دارالفنون» تحت انديشه و نظارت اميرکبير در عصر ناصري آغاز و در نهايت در دوران پهلوي اوّل با عنوان «دانشگاه» رسميّت يافت. که نه به حوزه‌هايي که قدمتي ديرين داشتند و به آکادمي‌هاي نوظهور مانند بود و نه مکتب‌خانه‌هاي مرسوم تناسبي با آن‌ها داشت.

نهاد جديد دانشگاهي، بنا بر سنّت اروپايي‌اش متکفّل امري شده بود که پيش از آن يا اصلاً وجود نداشت و يا بسيار ابتدايي و به صورت غير رسمي و حاشيه‌اي در کتب تذکره و بلاغت به آن پرداخته مي‌شد. اين وظيفه، چيزي نبود جز «احياء، شناخت، دسته‌بندي، تحليل و ارزيابي متون ادبي» که در گذشته آفريده شده بود. مجموعه‌ي اين تلاش‌ها را مي‌توان به «برخورد عالمانه با متن ادبي» تعبير کرد؛ يعني متون ادبي به مثابه ابژه‌هاي قابل شناخت، موضوع بررسي و تحليل‌هاي علمي قرار گرفته بودند. کساني که متکفّل انجام اين وظيفه شده بودند، ديگر الزاماً شاعر و نويسنده (آفرينشگر) نبودند و نقش اجتماعي متفاوتي با شاعران و نويسندگان داشتند.

بنابراين، از نيمه‌ي دوّم عصر پهلوي اوّل، ادبيات ايران رسماً به دو نهاد نوظهور مربوط مي‌شد؛ يکي نهاد مطبوعات بود که در کار آفرينندگي بود و چشم دوخته بود به تحولات اجتماعي و سياسي عصر خود و از طريق نشان دادن واکنش احساسي- عاطفي به آن‌ها به عرضه‌ي آثار ادبي اشتغال داشت و در بازار رقابت‌گونه ادبي نيز چشمي به ارزيابي آثار خلق شده و بايدها و نبايدهاي ادبيات عصر حاضر. بدين‌گونه، نهاد مطبوعات هم زمان دو وظيفه را دنبال مي‌کرد، يکي خلق و عرضه‌ي اثر ادبي و ديگر نقّادي آن‌ها. هرچند به صورت ابتدايي، گذرا، ذوقي و سليقه‌اي. اين دو رسالت کماکان تا امروز نيز با افت و خيزهاي فراوان تداوم داشته است و به يک اعتبار مي‌توان گفت که بخشي از «نبض ادبيات فارسي» صرف‌نظر از کيفيت و تأثيرگذاري آن در همين نهاد مطبوعات مي‌زند. نهاد ديگر، نهاد دانشگاه است که در دپارتمان‌هاي ادبي يا پژوهشگاه‌ها آثار ادبي تصحيح، تدريس و تعليم، تحليل و مورد نقّادي قرار مي‌گيرند. باز هم صرف نظر از کيفيّت اين تلاش‌هاي مي-توان گفت بخش ديگر از نبض ادبيات در همين مراکز علمي مي‌زند.

    پس از بيان اين مقدّمه‌ي مفصّل، حال پرسش اين است که نسبت ادبياتي که در نهاد مطبوعات که از اين پس به ادبيات برون دانشگاهي تعبير مي‌کنيم، توليد مي‌شود با ادبياتي که در آکادمي‌ها جريان دارد، چيست؟ آيا اين دو نهادي که متولّي ادبيات کشور هستند با هم داد و ستدي دارند؟ آيا اين دو مشروعيّت وجود يکديگر را مي‌پذيرند؟ به فرض وجود فاصله، – که اتّفاقاً بايد بدان معترف بود- چرا اين فاصله شکل گرفته و آيا مي‌توان «مکالمه‌اي فراگير» بين اين دو نهاد برقرار کرد؟ 

  بياييد از علل فاصله گرفتن اين دو نهاد علي‌رغم وحدت وظايف آن‌ها پرداختن به ادبيات در مقام توليد و نقد سخن بگوييم. به نظر مي‌رسد نوع نگرش نهادهاي مذکور به ادبيات بسترساز فاصله‌ بين آن‌ها بوده است؛ ادبيات برون دانشگاهي عموماً «در حال و هواي اکنون» نفس مي‌کشد. همچنان که در عصر مشروطه که آغازگاه آن است همين گونه بود. دغدغه‌ي اصلي آن، مسائل کنوني ادبيات است چه هنگامي که کسي به عنوان شاعر و نويسنده مي خواهد توليد اثر کند و چه هنگامي که مي‌خواهد آثار توليد شده را ارزيابي کند. نهاد ادبيات برون دانشگاهي نمي‌تواند از گذشته‌هاي دور شروع کند تا به حال برسد. زيرا تا بخواهد گذشته را دريابد، حال و آينده را از دست مي‌دهد و در نتيجه مخاطبان خود را نيز از دست مي‌دهد. گذشته‌گرايي براي ادبيات برون دانشگاهي قمار دو سر باخت است. درحالي که ادبيات دانشگاهي از همان زماني که خشت‌هاي نخستين آن گذاشته مي‌شد، نگاه و رويکردي «گذشته‌گرايانه» به ادبيات داشت. اصلاً تأسيس شده بود که اثار گذشتگان را احيا و تحليل کند. رسالت تاريخي آن، تا کنون نيز حفظ شده است و اوج نگرش تاريخي ادبيات دانشگاهي را در «سرفصل‌هاي درسي ادبيات» مي‌توان مشاهده کرد. با وجود بازنگري و اصلاحاتي که در آن‌ها صورت گرفته است، کماکان رويکرد گذشته‌گرايانه‌ي آنها تا ۹۵درصد حفظ شده است.

ادبيات برون دانشگاهي، از همان زمان شکل‌گيري‌اش، نگاهي به بيرون داشت؛ يعني بيش از آن‌که بخواهد هنجارهاي ادبي و اصول سرايش و نويسندگي را از چهره‌هاي ادبي گذشتة ايران اخذ کند، در پي بهره‌گيري از تجارب نويسندگان و شاعران خارجي بيشتر آثار اروپايي- آمريکايي بود. اين رويکرد، هنوز هم بر فضاي ادبيات برون دانشگاهي حاکم است. اتّخاذ چنين رويکردي همزمان مي‌توانست و مي‌تواند «امتياز» يا «آسيبي» براي آن باشد. بدين معنا امتياز است که «وسعت ديد» و  «به‌ روز ‌بودگي» توليدات ادبي و نقدهاي آن را تضمين مي‌کند. و آسيب بودن آن بدين معناست که فعّالان آن را چه شاعر و نويسنده باشند و چه منتقد با ادبيات غني کلاسيک ناآشنا يا کم‌آشنا مي‌گرداند. امّا نگرش تاريخي ادبيات دانشگاهي نيز از اين قاعده مستثني نيست؛ تاريخي‌گري آن موجب مي‌شود فعّالان آن؛ استادان، پژوهشگران و دانشجويان با گذشته فرهنگي و آثار کلاسيک اشنايي کافي داشته باشند ولي همزمان، موجبات غفلت يا کم‌اطّلاعي آنان را با تحولات جهاني ادبيات فراهم سازد. بنابراين، مي‌توان گفت «گذشته‌گرايي و ناسيوناليسم» در بطن نهاد ادبيات دانشگاهي نهفته است و «معاصربودگي و جهان‌وطنيّت» در ذات ادبيات برون دانشگاهي از آغاز تا کنون ريشه دوانده است. لذا، ايجاد فاصله‌ي کنوني بين اين دو نهاد، به نوع و ماهيّت رويکردشان برمي‌گردد و تا زماني که آن دو کمي از رويکردهاي خود عدول نکنند و دانشگاه نخواهد به فضاي ادبي بيرون از ايران به ويژه ايران گذشته نظر کند و ادبيات برون دانشگاهي نخواهد گذشته را تا حدّي که به کارش آيد، دريابد، نمي‌توان انتظار داشت آن‌ها به هم نزديک شوند.

عامل بنيادي ديگر که بين اين دو نهاد فاصله انداخته است، به نسبت اين دو با نهاد «قدرت» مربوط مي‌شود. ادبيات برون دانشگاهي، از بدو شکل‌گيري در دوران ناصري و بعد دوران مشروطه و بعدها در دوره هاي پهلوي تا کنون، در بيرون از نظام رسمي حکومتي و حتّي مي‌توان گفت رو در روي قدرت سياسي باليدن گرفت. فاصله داشتن اين نهاد ادبي از قدرت سياسي، يک امتياز و يک آسيب براي آن داشته است؛ امتيازش در اين بود که مي‌توانست با آزادي و سبکبالي بيشتر سرنوشت خود را رقم بزند؛ يعني سرنوشت و سرگذشت آن در دست خود نويسندگان و شاعران بود که عموماً مؤسّسان و گردانندگان نشريات ادبي نيز بودند. غيردولتي بودن مطبوعات ادبي، آزادي عملي به وجود مي‌آورد که ضامن پويايي و حيات مداوم آن بود. اگرچه در دوره‌هاي تاريخي متعدد از همان مشروطه تا کنون، دولت‌ها پاره‌اي از نشريات را برنتابيده و آن‌ها را از بين مي‌برده‌اند يا به لطايف‌الحيل آن‌ها را از تک و تا مي‌انداختند، ولي آزادي نيم‌بندشان ضامن پويايي‌شان بوده و هست. امّا آسيبي که از اين رهگذر ديده‌اند، کمبود منابع مالي براي تداوم حيات حدّاقلي بوده است. به همين دليل، يکي از دلايل تخته شدن نشريات ادبي در کنار تنگناهاي سياسي، فقدان منابع مالي مناسب بوده و هست. به عبارت ديگر، نهاد ادبيات برون دانشگاهي از بدو تأسيس به «جيب» مخاطبان خود نظر داشته و به نوعي خودگردان بوده. هنگامي که جيب طبقه‌ي متوسط شهري پر باشد، بازار اين نهاد نيز مي‌تواند تا حدّي پررونق باشد ولي هرگاه اين طبقه به دليل سياست‌ها و برنامه‌هاي سياسيّون تضعيف ‌شده، کسادي به بازار نهاد مذکور هم راه پيدا مي‌کرده است. هرچند بايد اذعان کنيم طبقه‌ي متوسط شهري چنان‌که در اروپا و آمريکا از قرن نوزدهم به بعد شکل گرفته، هرگز در ايران قوام لازم را پيدا نکرده است. در حالي که از اين منظر، وابستگي نهاد ادبيات دانشگاهي به دولت نيز همزمان يک امتياز و يک آسيب براي آن به ارمغان آورده است. اختصاص منابع مالي به دانشگاه‌ها و مراکز تحقيقاتي دولتي که خود را در هزينه‌هاي سرانه‌ي دانشجويي، حقوق استادان و پژوهشگران و تأمين بودجه‌هاي پژوهشي نمايان مي‌سازد، امنيّت مالي قابل توجّهي را براي نهاد ادبيات دانشگاهي ايجاد مي‌کند. ولي از طرف ديگر، وابستگي مالي، آزادي عمل و پويايي آن را به شدّت کاهش مي-دهد. اين دو نهاد، تا زماني که از نظر مالي، بدين‌گونه اداره مي‌شوند، نمي‌توان انتظار داشت، به هم نزديک شوند و به صورت عملي در پيشبرد ادبيات همدلانه گام بردارند. 

دليل ديگر ايجاد فاصله‌ي بين دو نهاد ادبي – که از قضا اين مورد هم امري تاريخي است- اين است که در نزد بنيان‌گذاران ادبيات دانشگاهي، ادبياتي که در حال توليد بود يا ادبياتي که دو سه دهه از توليدشان گذشته بود، شأنيّت ورود به آکادمي را نداشت. دو امر متناقض‌نمايانه‌اي در اين باب ظهور کرده است؛ از يک طرف دانشگاه که مظهري از جامعه و گفتمان مدرنيته بود، روي خوشي به يکي از بارزترين نمودهاي مدرنيته؛ يعني ادبيات معاصر نشان نداده است. انتخاب نگرش و رويکرد کلاسيک در مدرن‌ترن نهاد معاصر (دانشگاه)، تنها از ذهن ايرانيان فرهيختة مقارن دهه‌ي آغازين قرن حاضر؛ يعني زمان تأسيس دانشگاه تهران برمي‌آمد. اين يک واقعيّت تاريخي است که سنگ بناي دانشگاه مدرن تهران، «البته در حوزه‌ي ادبيات و نه همه‌ي دانش‌هاي آن،» بر اساس ذهنيّت کهن‌گرايانه‌ نسل اوّل آن شکل گرفت و تناقض دوّم در اين بود که حتّي تعدادي از آن-ها که خود اهل شعر و آفرينش ادبي بودند، به ادبيات خودشان و زمانه يا نزديک به زمان خود وقعي ننهادند. ايجاد دودستگي ادبي در قالب «گروه ربعه و سبعه» و جنگ و جدال لفظي که بين آن‌ها در نشريات ادبي آن روزگار درگرفته بود، خبر از گسستي مي‌داد که ترميم‌شدني نبود و ما هرچه از آن روزگار فاصله گرفتيم، بر شکاف نهادين موجود افزوده شده است. ايدئولوژي باستان‌گرايانه حکومت پهلوي اوّل، در شدّت بخشيدن به گذشته‌گرايي نهاد ادبيات دانشگاهي بي‌تأثير نبود. ولي حادثه‌اي که محصول اين ايدئولوژي بود، در دوره‌هاي ديگر، هرگز به ديدة ترديد نگريسته نشد و بازنگري بنيادين در خط مشي دانشگاه در توجه به ادبيات گذشته، حال، و دنيا به وجود نيامد. لذا تا زماني که نهاد ادبيات دانشگاهي بر همين بنيان و با همين رويکرد بخواهد ادامه دهد، نمي‌توان انتظار داشت فاصله‌اي را که با ادبيات برون دانشگاهي دارد، از بين ببرد؛ نهادي که چندان در بند ايدئولوژي‌هاي دولتي و حکومتي نيست و بنابر حوادث و گفتمان‌هاي نوشونده به حيات خود ادامه مي-دهد.

دليل ديگر، عدم تعامل حدّاقلي بين دو نهاد ادبيات کشور، با وجود فاصله‌ها و گسست‌هاي ديرين است. به گونه‌اي که استادان دانشگاه نمي‌دانند در ادبيات بيرون از دانشگاه  چه مي‌گذرد، چه جريان‌هاي ادبي برمي-آيند و از بين مي‌روند يا تغيير چهره‌ مي‌دهند و در جريان‌هاي ديگر استحاله مي‌يابند، نمي‌دانند نويسندگان و شاعران حرفه‌اي حال و حاضر ايران چه کساني هستند و دستاوردهاي ادبي آنان چه و چگونه است، بر اين امر گاه نيستند که ادبيات معاصر، ديگر نمي‌تواند در بند ناسيوناليسم قرن نوزدهمي باشد و الزاماً بايد ادبيات ما با ادبيات‌هاي جهاني پيوند ناگسستني و مداوم داشته باشد. تعداد استاداني که بدانند و اشراف کافي داشته باشند که در دنيا چه مکتب‌هايي در حال آفرينش ادبي هستند و نبض اصلي ادبيات در قالب کدام ژانر ادبي مي‌تپد، چندان زياد نيست. همچنين، نحله‌هاي نقد و نظريه ادبي که در دنيا و در طول قرن نوزدهم و بيستم و در همين سال‌هاي معدود گذشته از قرن بيست و يکم ايجاد شده است، چنان انبوه و مهم است که آگاهي به آن‌ها براي هر استاد و پژوهشگر ادبي لازم و ضروري است، ولي تعداد کثيري از اين استادان به دانش نقد و نظريه اشراف حدّاقلي هم ندارند. از طرف ديگر، در سه چهار دهه‌ي اخير در دانشگاه‌ها با وجود گذشته‌گرايي نهادينه‌ شده‌اش، اتّفاقات بزرگي افتاده است. اقبال به ادبيات معاصر ايران و جهان چنان وسعت گرفته است که بخش قابل توجّهي از تحقيقات دانشگاهي اعم از کتب، مقالات و رساله و پايان‌نامه‌ها به جديدترين موضوعات و مصاديق آثار ادبي معاصر ايران و جهان اختصاص يافته است. ادبيات برون دانشگاهي به دليل بدبيني نهادينه‌ شده‌اش نخواسته يا نتوانسته است اين رخدادهاي ميمون و خجسته را ببيند. براي زدودن سوء تفاهمات، چاره‌اي جز رفت و آمدهاي علمي نيست. آمد و شد نويسندگان، شاعران و منتقدان برون دانشگاهي مي‌تواند پويايي و طراوت را به فضاي ادبيات دانشگاهي به ارمغان آورد و از طرف ديگر، حضور استادان دانشگاه در پاتوق‌هاي ادبي، انجمن‌ها، فرهنگسراها، نشريات محقّقان برون دانشگاهي را با غناي ادبيات کلاسيک آشنا مي-سازد و نقدهاي برون دانشگاهي را نظام‌مند مي‌کند.

سخن آخر اين‌که ايجاد پيوند بين اين دو نهاد به دليل فاصله‌هاي تاريخي، تفاوت‌هاي بنيادين رويکردي و نيازها و مسائل مبتلابه آنها اگرچه دشوار است، کاري شدني است و در صورت وجود دغدغه، پيگيري مداوم و تلاش خستگي‌ناپذير از هر دو طرف، مي‌تواند به بهبود حال ادبيات ايران کمک نمايد.


iconادامه مطلب

درک عمیق زیبایی در ژرفای مرگ
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده: اولاد، فروغ؛

اسفند ۹۷ و فروردین ۹۸ – شماره ۱۳۶ (۲ صفحه _ از ۴۴ تا ۴۵)

درک عمیق زیبایی در ژرفای مرگ

خوانشي از مجموعهي شعر جديد ضياء موحد

«بعد از سکوت»، برگزيدهاي از اشعار جديد شاعر و منطقدان بزرگ معاصر، استاد ضياء موحد است که به دو زبان فارسي و انگليسي به تازگي از سوي نشر هرمس منتشر شده است. کتاب را که باز ميکني، در همان پيشصفحهي قبل از فهرست اشعار ميخواني: «شعر ايستادن است بر لبهي مغاکي بيرحم.» متوجه ميشوي که با مجموعهاي شگرف و نامتعارف روبهرويي که در بين مجموعههاي ديگر بيگانه و غريبه مينمايد. در صفحات کتاب که دور ميزني، صداي شاعر را به گوش جان و اندوهگنانه ميشنوي که تکگويي دروني شاعر است و معلوم نيست با خود سخن ميگويد، يا با خواننده يا با هيچکس.

«بعد از سکوت»، برگزيدهاي از اشعار جديد شاعر و منطقدان بزرگ معاصر، استاد ضياء موحد است که به دو زبان فارسي و انگليسي به تازگي از سوي نشر هرمس منتشر شده است. کتاب را که باز ميکني، در همان پيشصفحهي قبل از فهرست اشعار ميخواني: «شعر ايستادن است بر لبهي مغاکي بيرحم.» متوجه ميشوي که با مجموعهاي شگرف و نامتعارف روبهرويي که در بين مجموعههاي ديگر بيگانه و غريبه مينمايد. در صفحات کتاب که دور ميزني، صداي شاعر را به گوش جان و اندوهگنانه ميشنوي که تکگويي دروني شاعر است و معلوم نيست با خود سخن ميگويد، يا با خواننده يا با هيچکس.

اين همه سکوت، بعد از سکوتي ده ساله شگفتآور است. حتي بعد از سکوت هم وقتي به سخن درآمده و حرفي دارد «براي ديدن، بوييدن، و لمس کردن»، حرفش براي معني کردن نيست، حرفي بهظاهر از جنس نامعنايي است که به زبان نثر قابل گفتن نيست و تنها در فضاي وهمناک شعر جاري است.

پيشتر، واپسين مجموعهي شعر ضياء موحد، نردبان اندر بيابان، در سال ۱۳۸۵ منتشر شده بود. البته برگزيدهي چهار دفتر پيشين او يکجا در دفتري دوزبانه به نام آوازهاي آبي در ۱۳۹۶ تجديد چاپ شد. که دربردارندهي اشعاري تازه سرودهي ۱۳۸۶ تا ۱۳۸۹ نيز بود. به هر رو، مجموعهي جديد بعد از سکوت نشان از اين دارد که شاعر پس از نزديک به يک دهه سکوتش را به اصطلاح شکسته است. اما چه شکستني که پس از سکوت نيز خواننده را با اشعاري ژرف بيشتر وادار به سکوت کرده است. چون حرفهايش همچون موج آب است و ترنّمي غريب سر ميدهد: اي همدم شبان من اي بيداري / امشب دوباره بر سر حرف آمدهام / حرفي پر از نگفتن (پس از سکوت، ص ۲).

درونمايههاي بيشتر اشعار اين دفتر، سکوت، فروپاشيدگي، زوال و مرگ است که شاعر را به آفريدن اشعاري واميدارند که از درون سرريز ميشوند. درد، تحمل ويراني، ويران شدگي و شکيبيدن ظلمت و تباهي. وراي اين دردها، شعر و زيبايي چشمک ميزنند. دردها ساحتي زيباييشناسانه به خود ميگيرند و نه تنها نوميدانه و نوميدکننده نيستند، بلکه حس جاودانگي را القا ميکنند.

شاعر در رثاء دوست فرهيختهي خود، استاد ابوالحسن نجفي، نه تنها حس اندوهان و نوميدي سر نميدهد، بلکه يادش مرگ را دور ميکند: با اين گلي که در باغچه روييده / مرگ را به تو دسترس نيست (همان، ص ۸).

از اين رو، با گل باغچه و آفتاب بلند در شب نوراني، اي انسان مرگ به تو نميرسد، چون تو آفرينندة روايات هزار و يکشبي. يعني هنرآفرين را با مرگ سر و کاري نيست. شاعر در واژه واژهي اشعار خود سرود جاودانگي سر ميدهد و لابهلاي همان واژهها به خوابي ابدي فرو ميرود و جاودانه ميشود.

شاعر از دير رسيدن – و شايد هرگز به هم نرسيدن – عاشق و معشوق ياد ميکند و نميداند که از چيست که عشق ديرياب است: چه عاشقانه تاب ميآوردي / سرکشيهاي مرا / چه زود دانستي عاشق توام / و من چه دير دانستم عاشق تو بودم (ص ۷).

يگانگي و حسآميزي با طبيعت ناب در اشعار شاعر موج ميزند، هرچند شمار شعرهاي اين دفتر اندک است (تنها ۳۵ قطعه در ۳۹ صفحه)، اما در همين خرُده شعرهاي برگزيده، شاعر با عناصر طبيعت چندان يگانه ميشود که ميخواهي کتاب را ببندي و در طبيعت ناب حل شوي: همزمان / ميخواهم کبوتر باشم و درخت اقاقي / نهر باشم و خزه / بر خود بنشينم و در خود سبز شوم (ص ۱۱).

برخي از سطرهاي اين دفتر، چنان که در مقدمة مترجم نيز آمده، يادآور اشعار و تعبيرات اميلي ديکنسون و سيلويا پلات اند. در اينجا ميتوان افزود که فضاي اليوتي و بودلري، اما آميخته با فضاي بومي، نيز در اين اشعار حس ميشود. از جمله، اين قطعه: «مايهي رنج / که هر دريچه را قطرهي اشکي / هر کوچه را دالان دردي»، يادآور اين بيت بودلر است: ملالها و غمهاي سنگين / بر دوش هستي ميآلود، باري گراناند (گلهاي بدي، ص ۱۹۲).

مايهي رنج، زيستن در سرزميني است که «صداي مردگان / رساتر از زندگان است» (بعد از سکوت، ص ۲۳). و در اين رنجگونه زيستن است که شاعر حتي در شعر Sublime (متعالي) نوعي تناقضگونه گوييِ شاعرانه به دست ميدهد: شکوه تخريب / ويراني تمام / زيبايي هراسانگيز / و شعر بي کلام (ص ۲۷). شاعر تعالي را در گذر از ويراني و تخريب تصور ميکند تا به شکوهي جاودانه دست يابد يا از هراس بايد گذر کند تا به زيبايي ناب برسد يا براي او سکوت و بي کلامي، راز و رمز شعر ناب است. عروج و تعالي بُنمايهاي تصويري در بُنِ واژهها و تعبيرات شاعرانه است. شاعر همواره و در هر شرايطي، تعالي را تصوير ميکند، از واژهها عبور مي-کند، تا به ماوراي واژهها دست يابد، از نردهها و «پلکاني از مرمر سبز» ميگذرد تا به بالا عروج کند: پايين مخرام / مکان تو جز در اسمان نيست (ص ۳۸).

درواقع، ضياء موحد با کمترين واژهها، ژرفترين معاني و تصاوير را عرضه ميکند، چنانکه در قطعات او حتي يک واژهي حشو بهندرت ميتوان يافت: پنجرهي باز / دشت سبز / برهي سفيد / با چشمي که از درشتي غمگين ميزند / با آسمان کاريش نيست/ يک نقطهي سفيدست بر زمين / تنها همين (ص ۲۸). در اين قطعه به نهايت ايجاز ميتوان دست يافت. پنجرهاي باز گشاده به سوي دشتي فراخ و سرسبز که جهان و کار جهان را ميتوان نگريست. اما چشم شاعر فقط به برهي سفيدي خيره ميشود که تنها يک نقطهي سفيد بر پهندشت بيکرانهي جهان بيش نيست، همين! چون «شعر گشودگي است بر جهان.» در شعر «سيراب از نور» به نمونهي فاخر تشخيص (personification) و يگانگي با طبيعت برميخوريم: بلند و سبز / نخستين مهمانان آفتاباند / به نسيم خوشامد ميگويند و از نور سيراباند (ص ۳۳).

ضياء موحد در ديباچهي آوازهاي آبي (گزيدة شعرها) در پاسخ به اين پرسش که شعر چيست سکوت کرده است و تنها به «چرا شعر ميگويم» پاسخهايي داده است، که عباراتي کليدي براي درک اشعار او و آويزهي شاعرانه و ژرفي است که شاعران معاصر بهتر است به کار گيرند. شعر هنر است چون لذتبخش است، بعد بايد به اين کشف رسيد که بايد زبان شعر را هم دگرگون کرد و استعارهها را به نوعي ديگر به کار گرفت (آوازهاي آبي، ص ۲-۳). ديگر اين که شعر ابزار رهايي از کابوس، اضطراب و وحشت است، شعر رهايي است و آزادي و در واقع، شعر ذاتا اعتراض است، اما در هر بار و در هر زمان به چيزي.  شعر بيان چيزهايي است که جز به زبان اشاره و تصوير بيان کردني نيست. اينجاست که قلمرو شعر از نثر بهکلي جدا ميشود. شعر، گفتن آن ناگفتني است. بالاتر از اين، شعر در حد عالي خود، شيئي است هنري، شيئي که با کلمهها ساخته ميشود (همان، ۴-۵).

دفتر آوازهاي آبي برگزيدهي اشعار شاعر از چهار دفتر پيشين و شماري از اشعار تازه است. اين برگزيده با دفتر با آبهاي مردهي مرواريد آغاز ميشود با شعري سرودهي ۱۳۴۶ که سطر آغازينش «مرگ پرنده باد است» و دغدغهي شاعر را مينماياند که پس از پنج دهه با آن درگير است: زمان، هستي و مرگ. حتي عنوان بر آبهاي مردة مرواريد چنين تصويري را در ذهن زنده ميکند. دفترهاي ديگر، غرابهاي سفيد (۱۳۶۹)، مشتي نور سرد ( چ ۲، ۱۳۸۳) و نردبان اندر بيابان (۱۳۸۵) نيز مضاميني اينچنين يا طرحوارههايي براي به دام انداختن ناشناختههاي زمان، هستي و مرگ به شمار ميروند که هر يک در خور بررسي و جستارهايي ديگرند. اين برگزيده نشان ميدهد که در اين پنجاه سال، شاعر تقريبا هر ده سال مجموعهاي منتشر کرده است. اين گزينگويهها به احتمال زياد خود برگزيدهي اشعار بيشماري است که شاعر آن را دور انداخته يا در گنجهي خويش نگهداشته است. آنجا که ميگويد: دوست من / شعر گفتن آسان نيست / بنويس و پاره کن / تا آنجا / که بنويسي و پاره کنند (بعد از سکوت، ص ۱۹).

از دستاوردهاي نو اين مجموعه و مجموعهي آوازهاي آبي، دوزبانه بودن اشعار است. ترجمهي خوب و دقيق سعيد سعيدپور بر غناي مجموعه افزوده است. دوزبانگي اشعار براي معرفي شعر معاصر ايران، به آن سوي مرزها، امروز امري ضروري است و بايد آن را جدي گرفت. با وجود بسته بودن فضاي ادبي اينجا، جاي آن دارد که دست کم شاعران و نويسندگان طراز اول با معرفي اشعار خود به يک زبان بين المللي، به فراخناي شعر و ادبيات جهان امروز راه يابند و راه يافتن گزينهي اشعار ضياء موحد، طليعهاي است اميدبخش در جايگاه رفيعي که شعر معاصر ايران بايد در جهان پيدا کند.


iconادامه مطلب

قلدری از نوع روشنفکری
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده: قاضی زاده، علی اکبر؛

اسفند ۹۷ و فروردین ۹۸ – شماره ۱۳۶ (۲ صفحه _ از ۴۲ تا ۴۳)

قلدری از نوع روشنفکری

قلدري صفت خوبي است. هر آدم هوشمندي به يقين از احساس اطمينانبخش قلدري کيف ميکند. بهخصوص اگر اين احساس در ساحت روشنفکري باشد.

مستندهاي جناب آدولف خان را يقين دارم ديدهايد. دويست، سيصد هزار نظامي يونيفرم پوش، در يک لحظه خبردار ميايستند، دست راست را به موازات شانه بالا ميآورند و از ته ريه فرياد زنده باد فلاني ميکشند. حالا آن فلاني نه هيکل و قوارهي موزوني دارد، نه چندان بر و روي جذابي. ميتواند اما به يک کرشمه، دنيايي را به هيجان آورد. قشنگ نيست؟ بچه که بوديم، بزرگتران ما با چشمان گشاد کرده، ميگفتند: يارو به وزيرش گفت برو بمير. او هم رفت نيم لول ترياک را به قسمتهاي نامساوي تقسيم کرد، همه را با يک ليوان چاي لنباند و به خوبي و خوشي، مرد. اين جمله را با صدايي تا حد ممکن آرام ميگفتند. شايد ميترسيدند همان يارو، هنوز زنده باشد و مأموران تأميناتش موضوع را برسانند و . . . باز در محلهي ما سرآسياب دولاب، عباس محمد صادق قلدر آن اطراف، صبح به صبح نوچههايش را ميفرستاد تا از بقال و قصاب و نانوا و سلماني و لحافدوز محل حق و حساب بگيرد. مردان محل هم طوري ميرفتند و ميآمدند که خداي ناکرده به ساحت قدرت عباس آقا لطمه وارد نشود.

در نوجواني آقايي به ما مردم محل افتخار همجواري داده بود به نام حاج اکبر سيگاري. ميگفتند پدرش کارگاه سيگارسازي داشته و پسر، به مدد سرمايهي پدر و هوش و درايت جبلي (حالا ميگويند ژن خوب) صاحب دارايي بيکراني شده است. ميگفتند يک روز يک چک ۱۲۰ توماني را به بانکي در دروازه دولاب داد تا نقد شود. کارمند بانک از او شناسنامه خواست و نداشت. حرفشان شد که به حاجي برخورد. به جاي داد و فرياد به کارگرش گفت برود دسته چک، يک گوني جادار، مهر و سجلش را بياورد. وقتي آمد، روي برگهي چک يک عدد ۳ نوشت و ۷ فقره صفر جلوي آن قطار کرد و پاي چک مهر گذاشت و حاجي امضا و سواد نداشت. به همان کارمند گفت: بفرما! اين هم سجل من! اين ماجرا به اواخر دههي سي شمسي مربوط ميشود و شايد در صندوق آن بانک، يک دهم آن مبلغ هم يافت نميشد. رئيس شعبه آمد، رئيس منطقه تلفن کرد، خواهش کردند، برايش از نقي خيکي، بستني آوردند. گفت نميشود. آنقدر آن ۴۸ کيلو استخوان و پوست و غضروف را قسم دادند، تمنا کردند، سر و دستش را بوسيدند و خاک گيوهاش را به چشم کشيدند تا حاجي از سر تقصير آن کارمند نادان گذشت. بد است؟ شما از آن هيبت و شوکت آن آلماني بيريخت احساس احترام نکردهايد؟ از قلدري آن يارو با آن نفوذ کلام جادويي تکان نخوردهايد؟ ما که خيلي سعي کرديم سر و هيکل عباس آقاي محمد صادق را به هم بزنيم، بلکه از ما حساب ببرند. دوست نداريد آن قدرت اجرايي حاجي سيگاري را داشتيد؟

قلدري اما وقتي سرگرم کننده است که وجود و بد و خوب ما را درگير نکند. يعني عرصهي هيبت و شوکت حريف قلدر با ما برخورد نکند. مثل چند روز پيش که وقتي سوار مترو ميشدم، آقايي ستون عمودي کنار ورودي را محکم در دستان قدرتمندش گرفته بود و ولکن نبود. ملايم و با ملاحظه ناليدم: اجاز ميديد؟ سرِ من روي دکمهي دوم پالتويش رسيده بود: اگه ندم؟ طول کشيد تا سر بلند کنم تا با او چشم در چشم شوم. ديدم شوخي بردار نيست. حس کردم منتظر است تا صداي نامطلوبي از گلوي من در بيايد تا با آن دست و بازوي رستم آسا، سر و ته وجود کممقدارم را به هم گره بزند. کنار کشيدم.

مردم ما به هر علت فرهنگي يا به هر دليل تاريخي، براي دور ماندن از آسيبهاي زيانبار برخورد با قلدرمآبان چند شيوه به کار ميزنند. يا خود را ميکشند تا قلدر شوند. باشگاه بروند، مشت به کيسهبوکس بکوبند، وزنه بزنند، تمرينهاي کششي بکنند يا وارد کارهاي سوداگرانه شوند و به مدد اتفاق (که از قضا اينجا زياد اتفاق ميافتد) و بخت بلند صاحب برج و شرکت و دم و دستگاه شوند. يا خود را به سايهسار قلدري ديگر بکشانند و از قِبل وجود پر برکت او خود را از آسيب قلدرهاي موازي دور نگه دارند. در اين گزينه، نکتهي بسيار حساس، قلدر شناسي است. قلدري را بايد انتخاب کرد که قلدر بماند. کار چندان سادهاي نيست. انتخاب ديگر، هرچه دورتر شدن از جماعت قلدر است. در اين صورت طرف خيلي زود تبديل به حدود ۹۵ درصد از مجموع جماعت سرزميني خواهد شد.

حالا ديگر دوران جلوهگري آن مردک سبيل چهارگوشي، آن ياروي وزيرکش، آن داش عباس با آن کتي که روي شانه ميانداخت و کفشي که لخ لخ ميکرد، آن پيراهن شير و شکري بلند، لبادهي دبيت، شب-کلاه و گيوهي ملکي سفيد گذشته است. دوران قلدري اما نه! دو سه سال پيش مد شده بود که مرداني با سر و هيکلي ورزيده، بالاتنه را لخت کنند و در برابر گوشي همراهشان رقيبان را به مبارزه بطلبند. کار تا جايي پيش رفت که پاي بستگان مؤنث درجهي اول حريفان را هم پيش کشيدند و نسبتهاي ناموسي و اروتيک به آنان دادند. شنيدم در بابل يکي از همين گردنکشان قلدر را کردنکشان قلدرتر جايي يافتهاند و تا پاي جان تمشيت کردهاند. بعد، از آن وجود له شده تصوير مستند برداشتهاند و کنار فرمايشهاي حريفطلبانهي طرف، روي خط گذاشتهاند.

در فضاي فرهنگي ما، گروهي بدون علت و زمينهي دندانگير به چهره مبدل شدهاند. نه کاري کردهاند که در صحنهي ملي يا جهاني( خداي ناکرده) علم شود و نه هنري به داوري عمومي گذاشتهاند که ارزش يادآوري داشته باشد. با اين همه، چهره و وجود متفکر و در خود فرورفتهي آنان در تمام نشستهاي رونمايي کتاب، بزرگداشتها، تقسيم جايزهها، سخنرانيها، جشنوارهها، اعلام موضعها و. . . ديده ميشود. سايت و اپ و وبلاگ هم دارند. با عکسي در سايهروشن، دست بلاتکليف روي چانه، يا انگشتان به هم کلاف شده يا چشمان خمار، نگران و البته نااميد از بهبود روزگار. تخصص اين قلدران مدرن، ساخت برچسب براي ديگران، دادن نظرهاي جسورانه، شبهناسزا، دهان پر کن و رسوا کننده دربارهي گذشته، زندگي خصوصي و عادتهاي جاري ديگران و بروز دادن اين پيام است که نميگذارند کار کنيم. اما هرگز روشن نميکنند اين ضمير، به چه کساني بايد باز گردد. هر قدر هدف اين حملهها، آدمهاي برجستهتر، بااعتبارتر و شناختهتر باشند، حريف قلدر، زودتر، گستردهتر و اثرگذارتر به اعتبار روشنفکري ميرسد.

اين قلدران چنان سنگين ميآيند و رنگين ميروند که زمين، با آن لايههاي کروي تو در تو، زير وزن هيکلشان بر خود ميلرزد. از خود البته مريداني هم دارند که هر يک براي خود در فضاي مجازي صاحب بايت و سايت و لينک و لايک و فالوئر فراوان هستند. خدا نکند کسي، جايي، به شکلي حرفي بزند، پيامي بدهد يا چيزي پيامک کند که به گوشهي موشوارهي رايانهي آنان بر بخورد. تا تمام قد و با زير و زبر کامل (مثل آن مدير بانک دروازه دولاب) بخشش نطلبد، رها نخواهد شد. چنين اگر نکند از وجود، آبرو و اعتبارش چيز زيادي باقي نخواهد ماند.

گفتهاند: برو قوي شو اگر راحت جهان طلبي. آنان که قلدري را نميپسندند، يا مثل ما توش و تواني ندارند يا از مزاياي بيکران قلدري بيخبرند. چون احساس قلدري اعتماد به خود را در آدم با شدت تقويت ميکند.


iconادامه مطلب

آغاز همیشه از زیر صفر!
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده: عابد، ندا؛

اسفند ۹۷ و فروردین ۹۸ – شماره ۱۳۶ (۲ صفحه _ از ۸ تا ۹)

آغاز همیشه از زیر صفر!

 سوال اين است، چرا؟ چرا فرهنگ در کشور مولانا و بوعلي سينا و حافظ و نظامي و خيام

و … در درجه چندم اهميت و در حد صفر مطرح است و چرا نهادهاي فرهنگي در جامعهي ما پا نميگيرند. شما پاسخ بدهيد، ما مردم مقصريم يا سياستمداران و سياستبازان؟

من بوکر – گنکور – بنياد کافکا – انتشارات فرانکلين – کتابفروشي فنک..، کتابفروشي شکسپير و شرکا، مجله پاريس ريويو و …

دهها نام ديگر براي اهل فرهنگ در سراسر جهان اسمهايي آشناست. اينها نهادهايي هستند با عمري بيش از چند دهه. نهادهايي که در جوامع دموکراتيک زاده شدهاند، باليدهاند و علي رغم تغييرات و درگيريهاي اجتماعي متعدد به ضرورت فرهنگي بود نشان از آماج حوادث جان به در برده و ماندهاند. از جوايز بينالمللي تا بنيادها و خانههاي بزرگان فرهنگ و ادب و اين اواخر حتي حراجيهايي مثل کريستيز که عربها با بدل سازياش سعي کردند از اين طريق براي خودشان شأن هنري دست و پا کنند و همين کوشش در کشور ما راه به ناکجايي به نام حراج تهران برد با همهي حاشيههايي که دارد ميدانيم! در دوراني که همهي کشورهاي نوآمدهي جهان سعي در ساختن هويت فرهنگي براي خودشان دارند و دانشجويان آکسفورد هنوز در همان به اصطلاح حجرههاي قديمي (که نمونهاش را ما هم در نظام تعليم و تربيتمان داشتيم اما چون «کلاس» نداشت کنار گذاشتيمش) با آخرين مدلهاي لپتاپ و کامپيوتر کارهايي ميکنند کارستان. مردم ايران، مهد ادبيات و هنر شرق، کشور مولانا و فردوسي و حافظ، کشور کتيبه هاي با ارزش داريوش و … براي مدتهاست در بطن يک سؤال اساسي زندگي ميکنند، سؤالي که در پس گراني گوشت و نان امروز و تاخت و تازها و ناامنيهاي هميشگي تاريخ ديروز اين مردم همواره مغفول مانده. اما وجود دارد. و هيچکس نميپرسد، چرا؟ چرا در اين ملک هيچ نهاد فرهنگي براي دراز مدت پا نميگيرد و چند دهه که سهل است، چند سال هم نميماند؟ عمر جايزههاي ادبيمان چند ماهه و حداکثر يکي دو ساله است، اگر خوشبخت باشند و به انواع بلايا گرفتار نشوند. نهادهاي فرهنگيمان که اصلاً نيستند و نيامده ميميرند، مرگي خاموش و بياهميت. براي همه، از مسئول و فرد عادي گرفته تا اهل فرهنگ و هنرمان. عليرضا رئيس دانايي مدير نشر نگاه ميگفت چند سال پيش تعدادي از ناشران ايراني را دعوت کرده بودند به چين براي حضور در يک جلسهي مشورتي، دعوتکننده ناشري بوده که قبل از انقلاب چين کار ميکرده و با وقوع انقلاب صاحب اين نشر از ترس ويران شدن نشرش در جريان انقلاب کليد را به سرخها ميسپارد و ميگويد اين جا را حفظ کنيد، با هر آرمان و هدفي که ميخواهيد… و آن بنگاه انتشاراتي عمري شصت ساله را از سر ميگذراند به رغم فوت رئيس اوليه. و چند سال پيش در آستانهي آغاز شصت سال دوم از چند ناشر از کشورهاي مختلف دعوت ميکند که دور هم جمع شوند و راهکاري اگر به نظرشان ميآيد براي بهتر گذراندن اين شش دههي بعدي بگويند!

و در اينجا، ما حتي به فرداي يک نشر نسبتاً حرفهاي و حرفهاي اميدوار نيستيم. مجلهي پاريس ريويو، عمري پنجاه ساله را دارد و هر سال از طريق يک گلريزان فرهنگي بودجهي يک سالش را جمعآوري ميکند و در پايان سال بعد هم به همانها که کمکش کردهاند، گزارش مالي ميدهد. در بين کساني که کمک به اين مجلهي با آبرو را افتخار ميدانند، اسم بزرگان صنعت بسيار ديده ميشود تا امروز کساني که افتخارشان اين است که يک کار فرهنگي در طول سال انجام بدهند، به ماندگاري اين نهاد کمک ميکنند، اين مجله از بدو تأسيس تا امروز بيش از شش سردبير عوض کرده. مقايسه آن با وضعيت نشريات ما در طول تاريخ نياز به صرف انرژي زيادي ندارد و شرايط امروز مطبوعات هم که حديث غم بي درمان است. کتابفروشي شکسپير و شرکا چند دهه است که به نمادي از گردشگري پاريس تبديل شده، صاحب اصلي آن چند سالي است که از دنيا رفته. اما حتي اگر شهرداري پاريس يا دولت فرانسه هم بخواهند اين مردم پاريس هستنند که اجازه نميدهند وجود اين نماد فرهنگي با عمر بالاي هشتاد سال، از شهرشان پاک شود. همان مردمي که چندين هفته است براي گرفتن حقشان با جليقههاي زرد به خيابانهاي پاريس ميآيند و مورد خشونت «دولت» قرار ميگيرند. اما اجازه نميدهند و ندادهاند موزه لوور – سينما تک پاريس – کتابفروشي شکسپير و شرکا و دهها نهاد فرهنگي ديگر مشمول اين خشونت شود. آنها و بسياري ديگر از مردم جهان حتي در جريان جنگ جهاني هم نهادها داشتههاي فرهنگيشان را حفظ کردند و بلافاصله پس از پايان جنگ آنها را بهتر از گذشته راهاندازي کردند. کاري که ابن مقفع در قرون اوليه هجري با ترجمه آثار فارسي به عربي کرد تا آنها که کمر بسته بودند به نابودي اين متون از فرط بلاهت با ترجمه شدن اين متنها به زبان عربي تبديل شوند به نگهبانان سرسخت اين متون، متوني که چند سال بعد دوباره به فارسي ترجمه شد و ابن مقفع هم جان خود را بر سر اين کار گذاشت… چرا که در اين ملک چنين کوششهايي حتي اگر در قالب يک فکر هم باشد همواره تاواني به گراني جان دارد.

اما واقعاً چرا؟ آيا سياست و سياست پيشهگاني که هر بار قدرت را در اين ملک به دست گرفتهاند چرخ را از ابتدا اختراع کردهاند و تمام مظاهر گذشته را پاک کردهاند مقصرند؟ و آيا اگر همينها با مردمي طرف بودند مثل مردم کشورهاي ديگر – مثل همين فرانسويها و انگليسيها و روسها و … آيا چنين اتفاقي رخ ميداد؟ و از کشف حجاب گرفته تا ساير «زدودنهاي» فرهنگي ديگر رخ ميداد؟ آيا اگر نبودند بادمجان دورقاب چينهاي ملوني که در همهي دورانها بودهاند و جاده را براي چنين افراطکاريهايي هموار کردهاند آيا چنين اتفاقاتي

رخ ميداد؟

و آيا اگر صاحب کارخانه و صنعت ما به اين فکر ميکرد که با انجام يک کار فرهنگي يا کمک به يک نهاد فرهنگي و هنري در جامعهي آبرو و عزتي همپاي آبروي فرهنگ و هنر يک ملت پيدا ميکند، آيا چنين کاري نميکرد؟ ميگويند ما مردم مردهپرستي هستيم و براي همه چيز و همه کس پس از مرگش مرثيه ميسرائيم، راست ميگويند. آنقدر که آدم ارزشمند در اين سالها از دست دادهايم و برايشان اشک ريختيم و آه و ناله سر داديم، اگر نيمي از اينها را به ساختن بنيادي براي آنها يا حفظ نشريات و کتابها و آثارشان در قالب موزهها و خانه موزهها صرف ميکرديم. آيا امروز شرايط فرهنگيمان اين بود؟ پولهاي نميدانيم از کجا آمده در سينما و تئاتر، هنرمندان و انديشمنداني که هر روز پيک اجل ميبردشان بي آنکه حتي سنگ قبري در خور برايشان تدارک ببينيم، (که آنها هم که سنگ قبر دارند سالي چند بار به پتک خشم ناشناختهاي نواخته ميشوند!)، مطبوعات در حال احتضار، کتابهايي با تيراژ ۲۰۰ عدد و… همه نشان از کنده شدن و سست شدن اين ريشهها ميدهد که هيچ وقت در دل خاک اين ملک آنقدر محکم نشدهاند که هيچ بليهاي نتوانند آنها را بخشکاند. و ما خام دستانه همچنان گناه را بر گردن فضاي مجازي مياندازيم که اتفاقاً مهد پديد آمدنش همان کشورهايي است که نام برديم و صاحب نمادها و نهادهاي فرهنگي چند ده سالهاند. و گردش مالي صنعت نشرشان سر به ميليونها يورو ميزند. و سينمايشان جهان را فتح کرده و صنعت گردشگري فرهنگيشان زبانزد است. آنها بودند که کامپيوتر را به جهانيان معرفي کردند و هر روز يک مدل گوشي موبايل ميسازند و همه کارشان الکترونيکي است. اما قدر آنچه ارزشمند است را به اندازه ميدانند و آگاهند که آنچه در قالب فرهنگ و هنر تعريف ميشود ريشههاي يک ملت است و با اين ريشهها نميتوان معامله و شوخي کرد به هيچ قيمتي! آنها اين را فهميدهاند. تک تک آحاد ملتشان اين را فهميده و اين يعني سدي در برابر هر مشکل سياسي، اقتصادي، دولتي و … در اين زمينه.

وقتي اين سؤال را با چند نفر از اهل انديشه مطرح کردم در پاسخ دلايل زيادي عنوان شده اول از همه عوامل سياسي در هر دوره به عنوان عامل اصلي مطرح شد، اما آيا واقعاً اگر مردم جامعهاي پاي داشتههاي فرهنگيشان بايستند باز هم شاهد بوديم روزي برسد که تابلوي تذهيب ايراني از چين وارد شود؟! عدهاي از عدم پيوند دانشگاه و هنر و فرهنگ به معناي روشنگرانه و غيردانشگاهياش گفتند که همراه بوده و در بين اهل دانشگاه ظاهراً جايي براي اهل فرهنگ بدون مدرک و مدارک بالا وجود ندارد…!

عدهاي خنديدند  به استهزاء که اي بابا دلت خوشه  در اين قحطي دلار و گوشت و مرغ اين حرفها، حتي ديگر دلخوش کنک هم نيست. اما من باز هم ميپرسم سوال اين است، چرا؟ چرا فرهنگ در کشور مولانا و بوعلي سينا و حافظ و نظامي و خيام و … در درجه چندم اهميت و در حد صفر مطرح است و چرا نهادهاي فرهنگي در جامعهي ما پا نميگيرند. شما پاسخ بدهيد، ما مردم مقصريم يا سياستمداران و سياستبازان؟ 


iconادامه مطلب

بحران فرهنگی و خاموشی اندیشه
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده: اعلم، هوشنگ؛

اسفند ۹۷ و فروردین ۹۸ – شماره ۱۳۶ (۲ صفحه از ۶ تا ۷)

بحران فرهنگی و خاموشی اندیشه

از بحران حرف می‌زنیم. همه، هر روز و هر ساعت و همیشه. از یک‌سو، مسئولان از بحران می‌گویند اما با احتیاط مبادا که مردم نگران شوند. اما در سوی دیگر مردم بحران را احساس می‌کنند، می‌بینند و با آن زندگی می‌کنند. بحران اقتصادی، بحران سیاسی، بحران محیط زیست، بحران‌های اجتماعی، بحران بی‌کاری و معیشت و همه سر در گریبان که چه کنیم و چه باید کرد.

اما ظاهرا در هجوم همه‌ی این بحران‌ها، کم‌تر کسی به بحران اصلی فکر می‌کند. بحرانی که زاینده‌ی بحران‌های دیگر امروز و فردا و فرداهاست. بحران فرهنگی که خود برآمده از بحران تفکر است و رانده شدن اندیشه و خرد از ذهن و زندگی ما و در این زمستان یخ باران بی‌اندیشگی که به قول اخوان: سلام‌ات را نمی‌خواهند پاسخ گفت / سرها در گریبان است و هیچ‌کس انگار روبرو را و فردا را نمی‌بیند که هیچ امروز را هم فقط نگاه می‌کند، گیج و گنگ و چشم‌ها انگار تیله‌ای شیشه‌ای است و پر از خطوط سرخ خشم و هیچ‌کس جز به خشم دیگری را نمی‌بیند و هیچ چیز را جز خودش.

مردمانی که به صفحه‌ی نورانی موبایل‌ها چشم دوخته‌اند و به تصویرها و پیام‌های تکرار شونده و در این تکرارها، ثانیه‌ها، ساعت‌ها و روزهایشان را تکرار می‌کنند. بی هیچ نتیجه و پسامدی. آدم‌ها انگار به تخته سیاه تبدیل شده‌اند.

تخته‌ای که دستی با گچ چیزهایی روی آن می‌نویسد و پاک می‌کند و باز می‌نویسد و پاک می‌کند و روز که تمام می‌شود، تخته همچنان سیاه است و از همه‌ی آن چیزها که بر روی آن نوشته شده، اثری نمانده است. حتی سطری یا کلمه‌ای و روزها پر شده است از هیچ و در این روزگار هیچ در هیچ تنها نشان زنده بودن دویدن است. دویدن برای تأمین معاش و خور و خواب و آن هم اگر تأمین باشد و به اندازه‌ی لازم باز هم دویدن است، بی‌وقفه و پرشتاب. برای بیشتر و بیشتر داشتن تا سرو ظاهر زندگی را نقاشی کند.

تاریخ جنگ جهانی دوم را که می‌خوانم شرح ویرانی شهرها و مرگ فجیع انسان‌ها در زیر بمباران‌ها و گرسنگی و آوارگی مردمی که خانه و کاشانه و عزیزانشان را از دست داده‌اند آن‌قدر ویرانم نمی‌کند که شرح روزگار و زندگی اسیرشدگان درمانده در آشوویتس و دیگر اردوگاه‌های مرگ که نازی‌ها به اسم، اردوگاه کار اجباری، برپا کرده بودند. و بر سر در آن‌ها نوشته بودند. «کار، آزادی» اما در داخل اردوگاه معنای آزادی مرگ بود. در این اردوگاه‌ها هزاران مرد و زن به ظاهر زنده تنها به جرم داشتن دینی ديگر يا انديشه‌اي که خوشايند پيشوا و رهروانش نبود. تنها اين بخت را داشتند که زنده بمانند! و براي آلماني‌ها کار کنند و به ازاي کاري طاقت فرسا جيره‌اي بگيرند، آن‌قدر که زنده بمانند. تا روز ديگر و روزهاي ديگر و همچنان کار کنند. کار آن‌ها در بيشتر اردوگاه‌ها ساختن اقامتگاه‌هاي جديد بود. براي آن‌ها که تازه اسير مي‌شدند و بايد که در اردگاه جايي به آن‌ها داده مي‌شد و يا بايد کوره‌هاي جسدسوزي مي‌ساختند، براي خاکستر کردن اجساد قربانياني که از گرسنگي و بيماري جان دادند. يا اسيراني که مأموران اس‌اس گاهي حتي براي خنده آن‌ها را به گلوله مي‌بستند. اما تلخ‌تر از اين شرايط هول‌انگيز و دردناک و همه‌ي‌ رنج و هولي که اسيران اردوگاه‌هاي آلماني بايد تحمل مي‌کردند. تبديل شدن آن‌ بخت‌برگشته‌گان به موجوداتي غريزي بود. موجوداتي که ديگر قادر به فکر کردن نبودند و رغبت و انگيزه‌اي براي انديشيدن نداشتند. مگر پيروي از حکمي غريزي و تلاش براي يافتن لقمه ناني بيشتر. از يک سو کار بي‌وقفه جسم و روح بيمارشان را چنان فرسوده بود و حجم رنج چنان بود که فرصتي براي انديشيدن باقي نمي‌گذاشت. و از سوي ديگر اميدي به رهايي و ادامه‌ي زندگي در فضايي بيرون از اردوگاه‌هاي مرگ نبود که به آينده فکر کنند اميد در آن‌ها مرده بود و تنها غريزه بود که در آن اسارت هولناک آن‌ها را زنده نگه مي‌داشت و غريزه‌اي که وادارشان مي‌کرد، به هر کاري دست بزنند براي گرفتار نشدن به خشم دژخيمان نازي و ادامه زندگي به  حکم غريزه، آن‌ها هر کاري مي‌کردند فقط براي ماندن حتي سوزاندن اجساد انسان‌هاي ديگري که در همان اردوگاه‌ بر اثر بيماري ضعف و يا اصابت گلوله‌ اس اس‌ها که هوس کرده بودند ماشه‌اي را بچکانند جانشان را از دست داده‌بودند، بسياري از زنان و دختران گرفتار در اين اردوگاه‌ها حتي ابايي نداشتند از اين‌که خود را در اختيار زندان‌بان‌هايشان بگذارند، براي کمي غذاي بيشتر يا جلب رضايت آن‌ها فقط در حدي که انگشتشان بي‌دليل روي ماشه مسلسل نلغزد. تلاش آن‌ها فقط براي زنده ماندن بود. آن هم به حکم غريزه‌اي که قوي‌ترين غريزه‌ي ديگر جانوران زنده است همين و از دست رفتن قدرت انديشه که خصيصه‌اي صرفا انساني است، در اين اردوگاه‌ها بزرگ‌ترين و تلخ‌ترين حادثه بود. در آن‌جا زندگي کردن فقط يک معنا داشت. تلاش براي بقاء و زياده‌خواهي براي بقاي بيشتر و شايد چيزي بيشتر براي تزيين حقارت‌آميز زندگي در اسارت.

اما امروز و در اکنوني که ما زندگي مي‌کنيم گويا جهان ارودگاهي ديگر است که در آن آغاز مرگ انديشه فرا رسيده. هرچند که امکان انديشه‌ورزي از ميان نرفته است. هنوز بسياري از مردم کتاب مي‌خوانند. هنوز هنر و خلاقيت نيم نفسي مي‌کشد اما بي‌شمار مردماني چشم دوخته به گوشي‌هايشان يا سرگرم بازي‌اند يا مطالب سرگرم‌کننده را مي‌خوانند بي که به راست و دروغش بيانديشند يا به عمري که تلف مي‌کنند. گويا جهان به تمامي سر در گريبان فضاي مجازي برده است و اين است که کتاب‌ها و هر وسيله‌اي که مي‌تواند انديشه را بيدار نگه دارد به متاعي فراموش شده تبديل مي‌شوند و نگراني بسياري از مردمان گران‌تر شدن موبايل است در حالي که قيمت کاغذ فقط ظرف چند ماه ده برابر و بيشتر مي‌شود و بهاي ساير ملزومات چاپ بدتر از آن. پس چه انتظاري است که کتابي چاپ شود و اگر شد! چه کسي بايد بخرد؟ مردمي که قدرت خريدشان پاسخگوي ملزومات زيستي‌شان هم نيست؟ و يا مردمي که دايم در حال دويدن‌اند. فرصتي براي کتاب خواندن و انديشيدن ندارند. يا کساني که جز پول هيچ چيز ديگر در زندگي‌شان جاي چنداني ندارد! و اين است که سال‌هاست در چرخه‌ي روزمرگي‌ها حتي مهم‌ترين ارزش و اولويت يعني انديشيدن را رها کرده‌ايم و آن‌چه براي همه مهم است تلاش براي بقاء است و اگر ممکن باشد، بقايي پر از لذت و شادي و در چنين ساز و کاري بي‌ترديد تنها قانون حاکم، قانون جنگل خواهد بود در جنگ بقا عشق، عاطفه، احساس جايي ندارد و آن‌چه اهميت دارد ماندن است و موفق شدن در تلاش براي بهتر ماندن و برتر ماندن زيرا آن‌که برتر است يقينا بيشتر از زندگي لذت مي‌برد و مفهوم لذت در زندگي مبتني بر غريزه، چيزي نيست جز دست يافتن لذت‌هاي غريزي و مي‌بينيم که گرايش به چنين لذت‌هايي چه بر سر ما آورده است و دشوار نيست که درک کنيم وقتي روزنه‌هاي تفکر قفل مي‌شود، بنيان‌هاي اخلاقي که خود زاده تفکرند به نفع زيست غريزي فرو مي‌ريزند و …

با اين حال هنوز هم امکان زيست فراهم است. هنوز وسعت اين زيستگاهي که در آن به جنگ بقا مشغوليم آن‌قدر هست که هرکس حريم خودش را تا حد ممکن حفظ کند. اما دير نيست روزي که همه‌ي اين حريم‌ها شکسته شود و آن روز ديگر انديشيدن به کارمان نخواهد آمد حتي اگر بخواهيم.


iconادامه مطلب

حاشیه ای بر واکاوی نقش زنان د ر تاریخ و اد بیات
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده: بهفر، مهری؛

دی ۱۳۹۷ – شماره ۱۳۵ (۳ صفحه _ از ۳۱ تا ۳۳)

حاشیه ای بر واکاوی نقش زنان د ر تاریخ و اد بیات

واکاويدن نقش زنان در متون ادبي و تاريخي، ماهيتاً دربردارنده ي پرسش هايي است. پرسش هايي که سمت و سويشان را ديدگاه پژوهشگر و تعلق اش به جغرافياي خاص فرهنگي و اجتماعي و حتي جنسيت او جهت مي دهد. ما همواره با گذشته از طريق برداشت ها و تجارب امروزمان در گفت وگو و پيونديم و از مقام و موقع شخصي خود گفت وگو با گذشته را آغاز مي-کنيم و به انجام مي بريم. اگرچه در تحقيق عينيت گرايي، شناخت منابع و مراتب و سطوح آن، دستيابي به اسناد و مدارک دست اول و رعايت اخلاق تحقيق و امانت در نقل و انتقالِ اسناد شرط اصالت تحقيق شمرده مي شود، اما باز هم موقع و مقام محقق، و درک و برداشت او از منابع و اسناد موجود، پيش زمينه ي فکري، فرهنگي و سياسي او و پيش ساخته ها ي خاصِ فردي اش در تبيينِ داده ها و شکلي که او مدارک و متون را به هم مرتبط مي کند، نقشي تعيين کننده دارد.

آنچه در بالا آمد، با صرف نظر از انواع تحقيق نماهايي است که محقق از پيش تصميم خود را درباره ي موضوعِ تحقيق گرفته است و عمل و فعلِ تحقيق چيزي نيست جز اثباتِ آنچه پيشتر در ذهن محقق تثبيت شده بود. در اين شيوه ي شايع، فردي که تظاهر به تحقيق مي کند، فقط دنبال نمونه ها و شواهد پراکنده در متن ها و سندهاست تا آنچه را که پيشتر در ذهن خود ساخته، به عنوان يک عين بيروني واقعيت ببخشد. اين شيوه ي نامستحسن ولي شايع در دنيا،  عمدتاً مبتني بر دو روش غير علمي است: ۱٫ تعميم دادنِ موارد پراکنده، به گونه اي که گويي اين نمونه ها شيوه ي رايج در نگرش يک متن يا در دوره اي خاص از گذشته است. ۲٫ بيرون آوردن عبارتي، مطلبي، گزاره اي از بافتار کلام، و در نتيجه منتزع ساختنِ مفهومي که آن عبارت در بافتار اصليِ کلام دارد و نشاندنش در بافت جديدي که بواقع چيزي نيست جز مصادره ي معنا و جعل مطلب.

نمونه هاي هريک از اين دو روش در ارائه ي تصويري مخدوش و فاقد اصالت از گذشته، و حتي امروز، در سراسر دنيا و جدا از رشته هاي ادبيات و تاريخ و … در علوم تجربي نيز شايع است و اين طور است که محققان دست راستيِ نزديک به کاخ سفيد با استناد به شواهد علمي مي توانند شواهد و مستنداتِ عينيِ گرم شدنِ دماي زمين را در تقابل با محققان ديگر رد کنند تا ترامپ بتواند از  معاهدهي پاريس خارج شود.

 در واکاوي نقش زن در ادبيات و تاريخ، به عنوان امري که قرار است تصويري از گذشته و فرهنگ ارائه دهد، با طيفي از گرايش ها در نوشتارهاي تحقيق نمايانه روبه رو هستيم.  نوشته هايي که با برکندنِ عبارات و ابياتي از دلِ متون، جايگاه برجسته و مقام سياسي زن را در ايران باستان،  يا در کل گذشته ي ايران اثبات مي کنند يا بر عکس، زنان را در کل گذشته ي تاريخي ايران  منفعل و در شمار حيوانات خانگي پنداشته و آغاز حضور زن در عرصه ي سياسي، علمي و… را سراسر به دوران کنوني و عصر حاضر، آن هم برگرفته از فرهنگ غربي مربوط مي دانند.

 آذرميدخت و پوراندخت، شيرين و عمه اش مهين بانو، گردآفريد و گرديه و… از جمله نمونه هاي دسته اي است که مي-کوشند مقام و موقع برتر زنان در اعصار گذشته، بهخصوص پيش از اسلام را،  ثابت کنند. و نمونه هاي دسته ي دوم هم ابيات و عباراتي است با مضامينِ ضد زن از لابه لاي آثار ادبي و تاريخي، که مهم نيست از زاويه ي  ديد چه کسي روايت شده است و روايت کلان در برابر آن چه موضعي دارد. براي نمونه، حتي گفته ي افراسياب توراني اگر بتواند شاهدي بر ضد زن بودنِ شاهنامه فرض شود، فرد به اصطلاح محقق کاري ندارد که اين شخصيت در نيمرخ حماسي اش با حمله ي مکرر به ايران بخش عمده ي جنگ هاي شاهنامه را شکل داده است و زاويهي  ديد روايت کلانِ شاهنامه نسبت به او منفي و غير همدلانه است و در نيمرخ اساطيري اش ديوي است خشکسالي زا و بَرنده ي ابرهاي باران زا. براي غرض روزي يا شتابکاريِ سهواندودِ فردي که دارد از متون گذشته شواهدِ ضد زن درو مي کند،  فرقي ندارد اين عبارات ضد زن را يک ديو گفته است که روايت، در سطح کلان، موضعي بر ضد او، و در تقابل با او دارد. به بيان ديگر براي کسي که مي خواهد موضع ضد زنان، از متن شکار کند و به عنوان شاهد و مدرک در نوشته اش بگنجاند، فرقي ندارد که آن ديدگاه موضع ضد قهرمان اثر است يا موضع قهرمان ستايش انگيز متن.

پس آنچه مثلا افراسياب گفته از متنِ شاهنامه برکنده مي شود، و بي توجه به پس و پيشِ متن و بافتارِ کلام به عنوان شاهدي بر مدعاي ضد زن بودن متن مورد سوء استفاده قرار مي گيرد. به عنوان نمونه اي ديگر،  پس از آن که کتايون، مادر اسفنديار با رفتنِ او به سيستان و رويارويي با رستم مخالفت مي کند، اسفنديار که عميقاً به تأييد نياز دارد برمي آشوبد و به عنوان مقابله به مثل، نفسِ مشورت با زنان را عملي بي خردانه و نکوهيده مي شمارد. اين ابيات هم به عنوان شاهدي از نگاه شاهنامه به زن قلمداد شده است؛ که اعتبار زنان در مقام مشاور را مردود شمرده است و زن را در حدي خردمند و عاقل نمي داند که مورد مشورت قرار گيرد ( همين سطور بالا هم البته مي تواند از اين متن جدا شود و در متني ديگر طوري نقل شود که گويا من داشتم مي گفتم شاهنامه مقام زن را به عنوان مشاور رد مي کند، چنان که قبل تر هم اين اتفاق افتاده است). در حالي که پايان تراژيک داستان نشان مي دهد، کتايون، مادر اسفنديار، درست  انديشيده و گفته بود و اسفندياري که نمي توانست فحواي مشورت کتايون را ببيند، با از دست دادن بينايي جان مي دهد و با جان دادن تاوان.

 کسي که در پي درو کردنِ عبارات و ابيات ضد زن است، نه به شخصيت ها و تضاد يا همسويي شان با روايت کلان، زاويه ي ديدها، مضمون و نتيجه ي داستان کار دارد و نه به تحقيق او مربوط مي شود که اين ضدقهرمان روايت است که دارد در باب زنان چنين اظهار لحيه اي مي کند، يا قهرمانش، اين اظهار نظر در باب سرشتِ زنان، خَلق و خُلقِ آنان تأملات راوي است يا يک شخصيت درون متن، او فقط در پي درو کردن و برکندنِ شاهد مثال است و تعميمِ غير علمي.

بنابراين، با چنين رويکردي به مسئله براي هر دو سر طيف به اندازه ي کافي شاهد و مدرک در دست است. و آنچه از رهگذر اين شيوه از تصوير زنان و واکاوي نقش شان مصوّر مي شود از يک سو جايگاه والاي زنان است در ايران باستان، در تاريخ و ادبيات کلاسيک و همزمان رايج بودنِ ضديت با زن و تخفيف اوست در آثار و متون گذشته.

اثبات حضور سياسي و اجتماعي و فرهنگي زنان در گذشته و نشان دادنِ همسازيِ فرهنگ ايراني با ارزش هاي امروز جهان  و نگرش کاملاً برعکس آن، دو گرايش متضادِ دوران ماست. و اين دو گرايش زنده، حيّ و حاضر، همچون دو روي يک سکه در هر موضع گيري عام و خاصي که درباره ي چيستي و چونيِ فرهنگ ايران داريم خودش را نشان مي دهد. و از عمده ترين گرايش ها و نگرش هاي ما به مسائل است، بهخصوص آن جا که پاي بازخواني تاريخ، آنچه ديروز بوديم، امروز هستيم و فردا خواهيم بود، به ميان مي آيد. يک سر پيوستار که هر دستاورد بشري و فرادستي فکري را در گذشته ي فرهنگي ايران مي-جويد و دسته اي که درست در نقطه ي مقابل آن، با ارائه نمونه هايي از متون درصددِ انکار موجود بودنِ اين ارزش ها در فرهنگ و گذشته ي اينجاييان است.

 شايد وجود يکي از اين گرايش ها و نگرش ها درباره ي مسائل امروز و گذشته است که پيداييِ نگرش متضادش را ضرورت ميبخشد. هرچه هست، يا منشاء همه ي  خوبي ها از ما، يعني بر و بار گرفته از  گذشته ي ماست که بايد به آن افتخار کنيم يا گذشته ي ما نسخه ي مخدوشي است که بايد با ارزش هاي امروزي جهان غرب، به مثابه نسخه ي اصحّ  بشري مورد خوانش انتقادي قرار بگيرد.

بنابراين نه فقط درباره ي زن در فرهنگ ايراني، در متون ادب کلاسيک و آثار تاريخي که درباره ي هر موضوع و مفهوم و مطلقاً هر مقوله اي يا ما  نطفه ي خوبي جهانيم، يا عکس آن. و معمولاً تحقيق  چيزي نيست جز گير آوردنِ شاهد براي اثبات گرايشِ از پيش موجودمان که به يکي از اين دو سر طيف تعلق دارد. و خوانندگان نوشتارهايي از اين دست هم خود، پيشاپيش به همين دو گرايش تقسيم شده اند و فقط مطالبي را با علاقه مي خوانند که موضع گيري اي همسو با ديدگاه خودشان داشته باشد، در غير اين صورت دچار ملال شده، حوصله شان سر مي رود و مطلب را رها مي کنند. اين درباره ي جستارهاي محققانه اي هم صادق است که مي کوشد با روشمندي و بررسي جامعِ سيستماتيک اجازه ندهد گرايش و نگرشِ فردِ محقق عنانِ عملِ تحقيق و استنتاج را به دست بگيرد. اين نوع نوشته ها در نهايت از طرف خواننده اي که به خواندن نوشته هاي دوقطبي عادت کرده اين طور قضاوت مي شود: بالاخره معلوم نشد نويسنده کدام طرفي است! هيچ معلوم نيست طرف کيست! يکي به نعل زده يکي به سندان.

در هنگامه ي دوقطبي شدنِ نوشته هايي که در قوالبِ از پيش موجودِ يادشده به فرهنگ ايراني به طور عام، و نقش زنان به طور خاص مي پردازند که اين خود به دو قطبي شدنِ خوانندگان نيز انجاميده است، هر دم بي فايدگي چنين واکاوي  و سنجشي بيشتر حس مي شود. چون اذهاني که به موافقت يا مخالفت با داراييِ همه جانبه يِ فرهنگِ ايراني يا نداريِ مطلقِ آن خو گرفتهاند، عادت خواني مي کنند و نه متن خواني و گوش کسي در اين وانفساي دوقطبيشدگي بدهکار حرف طرف مقابل نيست.

شک نيست که دوقطبي شدگي خود ناشي از علل و عوامل متعدد است و شايد علت العلل ِنگرشِ «هرچه خوب در جهان را ما مادريم» و نگرشِ «هيچيم ما در برابر فرهنگ و فکر و انديشه و دستاوردهاي غرب» عارضه ي همان تکانه ي باشد که ما از مواجهه با دوراني متحمل شديم که در آن جاي خود را پيدا نکرده ايم و نه در مرکز فرهنگي خود قرار داريم و نه در بيرون آن. لاجرم به دو قطب تقسيم شده ايم: يکي در محيط دايره ي خودي و ديگري در گريز از مرکز.

با اين اوصاف بايد پرسيد به راستي ما از واکاوي نقش زنان در گذشته چه مي خواهيم؟ و کدام پرسش در پسِ پشتِ اين جست وجو براي ما اهميت دارد:  آيا بر مدار همان دو قطب مي گرديم يا پرسش هاي ديگري، ولو در حاشيه براي ما انگيزه ي جست وجوست. يعني وقتي از نقشمندي و حضور زنان در عرصه ي سياسي و اجتماعي و فرهنگ ايراني مي گوييم، مي خواهيم به استناد آن استحقاق و شايستگي زنان را ثابت کنيم، تا به مددِ اثباتِ مقام و جايگاهِ زنان در گذشته، آشتيِ فرهنگ مان با ارزش هاي جهانِ امروز ثابت شود؟  آيا با اين رويکرد به قطب متضاد بحث دامن نمي زنيم، بي آن که از ادراک و شناخت خود طرفي بربسته باشيم؟ آيا هر دوسوي بحث به حد کافي مبتذل و پوپوليستي نيست؟

هميشه شکل حضور زنان،  روايت نقش آنان، تلقي پيدا و پنهاني که از نقشمندي آن ها در متون کلاسيک بازتاب يافته، براي من جالب بوده است و بي آن که با طرحي قبلي در جست وجوي نقش زنان در متون برآيم در هر متني که چنين نمودي ميديدم يادداشت مي کردم. در آثاري چون سندبادنامه، کليله و دمنه، مرزبان نامه، طوطي نامه و… مقوله ي مکر زنان از موضوعات چشمگير بود. مکر زنان بنا به برداشتي که من از اين نوع متن ها دارم، اگرچه در ذيل ادبيات تعليمي مردانه قرار مي گيرد که از بُعد تعليمي  مي کوشد جوانب خطر و شرط احتياط را در مماشات با زنان بر مردان آشکارا سازد، اما در عين حال افشاکننده ي چالش مردان و زنان بر سر قدرت و سرکوب زنان در ساختارهاي سامانه ي مردسالار است که فاعليت زن را حتي در قلمرو فردي برنمي تابد.

داستان هاي مکر زنان و کارکردِ هشداردهنده ي آن براي مردانِ خواننده يِ اين روايات، نشان از نپذيرفتنِ نقشي دارد که در طول تاريخ به عنوان نقش طبيعي زنان قلمداد شده است. اگر اين نقشِ برچسب شده به زن از سرشتِ زن بودن برخاسته بود، عملاً ديگر مکرورزيدن موضوعيت نداشت. به عبارت ديگر اين داستان ها نشان مي دهد که نقشِ موردِ پسندِ سامانه ي مردسالار از براي زنان، در همان دوران هاي دور تاريخ ما چه قدر غير واقعي و تخيلي بوده و به دور از خَلق و خُلقِ زنان.

 مکر زنان نشان مي دهد که زنان در حد امکان همواره ناقضِ تعاريفِ سامانه ي مردسالار از دستورالعملِ زن بودن  بوده اند.  مکر زنان،  خواه مکرِ سپيدِ شهرزاد خواه مکرِ سياهِ دليله ي محتاله، که اولي به تدبيرگري و دومي به محتالي تعبير شده است، نشان مي دهد که کمبود و نبودِ  زنان در ساختارهاي قدرت در گذشته از گرايش هاي خَلقي و خُلقي  آنان برنيامده است و آن ها تا حدي که متون مي توانند نشان دهند رفتاري حاکي از سرپيچي و تمايل به مديريت قدرت مطلقه ي مردانه داشته اند.

شايد نامه ي سرّي حرّه ختلي، خواهر سلطان محمود غزنوي به برادرزاده اش مسعود نمونه اي از مقوله ي وسيع مکر زنان باشد. نامه ي حرّه به طور مشخص موجبِ تغيير سرنوشت سلطنت عزنوي و انتقال قدرت از محمد به مسعود غزنوي و زنداني شدن محمد غزنوي شد. نمي دانيم که حرّه بنا به چه انگيزه ي شخصي و چه منافعي به سلطنت اين برادرزاده اش و کنار راندنِ برادرزاده ي ديگرش متمايل بوده است، و نمي دانيم اگر هم صلاح را در قدرت گرفتنِ مسعود مي ديده دقيقاً به چه دلايلي بوده، اما سرعت عمل حرّه ختلي و نامه ي سرّي او به مسعود نه تنها تمام تمهيدات درباريانِ هوادار سلطنتِ محمد را نقش بر آب مي کند که  سرنوشت يکي از مهم ترين سلسله هاي پس از اسلام در ايران را نيز

تغيير مي دهد.

حرّه در نامه به مسعود نوشته بود: « خداوند ما سلطان محمود نماز ديگر روز پنجشنبه هفت روز مانده بود از ربيع الاخر گذشته شد، رحمـة الله و روز بندگان پايان آمد و من با همه ي حُرَم به جملگي بر قلعت غزنين مي باشيم و پس فردا مرگ او را آشکارا کنيم. و نماز خفتن آن پادشاه را به باغ پيروزي دفن کردند و ما همه در حسرت ديدار وي مانديم که هفته اي بود تا نديده بوديم. و کارها همه بر حاجب بزرگ علي مي رود و پس از دفن سواران مسرع رفتند هم در شب به گوزگانان تا برادر محمد به زودي اين جا آيد. برتخت ملک نشيند و عمّه ت به حکم شفقت که دارد بر اميرفرزند هم در اين شب به خط خويش ملطّفه اي نبشت و فرمود تا سبک تر دو رکابدار را که آمده اند پيش از اين به چند مهم نزديک امير نامزد کنند تا پوشيده با اين ملطفه  از غزنين بروند و به زودي به جايگاه رسند و امير داند که از برادر اين کار بزرگ برنيايد و اين خاندان را دشمنان بسيارند و ما عورات و خزائن به صحرا افتاديم. بايد که اين کار به زودي به دست گيرد که ولي عهد پدر است و مشغول نشود بدان ولايت که گرفته است و ديگر ولايت بتوان گرفت که آن کارها که تا اکنون مي رفت بيش تر به حشمت پدر بود و چون خبر مرگ وي آشکارا گردد، کارها از لوني ديگر گردد و اصل غزنين است و آن گاه خراسان و ديگر همه فرع است تا آنچه نبشتم نيکو انديشه کند و سخت به تعجيل بسيج آمدن کند تا اين تخت ملک و ما ضايع نمانيم و به زودي قاصدان را بازگرداند که عمه ات چشم به راه دارد و هرچه اين جا رود، سوي وي نبشته مي آيد.» ( تاريخ بيهقي، تصحيح فياض، ۲۱۴).

نامه ي حرّه از جنبه هاي مختلف جالب توجه است. او ضمن اين که خود را در زمره ي عورات مي شمارد، براي شاهزاده ي جنگجوي قدرتمندي چون مسعود کلي بايد و نبايد رديف مي کند، به او راهکار مي دهد و استراتژي او را در به دست گرفتن قدرت و تقديم تأخر کارهاي بايسته تعيين مي کند. حرّه البته براي دستيابي به مقصود بجز استدلال و استراتژي، از برانگيختنِ عواطف معطوف به ناموس شاهزاده  نيز خودداري نمي کند: «ما عورات و خزائن به صحرا افتاديم» يا « تا اين تخت ملک و ما ضايع نمانيم» .

 واکنش خواجه طاهر دبير، مردي سياست پيشه، دبير و مشاور مسعود، به نامه ي حرّه نيز جالب است. وقتي مسعود براي مشورت نامه را به او مي دهد، خواجه طاهر چنين مي گويد: « زندگاني خداوند دراز باد! به هيچ مشاورت حاجت نيايد برآن چه نبشته است. کار مي بايد کرد که هرچه گفته است همه نصيحت محض است، هيچ کس را اين فراز نبايد.»

« مسعود نيز مي گويد: همچنين است و راي درست اين است که ديده است و همچنين مي کنم، اگر خداي عزّ و جل خواهد.» (همان).

مسعود بنا بر صلاحديد عمه اش به غزنين برمي گردد، برادرش محمد را در قلعت کوهتيز به زندان مي اندازد، قدرت را به دست مي گيرد. و درباريان هوادار محمد را، که طبعاً چون حرّه عاقبت حکمراني محمد را تباهي غزنويان نمي انگاشتند و در به قدرت رساندن محمد نقش داشتند، حذف مي کند. بواقع درباريان هوادار محمد عرصه را به عمل حرّه واگذار کردند و مال و جانشان را هم در پي مقام از دست دادند.

اين روايت تاريخ بيهقي را اگرچه براي نگريستن به نقش زني از حدود يک هزاره پيش در قدرت گرفتن سلطان و معزول شدن سلطاني ديگر نقل کردم، اما منظورم اين نبود و نيست که در گذشته اگر زني عمه ي سلطان نبود و نزديک نبود به حلقه ي قدرت، باز هم مي توانست در تعيين سلطان بنا به صلاحديد يا منافع خودش نقش آفرين باشد، بلکه مي خواهم بگويم نمونه ي حرّه ختلي ـ که شواهد حاکي است، انواع آن در تمام دربارهاي شاهان و اميران و سلاطين وجود داشته است، نمونه ي منفي و نزديک ترش به دوران ما، مهدعليا، مادر ناصرالدين شاه قاجار، که اگرچه نقشي منفي در سياست و زندگي رجل سياسي شرافتمندي چون اميرکبير بازي کرد، اما او هم مثل حرّه ـ  و نظايرش نشان مي دهند زنان، خواه نتيجه ي نقش شان منفي يا مثبت ارزيابي شود، در صورت امکان و در حد توان در چارچوب تعاريف سامانه ي مردسالار در محدوده ي امور خانگي نگنجيدند و از ساختارهاي مجعول نظام مردسالارانه هرجا و هر زمان که توانسته اند شالوده شکني کرده اند و اين آن حقيقتي است که من از واکاوي نقش زنان در تاريخ و ادبيات مي بينم.


iconادامه مطلب

با … صدای بیصدا
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده: عابد، ندا؛

دی ۱۳۹۷ – شماه ۱۳۵ (۱ صفحه، از ۸ تا ۸)

با ... صدای بیصدا

آن روزها در بيرون تحريريه هياهوي برجام بود و تحريمها و .. اما در اين ميان هيچکس متوجه صداي آرام خزيدن کژدم بيانگيزگي و سکون زير پوست جامعه و در پي آن مطبوعات نشد. صداي از نفس افتادن مطبوعات، صداي غالب اين روزها بود. و صداي آنچه دنياي مجاز ميخوانندش يکباره از همهي صداها بلندتر شد.

آزما بيست ساله شد، يک جمله‌ي کوتاه، فقط چهار کلمه، اما براي من و دوستانم – و به خصوص سردبيرش- که دو دهه‌ي دشوار را پشت سر گذاشتيم تک تک حروف اين کلمات صداي خودش را دارد. به قول شفيعي بزرگ در کتاب «ادوار شعر فارسي»، هر دوره از تاريخ صداي غالب خودش را دارد و اگر گوش به ديوار تاريخ هر دوره بچسباني صداي آن دوران و حتي صداي غالب آن دوران را از بين هزاران هياهو مي‌شنوي. اين روزها بارها اين جمله در ذهنم تکرار شده، و از خودم پرسيده‌ام خب که چه؟ خيلي از کارخانه‌ها و نهادها و … بيست، سي و حتي پنجاه سال عمر دارند، اما بلافاصله و به استناد تاريخ کار فرهنگي در اين مرز و بوم به خودم گفته‌ام نمي‌توان اين واقعيت را منکر شد که انتشار يک مجله‌ي مستقل در اين ملک و آن هم در اين زمانه انگار کم‌کاري نيست. کاري که جز به مدد ياري جمعي از دوستان همداستان ممکن نبود و نيست. اين روزها گوشم را که به ديوار اين بيست سال مي‌چسبانم صدها و هزاران صدا را مي‌شنوم، صداهايي که گاه يادآوري روز و ساعتش دلم را مي‌لرزاند. گاه به شادي و گاهي از غصه و ترس…

سال هفتادوهفت، ۹ دي هفتادوهفت صداي پاي وحشت و هول، از قتل‌هاي زنجيره‌اي فضا را پر کرده بود. و در ميان اين هياهو صداي آرام، و نواي عاشقانه و دوست‌داشتني – تولد يک مجله‌ي مستقل- در گوشه‌ي چاپخانه‌ي مؤسسه‌ي اطلاعات هم بود که انگار فقط من و دوستانم اين صدا را مي شنيديم و اين دل‌انگيزترين صدا براي من بود. سال ۷۸ جامعه پر بود از صداي پاي اميدي نو آمده، تحولي در راه و هم زمان آغاز واقعي راه سخت انتشار يک مجله‌ي غيروابسته آن هم در هياهوي نشريات و روزنامه‌هاي مختلف و رنگارنگ که هر روز مي‌آمدند با جلد‌هاي رنگ‌به‌رنگ، آن روزها کاغذ آزما کاهي بود و جلدش کاغذ تحرير، صفحاتش را هم با چسب و قيچي مي‌چسبانديم و به اصطلاح مي‌بستيم. وسعمان همين‌قدر بود، اما نهايت تلاشمان را براي تأمين مطالب خوب مي‌کرديم. نهالي بوديم در جنگلي پر از درختان – به ظاهر – تناور. آن روزها هر روز يکي از دوستان از تحريريه يکي از همين روزنامه‌هاي چندگانه تماس مي‌گرفت که بيا و مجله‌ات را بده  چند ميليون تومان يک جا يا ماهانه بگير براي فلان گروه و تشکل رنگي چاپ کنيم و … اما مستقل بودن حرف اصلي ما بود، پس مانديم و با  همه‌ي سختي‌ها کار کرديم. سال‌هاي دشواري بود. اما با همه‌ي سختي‌ها در آن زيرزمين کوچک. خنده‌هاي جمع کوچکمان به راه بود و هر سال ۹ دي کيک تولد و شمع هم داشتيم. سال‌هاي بعد همه چيز ساکن‌تر شد و صداها کم‌تر و اما سختي‌هاي ما سر جاي خودش بود تا حدي که صداي ترک خوردن استخوان‌هايمان را مي شنيديم، اما ايستاديم، چون قرار بود بمانيم.

سال‌هاي اول دهه‌ي ۹۰ کار همچنان و به غايت سخت بود، صدا، صداي له شدن زير بار گراني هزينه‌هاي کاغذ و چاپ و …

سال ۹۴، صداي يک شادي بزرگ «آزمايمان به قول گلي امامي عزيز، صدتايي شد». شماره ي صد منتشر شد. ميهماني کوچکي برگزار شد و با جمع دوستان هميشه، دور  هم بوديم. شب خوبي بود (از شما چه پنهان که يکي از بهترين شب‌هاي زندگي‌ام بود) آن روزها در بيرون تحريريه‌ هياهوي برجام بود و تحريم‌ها و .. اما در اين ميان هيچ‌کس متوجه صداي آرام خزيدن کژدم بي‌انگيزگي و سکون زير پوست جامعه و در پي آن مطبوعات نشد. صداي از نفس افتادن مطبوعات، صداي غالب اين روزها بود. و صداي آن‌چه دنياي مجاز مي‌خوانندش يکباره از همه‌ي صداها بلندتر شد. چرا؟ چون مردم ديگر تصوير خودشان را در مطبوعات نمي‌ديدند، چون شرايط اقتصادي سخت‌تر شد و هزينه‌ها بيشتر و … کم‌کم فاصله‌ي بين انتشار شماره‌هاي مختلف نشريات بيشتر شد و روزنامه‌ها لاغرتر شدند و پر از تيترهاي دولتي و … آرام آرام صداي مطبوعات تبديل شد به نجوايي آرام. خنده‌هاي تحريريه‌ي ما البته به جاي خود باقي بود، حتي در روزهاي خيلي سخت، دور هم بوديم و از همديگر انرژي مي‌گرفتيم، و تا همين سال گذشته هم صداي مسلط دفتر مجله در روز ۹ دي روشناي شمع بود و جشن و گل و شيريني و مثل هميشه کوچک و خودماني. امسال اما در دي ماه نود و هفت آن‌قدر جسم و جان خسته اي داشتيم که هرچه کرديم نشد و صداي غالب دفتر ما هم همچون صداي آرام و خسته‌ي بيرون، بي‌صدا بود. بي حتي يک شمع کوچک. چرا؟ چون امسال صداي غالب بسياري از نشريات سکوت بود. سکوتي که اگر گوش را به ديوار امروز بچسباني سردي و گزندگي‌اش آزارت مي‌دهد. نمي‌دانم آيندگان وقتي گوش به ديوار تاريخ امروز ما بچسبانند چه‌صدايي مي‌شنوند. اما يقين دارم اين سکوت در بين همه‌ي صداها آزارشان مي‌دهد. امسال فقط انگار در دل من به رعنايي رسيدن نهالي که بيست سال رنجش را کشيده بوديم، جرقه‌هاي کوچک نور را روشن مي کرد. و البته به لطف صفاي دوستانم گل‌هاي نرگس هم آمدند تا روي ميز کارم که رفاقت را يادآوري کنند. تبريک‌هاي صميمانه‌ي دوستان هميشه دلم را گرم کرده و همين‌ها باعث شد باز هم فکر کنم کاش بشود، همچنان پاي تحقق اين رويا بايستيم. باز هم باشيم و حتي براي يک مدت کوتاه «شدن» را معنا کنيم در اين سرزمين نشدن‌ها!

بيست سال کنار هم بوديم و شد. و امروز همان نهالک کوچک آرام آرام رشد کرده، و درخت جوان بيست ساله‌اي شده که من و ما دوستش داريم. اما امسال صداي غالب درون من برخلاف صداي غالب بيرون که صداي سلطان‌هاي رنگ به رنگ سکه و دلار و کاغذ و … و غم نان و .. است، صداي بلند يک آرزوست، خدايا کمک کن بمانيم. همين!  


iconادامه مطلب

بیست سال از خیال صد سالگی
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسند: اعلم، هوشنگ؛

دی ۱۳۹۷ – شماره ۱۳۵ (۲ صفحه _ از۶ تا ۷)

هميشه آن نمي‌شود که مي‌خواهي. به هر کوششي حتي. گويي شدن در جايي ديگر رقم مي‌خورد و ناشدن هم و تو فقط رهرويي و باقي تا چه خواهد يار.

قرار اين نبود. «آزما»ي ويژه بيستمين سال تولدش بايد که پنجم دي ماه منتشر مي‌شد. دست بالا را گفتم. اين شماره بايد شماره‌اي ويژه مي‌بود. نمادي و فرصتي براي گفتن از بيست سال تلاش و بايد که به موقع درمي‌آمد و در روز نهم دي، سالروز تولدش که دي ماه ۷۷ بود در کنار بساط جشن کوچکي مي‌نشست که نمايان گر شادي بيست ساله شدن مجله بود.

اما نشد! به همين راحتي! ناگهان ريگي که نه، کلوخي شايد بي مقدار، راه را بست. سنگلاخه راهي را که از پست و بلند و فراز و فرودش در بيست سال پشت سر، گذشته بوديم. از بلنداهايش به زير افتاده بوديم و از زير تا زبرش بارها پاي کوبيديم و آن‌وقت ناگهان درست آن‌جا که گمانمان نبود کلوخکي سد راه شد. راهي که آوار بسيار سنگ‌ها بستن‌اش را نتوانسته بود. اتفاق بي‌خبر افتاد و ناگهان. درست زماني که «آزما» آماده بود براي بسته شدن صفحاتش و در کنار کارهاي ناتمام پروژه‌هايي که با انجامشان در همه‌ي سال‌هاي رفته‌ درآمدي مي‌ساختيم اندک، براي تداوم انتشار آزما و ريختن حاصل رنج به پاي تعهد عشق به انتشار و مانايي يک مجله فرهنگي که شايد روزنه‌ي نوري در تاريکي باشد وامانديم و درمانده در برابر کج‌تابي کلوخکي که هيچ نبود. اما در بدلحظه‌اي فرو افتاد و چنان خاري شد که به پايي بخلد ناگهان و دونده‌اي را بازدارد از دويدن. صفحه‌آراي آزما، بي خبر «گم» شد. نه پيامي! نه پاسخي و نه گفتن دليلي براي گم شدن‌اش و البته شنيديم که کار بهتري نصيب‌اش شده پس از پنج سال کار براي آزما و در دفتر آزما که محل انجام کارهاي ديگرش هم بود و چنين شد که تا صفحه‌آرايي بيايد و با بضاعت ما سازگار شود و صفحات مجله بسته شود زمان گريزنده سپري شد. و انتشار مجله درست در بزنگاهي که براي ما تاريخي بود به تأخير افتاد و اين آخرين رنجمان بود در پي بيست سال دويدن و رنج بردن براي انتشار يک مجله ي فرهنگي. آخرين رنج تا اين لحظه و اکنون و در پي رنج‌هايي که شايد روزي حکايتش را به تمامي بنويسيم در کتابي به قواره ي مثنوي هفتاد من.

بي‌ترديد کار فرهنگ و کار نشر در اين ملک هيچ‌گاه به سامان نبوده است. حتي به سامان «کار گل» و با اين حال بسيارند و بسيار بوده‌اند عاشقان به «کار دل» حتي به رنجي فراتر از کار گل.

پاييز سال هفتاد و هفت بود که شروع کرديم. بعد از چهار سال انتظار براي صادر شدن مجوز انتشار يک مجله ي فرهنگي. و تابستان آن سال خبر صدور مجوز آمد و پاييز فصل آغاز تلاش بود براي جمع کردن مطالبي در خور يک مجله ي فرهنگي. تک و تنها و دست خالي و فقط يک خودکار بود که پابه‌پا مي‌آمد و مدير مجله که در برزخ بيم، اميد مي‌تابيد. اميد به زاده شده مجله‌اي فرهنگي در سال‌هاي سياست و سياست‌زدگي.

شمار دوستان مانده از قديم و همراهان بيست سال سابقه ي روزنامه‌نگاري‌ام کم نبودند اما جز تک و توکي هر کدام به سودايي مشغول. برخي زير علم سياست سينه مي‌زدند و برخي علمدار ادبيات متعهد به خلق بودند و بنابراين وقت گران‌بها را صرف کمک به انتشار مجله‌اي کردن که معلوم نبود بپايد يا نه! عاقلانه نمي‌نمود مجله‌اي که مي‌خواست تعهدش فقط به فرهنگ و ادبيات باشد و نه هيچ ايسم و ايست ديگري و مي‌خواست مستقل باشد، بي‌هيچ وابستگي به احدي از اربابان ثروت و قدرت.

و اين کاري خنده‌دار مي‌نمود و خنده‌دارتر اين‌که پولي هم در بساط نداشتيم. دو ديوانه آمده بودند با دست خالي که از دريا غبار برانگيزانند! و همان زمان شنيدم که دوستاني گفته بودند. اولين شماره آخرين شماره‌شان است. بد نيست براي سرگرمي و يادگاري. اما…

ما آمده بوديم که بمانيم، ادعايي نداشتيم. فقط مي‌خواستيم تريبوني باشيم براي اهل فرهنگ مي‌خواستيم روزنه‌اي کوچک باشيم براي ديدن روشنايي اگرچه کورسويي باشد، مي‌خواستيم سکويي باشيم براي پريدن نسل جواني که در اين جا و آن جاي اين سرزمين، در شهرهاي دور و روستاهاي دورتر بي‌هيچ رابطه‌اي با اين يا آن محفل فرهنگي و خرقه بدوشان اهل هنر و فرهنگ، شعر مي‌گفتند قصه مي‌نوشتند و کتاب مي‌خواندند و صدايشان فراتر از جايي که بودند نمي رفت.

پاييز که رو به تمامي داشت. مطالب مجله فراهم شد. پخته و ناپخته.  و نه چندان باب پسند خلقي‌ها و غيرخلقي‌ها. چيزي در حد بضاعتي اندک و کاري در تنهايي و آخرهاي کار بود که دوستي، دست مهربانش را به سويمان دراز کرد نيلوفر کشاورز و صفحات مجله به لطف او جمع و جور شد و طرحي براي روي جلد و حالا بايد به چاپخانه مي‌رفت. اما کدام چاپخانه با توان مالي اندک ما حاضر به چاپ مجله بود؟ و اين‌که کاغذش را هم بدهد! و اين مهم‌ترين مرحله درماندگي بود اما … ناگهان و به شکلي نامنتظر: از در برآمد بانگ دوست! و دستي به سويمان دراز شد. دستي که تا آن هنگام حتي صاحبش را نديده بوديم و نمي‌شناختيم و گفت: بدهيد مجله را چاپش مي‌کنم به همين سادگي! و صحبت پول که شد گفت: بعدا بدهيد، بعد از توزيع و گرفتن پول تکفروشي مجله! و صفحات بسته شده را گرفت و رفت و يک هفته بعد زنگ زد، مجله‌تان حاضر است. برويد چاپخانه ي اطلاعات تحويل بگيريد. بگوييد از طرف ابراهيم باقري آمده‌ايد. و اين اتفاق بزرگي بود در آن نيمروز نهم دي ماه سال ۱۳۷۷ و رفتيم. ساعت ۴ بعدازظهر مجله را تحويلمان دادند بي هيچ پرس و جويي جز نام ابراهيم باقري! هم او که امروز او را از بانيان آزما مي‌دانيم و با سپاسي هميشگي و اين‌گونه پيمودن راهي دشوار را آغاز کرديم و تا اکنون آمديم. بيست سال بي وقفه و اگرچه گاهي کند در اين بيست سال، رنج‌ها تحمل کرديم در گذر از سنگلاخه‌ها. بدي‌ها ديديم و  بخل‌هاي بسيار، اما مهرباني‌هاي بسيارتر هم بود در کنار طعنه‌هايي که شنيديم و سرزنش‌هايي تلخ‌تر که تحمل کرديم. در کنار مهرباني‌هاي بي‌دريغ و لطف‌هاي بيکران و اگر بنا به گفتن از کرامت‌ها باشد و همدلي‌ها بايد که ساعت‌ها بنويسم و نام‌هاي بي‌شمار را بر سفيدي کاغذ بنشانم. نام زنان و مرداني را که اميد به ادامه را در ما زنده داشتند. نام مهرباناني را که تحمل رنج عبور از سنگلاخه‌ها و گزند خارهاي مغيلان را بر ما ممکن ساختند و بيش از آن کلامشان و حضورشان در کنار آزما مرحمي بر زخم‌هايي بود که بر جسم و جانمان نشست. و اگر آزما امروز هست. هستي‌اش را وامدار بزرگي آنان است و اگر هنوز پاي پس نکشيده‌ايم. جز به اميد آن مهربان نگار که جارويي به دستمان داد تا ز دريا غبار برانگيزانيم. و لطف و همراهي ياران مهربان، دل نبسته‌ايم.

اما… در ميان همه‌ي دريغ‌ها و غصه‌هاي بيست سالي که آمديم غصه‌اي تلخ‌تر را هم تحمل کرديم و آن تلخ‌تر شدن روزگار مطبوعات و جماعت اهل رسانه بود و تعطيلي برخي نشريات به خاطر افزايش قيمت کاغذ و چاپ و کم‌شدن مخاطبان که گناهش به گردن فضاي مجازي افتاد. همان فضاي مجازي که در کشورهاي ديگر فراگيرتر است اما تيراژ مطبوعاتشان چندان کاستي نداشته چون مردم با خواندن روزنامه و مجله انس گرفته‌اند. اما در اين‌جا و با دريغي تلخ، فضاي مجازي باعث چنان سقوطي در تيراژ مطبوعات شده که برخي براي مطبوعات کاغذي پيش‌بيني مراسم ختم کرده‌اند و به جاي آن‌که به بررسي آسيب‌شناسانه قهر کردن مخاطب با روزنامه‌ها و مجله‌ها بنشينند، پرچم تسليم را بالا برده‌اند. نمي‌خواهم بگويم «آزما» تافته ي جدا بافته‌اي است. که از دايره ي مطبوعات آسيب ديده به دورمانده هرچند که مخاطبانش به آن اندازه کم نشده است که سبب از پا افتادنمان بشود و هرچند که سرپا ماندنمان به دشواري است اما مي‌خواهم بگويم اگر اهل مطبوعات خود به فکر چاره نباشند و مسئولان با ايجاد فضاي بازتر براي قلم و تأمين آزادي مطلوب براي مطبوعات و کمک به ايجاد بستر مناسب براي عرضه نشريات به آن‌چه رکن چهارم جامعه مدني يا دموکراسي مي‌نامند کمک نکنند. بسا که اين رکن چهارم از بنيان فرو ريزد و آن‌وقت تأسف بي‌معني‌ترين واکنش ممکن خواهد بود که مباد چنين روزي هرچند که آستانه ي آمدنش را شاهديم.

باري آرزويمان اين است. همچنان که آزما در آستانه‌ي آغازي دوباره است ديگر مجلات و روزنامه‌ها هم تولدي ديگر را آغاز کنند. چرا که شادماني خانواده مطبوعات، شادماني واقعي آزماييان را درپي‌دارد. و به فرض محال ماندن و بودن در نبود ديگران سخت غم‌انگيز است و تلخ و مباد چنين روز و روزگاري.


iconادامه مطلب

سایر صفحات سایت
  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2
  • >

Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY