• افراد آنلاین : 1
  • بازدید امروز : 536
  • بازدید دیروز : 817
  • بازدید این هفته : 15320
  • بازدید این ماه : 72969
  • بازدید کل : 457041
  • ورودی موتورهای جستجو : 3615
  • تعداد کل مطالب : 175





عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

نگاهی به کتاب «درباره نوشتن: زندگی‌نامه» استفن کینگ
بازديد : iconدسته: گزارش

 به نقل از گاردین – کینگ یک نویسنده به معنای معمول نیست؛ او یک صنعت است. به گفته مجله امریکایی فوربز او در سال ۵۰ میلیون دلار درآمد دارد. همه این‌ها از سال ۱۹۷۴ با اولین رمانش، کری، درباره یک دختر نوجوان با قدرت‌های ماوراء طبیعی آغاز شد. ۵۴ رمان از او منتشر شده، شش اثر غیرداستانی و چیزی حدود ۲۰۰ داستان کوتاه در قالب مجموعه داستان، به علاوه هفت رمان با نام مستعار ریچارد باکمن. بسیاری از داستان‌های او نیز به فیلم تبدیل شده‌اند.
نیمی از «درباره نوشتن: زندگی‌نامه» که اولین بار در سال ۲۰۰۰ توسط انتشارات پسران چارلز اسکریبنر منتشر شد، بیوگرافی است و نیمی مجموعه‌ای از نکات برای نویسندگان جویای نام.
کینگ درباره نوشتن چیزی نمی‌گوید که چندان واضح نباشد: «به نظر من داستان و رمان از سه بخش تشکیل می‌شود» استادمآبانه و بامتانت توضیح می‌دهد: «داستان، توصیف و دیالوگ». او به ما هشدار می‌دهد: «قید دوست شما نیست.» او توصیه می‌کند در یک اتاق در بسته بنویسید: «از این راه می‌توانید به خودتان و دنیا بفهمانید که به کارتان به عنوان یک شغل نگاه کنند.» بی‌شک کینگ در نوشتن خیلی بهتر است تا حرف زدن درباره نوشتن. اگرچه بدون تردید طرفدارانش چیزهای جالبی در این کتاب پیدا خواهند کرد، علی‌الخصوص زمانی که از عادت‌های عجیب و غریبش هنگام نوشتن می‌گوید.
استفن کینگ در کتاب زندگی‌نامه خود می‌گوید: «دوست دارم روزی ۱۰ صفحه بنویسم که می‌شود تقریبا دوهزار کلمه. با این حساب در طول سه ماه ۱۸۰ هزار کلمه خواهم داشت که برای یک کتاب مقدار مناسبی است.» وقتی که کینگ در حال کار روی یک کتاب است (یعنی اغلب اوقات)، هر روز سال می‌نویسد، که شامل کریسمس و روز تولدش هم می‌شود.
او سال‌های ابتدایی زندگی‌اش را فرامی‌خواند و برایمان از پرستار ۹۰ کیلویی دوران کودکی‌اش می‌گوید که او را دست می‌انداخت و دکتری که گوش عفونی‌اش را با شکنجه تخلیه کرد. او زیرزمین کثیف با دیوارهای سنگی و تار عنکبوت گرفته‌ای را توصیف می‌کند که او و برادرش، دیو، در آنجا روزنامه خانگی درست و پخش می‌کردند و از تجربه سازنده‌اش از کار کردن در خشک‌شویی یک رستوران دریایی می‌گوید، جایی که بوی گند رومیزی‌های کثیفش تا آسمان می‌رفت.
به عبارت دیگر ساختن یک تخیل هولناکِ پرطرفدار هیچوقت فشاری به او وارد نمی‌کرد. او خیلی پیش از آنکه سبک نوشتن استفن کیگ زاده شود، در دنیای استفن کینگ زندگی می‌کرد. و هنگامی که توصیف این دنیا را روی کاغذ آورد، ناگزیر با معلمی مواجه شد که به او گفت: «چیزی که نمی‌فهمم این است که چرا از اینجور مزخرفات می‌نویسی. تو بااستعدادی. چرا می‌خواهی توانایی‌هایت را حرام کنی؟»
اما حالا نوبت آقای کینگ است که دستورالعمل بدهد. بنابراین به نویسندگان نوپا رویکردی مفید و اساسی با یک پیچش کینگ-مانند نشان می‌دهد. او می‌نویسد: «در کلاس‌های نویسندگی همیشه می‌گفتند «هرچه را که می‌دانی بنویس»  که به نظر خوب می‌آید، اما اگر بخواهید درباره ستاره‌پیماهایی بنویسید که در سیارات دیگر در حال کاوش‌اند چطور؟ یا مردی که زنش را کشته و بعد تلاش می‌کند با یک چوب‌بر از شر جسدش خلاص شود؟»
اول چیزهای مهم. کینگ با لحن آدمی که همیشه از او سوال می‌شود که چطور سی و خرده‌ای کتاب به این معروفی نوشته و چطور به برند ادبی محبوب هالیوود تبدیل شده، از چند اصل ارزشمند حمایت می‌کند. مثلا توصیه می‌کند که اگر توقع دارید کتاب بنویسید، تا می‌توانید کتاب بخوانید. مطمئن شوید که در محل کارتان تلویزیون و بازی ویدیویی وجود نداشته باشد و یک روز کاری منظم داشته باشید.
در فصل‌های پایانی کینگ داستان تصادف اخیرش را با جزئیات تصویری تعریف می‌کند. بهترین بخش کتاب وقتی است که برایمان شرح می‌دهد نوشتن چطور توانست بعد از تصادف مرگباری که با یک ون داشت، زندگی‌اش را نجات دهد. داستانی عجیب و جذاب که توسط یکی از برجسته‌ترین داستان‌سرایان عصر ما به زیبایی هرچه تمام‌تر گفته می‌شود. کسی که آرزویش این است که بیشتر زنده بماند تا کتاب‌های بیشتری بنویسد.


iconادامه مطلب

خودزندگینامه نزار قبانی
بازديد : iconدسته: گزارش

«از برگه‌های ناشناخته‌ام» خودزندگینامه‌ای است از نزار قبانی، شاعر مطرح جهان عرب که به همراه گزیده‌ای از شعرهای او به ترجمه محمدجواد مهدوی و زهرا یزدان‌نژاد در نشر ثالث منتشر شده است. از نزار قبانی دو خودزندگینامه‌ به‌جا مانده است. خودزندگینامه اول او پیش از این با عنوان «داستان من و شعر» به فارسی ترجمه و منتشر شده است و «از برگه‌های ناشناخته‌ام» ادامه آن خودزندگینامه اول است. چنان‌که در مقدمه مترجمان بر ترجمه فارسی این کتاب آمده است «قبانی در خودزندگینامه دومش به بیان نکته‌هایی می‌پردازد که در خودزندگینامه اول ناگفته مانده، مانند این‌که چگونه شعرهایش به صورت ترانه خوانده شد» و همچنین نکته‌هایی که در آن خودزندگینامه اول «به اجمال مطرح شده است، مانند این‌که چه شد که با دنیای دیپلماسی خداحافظی کرد». بخش دیگر کتاب نیز شامل گزیده‌ای از شعرهای نزار قبانی است. کتاب علاوه بر مقدمه مترجمان که در آن شرح زندگی نزار قبانی آمده است، مقدمه‌ای نیز دارد از هدباء، دختر نزار قبانی. هدباء در بخشی از این مقدمه درباره پدرش می‌نویسد: «پدرم با نوشتن، برای نوشتن و در نوشتن زندگی می‌کرد. هرچیز دیگری که انجام می‌داد، چیزی غیر از جزئیات و امور فرعی نبود». پس از مقدمه هدباء، مقدمه نزار قبانی بر خودزندگینامه اولش آمده است. مقدمه‌ای که این‌گونه آغاز می‌شود: «می‌خواهم داستانم با شعر را، پیش از آن‌که دیگری بنویسد، خود به قلم آورم. می‌خواهم با دست خود چهره‌ام را ترسیم کنم چون هیچ‌کس نمی‌تواند آن را بهتر از من ترسیم کند.». آن‌چه در ادامه می‌خوانید بخشی است از متن خودزندگینامه دوم نزار قبانی: «در میان دست‌نوشته‌هایی که از لبنان دارم و آن‌ها را نگه داشته‌ام، نوشته‌هایی است خیال‌انگیز و شگفت‌آور؛ نوشته‌هایی استثنایی که به خود اجازه نمی‌دهم آن‌ها را بسوزانم یا پاره کنم، زیرا سوزاندن آن‌ها یعنی سوزاندن نیمی از تاریخم. درباره این نوشته‌ها بسیار اندیشیده و از خود پرسیده‌ام که انتشار آن‌ها چه ساحتی از معرفت را روشن می‌کند یا چه ماده‌ای در اختیار منتقدان ادبی قرار می‌دهد؟ در این میان ذکر اتفاقاتی آمده است که در خلال شب شعرهایم در لبنان روی داده است و باید آن‌ها را در زمره چیزهایی که می‌خواهی باور کن، می‌خواهی باور نکن قرار داد، زیرا به دنیای خیال و خرافات نزدیک‌تر است تا دنیای واقعی. از آن‌جا که باور دارم هیچ اتفاقی را که برای شاعر روی می‌دهد نباید نادیده انگاشت، بلکه باید از دید جامعه‌شناختی، روان‌شناختی و انتقادی بدان پرداخت، تصمیم گرفتم شجاعت به خرج دهم و این تجربیات را، گرچه جنون‌آمیز و شگفت‌انگیزند، در برابر ذره‌بین منتقدان و پژوهشگران شعر قرار دهم، شاید که به کشف و درون‌یابی تجربه شعری کمک کند. علاقه عموم مردم به شاعر گاهی اشکال بیمارگونه، هیستریایی و افراطی به خود می‌گیرد که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را ریشه‌کن کند یا بر آن چیره شود و من از آن جهت به خود اجازه می‌دهم این رویدادهای پی‌درپی را با همه شدت و حرارت و جلوه‌های تعصب‌آمیز آن منتشر کنم که سخت مشتاقم در صحنه شعر تمام زوایا و ابعاد روشن شود…».


iconادامه مطلب

آزما نوزده ساله شد
بازديد : iconدسته: گزارش

آزمانوزده ساله شد. نوزده سال تمام. دی ماه سال ۷۷ بود که نخستین شماره آزما منتشر شد. صبح روز نهم دی.
عصر روز هشتم ابراهیم باقری زنگ زد آزما حاضر شده. عزیزی که چاپ اولین شماره آزما در چاپخانه اطلاعات به همت او ممکن شد و عجبا که از آن پس دیگر ندیدمش تا دو سال پیش آن هم به تصادف. انگار آمده بود تا آزما چاپ شود و شد.
حالا آزما نوزده سالش تمام شده است. نوزده سال زمان کمی نیست برای عمر یک نشریه در ایران. آن هم نشریه‌ای مستقل، نشریه‌ای که از همان آغاز از میان دو دست تهی سربرآورد. نشریه‌ای که به هیچ دسته و گروه و حزبی وابسته نبود، نیست و هرگز نخواهد بود. آزما روی پای خودش بلند شده، بالیده و این راه دراز را آمده است. و این ممکن نشده است مگر به معجزه ایمان و عشق و دوستی و پای فشردن بر این‌که آزما باید منتشر شود و شد و خواهد شد حتی اگر ز منجنیق فلک سنگ فتنه ببارد.


iconادامه مطلب

ما به بازنگری منصفانه‌ی تاریخ علاقه ای نداریم / تاريخ و حافظه‌ي تاريخي، در گفتگو با دکتر مجيد تفرشي
بازديد : iconدسته: گزارش

ما به بازنگری منصفانه‌ی تاریخ علاقه ای نداریم

تاريخ و حافظهي تاريخي، در گفتگو با دکتر مجيد تفرشي

دکتر مجيد تفرشي تاريخ نگار، سند پژوه و پژوهشگر، سالها است که مقيم لندن است و در زمينهي اسناد تاريخ معاصر ايران در آرشيو ملي بريتانيا  (The National Archives) مشغول تحقيق است. او هم اکنون ۵۳ سال دارد و نخستين کتابش را در ۱۹ سالگي، با عنوان «مقدمات مشروطيت» منتشر کرد. از ديگر آثار او مي توان به خاطرات دوران سپري شده، گزارشهاي محرمانه شهرباني، زندگي، خاطرات و اسناد شيخ احمد بهار، صداي پاي دگرگوني، خاطرات دوران سپري شده و چهل سال در صحنه اشاره کرد. گفتگو با دکتر تفرشي
در مورد تاريخ و حافظه
ي تاريخي با اين پرسش شروع شد:

 

آيا اين عقيده که ايرانيان حافظه‌ي تاريخي  ندارند و از وقايع تاريخي درس نمي‌گيرند را قبول داريد و اگر بله، علت آن به نظر شما چيست؟

دارا بودن حافظه‌ي تاريخي در يک ملت، لزوما امري بديهي، ژنتيک و يا مادرزادي نيست. حافظه‌ي تاريخي، چه کوتاه مدت، چه ميان مدت و چه دراز مدت، زاييده‌ي نگرشي راهبردي و درازمدت مبتني بر داشتن تعريفي دقيق و مشخص از منافع ملي و نيازمند آموزش و درايت چندين نسل در کنار تاريخي مستقر و مستمر و فاقد تلاطم و تنش است. اين درايت و آموزش در طول سال‌هاي آموزش و بالندگي و توجه نخبگان، رسانه‌هاي عمومي و سياست‌ ورزان حاکم و رقيب است. در ايران از ديرباز چند جدال و تغيير ذائقه و حيرت و نوسان بين دو قطب، مانع عزمي ملي براي رهيافتي راهبردي و ملي شده است. جدال ميان سنت و مدرنيته، جدال ميان خودکامگي و آزادي از اين دست پارادوکس‌هاي تاريخي هستند. هنگامي که يک جامعه دچار خودکامگي خودکامگان است، در آرزوي يک نجات بخش آزادي‌خواه است و هنگامي که فضايي نسبتاً آزاد بر جامعه حاکم است، راه حل اصلاح جامعه را فقط مشت آهنين و ديکتاتوري فرهمند مي‌دانند. در چنين جامعه‌اي سيکل و نوسان خواست و مطالبه‌ي ملي براي برون رفت از بحران‌ها، به صورت منظم تغيير مي کند و آرا و تصميمات عمومي بيشتر بر اساس نخواستن و نارضايتي از وضع موجود شکل مي‌گيرد، نه خواست و شناخت درست از وضع مطلوب.

چرا همواره در طول تاريخ ما از داشتن منابع تاريخي ارزشمند بي‌بهره بوده‌ايم و تاريخمان هميشه به فرموده‌ي شاهان و حکام نوشته شده و يا سرانجام تبديل به آثار ادبي مئل تاريخ بيهقي شده (که به هر حال بار ادبي آن از بار تاريخي‌اش بيشتر است) و يا نوشته‌هاي بي‌ارزش سراسر مدح و ثنا و تعارف؟

به نظر من، همين به کار بردن عباراتي کلي، فراگير و کليشه‌اي چون «همواره در طول تاريخ»، «تاريخمان هميشه به فرموده‌ي شاهان و حکام نوشته شده» و «نوشته‌هاي بي‌ارزش سراسر مدح و ثنا و تعارف» در اين سوال، خود نشان‌دهنده‌ي فرهنگ کلي گويي و سياه و سفيد ديدن اوضاع و گذشته‌ي تاريخي ما است! واقعيت اين است که ما در طول تاريخ، حتما منابع تاريخي ارزشمند داشته‌ايم، ولو محدود و نسبتاً ناشناخته. مسأله اين است که اولاً به دليل وجود فرهنگ زدودن آثار فرهنگي و و ميراث تمدني نسل‌ها و سلسله‌هاي گذشته توسط حاکمان جديد و اقوام غارت‌گر در جريان تجاوزات خارجي و جنگ‌هاي داخلي، انقطاعات تاريخي و گسست‌هاي فرهنگي بسياري رخ داده و بخش اعظمي از فرهنگ مکتوب ايران طي دست کم سه هزار سال اخير از ميان رفته و به دست ما نرسيده است.

با اين همه، همين ميراث مکتوب به جا مانده‌ي کنوني نيز، از جهت محتواي تاريخي ارزشمند است، ولي کمتر به آن توجه شده. ضمن آن که در سده هاي نوزده و بيست ميلادي که من نسبت به ادوار قبل، بيشتر به آن‌ها وقوف دارم، هنوز منابع بسيار مهمي وجود دارند که ناديده و ناشناخته باقي مانده و راه بسياري براي دسترسي به آن‌ها و استفاده از آن‌ها براي تاريخ‌نويسي باقي است. نه. من باور ندارم که تاريخ ما سراسر به فرموده‌ي شاهان نوشته شده يا بي‌ارزش باشد. منتها اين آثار به قول شما بي‌ارزش بيشتر ديده شده و باقي مانده و برجسته شده است.

در سوي ديگري از جهان هرودوت حتي در دوران باستان اقدام به تدوين يک تاريخ تمام عيار مي‌کند اما در اين سوي دنيا، ما اين ضعف را از دوران بسيار قديم داريم، آيا اين ناشي از خصيصه‌ي تاريخي يک ملت است و جزو روحيه‌ي ماست، يا شرايط جغرافيايي و سياسي همواره‌‌ ايران باعث اين ماجرا بوده؟

تاريخ هرودوت، دست کم از نظر ما ايرانيان، به دلايلي از قبيل اتکاي بيش از حد به روايات شفاهي و نه چندان متقن و نگاه يک سويه و بعضا مغرضانه به مناقشات و مناسبات ايران و يونان باستان، يک تاريخ تمام عيار نيست. هر چند که از زاويه‌ي ديد يونانيان نمونه‌ي درخشان تاريخ نگاري ملي و ميهني آنان است. به هر روي نداشتن يک تاريخ تمام عيار دلايل مهم و قابل بررسي دارد. به گمان من، شايد اصرار سلسله‌ها و حکومت‌هاي جديد در از بين بردن همه جانبه و نهادينه‌ي آثار مختلف فرهنگي و سياسي حاکمان قبلي، از مهم‌ترين دلايل نداشتن يک يا چند اثر تاريخي تمام عيار است. وقتي که مي بينيم از دوران ۴۷۱ ساله‌ي حکومت اشکاني آثار مهم و مدون تاريخي، چه از زمان خود و چه از روايت سلسله‌ي جايگزين آن باقي نمانده است. تا جايي که امروزه بسياري از منابع مربوط به تاريخ اشکانيان مربوط به دوران پساساساني و عصر اسلامي است. از سوي ديگر، در موارد بسياري، يادآوري شکست‌ها و بازنگري منصفانه و بي‌رحمانه در تجربيات و عملکرد تلخ گذشته خويش نيز مورد علاقه‌ي ايرانيان نبوده و نيست.

همان‌طور که اشاره کرديد، در طول تاريخ و حتي امروز ايرانيان هيچ‌گاه اهميت حفظ اسناد را ندانسته‌اند و همواره با روي کار آمدن يک سلسه يا دولت اسناد دوره‌ي قبل پاک شده و اين ماجرا هنوز هم ديده مي‌شود. به نظر شما چرا؟ و اين کار چه ضربه‌اي به آن چه که پيشينه و تاريخ ماست وارد مي‌کند؟

اگرچه باز هم با به کار بردن عبارت «هيچ گاه» در اين سوال موافق نيستم، ولي به طور کلي اين ادعا درست است. در ايران مجموعاً توجه به تداوم تاريخي و استفاده از دانش و تجربه‌ي پيشينيان براي پيشبرد امر مديريت، سياست و حکومت چندان رايج نبوده و جدي گرفته نشده است. در اين راستا، طبعا حفظ و توجه به استفاده از اسناد و کارنامه‌ي رسمي و غيررسمي مکتوب به صورت سيستماتيک و سامان يافته نيز به طور تاريخي اهميت قديمي در ايران نداشته است. از يک سو تا حدود نيم قرن قبل، دولت مرکزي چندان توجهي به تجميع و حفظ اسناد رسمي نداشته و از سوي ديگر مسئولان ارشد دولتي نيز يا اسناد را نگهداري نمي‌کردند و يا در صورت نگهداري، گاهي به جاي مراکز دولتي، آن‌ها را در خانه‌هاي خود نگهداري مي‌کردند.

اين اقدام آميزه اي از ناداني و نابلدي و ضمنا فقدان امنيت لازم و کافي براي نگهداري اسناد رسمي و انتقال و ارايه آن به رقباي سياسي و نسل‌هاي بعدي نخبگان، سياستمداران، رسانه‌ها و مردم بوده است. يک وجه ديگر نيز البته نبود سنت و فرهنگ خاطره نويسي روزانه در بين نخبگان سياسي، فرهنگي و علمي ايران است. علت اين فقدان مهم و تاثيرگذار هم نداشتن تربيت اين امر از کودکي و نوجواني و همچنين نبود امنيت قضايي و سياسي و ترس از استفاده و سوءاستفاده از اوراق شخصي عليه افراد، توسط دستگاه امنيتي، پليسي و دستگاه قضايي کشور بوده است.

آرشيوهاي ريز و درست تاريخي در سال‌هاي اخير در ايران مرتباً تاسيس شده و گسترش يافته‎اند. البته داشتن مراکز آرشيوي و تحقيقي اگرچه اقدامي مثبت و مفيد است، ولي لزوما مشکل گشاي کامل هم نيست. اکنون در ايران شاهد هستيم که موسسات جدي و حرفه‌اي آرشيوي از قبيل سازمان اسناد و کتابخانه‌ي ملي، مرکز اسناد کتابخانه‌ي مجلس شوراي اسلامي، مرکز اسناد وزارت خارجه، مؤسسه‌ي مطالعات تاريخ معاصر و مرکز اسناد آستان قدس داراي منابع و اسناد بسيار مهمي هستند، ولي همواره از کمبود بودجه و نيروي واقعي متخصص رنج مي برند و توجه لازم و کافي جدي به آن‌ها نمي‌شود. در مقابل البته ده‌ها مؤسسه و شبه موسسه ظاهراً پژوهشي و تاريخي و آرشيوي هم در ايران هستند که نه به طور جدي تخصصي هستند و نه به وظايف مورد ادعاي خود عمل مي‌کنند. بيشتر اين موسسات داراي اغراض سياسي بوده و يا محلي براي صرف بودجه و کارآفريني براي دوستان و آشنايان به بهانه و ظاهر کار علمي و پژوهشي است. بود و نبود شماري از اين موسسات يکسان بوده و تعطيلي آنها نه تنها مشکل زا نيست، بلکه خدمتي به بنيه نحيف پژوهشي و بودجه‌هاي عمومي است.

در طول تاريخ ما خيانت‌ها و رشوه‌گيري‌هاي بسياري از سوي برخي سياستمداران را شاهد بوده‌ايم آيا اين خصيصه که به‌خصوص کشورهاي روسيه و انگلستان از آن سود بسيار برده‌اند، حاصل بي‌توجهي تاريخي ما و اين باور خطاکاران به اين بوده که معمولا ايراني‌ها سندي از اين خيانت‌ها را حفظ نمي‌کنند يا دلايل ديگري هم دارد؟

معمولا خطاکاران و رشوه گيران براي اين اقدام خود سند و ردپا به جا نمي‌گذارند و بابت آن سند محضري و رسيد توليد نمي‌کنند. بسياري از اين افراد البته بيمار و خطاکار و زياده خواه بوده و هستند. ولي گاهي محدوديت‌هاي نامعقول قانوني هم مشوق اين مساله است. در اغلب کشورهاي رشد يافته، حقوق سياستمداران، قضات، نمايندگان مجلس و ديگر متصديان مشاغل حساس و خاص تخصصي، آن قدر بالا هست که انگيزه و بهانه‌ي نياز مادي از آنان براي اخذ رشوه يا نادرستي مالي سلب مي‌شود. ولي وقتي که مثلاً در ايران کنوني، به هر دليل و انگيزه‌اي، سقف مالي ده يا بيست ميليون توماني براي اين افراد تعيين مي‌شود، در عمل دو گزينه پيش رو خواهد بود. يا افراد مسئول با فرصت طلبي اين مشاغل را احراز کرده و بقيه‌ي نياز مالي خود را از راه‌هاي غير مشروع کسب مي‌کنند و يا به مرور صرفا افراد نالايق و کم مايه در دستگاه دولتي باقي مانده و هيچ فرد مقتدر و توانايي انگيره‌ي جدي براي کار دولتي و عمومي پيدا نخواهد کرد و صرفا کوتوله‌هاي اداري، اجرايي و سياسي در امور حکومتي و دولتي باقي خواهند ماند. البته در اين صورت نيز نمي‌توان مانع کج دستي و سوء استفاده اين عده هم شد.

چه‌قدر به نقش متون ادبي و هنري به عنوان سند قابل مراجعه‌ي تاريخي معتقد هستيد واين ‌که آيا آثار ادبي، علي رغم اين که چنين وظيفه‌اي ندارند، تا چه اندازه مي‌توانند نقش راويان شرايط زمانه‌ي خودشان را بازي کنند و تاريخ‌نگاران به آن‌ها مراجعه کنند؟

در همه‌ي دنيا، متون ادبي و هنري، از منابع مهم و غيرقابل انکار تاريخ‌نگاري اجتماعي و ملي محسوب مي‌شوند. تاريخ نگاري بدون استفاده از چنين منابعي، کامل نبوده و داراي شموليت نيست. چه‌گونه مي توان بدون بررسي آثار هنري حجمي و تجسمي به جا مانده از پيشينيان تاريخ نوشت؟ چه‌گونه مي توان شاهنامه فردوسي را در بين متون کهن به عنوان يک منبع مهم و ارزشمند براي نگارش تاريخ ايران باستان ناديده گرفت. آثار ادبي و هنري نشان‌گر و روشن‌گر، زندگي، زمانه و کارنامه‌ي پيشينيان هستند. اين گونه منابع البته براي تاريخ نگاري ملي کافي نيستند، ولي يقينا لازم و ضروري هستند.

قاعده‌ي انتشار اسناد طي دوره‌هاي سي و يا پنجاه ساله که در انگلستان و آمريکا مرسوم است و اخيرا هم به افشاي برخي اسناد مربوط به کودتاي ۲۸ مرداد منجر شده را چه‌قدر قبول داريد و آيا معتقديد که اين اسناد گزينشي و با اهداف خاص منتشر مي‌شوند يا نه؟

اين سوال کمي پيچيده و چند لايه است. آزادسازي و انتشار اسناد رسمي دولتي، دو کار مختلف و جداگانه است. وظيفه‌ي دولت‌ها، آزادسازي اسناد پس از يک دوره‌ي مشخص قانوني پس از توليد آن‌ها است. اين دوره قانوني در هر کشور متفاوت است. دولت‌ها از يک سو موظف هستند که اين اوراق رسمي را پس از طي اين دوره از طبقه بندي خارج کرده و در اختيار عموم علاقمندان قرار دهند. البته بايد توجه داشت که هيچ دولتي قاعدتا نمي‌تواند و نمي‌خواهد منافع ملي و مصالح نظام خود را فداي تاريخ نگاري و رفاه حرفه‌اي مورخان کرده و همه‌ي اسناد را آزاد سازد. در عين حال، بيشتر دولت‌ها علاقه‌ي زيادي به افشاي اسناد طبقه‌بندي شده، ولو پس از چند دهه ندارند و صرفا مسئوليت قانوني آنان را ملزم به چنين کاري مي‌کند. در اين شرايط، دولت‌ها معمولا تلاش مي‌کنند تا با ساز و کارهاي آشکار و پنهان قانوني يا فراقانوني، مانع آزادسازي برخي اسناد شوند. انتشار اسناد البته جزو وظايف دولت‌ها و حکومت‌ها نيست. دولت‌ها، گاهي براي انجام وظيفه‌ي آزادسازي اسناد دست به انتشار گزينشي آن‌ها مي‌زنند و گاهي براي فرار از مسئوليت اصلي و قانوني خود چنين مي‌کنند.انتشار کامل يا گزينشي اسناد اگر پس از آزادسازي کامل و قانوني آن‌ها صورت گيرد، به عنوان يک وظيفه‌ي ثانويه، امري مفيد و پذيرفتني است. ولي اگر به عنوان اقدامي جايگزين به جاي آزادسازي اسناد صورت بگيرد، براي محققان و مورخان فاقد اعتبار کامل و کافي براي استناد و ارجاع خواهد بود. انتشار اخير اسناد آمريکايي مربوط به ايران نيز به عنوان بديلي براي دسترسي عمومي به اسناد مربوط به تحولات ملي شدن صنعت نفت در ايران، دولت دکتر محمد مصدق و حوادث بين سي تير ۱۳۳۱ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ صورت گرفته است و بايد همچنان در انتظار انجام وظيفه‌ي کامل قانوني و اصلي آزادسازي کامل و بي‌سانسور اين اسناد ماند. بديهي است وقتي کار انتشار گزينشي اسناد توسط دواير دولتي پيش مي‌آيد، ناگزير مساله‌ي اعمال مصلحت و سليقه‌ي شخصي و سياسي و مشربي هم پيش مي‌آيد و کم يا زياد، گريزي از آن نيست. در هر صورت، اسناد بين المللي، به خصوص اسناد بريتانيايي و آمريکايي از منابع بسيار مهم تاريخ نگاري، به خصوص تاريخ معاصر ايران هستند و در هر صورت نمي توان و نبايد از اهميت آن‌ها در نگارش تاريخ ايران غافل ماند.

امروزه که اخبار و اطلاعات به شکل وسيع در اختيار همه قرار مي‌گيرد و تحليل‌هاي سطحي اوضاع اجتماعي و تاريخي رواج بسيار يافته، چه‌قدر تحليل‌هاي ريز و جزئي را ضروري مي‌دانيد؟

براي يک مورخ کارآمد و حرفه‌اي، رسيدن به واقعيت و تحليل درست از آن چه گذشت، نيازمند داشتن و دانستن جزييات حوادث از ابعاد مختلف، در کنار کليات است. براي مورخان غيرحرفه‌اي و يا محققان ديگر رشته‌هايي مثل روابط بين‌المللي، جامعه شناسي و علوم سياسي، که به تاريخ صرفا جهت جوري جنس و تکميل تئور‌هاي بعضا کلي خود نياز دارند، وقت و مجال چنداني براي کار دقيق و عميق روي جزييات وجود ندارد. ولي تاريخ نگاري گسترده، شامل و عميق براي ارايه‌ي روايتي منصفانه و بي شائبه نيازمند دانستن جزييات است. دانستن کليات البته لازم و بديهي هستند، ولي هر چه به عمق جزييات حوادث و تحولات مي‌رويم، فرق تاريخ نگار حرفه اي و کارآمد مسلح به متدلوژي و منش و روش علمي با محقق غيرحرفه اي يا برخاسته از ديسيپلين ديگر رشته‌هاي مجاور بيشتر روشن مي‌شود.

به نظر شما آيا حوادث تاريخي بسياري که ايران صحنه‌ي وقوع آن‌ها بوده، باعث دلزده شدن ايرانيان از حفظ تاريخ اين وقايع بوده يا علت ديگري براي آن وجود دارد؟

يادآوري حوادث و تحولات تاريخي براي بسياري از سياستمداران جهان امري ناخوشايند است. اين عارضه البته در بين سياست ورزان ايراني بيشتر و عميقتر است. من خودم شخصا بارها شاهد بوده‌ام که سياست‌ورزان ايراني از همه‌ي جناح‌هاي مطرح، مشتاق هستند که پيشينه و عملکرد و سوابق خود را پنهان کرده تا مانع آگاهي، ارزيابي و داوري دقيق و کامل عمومي نسبت به کارنامه و کارکرد خود شوند و اگر هم کسي در اين راه تلاش کند، سعي مي‌کنند مانع اين کار مي‌شوند و با او دشمني مي‌ورزند. براي اين قبيل افراد، حفظ تاريخ چندان خوشايند نيست. چون تلاش دارند تا خود را از ابتدا منزه و بي خطا و بري از اشتباه و لغزش وانمود ساخته و از ارزيابي و داوري عمومي رها و گريزان شوند.

 

منبع: صد و بیست و سومین شماره ماهنامه آزما


iconادامه مطلب

محفل کتاب آزما
بازديد : iconدسته: گزارش

محفل کتاب آزما
در محفل کتاب آزما قرار است به اعتبار دموکراسی فرهنگی شما هم با ما مشارکت کنید و هر کتابی را که در طول ماه خوانده‌اید و دلیل جذابیت کتاب را (تنها در چند خط کوتاه) برایمان بنویسید. ما هم این مطالب را به نام خودتان در کانال تلگرامی مجله و سایت و دست آخر خود مجله منعکس می‌کنیم تا هم فضایی باشد برای مشارکت فکری بیشتر و هم در پایان ماه به خوانندگان سه عنوان از کتاب‌هایی که بیشترین رأی را در بین مجموع کتاب‌های معرفی شده کسب کنند، از سوی ناشر و مجله سه کتاب با ژانر مشابه تقدیم خواهد شد. این هم فقط به خاطر بالا بردن هیجان این دورهمی است. ضمنا در بخش‌ «قاب چوبی» هم قسمت‌های جذاب انتخابی‌تان از یک کتاب را که برایمان می‌فرستید به نام خودتان منتشر می‌کنیم.
شما عزیزان میتوانید از طریق لینک های زیر با ماهنامه آزما ارتباط برقرار کنید.
:small_blue_diamond:پست الکترونیک
azma_m_2002@yahoo.com
:small_blue_diamond:سایت ماهنامه آزما
www.azmaonline.com
:small_blue_diamond:تلگرام ماهنامه آزما
https://t.me/azma_onlin
:small_blue_diamond:ادمین تلگرام ماهنامه آزما
@azmamagazine
:small_blue_diamond:اینستاگرام ماهنامه آزما

azmamagazine


iconادامه مطلب

صد و بیست و پنجمین شماره ماهنامه آزما منتشر شد
بازديد : iconدسته: گزارش

صد و بیست و پنجمین شماره ماهنامه آزما منتشر شد
شماره ۱۲۵ ماهنامه «آزما» با نگاهی به شعر و زندگی واهه آرمن منتشر شد.
شماره جدید «آزما» با این مطالب همراه است: «اینجا قهوه بوی شعر میدهد، گپ و گفت اسدالله امرایی با واهه آرمن »، یادداشتی با عنوان ” نگاهی گذرا به روند تدریجی تبدیل شدن تولیدات فرهنگی به کالاهای لوکس” ، پرونده این شماره با نام ” فاز نهایت ۴۵۱″ با مطالبی همچون «ما ملت از، از سریم » در گفت و گو با دکتر امیر علی نجومیان و دکتر فرزان سجودی ، «ثروت در ۲۰۴۰، اطلاعات جانشین پول » در گفت و گو با دکتر یونس شکر خواه ، «بازگشت غرب به دنیای کاغذی » ترجمه سیمین دخت گودرزی و « انسان در برزخ دیگر نه و نه هنوز » در گفت و گو با دکتر علی اصغر مصلح چاپ شده است.
دیگر مطالب منتشرشده در این شماره ماهنامه آزما درباره ” تئاتر تجاری یا تجارت با تئاتر” نگاهی به تئاتر امروز ایران در گفت و گو با قطب الدین صادقی و کوروش نریمانی است. همچنین در بخش آزما اندیشه زیر نظر دکتر فرزان سجودی مطالبی با عنوان ” نشانه شناسی فرآیندی پرس و دایره بسته سوسور” از چارلز سندرز پرس و ” مفهوم نشانه نزد چارلز سندرز پرس” فصل دوم کتاب راهنمای راتلج برای نشانه شناسی و زبان شناسی است.


iconادامه مطلب

ما راویان قصه‌های رفته از یادیم/ گفت و گو با مریم نشیبا قصه گوی شب های کودکی
بازديد : iconدسته: گزارش

وقتي بزرگ‌ترها مرا در خيابان مي‌بينند از برنامه‌ي «شب بخير کوچولو» ياد مي‌کنند. چندي پيش، مادرم را به بيمارستان بردم. وقتي يکي از پزشکان بيمارستان صدايم را شنيد، بلافاصله به برنامه‌ي «شب بخير کوچولو» اشاره کرد و سريع با دوستش تماس گرفت و گفت: يادت هست در دوره‌ي رزيدنتي زير پتو، شب بخير کوچولو مي‌شنيديم تا مبادا کسي به ما بخندد؟ حالا صاحب صدا کنار من است. از بسياري مادران شنيده‌ام که بچه‌هايشان ساعت ۹ شب، لباس خواب مي‌پوشند و بر تخت خود دراز مي‌کشند. گرچه بعد از شنيدن شب بخير کوچولو، دوباره از تخت بلند مي‌شوند و به شيطنت خود ادامه مي‌دهند و باورتان نمي‌شود شنيدن اين حرف‌ها، چه‌‌قدر براي من جذابيت دارد. پخش «شب بخير کوچولو» از سال ۱۳۶۹ آغاز شد و به مدت ۱۵ سال ادامه داشت. و بار ديگر بعد از مدتي تعليق از سال ۱۳۸۴، پخش دوبارهي آن آغاز شد. به ياد دارم، برنامه‌ي شب بخير کوچولو، دوم تيرماه سال ۱۳۶۹ از راديو ايران پخش شد. مهدي سديسي تهيه کننده‌ي برنامه، اشکالات مرا مي‌گرفت. به جرات مي‌توانم بگويم گويندگي شب بخير کوچولو، تجربه‌ي خوبي برايم بود. در طول ۱۵ سالي که اين برنامه روي آنتن راديو ايران بود، تهيه‌کنندگان مرتب تغيير مي‌کردند، اما مريم نشيبا بود و براي بچه‌ها قصه مي‌گفت. متاسفانه اين برنامه سال ۱۳۸۴ بنا به تصميم مديران متوقف شد.

باورتان نمي‌شود، اما وقتي خبر تعطيل شدن اين برنامه را از همکارانم شنيدم، خيلي گريه کردم، چون برنامه «شب بخير کوچولو»، عشقم، نفسم، حرمتم و آبرويم بود، ولي خيلي خوشحالم که سال ۸۴، توليد و پخش اين برنامه دوباره از سر گرفته شد.

من سال ۷۹ به سوئد رفته بودم. يک روز براي دوستان برادرزاده‌‍‌ام قصه گفتم و از برادر خود خواستم قصه‌ي مرا براي آن‌ها ترجمه کند. بچه‌ها هاج و واج مرا نگاه مي‌کردند. از قصه خوششان آمده بود. فردا پدر يکي از بچه‌ها با من تماس گرفت که تو در سوئد بمان ما برايت خانه و اتومبيل تهيه مي‌کنيم و ماهانه ۳۰۰۰ کرون که برابر با دو ميليون و ۷۰۰ هزارتومان آن موقع بود، در اختيارت مي‌گذاريم، اما من نپذيرفتم و گفتم بايد به وطن خودم برگردم. به ايران برگشتم و در جشنواره‌ي کودک همدان که دبيري آن با مصطفي رحماندوست بود، شرکت کردم. صدا و سيماي استان مرا دعوت کرد تا براي بچه‌ها قصه بگويم. هنوز قصه شروع نشده بود که گفتند وقت اذان است و من از بچه‌ها خواستم ادامه‌ي قصه را حدس بزنند تا فردا که من دوباره به ديدنشان بيايم و برايشان قصه بگويم. آن فردا هنوز نرسيده؛ من پول و خانه و ماشين نمي‌خواستم. من دلم مي‌خواست به من فرصت قصه‌گويي مي‌دادند.

  من در واقع جغرافيا را مثل قصه براي بچه‌ها تعريف مي‌کردم. خيلي از بچه‌ها هم بعد از تدريس من، علاقه‌مند شدند تا جغرافي را به عنوان رشته‌ي دانشگاهي خود انتخاب کنند و همه‌ي اين‌ها لطف خداوند است. من حتي معلم گويندگي نداشته‌ام. با خبر شروع کردم و چهار جلسه با ميکروفون بسته خبر خواندم.

 قصه زيباترين راه براي انتقال فرهنگ به بچه‌هاست؛ با قصه مي‌توان بچه‌‎ها را درست تربيت کرد و به آن‌ها راه و روش درست زندگي کردن را آموخت، آن‌چه مهم است، اين‌که، قصه‌گو نبايد به بچه‌ها بي‌احترامي کند. من هيچ‌وقت بچه‌ها را «تو» خطاب نکرده‌ام. من از واژه‌ي «کلاغ سياه» استفاده نکرده‌ام. سياهي معنا ندارد. جوجه کلاغ زشت کدام است؟ وقتي خداوند، آفريدگار است، زشتي و زيبايي کدام است؟

 با قصه‌گويي مي‌توان آدم‌ها را و نسل‌ها را به هم نزديک کرد. مجوز ورود خود من به همه‌ي خانه‌ها، قصه و به‌ويژه برنامه‌ي «شب به‌خير کوچولو» بود. الان به خانه‌ي هرکس که مي‌روي يا گوشي تلفن در دستش است يا لپ‌تاپ روي پايش؛ اين که نشد زندگي… گاهي درک نمي‌کنم چرا آدم‌ها تا اين اندازه از هم دوري مي‌کنند. دنياي امروز، دنياي ارتباطات است. اما ارتباط عميق ميان آدم‌ها، هر روز کمرنگ‌تر مي‌شود و ديگر «ما راويان قصه‌هاي رفته از ياديم


iconادامه مطلب

پیوند ناگسستنی ذکاءالملک با مشروطه و دلبستگی به فردوسی و سعدی
بازديد : iconدسته: گزارش

خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- آناهید خزیر:نام محمدعلی فروغی در تاریخ ایران با مشروطه، قانون و دموکراسی پیوندی ناگسستنی دارد، وی مردی از تبار روشنفکران ایرانی بود که افزون بر چهره سیاسی بر فرهنگ ایران نیز تاثیر بسیاری گذاشت. دلبستگی او به زبان فارسی باعث شد که اشعار شاعران ایران را تصحیح و نامش را بر این کتاب‌های سترگ جاودان کند.
محمدعلی فروغی که به ذکاءالملک نیز شهره بود، از نخستین کسانی به‌شمار می‌آمد که کوشید رباعیات اصیل خیام را از رباعیات منسوب به او جدا کند. فروغی در دهه‌ بیست، ۶۶ رباعی خیام را برپایه‌ کتاب‌های کهن گردآوری و منتشر کرد.
فروغی کلیات سعدی را نیز تصحیح کرد و اکنون کتاب‌های معتبری که از اشعار شیخ اجل شیراز منتشر شده تصحیح فروغی است و می‌توان گفت نسخه‌های ارزشمند و معتبری از این شاعر به‌شمار می‌آید.
این رجال فرهنگی به زبان پارسی نیز دلبستگی بسیاری داشت و درباره این علاقه به زبان پارسی می‌گوید: «فارغ از آنکه زبان خودم است و ادای مراد خویش را به این زبان می‌کنم، همچنین از لطایف آثار آن خوشی‌های فراوان دیده‌ام. نظر دارم به اینکه زبان، آئینه فرهنگ هر قوم است و فرهنگ براستی مایه ارجمندی و یکی از عوامل نیرومندی ملت‌ها است. هر قومی که فرهنگی شایسته اعتنا داشته باشد، زنده و جاویدان است و اگر نداشته باشد، نه سزاوار زندگانی و بقاست و نه می‌تواند باقی بماند.»
فروغی همچنین دلبستگی بسیاری به شاهنامه فردوسی داشت و شگفت‌آور نيست كه در قلم فروغی درباره فردوسی و سعدی چنين بخوانيم: «قوم ايرانی در هر رشته از علم و حكمت و ادب و هنرهای ديگر فرزندان نامی بسيار پرورانده و ليكن اگر هم به جز شيخ سعدی كسی ديگر نپرورده بود، تنها اين يكی برای جاويد كردن نام ايرانيان بس بود. مداحی از شيخ سعدی را زبانی و بيانی مانند زبان و بيان خود او بايد، اما هيهات كه چشم روزگار ديگر مانند او ببيند. فردوسی، شخصا، ‌نمونه و فرد كامل ايرانی و جامعِ كليه خصايل ايرانيت است. يعني طبع فردوسي را، چنان‌كه از گفته‌های او برمي‌‌آيد، از احوال و اخلاق و عقايد و احساسات چون بسنجي، چنان است كه احوال ملت ايران را سنجيده باشی و من در ميان رجال ايراني جز شيخ سعدی كسي را نمی‌شناسم كه از اين حيث قابل مقايسه با فردوسی باشد»
محمدعلی فروغی افزون بر دلبستگی به ادبیات ایران شخصیتی چند وجهی دارد. نقش سیاسی که او در یکی از حساس‌ترین دوره‌های تاریخی ایران بر عهده گرفت و انتقال قدرت و سلطنت را ماهرانه ساماندهی کرد، با همه جنبه‌های آشکار و پنهان این ماجرا نقشی نبود که هر سیاستمداری بتواند به عهده بگیرد. تاثیرهای عمیقی که او در سیاست‌ها و فعالیت‌های فرهنگی عصر خود بر جای گذاشت هنوز هم ادامه یافته و پیامدهایی دارد و به این زودی‌ها از فهرست موضوع‌های پژوهشی خارج نخواهد شد. البته موافقان و مخالفان فروغی از هر دو دست بسیارند. چالش میان آن‌ها که از دیدگاه‌های تحلیلی سرچشمه می‌گیرد، با هر سند تاریخی یا تحلیل تازه‌ای شعله‌اش افروخته می‌شود. در حقیقت این چالش به فروغی و امثال او منحصر نیست و هر سیاستمداری که میان دو فصل از تاریخ ایران قرار بگیرد، چالش برانگیز است.

یکی از کتاب‌هایی که جذابیت بسیاری دارد و از سوی انتشارات طهوری منتشر شده است «نامه‌های علامه محمد قزوینی به محمدعلی فروغی و عباس اقبال آشتیانی» نام دارد. محتوای این نامه‌ها گواه دوستی عمیق و رفاقت صمیمانه و متعهدانه نویسنده و مخاطبان است، اما بخش جالب نوشتار دکتر دامغانی به تکدر خاطر مرحوم قزوینی و فروغی و شکراب شدن رابطه بین آن دو در پایان عمر اختصاص دارد، او در این نوشتار با اشاره به پایبندی عمیق این دو به دوستی دیرینه همدیگر، با استعانت از توضیح حضرت یوسف در قرآن که «شیطان میان من و برادرانم آشوبی افکند و فتنه‌ای برانگیخت» می‌نویسد: شیطان ملعون به بنای محبت قزوینی و فروغی آشوب افکند و آن را خلل‌پذیر کرد. او بدون این‌که به کنه واقعیت این دلخوری پی ببرد، روایت می‌کند که این کدورت چنان بوده که علامه قزوینی با همه اذعانش به فضل فروغی در نامه‌ها، وقتی سیر حکمت در اروپا را به ایشان می‌‌دهند، دستش را پس می­‌کشد و به تندی می‌گوید «فروغی و فضل، فروغی و فضل»
قزوینی در نامه‌ای به فروغی این چنین می‌نویسد: «قربانت گردم… این همه وجوه گزاف که حال قریب پانزده سال می­‌شود که من در اروپا هستم و به واسطه کثرت کار و قلت وسایل مادی راحت، پیر و شکسته شده‌­ام … اسبابی فراهم بیاورید که بنده فورا به ایران برگردم یا بتوانم باز هفت هشت ماهی در پاریس مانده جلد سوم «تاریخ جهانگشای جوینی» را تمام کنم. این همه وجوه گزاف که دولت برای فرستادن شاگرد به اروپا و آوردن معلمین به ایران خرج می­‌کند آیا ممکن نیست که بنده را هم در عداد یک شاگرد یا یک معلم محسوب کند و یک مددی و مساعده‌­ای از طرف دولت به بنده شود و یک کلاه شرعی هم بر سر آن گذاره و یک عنوانی برای آن تراشیده شود؟
قربانت گردم… بنده هیچ وقت در خط سیاست نبوده‌­ام چه بنده نه از وکلای ایرانم که به دعوت حضرات به اینجا آمده‌­اند، نه از رجال سیاسی به اصطلاح «مهاجرین» که در این وقایع اخیره (جنگ جهانی) التجا به برلین آورده‌­اند. به هیچ وقت اصلا و ابدا، نه سابقا و نه فعلا بنده در خط سیاست نبوده­‌ام و نیستم. در پاریس مشغول کارهایی بوده‌­ام که می­‌دانی و در اینجا هم مشغول همان کارها هستم و هر روز صبح می­‌روم به کتابخانه دولتی و بعدازظهر ساعت سه برمی­‌گردم به منزل و با هیچ‌کس هم تقریبا معاشرتی ندارم.

 


iconادامه مطلب

هشتاد و چهارمین زادروز دکتر علی شریعتی
بازديد : iconدسته: گزارش

دکتر على شریعتی‌ سا‌ل‌ ۱۳۱۲ در مزينان از توابع سبزوار در خا‌نواده‌‌ای‌ مذهبی‌ چشم‌ به‌ جها‌ن‌ گشود. شریعتی‌ در سا‌ل‌ ۱۳۳۴ به‌ دانشکده‌ ادبیا‌ت‌ و علوم‌ انسا‌نی‌ دانشگا‌ه‌ مشهد وارد گشت‌ و رشته‌ ادبیا‌ت‌ فا‌رسی‌ را برگزید. در همین‌ سا‌ل‌ علی‌ با‌ یکی‌ از همکلا‌سا‌ن‌ خود بنا‌م‌ پوران‌ شریعت‌ رضوی‌ ازدواج‌ میکند. وجود تفکر خلا‌ق‌ با‌عث‌ شد که‌ او در طول‌ دوران‌ تحصیل‌ در دانشکده‌ ادبیا‌ت‌ به‌ انتشا‌ر آثا‌ری‌ چون‌: ترجمه‌ ابوذر غفا‌ری‌ ، ترجمه‌ نیا‌یش‌ اثر الکسیس‌ کا‌رل‌ و یک‌ رشته‌ مقا‌له‌ها‌ی‌ تحقیقی‌ در این‌ زمینه‌ همت‌ گما‌رد. در سا‌ل ‌ ۱۳۳۷پس‌ از دریا‌فت‌ لیسا‌نس‌ در رشته‌ ادبیا‌ت‌ فا‌رسی‌ به علت‌ شا‌گرد اول‌ شدنش‌ برای‌ ادامه‌ تحصیل‌ به‌ فرانسه‌ فرستا‌ده‌ شد. وی‌ در آنجا‌ به‌ تحصیل‌ جا‌معه‌ شنا‌سی‌، مبا‌نی‌ علم‌ تا‌ریخ‌ و تا‌ریخ‌ و فرهنگ‌ اسلا‌می‌ پرداخت‌ و با‌ اسا‌تید بزرگی‌ چون‌ ما‌سینیون، گورویچ‌ و… آشنا‌ شد. دوران‌ تحصیل‌ شریعتی‌ همزما‌ن‌ با‌ جریا‌ن‌ نهضت‌ ملی‌ شدن نفت به‌ رهبری‌ مصدق‌ بود وی‌ پس‌ از سا‌لها‌ تحصیل‌ با‌ مدرک‌ دکترا در رشته‌‌ها‌ی‌ جا‌معه‌ شنا‌سی‌ و تا‌ریخ‌ ادیا‌ن‌ به‌ ایران‌ با‌زگشت‌ در هما‌ن‌ دوران‌ نیز فعا‌لیتها‌ی‌ بسیا‌ری‌ در زمینه‌‌ها‌ی‌ سیا‌سی‌ و مبا‌رزاتی‌ و اجتما‌عی‌ داشت‌
وی‌ در سا‌ل‌ ۱۳۴۳ در مرز ترکیه‌ و ایران‌ توقیف‌ و به‌ زندان‌ قزل‌ قلعه‌ تحویل‌ داده‌ میشود و بعد از چند ما‌ه‌ آزاد و به‌ خراسا‌ن‌ زادگا‌هش‌ میرود. در سا‌ل‌ ۱۳۴۴ مدتی‌ پس‌ از بیکا‌ری‌ ، اداره‌ فرهنگ‌ مشهد ، استا‌د جا‌معه‌ شنا‌سی‌ و فا‌رغ‌ التحصیل‌ دانشگا‌ه‌ سوربن‌ را بعنوان‌ دبیر انشا‌ء کلا‌س‌ چها‌رم‌ دبستا‌ن‌ در یکی‌ از روستا‌ها‌ی‌ مشهد استخدام‌ میکند، و سپس‌ در دبیرستا‌ن‌ بتدریس‌ میپردازد و با‌لا‌خره‌ به‌ عنوان‌ استا‌دیا‌ر تا‌ریخ‌ وارد دانشگا‌ه‌ مشهد میشود
در سا‌ل‌ ۱۳۴۸ به‌ حسینیه‌ ارشا‌د دعوت‌ میشود و مسئولیت‌ امور فرهنگی‌ حسینیه‌ را بعهده‌ گرفته‌ و به‌ تدریس‌ جا‌معه‌ شنا‌سی‌ مذهبی‌،‌ .تا‌ریخ‌ شیعه‌ و معا‌رف‌ اسلا‌می‌ میپردازد. دکتر شریعتی سر انجا‌م‌ در روز یکشنبه ۲۹ خرداد ما‌ه‌ ۱۳۵۶ در گذشت.


iconادامه مطلب

گفتگو با مدیر موزه ارمیتاژ در روسیه؛ مدیر موزه ارمیتاژ: فرهنگ DNA ماست
بازديد : iconدسته: گزارش

مدیر موزه ارمیتاژ می‌گوید: «ما فرهنگمان را از اجدادمان به ارث برده‌ایم و باید صحیح و کامل به نسل‌های آینده منتقل کنیم؛ فرهنگ DNA ماست، DNA ملت و به طور کلی بشریت».

به گزارش خبرنگار مهر، خبرگزاری تاس در آستانه همایش فرهنگی بین‌المللی – که از ۱۶ تا ۱۸ نوامبر در سن‌پتربورگ برگزار می‌شود – با «میخاییل باریسوویچ» مدیر موزه ارمیتاژ درباره برنامه‌های این رویداد، مسائل مربوط به موزه‌های خصوصی، دسترسی به نمایشگاه‌ها برای بازدیدکنندگانی با نیازهای ویژه و … گفتگو کرده است. وی می‌گوید: «ما فرهنگمان را از اجدادمان به ارث برده‌ایم و باید صحیح و کامل به نسل‌های آینده منتقل کنیم؛ فرهنگ DNA ماست، DNA ملت و به طور کلی بشریت». متن این گفتگو که رایزنی فرهنگی ایران در روسیه آن را ترجمه و برای انتشار در اختیار مهر قرار داده، به شرح زیر است:

* «لیخاچف»، یکی از اعضای فرهنگستان، مدافع این ایده بود که فرهنگ باید درست مثل یک شخص، حقوق خود را داشته باشد. آیا شما با این گفته موافقید؟

ما فرهنگمان را از اجدادمان به ارث برده‌ایم و باید صحیح و کامل به نسل‌های آینده منتقل کنیم؛ در عین حال این فقط یک سرگرمی نیست. اصول خود را دارد. شما نمی‌توانید آثار فرهنگی را بمباران و نابود کنید. این چیزی است که انسان را در حقیقت از هوش مصنوعی متمایز می‌کند. این چیزها به صورت ریاضی محاسبه نمی‌شود. فرهنگ DNA ماست، DNA ملت و به طور کلی بشریت.

* یکی از موضوعات اصلی پنجمین همایش بین‌المللی فرهنگی نیز به «حفاظت از آثار تاریخی در مناطق جنگی» اختصاص داشت. امسال این نقش‌مایه مورد بحث روز نیز هست. چرا این سوال امروزه تا این حد برای جامعه فرهنگی مهم است؟

این موضوع در همه ادوار بسیار اهمیت دارد. این بخشی از یک مسئله بزرگ با عنوان «حقوق فرهنگ» است. در اینجا من مصرانه می‌خواهم به پیمان «رویریچ» و «بیاینه حقوق فرهنگ دیمیتری لیخاچف» که در آنها درباره این موضوع بحث شده که فرهنگ حقوق خود را دارد، رجوع کنیم و لازم نیست که آنها با حقوق بشر همخوانی داشته باشند. گاهی مردم زندگی خود را می‌دهند برای حفظ یک اثر تاریخی فرهنگی. تصور کنید در زمان جنگ، سربازان باید به ارتفاعی بروند که در آن کلیسای قرن ۱۹ قرار دارد؛ درحالی‌که مسلسلچی‌ها هم آنجا هستند. در این شرایط فرماندهان دو راه دارند: یا کلیسا را با توپ تخریب کنند و یا حمله کنند و ارتفاع را بگیرند. من مطمئنم روزی ما بیانیه حقوق فرهنگ را به یک سند دولتی تبدیل می‌کنیم. لازم است که مردم بدانند شما نمی‌توانید به آثار تاریخی جاودان تجاوز کنید.

* فکر می‌کنید چرا هنوز در خارج از کشور درباره روسیه در قالب «داستایفسکی- بالشوی تیاتر، شیشکین، واسنتسف» صحبت می‌کنند؟ آیا هنر معاصر روسیه می‌تواند به نماد روسیه در غرب تبدیل شود؟ برای این امر چه باید کرد؟

نماد کشور ما قرن بیستم است. یعنی «مالویچ» و «کاندینسکی». متاسفانه «فیلونوف» را هنوز در این لیست قرار نمی‌دهند، اگرچه به نظر من او یکی از بهترین نمایندگان هنر جدید ما است. «کاباکف» هم نمادی از کشور ما است، علیرغم اینکه مدتی است خارج از کشور زندگی می‌کند، همه مفهوم‌گرایی او با واقعیت شوروی متولد شد. البته هنوز قضاوت در مورد هنر معاصر روسیه زود است. به قول معروف «بزرگی از دور دیده می‌شود». چه کسی می‌دانست که از داستایفسکی، داستایفسکی درمی‌آید، نه صرفا یک دیکنز روسی؟ اما در حال حاضر من کسی بجز کاباکف را نمی‌بینم که در غرب تداعی‌گر کشور ما باشد. من فکر می‌کنم ما نه تنها باید هنرمندان ملی خود را تبلیغ کنیم، بلکه باید شرایطی ایجاد کنیم که در آن معرفی آنها شکل بگیرد. بزرگترین کمک را به ترویج و حفظ هنر مدرن، موزه‌های خصوصی و کلکسیونرها می‌کنند. افراد ثروتمند با کمال میل روی آنها سرمایه‌گذاری می‌کنند.

* موضوع موزه‌های خصوصی در بخش «موزه‌ها و پروژه‌های نمایشگاهی» مطرح شده است؟ چه موضوعات دیگری را در همایش فرهنگی مورد بحث قرار می‌دهید؟

ما قطعاً در مورد مسائل مربوط به موزه‌های خصوصی صحبت خواهیم کرد که سهم بزرگی در ترویج هنر معاصر دارند. به هر حال یک میزگرد مختص به موزه‌های خصوصی در جزیره نیوهلند برگزار خواهد شد. این یک نمونه درخشان از آموزش فرهنگی است، از طریق دسترسی به سرمایه خصوصی. یکی دیگر از موضوعات مهم مربوط به دسترسی، کپی کردن است. به زودی تکنیک، امکان ساخت کپی‌هایی را که صد در صد با اصل مطابقت دارند، ایجاد می‌کند. از طرفی این ترسناک است چون خطر ساخت کپی‌هایی برای اثر اصلی را افزایش می‌دهد. از طرف دیگر کپی‌ها برای سازندگان غیرقابل تعویض هستند و وقتی با استفاده از ارزیابی مناسب، ما آنها را جعلی می‌نامیم، فراموش می‌کنیم که «رامبراند» بدون اعتراض آثار دانشجویانش را امضا کرد، درست مثل «روبنس». در قرن نوزدهم پس از تصویب بیانیه کشورهای اروپایی در مورد انتشار آثار فرهنگی در سراسر جهان، هنرمندان شروع به ساخت قالب‌ها کردند. به لطف این امر، موزه هنرهای زیبای دولتی پوشکین، موزه ویکتوریا و آلبرت، تاسیس شد. این مبحث که چرا نیاز به ساخت کپی وجود دارد، در همایش مطرح خواهد شد.

 

* در این مورد، موزه‌های خصوصی از کمبود بازدیدکننده شکایت دارند. اما در ارمیتاژ، مثلاً در تمام طول سال مردم در صف می‌ایستند. چگونه موزه‌های خصوصی می‌توانند چنین محبوبیتی کسب کنند؟

اخیرا، موفقیت موزه، دیگر متمرکز بر تعداد بازدیدکنندگان آن نیست و این یک دستاورد غیرقابل انکار است. چرا که ابتدایی‌ترین روش ارزیابی کیفیت، تعداد افراد حاضر در موزه است. برای یک موزه نه تنها به دست آوردن یک میراث بلکه انتقال آن به نسل‌های بعدی بسیار مهم است و وظیفه ما این است که این کار را به گونه‌ای انجام دهیم که مردم به آسانی این هنر را درک کنند. انبوه توریست‌هایی که موزه لوور، موزه متروپلین و ارمیتاژ را پر می‌کنند تا فقط این مکان‌ها را هم دیده باشند، نمی‌توانند معیاری برای کیفیت یک موسسه فرهنگی باشند. بنابراین لازم است دقیقاً مشخص شود موزه چه تعداد بازدیدکننده را می‌تواند در خود جای دهد، به صورتی که همه احساس راحتی کنند. برای موزه‌های خصوصی ضروری است که همه چیز در دسترس باشد. آنها نیازی به تعداد بازدیدکنندگان ندارند، بلکه باید برای شهرت تلاش کنند.

* اخیراً شما مکرر درباره مسئله ظرفیت موزه‌ها صحبت کرده‌اید. ارمیتاژ در این زمینه به اوج رسید؛ چهار میلیون بازدیدکننده در سال. این مسئله را چگونه حل می‌کنید؟ آیا ما باید ورود به موزه‌ها را محدود کنیم یا در جریان گردشگری تغییری ایجاد کنیم؟

ما محدودیت‌هایی داریم؛ اولین آنها بلیط است. برخلاف بریتانیا که همه موزه‌ها رایگان است، ورورد به ارمیتاژ هزینه دارد. این کار درست است، در غیر این‌صورت مردم دیگر قدر هنر را نمی‌دانند. با این وجود ما امتیازاتی داریم: ورود کودکان، دانشجویان و بازنشستگان رایگان است. همچنین برای شهروندان روسیه تخفیف داریم و یک روز رایگان در ماه. اکنون ما درباره این موضوع فکر می‌کنیم که قیمت بلیط ورودی نسبت به هر فصل متفاوت باشد. علاوه بر این آتش‌نشانان هم محدودیت‌های خود را دارند، تعداد بازدیدکنندگان باید حدی باشد که آتش‌نشانان بتوانند در صورت آتش سوزی آنها را ظرف ۵ دقیقه بیرون ببرند. این عدد برای ارمیتاژ ۷۱۱۱ نفر است.

* شما گفتید که جمعیت موزه خاص است: به علاوه توریست‌ها، کسانی که می‌توانند رایگان از ارمیتاژ بازدید کنند هم به آنجا می‌آیند، کودکان، دانشجویان، بازنشستگان. این وضعیت عادی است یا نیاز به انجام اقداماتی است برای اینکه گروه‌های دیگری از مردم از موزه بازدید کنند؟ چگونه می‌توانید آنها را به موزه جلب کنید؟

کودکان مخاطبان اصلی ارمیتاژ هستند و در روز دانشجو، نمایندگان جوانان از لوستر هم آویزان هستند. آنها آماده پذیرش هر چیز جدیدی هستند. بازنشستگان هم همواره جزو بیشترین علاقه مندان به ارمیتاژ بوده‌اند. اگر در مورد کسانی که به ندرت به موزه می‌روند، صحبت کنیم، می‌توان بین آنها افرادی را دید که در دهه ۹۰ درگیر کسب و کار بودند و به همین خاطر نتوانستند طعم هنر را بچشند. اکنون آنها ۴۰ تا ۵۰ ساله هستند، در آنها احساس آمادگی برای یادگیری نداریم. دقیقاً از همین افراد فعالیت‌هایی برای تخریب نمایشگاه‌ها سر می‌زند و اعتراض علیه هر چیزی که فراتر از درکشان باشد. تحت سلطه شوروی، ما ارتش را به عنوان یک مخاطب از دست دادیم. اکنون ما به طور جدی از آنها حمایت می‌کنیم؛ ما برای بازدید رایگان برای کسانی که در پترزبورگ خدمت می‌کنند، برنامه ریزی کرده‌ایم.

* ارمیتاژ در تابستان قراردادش را با شرکت «MehStoryTrans» مبنی بر ساخت مرحله بعدی انبار در «استارایا درونیا» فسخ کرد. چه چیزی برای شما مناسب نبود؟

ما در دنیای کلاهبردارها زندگی می‌کنیم. تقریباً همه شرکت‌های ساختمانی سعی دارند از ما دزدی و فرار کنند و ما می‌خواهیم آنها را قبل از اینکه فریبمان دهند، وادار به انجام کار کنیم. این‌ها بازی‌های خطرناکی ست. تاکنون ما از زمان جلو بوده‌ایم و قراردادهایمان را با پیمانکاران به موقع فسخ کرده‌ایم. برای مدتی جریمه‌ها به طور کلی، منبع درآمد ما بود. در چنین سیستمی ما همچنان ستاد کل و انبار را ساختیم. در عین حال شرکتی که ساخت و ساز را انجام می‌داد، عملاً دیگر وجود ندارد. در «استارایا درونایا» ما نتوانستیم کار را به اتمام برسانیم. شرکت دیگری که موفق به ساخت پروژه بزرگ مرحله چهارم ساخت انبار مختص کتابخانه شد، پیش پرداخت یک میلیارد دلاری دریافت کرد. بعد از گذاشتن پایه‌ها، آنها کار را متوقف کردند. این شرکت در آستانه ورشکستگی بود و اکنون عملاً وجود ندارد. بانکی هم که ضامن آنها بود، ورشکسته شد. ما قرارداد را با پیمانکار فسخ کردیم و قصد داریم از طریق دادگاه پیگیری کنیم.

* آیا موزه رقابت جدیدی برای این کار اعلام خواهد کرد؟ آیا شرایط قرارداد تغییر می‌کند؟

البته، این مهمترین پروژه برای ارمیتاژ است. اما کارهای ساختمانی که در موزه انجام می‌شود بسیار پیچیده است و شرکت‌های ساختمانی معدودی آماده پذیرش آنها هستند. اکنون ما در مورد یک رقابت جدید گفتگو می‌کنیم و با شرکت دیگری در حال مذاکره هستیم. در فکر چگونگی بستن قرارداد با کمترین زیان هستیم.

* روی چه کسانی اصلاً هدف‌گذاری نمی‌کنید؟

تنها کسانی که جزو بازدیدکنندگان اصلی ما نیستند، توریست‌ها هستند. ما خیلی دوستشان داریم، آنها درآمدزا هستند، به خاطر آنها ارمیتاژ درهایش را بیشتر باز می‌کند و ساعات کاری را طولانی‌تر. اما همیشه به خاطر داریم که مخاطب اصلی، آنهایی هستند که به دنبال هنر هستند و برای آن ارزش قائلند. ما افتخار می‌کنیم که شهروندان روسیه از ارمیتاژ دیدن می‌کنند. تنها ۴/۱ بازدیدکنندگان خارجی هستند. این امر ما را از موزه لوور و بریتانیا متمایز می‌کند.

* امروزه در جهان به طور جدی درباره گنجایش بحث می‌شود یعنی آشنایی افرادی که نیازها و توانایی‌های خاص دارند، با موزه. آیا این موضوع مربوط به بخش شما در همایش فرهنگی است؟

خدا را شکر که امروزه این موضوع در سراسر جهان مورد توجه است. ما در مورد این واقعیت صحبت می‌کنیم که نیازهای ویژه به دلیل اتفاقات جدید در موزه‌ها به وجود می‌آیند، که حتی برای بازدیدکنندگانی که کاملاً سالم هستند نیز مهم است. مثلاً اگر شما برچسب‌هایی برای افراد مبتلا به خوانش‌پریشی (اختلال در خواندن الفبا) تهیه کنید، بازدیدکنندگان عادی هم نوشته‌ها را بهتر درک خواهند کرد. درست مثل سالنی که افراد نابینا بتوانند در آن اشیا را لمس کنند، این سالن برای افراد بینا هم جالب خواهد بود.

* طبق سنت هر ساله توافق‌نامه‌های مختلفی در چهارچوب این همایش منعقد شده‌اند. چه توافق‌هایی در چهارچوب بخش شما امسال مورد بحث خواهد بود؟

ارمیتاژ توافق‌نامه‌ای برای ایجاد مرکزی در کالوگا امضا خواهد کرد. این مرکز در خانه فرماندار قرار خواهد داشت که بازسازی آن در حال حاضر آغاز شده است. همچنین ما سندی را در زمینه توسعه روابط ارمیتاژ و چین امضا خواهیم کرد و تعدادی توافق‌نامه با استان‌های ایتالیا در مورد مبادلات وجود دارد.

* امسال، موضوعات بخش موزه و بخش «حفظ میراث فرهنگی»، تا حد زیادی همپوشانی دارند. چه چیزی در آنها مشترک است؟

شعار بخش موزه ما «حفاظت و دسترسی»، نزدیک به بخش میراث فرهنگی است. برخی معتقدند میراث فرهنگی بناهای تاریخی هستند و موزه‌ها متعلق به حوزه تفریحی‌اند. بنابراین همانطور که شما هوشمندانه ذکر کردید، ما نقاط اشتراک زیادی با بخش «حفظ میراث فرهنگی» داریم.

* و کدام یک از موضوعات مشترک با «حفظ از میراث فرهنگی» در همایش منعکس خواهد شد؟

یکی از مهمترین میزگردها به «حفظ میراث فرهنگی در طول جنگ» اختصاص خواهد داشت. ما درباره سه نفر صحبت خواهیم کرد: خالد اسد نگهبان پالمیرا، جوزف اوربیلی مدیر ارمیتاژ و درباره همکار فرانسوی‌مان در لوور در طول جنگ، با اشاره به فیلم الکساندر سوکوروف. مسائل امنیتی با انقلاب که امسال صدمین سالگرد آن را جشن می‌گیریم، پیوند خورده‌اند که این هم یک نوع جنگ است، فاجعه است. در میزگردها ما در مورد اینکه موزه‌ها چطور در طول جنگ غنی‌سازی شدند و آسیب دیدند، درحالی‌که میراث فرهنگی را حفظ کردند، صحبت می‌کنیم. در اسمولنی میزگردی در مورد «حق ملت برای تعیین سرنوشت خود» خواهیم داشت.

* اخیرا وزیر فرهنگ فدراسیون روسیه، «ولادیمیر مدینسکی»، از اتحادیه موزه‌ها، که سرپرستی آن با شماست، خواسته است که توصیه‌های مختصری برای این صنعت تنظیم شود، بر اساس «مفهوم توسعه امور موزه تا سال ۲۰۳۰». چه چیزهایی باید در آن منعکس شود؟ و نقاط روشن در مفهوم اصلی چه چیزهایی هستند؟

مفهوم مجموعه‌ای پیچیده از استدلال به نظر می‌آید، با تعداد زیادی کلمه خارجی و تلاش برای اینکه به موزه‌ها توضیح دهد چگونه فعالیت بهتری داشته باشند. در عین حال چیزهای مهم و بسیار خطرناکی جا افتادند. برای مثال: هیچ تضمینی برای حفاظت از مجموعه‌های موزه وجود نداشت و هیچ حرفی درباره استقلال موزه‌ها در تصمیم‌گیری گفته نشد. اتحادیه موزه آماده اصلاح این مفاد است تا اصول اصلی تا ماه ژوئن در آن منتشر شود: موزه نایابترین متولی حافظه تاریخی نسل‌های قبل تا بعد است؛ موزه یک حوزه خدمات اجتماعی نیست، بلکه عملکرد آموزش حفظ خاطره دولت را پیش می‌برد. موزه‌ها باید در تصمیم‌گیری خود استقلال داشته باشند. درآمدشان باید برای خودشان باشد، در عین حال درآمد حوزه‌ها نباید یارانه دولتی را کاهش دهد. فضای موزه‌ها یک جریان مشترک دارند، متشکل از قوانین مختلفی که نباید با هیچ قانون واحدی منطبق باشند. این موارد باید اعلام و کارهایی برایشان مشخص شود.

 


iconادامه مطلب

سایر صفحات سایت

Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY