• صد و بیست و پنجمین شماره ماهنامه آزما منتشر شد
  • ما راویان قصه‌های رفته از یادیم/ گفت و گو با مریم نشیبا قصه گوی شب های کودکی
  • پیوند ناگسستنی ذکاءالملک با مشروطه و دلبستگی به فردوسی و سعدی
  • هشتاد و چهارمین زادروز دکتر علی شریعتی
  • گفتگو با مدیر موزه ارمیتاژ در روسیه؛ مدیر موزه ارمیتاژ: فرهنگ DNA ماست
  • با عشق زیر آوار رنج
  • زبان مطربی در گفت و گو با مجید افشار، بازیگر سیاه صحنه
  • اتهام جنایی برای نویسنده “محافظان رئیس جمهور” کتابی درباره جاکوب زوما
  • ماهنامه آزما درگذشت هموطنان در زلزله شب گذشته را تسلیت میگوید
  • در آستانه زادروز عبدالله کوثری/ گفت و گوی تخصصی ماهنامه آزما با عبدالله کوثری درباره‌ی ردپای تاریخ در ادبیات
  • هوشنگ اعلم درگفت‌وگو با ایبنا مطرح کرد: با گسترش فضای مجازی رسالت رسانه‌های کتاب تغییر کرده است/ خبرنگاران کتاب تبلیغات شفاهی را فراموش نکنند
  • روایت حافظ موسوی از اخوان در کتاب ” لولی وش مغموم”
  • گفت‌وگوی «مجید برزگر» با «ابراهیم مختاری» درباره «برگ جان» فرهنگ برای من جایی است که نفس می‌کشم
  • استاد محمد وقتی دست به نوشتن می زد که احساس درد میکرد
  • نمایشگاهی با آثار محصص، لاشایی، مافی و…/ تابلوهایی کوچک از استادانی بزرگ
    • افراد آنلاین : 0
    • بازدید امروز : 59
    • بازدید دیروز : 1185
    • بازدید این هفته : 9437
    • بازدید این ماه : 42692
    • بازدید کل : 372960
    • ورودی موتورهای جستجو : 3190
    • تعداد کل مطالب : 169





    عنوان محصول چهارم

    توضیح محصول
    توضیح محصول
    توضیح محصول

    عنوان محصول چهارم

    توضیح محصول
    توضیح محصول
    توضیح محصول

    صد و بیست و پنجمین شماره ماهنامه آزما منتشر شد
    بازديد : iconدسته: گزارش

    صد و بیست و پنجمین شماره ماهنامه آزما منتشر شد
    شماره ۱۲۵ ماهنامه «آزما» با نگاهی به شعر و زندگی واهه آرمن منتشر شد.
    شماره جدید «آزما» با این مطالب همراه است: «اینجا قهوه بوی شعر میدهد، گپ و گفت اسدالله امرایی با واهه آرمن »، یادداشتی با عنوان ” نگاهی گذرا به روند تدریجی تبدیل شدن تولیدات فرهنگی به کالاهای لوکس” ، پرونده این شماره با نام ” فاز نهایت ۴۵۱″ با مطالبی همچون «ما ملت از، از سریم » در گفت و گو با دکتر امیر علی نجومیان و دکتر فرزان سجودی ، «ثروت در ۲۰۴۰، اطلاعات جانشین پول » در گفت و گو با دکتر یونس شکر خواه ، «بازگشت غرب به دنیای کاغذی » ترجمه سیمین دخت گودرزی و « انسان در برزخ دیگر نه و نه هنوز » در گفت و گو با دکتر علی اصغر مصلح چاپ شده است.
    دیگر مطالب منتشرشده در این شماره ماهنامه آزما درباره ” تئاتر تجاری یا تجارت با تئاتر” نگاهی به تئاتر امروز ایران در گفت و گو با قطب الدین صادقی و کوروش نریمانی است. همچنین در بخش آزما اندیشه زیر نظر دکتر فرزان سجودی مطالبی با عنوان ” نشانه شناسی فرآیندی پرس و دایره بسته سوسور” از چارلز سندرز پرس و ” مفهوم نشانه نزد چارلز سندرز پرس” فصل دوم کتاب راهنمای راتلج برای نشانه شناسی و زبان شناسی است.


    iconادامه مطلب

    ما راویان قصه‌های رفته از یادیم/ گفت و گو با مریم نشیبا قصه گوی شب های کودکی
    بازديد : iconدسته: گزارش

    وقتي بزرگ‌ترها مرا در خيابان مي‌بينند از برنامه‌ي «شب بخير کوچولو» ياد مي‌کنند. چندي پيش، مادرم را به بيمارستان بردم. وقتي يکي از پزشکان بيمارستان صدايم را شنيد، بلافاصله به برنامه‌ي «شب بخير کوچولو» اشاره کرد و سريع با دوستش تماس گرفت و گفت: يادت هست در دوره‌ي رزيدنتي زير پتو، شب بخير کوچولو مي‌شنيديم تا مبادا کسي به ما بخندد؟ حالا صاحب صدا کنار من است. از بسياري مادران شنيده‌ام که بچه‌هايشان ساعت ۹ شب، لباس خواب مي‌پوشند و بر تخت خود دراز مي‌کشند. گرچه بعد از شنيدن شب بخير کوچولو، دوباره از تخت بلند مي‌شوند و به شيطنت خود ادامه مي‌دهند و باورتان نمي‌شود شنيدن اين حرف‌ها، چه‌‌قدر براي من جذابيت دارد. پخش «شب بخير کوچولو» از سال ۱۳۶۹ آغاز شد و به مدت ۱۵ سال ادامه داشت. و بار ديگر بعد از مدتي تعليق از سال ۱۳۸۴، پخش دوبارهي آن آغاز شد. به ياد دارم، برنامه‌ي شب بخير کوچولو، دوم تيرماه سال ۱۳۶۹ از راديو ايران پخش شد. مهدي سديسي تهيه کننده‌ي برنامه، اشکالات مرا مي‌گرفت. به جرات مي‌توانم بگويم گويندگي شب بخير کوچولو، تجربه‌ي خوبي برايم بود. در طول ۱۵ سالي که اين برنامه روي آنتن راديو ايران بود، تهيه‌کنندگان مرتب تغيير مي‌کردند، اما مريم نشيبا بود و براي بچه‌ها قصه مي‌گفت. متاسفانه اين برنامه سال ۱۳۸۴ بنا به تصميم مديران متوقف شد.

    باورتان نمي‌شود، اما وقتي خبر تعطيل شدن اين برنامه را از همکارانم شنيدم، خيلي گريه کردم، چون برنامه «شب بخير کوچولو»، عشقم، نفسم، حرمتم و آبرويم بود، ولي خيلي خوشحالم که سال ۸۴، توليد و پخش اين برنامه دوباره از سر گرفته شد.

    من سال ۷۹ به سوئد رفته بودم. يک روز براي دوستان برادرزاده‌‍‌ام قصه گفتم و از برادر خود خواستم قصه‌ي مرا براي آن‌ها ترجمه کند. بچه‌ها هاج و واج مرا نگاه مي‌کردند. از قصه خوششان آمده بود. فردا پدر يکي از بچه‌ها با من تماس گرفت که تو در سوئد بمان ما برايت خانه و اتومبيل تهيه مي‌کنيم و ماهانه ۳۰۰۰ کرون که برابر با دو ميليون و ۷۰۰ هزارتومان آن موقع بود، در اختيارت مي‌گذاريم، اما من نپذيرفتم و گفتم بايد به وطن خودم برگردم. به ايران برگشتم و در جشنواره‌ي کودک همدان که دبيري آن با مصطفي رحماندوست بود، شرکت کردم. صدا و سيماي استان مرا دعوت کرد تا براي بچه‌ها قصه بگويم. هنوز قصه شروع نشده بود که گفتند وقت اذان است و من از بچه‌ها خواستم ادامه‌ي قصه را حدس بزنند تا فردا که من دوباره به ديدنشان بيايم و برايشان قصه بگويم. آن فردا هنوز نرسيده؛ من پول و خانه و ماشين نمي‌خواستم. من دلم مي‌خواست به من فرصت قصه‌گويي مي‌دادند.

      من در واقع جغرافيا را مثل قصه براي بچه‌ها تعريف مي‌کردم. خيلي از بچه‌ها هم بعد از تدريس من، علاقه‌مند شدند تا جغرافي را به عنوان رشته‌ي دانشگاهي خود انتخاب کنند و همه‌ي اين‌ها لطف خداوند است. من حتي معلم گويندگي نداشته‌ام. با خبر شروع کردم و چهار جلسه با ميکروفون بسته خبر خواندم.

     قصه زيباترين راه براي انتقال فرهنگ به بچه‌هاست؛ با قصه مي‌توان بچه‌‎ها را درست تربيت کرد و به آن‌ها راه و روش درست زندگي کردن را آموخت، آن‌چه مهم است، اين‌که، قصه‌گو نبايد به بچه‌ها بي‌احترامي کند. من هيچ‌وقت بچه‌ها را «تو» خطاب نکرده‌ام. من از واژه‌ي «کلاغ سياه» استفاده نکرده‌ام. سياهي معنا ندارد. جوجه کلاغ زشت کدام است؟ وقتي خداوند، آفريدگار است، زشتي و زيبايي کدام است؟

     با قصه‌گويي مي‌توان آدم‌ها را و نسل‌ها را به هم نزديک کرد. مجوز ورود خود من به همه‌ي خانه‌ها، قصه و به‌ويژه برنامه‌ي «شب به‌خير کوچولو» بود. الان به خانه‌ي هرکس که مي‌روي يا گوشي تلفن در دستش است يا لپ‌تاپ روي پايش؛ اين که نشد زندگي… گاهي درک نمي‌کنم چرا آدم‌ها تا اين اندازه از هم دوري مي‌کنند. دنياي امروز، دنياي ارتباطات است. اما ارتباط عميق ميان آدم‌ها، هر روز کمرنگ‌تر مي‌شود و ديگر «ما راويان قصه‌هاي رفته از ياديم


    iconادامه مطلب

    پیوند ناگسستنی ذکاءالملک با مشروطه و دلبستگی به فردوسی و سعدی
    بازديد : iconدسته: گزارش

    خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- آناهید خزیر:نام محمدعلی فروغی در تاریخ ایران با مشروطه، قانون و دموکراسی پیوندی ناگسستنی دارد، وی مردی از تبار روشنفکران ایرانی بود که افزون بر چهره سیاسی بر فرهنگ ایران نیز تاثیر بسیاری گذاشت. دلبستگی او به زبان فارسی باعث شد که اشعار شاعران ایران را تصحیح و نامش را بر این کتاب‌های سترگ جاودان کند.
    محمدعلی فروغی که به ذکاءالملک نیز شهره بود، از نخستین کسانی به‌شمار می‌آمد که کوشید رباعیات اصیل خیام را از رباعیات منسوب به او جدا کند. فروغی در دهه‌ بیست، ۶۶ رباعی خیام را برپایه‌ کتاب‌های کهن گردآوری و منتشر کرد.
    فروغی کلیات سعدی را نیز تصحیح کرد و اکنون کتاب‌های معتبری که از اشعار شیخ اجل شیراز منتشر شده تصحیح فروغی است و می‌توان گفت نسخه‌های ارزشمند و معتبری از این شاعر به‌شمار می‌آید.
    این رجال فرهنگی به زبان پارسی نیز دلبستگی بسیاری داشت و درباره این علاقه به زبان پارسی می‌گوید: «فارغ از آنکه زبان خودم است و ادای مراد خویش را به این زبان می‌کنم، همچنین از لطایف آثار آن خوشی‌های فراوان دیده‌ام. نظر دارم به اینکه زبان، آئینه فرهنگ هر قوم است و فرهنگ براستی مایه ارجمندی و یکی از عوامل نیرومندی ملت‌ها است. هر قومی که فرهنگی شایسته اعتنا داشته باشد، زنده و جاویدان است و اگر نداشته باشد، نه سزاوار زندگانی و بقاست و نه می‌تواند باقی بماند.»
    فروغی همچنین دلبستگی بسیاری به شاهنامه فردوسی داشت و شگفت‌آور نيست كه در قلم فروغی درباره فردوسی و سعدی چنين بخوانيم: «قوم ايرانی در هر رشته از علم و حكمت و ادب و هنرهای ديگر فرزندان نامی بسيار پرورانده و ليكن اگر هم به جز شيخ سعدی كسی ديگر نپرورده بود، تنها اين يكی برای جاويد كردن نام ايرانيان بس بود. مداحی از شيخ سعدی را زبانی و بيانی مانند زبان و بيان خود او بايد، اما هيهات كه چشم روزگار ديگر مانند او ببيند. فردوسی، شخصا، ‌نمونه و فرد كامل ايرانی و جامعِ كليه خصايل ايرانيت است. يعني طبع فردوسي را، چنان‌كه از گفته‌های او برمي‌‌آيد، از احوال و اخلاق و عقايد و احساسات چون بسنجي، چنان است كه احوال ملت ايران را سنجيده باشی و من در ميان رجال ايراني جز شيخ سعدی كسي را نمی‌شناسم كه از اين حيث قابل مقايسه با فردوسی باشد»
    محمدعلی فروغی افزون بر دلبستگی به ادبیات ایران شخصیتی چند وجهی دارد. نقش سیاسی که او در یکی از حساس‌ترین دوره‌های تاریخی ایران بر عهده گرفت و انتقال قدرت و سلطنت را ماهرانه ساماندهی کرد، با همه جنبه‌های آشکار و پنهان این ماجرا نقشی نبود که هر سیاستمداری بتواند به عهده بگیرد. تاثیرهای عمیقی که او در سیاست‌ها و فعالیت‌های فرهنگی عصر خود بر جای گذاشت هنوز هم ادامه یافته و پیامدهایی دارد و به این زودی‌ها از فهرست موضوع‌های پژوهشی خارج نخواهد شد. البته موافقان و مخالفان فروغی از هر دو دست بسیارند. چالش میان آن‌ها که از دیدگاه‌های تحلیلی سرچشمه می‌گیرد، با هر سند تاریخی یا تحلیل تازه‌ای شعله‌اش افروخته می‌شود. در حقیقت این چالش به فروغی و امثال او منحصر نیست و هر سیاستمداری که میان دو فصل از تاریخ ایران قرار بگیرد، چالش برانگیز است.

    یکی از کتاب‌هایی که جذابیت بسیاری دارد و از سوی انتشارات طهوری منتشر شده است «نامه‌های علامه محمد قزوینی به محمدعلی فروغی و عباس اقبال آشتیانی» نام دارد. محتوای این نامه‌ها گواه دوستی عمیق و رفاقت صمیمانه و متعهدانه نویسنده و مخاطبان است، اما بخش جالب نوشتار دکتر دامغانی به تکدر خاطر مرحوم قزوینی و فروغی و شکراب شدن رابطه بین آن دو در پایان عمر اختصاص دارد، او در این نوشتار با اشاره به پایبندی عمیق این دو به دوستی دیرینه همدیگر، با استعانت از توضیح حضرت یوسف در قرآن که «شیطان میان من و برادرانم آشوبی افکند و فتنه‌ای برانگیخت» می‌نویسد: شیطان ملعون به بنای محبت قزوینی و فروغی آشوب افکند و آن را خلل‌پذیر کرد. او بدون این‌که به کنه واقعیت این دلخوری پی ببرد، روایت می‌کند که این کدورت چنان بوده که علامه قزوینی با همه اذعانش به فضل فروغی در نامه‌ها، وقتی سیر حکمت در اروپا را به ایشان می‌‌دهند، دستش را پس می­‌کشد و به تندی می‌گوید «فروغی و فضل، فروغی و فضل»
    قزوینی در نامه‌ای به فروغی این چنین می‌نویسد: «قربانت گردم… این همه وجوه گزاف که حال قریب پانزده سال می­‌شود که من در اروپا هستم و به واسطه کثرت کار و قلت وسایل مادی راحت، پیر و شکسته شده‌­ام … اسبابی فراهم بیاورید که بنده فورا به ایران برگردم یا بتوانم باز هفت هشت ماهی در پاریس مانده جلد سوم «تاریخ جهانگشای جوینی» را تمام کنم. این همه وجوه گزاف که دولت برای فرستادن شاگرد به اروپا و آوردن معلمین به ایران خرج می­‌کند آیا ممکن نیست که بنده را هم در عداد یک شاگرد یا یک معلم محسوب کند و یک مددی و مساعده‌­ای از طرف دولت به بنده شود و یک کلاه شرعی هم بر سر آن گذاره و یک عنوانی برای آن تراشیده شود؟
    قربانت گردم… بنده هیچ وقت در خط سیاست نبوده‌­ام چه بنده نه از وکلای ایرانم که به دعوت حضرات به اینجا آمده‌­اند، نه از رجال سیاسی به اصطلاح «مهاجرین» که در این وقایع اخیره (جنگ جهانی) التجا به برلین آورده‌­اند. به هیچ وقت اصلا و ابدا، نه سابقا و نه فعلا بنده در خط سیاست نبوده­‌ام و نیستم. در پاریس مشغول کارهایی بوده‌­ام که می­‌دانی و در اینجا هم مشغول همان کارها هستم و هر روز صبح می­‌روم به کتابخانه دولتی و بعدازظهر ساعت سه برمی­‌گردم به منزل و با هیچ‌کس هم تقریبا معاشرتی ندارم.

     


    iconادامه مطلب

    هشتاد و چهارمین زادروز دکتر علی شریعتی
    بازديد : iconدسته: گزارش

    دکتر على شریعتی‌ سا‌ل‌ ۱۳۱۲ در مزينان از توابع سبزوار در خا‌نواده‌‌ای‌ مذهبی‌ چشم‌ به‌ جها‌ن‌ گشود. شریعتی‌ در سا‌ل‌ ۱۳۳۴ به‌ دانشکده‌ ادبیا‌ت‌ و علوم‌ انسا‌نی‌ دانشگا‌ه‌ مشهد وارد گشت‌ و رشته‌ ادبیا‌ت‌ فا‌رسی‌ را برگزید. در همین‌ سا‌ل‌ علی‌ با‌ یکی‌ از همکلا‌سا‌ن‌ خود بنا‌م‌ پوران‌ شریعت‌ رضوی‌ ازدواج‌ میکند. وجود تفکر خلا‌ق‌ با‌عث‌ شد که‌ او در طول‌ دوران‌ تحصیل‌ در دانشکده‌ ادبیا‌ت‌ به‌ انتشا‌ر آثا‌ری‌ چون‌: ترجمه‌ ابوذر غفا‌ری‌ ، ترجمه‌ نیا‌یش‌ اثر الکسیس‌ کا‌رل‌ و یک‌ رشته‌ مقا‌له‌ها‌ی‌ تحقیقی‌ در این‌ زمینه‌ همت‌ گما‌رد. در سا‌ل ‌ ۱۳۳۷پس‌ از دریا‌فت‌ لیسا‌نس‌ در رشته‌ ادبیا‌ت‌ فا‌رسی‌ به علت‌ شا‌گرد اول‌ شدنش‌ برای‌ ادامه‌ تحصیل‌ به‌ فرانسه‌ فرستا‌ده‌ شد. وی‌ در آنجا‌ به‌ تحصیل‌ جا‌معه‌ شنا‌سی‌، مبا‌نی‌ علم‌ تا‌ریخ‌ و تا‌ریخ‌ و فرهنگ‌ اسلا‌می‌ پرداخت‌ و با‌ اسا‌تید بزرگی‌ چون‌ ما‌سینیون، گورویچ‌ و… آشنا‌ شد. دوران‌ تحصیل‌ شریعتی‌ همزما‌ن‌ با‌ جریا‌ن‌ نهضت‌ ملی‌ شدن نفت به‌ رهبری‌ مصدق‌ بود وی‌ پس‌ از سا‌لها‌ تحصیل‌ با‌ مدرک‌ دکترا در رشته‌‌ها‌ی‌ جا‌معه‌ شنا‌سی‌ و تا‌ریخ‌ ادیا‌ن‌ به‌ ایران‌ با‌زگشت‌ در هما‌ن‌ دوران‌ نیز فعا‌لیتها‌ی‌ بسیا‌ری‌ در زمینه‌‌ها‌ی‌ سیا‌سی‌ و مبا‌رزاتی‌ و اجتما‌عی‌ داشت‌
    وی‌ در سا‌ل‌ ۱۳۴۳ در مرز ترکیه‌ و ایران‌ توقیف‌ و به‌ زندان‌ قزل‌ قلعه‌ تحویل‌ داده‌ میشود و بعد از چند ما‌ه‌ آزاد و به‌ خراسا‌ن‌ زادگا‌هش‌ میرود. در سا‌ل‌ ۱۳۴۴ مدتی‌ پس‌ از بیکا‌ری‌ ، اداره‌ فرهنگ‌ مشهد ، استا‌د جا‌معه‌ شنا‌سی‌ و فا‌رغ‌ التحصیل‌ دانشگا‌ه‌ سوربن‌ را بعنوان‌ دبیر انشا‌ء کلا‌س‌ چها‌رم‌ دبستا‌ن‌ در یکی‌ از روستا‌ها‌ی‌ مشهد استخدام‌ میکند، و سپس‌ در دبیرستا‌ن‌ بتدریس‌ میپردازد و با‌لا‌خره‌ به‌ عنوان‌ استا‌دیا‌ر تا‌ریخ‌ وارد دانشگا‌ه‌ مشهد میشود
    در سا‌ل‌ ۱۳۴۸ به‌ حسینیه‌ ارشا‌د دعوت‌ میشود و مسئولیت‌ امور فرهنگی‌ حسینیه‌ را بعهده‌ گرفته‌ و به‌ تدریس‌ جا‌معه‌ شنا‌سی‌ مذهبی‌،‌ .تا‌ریخ‌ شیعه‌ و معا‌رف‌ اسلا‌می‌ میپردازد. دکتر شریعتی سر انجا‌م‌ در روز یکشنبه ۲۹ خرداد ما‌ه‌ ۱۳۵۶ در گذشت.


    iconادامه مطلب

    گفتگو با مدیر موزه ارمیتاژ در روسیه؛ مدیر موزه ارمیتاژ: فرهنگ DNA ماست
    بازديد : iconدسته: گزارش

    مدیر موزه ارمیتاژ می‌گوید: «ما فرهنگمان را از اجدادمان به ارث برده‌ایم و باید صحیح و کامل به نسل‌های آینده منتقل کنیم؛ فرهنگ DNA ماست، DNA ملت و به طور کلی بشریت».

    به گزارش خبرنگار مهر، خبرگزاری تاس در آستانه همایش فرهنگی بین‌المللی – که از ۱۶ تا ۱۸ نوامبر در سن‌پتربورگ برگزار می‌شود – با «میخاییل باریسوویچ» مدیر موزه ارمیتاژ درباره برنامه‌های این رویداد، مسائل مربوط به موزه‌های خصوصی، دسترسی به نمایشگاه‌ها برای بازدیدکنندگانی با نیازهای ویژه و … گفتگو کرده است. وی می‌گوید: «ما فرهنگمان را از اجدادمان به ارث برده‌ایم و باید صحیح و کامل به نسل‌های آینده منتقل کنیم؛ فرهنگ DNA ماست، DNA ملت و به طور کلی بشریت». متن این گفتگو که رایزنی فرهنگی ایران در روسیه آن را ترجمه و برای انتشار در اختیار مهر قرار داده، به شرح زیر است:

    * «لیخاچف»، یکی از اعضای فرهنگستان، مدافع این ایده بود که فرهنگ باید درست مثل یک شخص، حقوق خود را داشته باشد. آیا شما با این گفته موافقید؟

    ما فرهنگمان را از اجدادمان به ارث برده‌ایم و باید صحیح و کامل به نسل‌های آینده منتقل کنیم؛ در عین حال این فقط یک سرگرمی نیست. اصول خود را دارد. شما نمی‌توانید آثار فرهنگی را بمباران و نابود کنید. این چیزی است که انسان را در حقیقت از هوش مصنوعی متمایز می‌کند. این چیزها به صورت ریاضی محاسبه نمی‌شود. فرهنگ DNA ماست، DNA ملت و به طور کلی بشریت.

    * یکی از موضوعات اصلی پنجمین همایش بین‌المللی فرهنگی نیز به «حفاظت از آثار تاریخی در مناطق جنگی» اختصاص داشت. امسال این نقش‌مایه مورد بحث روز نیز هست. چرا این سوال امروزه تا این حد برای جامعه فرهنگی مهم است؟

    این موضوع در همه ادوار بسیار اهمیت دارد. این بخشی از یک مسئله بزرگ با عنوان «حقوق فرهنگ» است. در اینجا من مصرانه می‌خواهم به پیمان «رویریچ» و «بیاینه حقوق فرهنگ دیمیتری لیخاچف» که در آنها درباره این موضوع بحث شده که فرهنگ حقوق خود را دارد، رجوع کنیم و لازم نیست که آنها با حقوق بشر همخوانی داشته باشند. گاهی مردم زندگی خود را می‌دهند برای حفظ یک اثر تاریخی فرهنگی. تصور کنید در زمان جنگ، سربازان باید به ارتفاعی بروند که در آن کلیسای قرن ۱۹ قرار دارد؛ درحالی‌که مسلسلچی‌ها هم آنجا هستند. در این شرایط فرماندهان دو راه دارند: یا کلیسا را با توپ تخریب کنند و یا حمله کنند و ارتفاع را بگیرند. من مطمئنم روزی ما بیانیه حقوق فرهنگ را به یک سند دولتی تبدیل می‌کنیم. لازم است که مردم بدانند شما نمی‌توانید به آثار تاریخی جاودان تجاوز کنید.

    * فکر می‌کنید چرا هنوز در خارج از کشور درباره روسیه در قالب «داستایفسکی- بالشوی تیاتر، شیشکین، واسنتسف» صحبت می‌کنند؟ آیا هنر معاصر روسیه می‌تواند به نماد روسیه در غرب تبدیل شود؟ برای این امر چه باید کرد؟

    نماد کشور ما قرن بیستم است. یعنی «مالویچ» و «کاندینسکی». متاسفانه «فیلونوف» را هنوز در این لیست قرار نمی‌دهند، اگرچه به نظر من او یکی از بهترین نمایندگان هنر جدید ما است. «کاباکف» هم نمادی از کشور ما است، علیرغم اینکه مدتی است خارج از کشور زندگی می‌کند، همه مفهوم‌گرایی او با واقعیت شوروی متولد شد. البته هنوز قضاوت در مورد هنر معاصر روسیه زود است. به قول معروف «بزرگی از دور دیده می‌شود». چه کسی می‌دانست که از داستایفسکی، داستایفسکی درمی‌آید، نه صرفا یک دیکنز روسی؟ اما در حال حاضر من کسی بجز کاباکف را نمی‌بینم که در غرب تداعی‌گر کشور ما باشد. من فکر می‌کنم ما نه تنها باید هنرمندان ملی خود را تبلیغ کنیم، بلکه باید شرایطی ایجاد کنیم که در آن معرفی آنها شکل بگیرد. بزرگترین کمک را به ترویج و حفظ هنر مدرن، موزه‌های خصوصی و کلکسیونرها می‌کنند. افراد ثروتمند با کمال میل روی آنها سرمایه‌گذاری می‌کنند.

    * موضوع موزه‌های خصوصی در بخش «موزه‌ها و پروژه‌های نمایشگاهی» مطرح شده است؟ چه موضوعات دیگری را در همایش فرهنگی مورد بحث قرار می‌دهید؟

    ما قطعاً در مورد مسائل مربوط به موزه‌های خصوصی صحبت خواهیم کرد که سهم بزرگی در ترویج هنر معاصر دارند. به هر حال یک میزگرد مختص به موزه‌های خصوصی در جزیره نیوهلند برگزار خواهد شد. این یک نمونه درخشان از آموزش فرهنگی است، از طریق دسترسی به سرمایه خصوصی. یکی دیگر از موضوعات مهم مربوط به دسترسی، کپی کردن است. به زودی تکنیک، امکان ساخت کپی‌هایی را که صد در صد با اصل مطابقت دارند، ایجاد می‌کند. از طرفی این ترسناک است چون خطر ساخت کپی‌هایی برای اثر اصلی را افزایش می‌دهد. از طرف دیگر کپی‌ها برای سازندگان غیرقابل تعویض هستند و وقتی با استفاده از ارزیابی مناسب، ما آنها را جعلی می‌نامیم، فراموش می‌کنیم که «رامبراند» بدون اعتراض آثار دانشجویانش را امضا کرد، درست مثل «روبنس». در قرن نوزدهم پس از تصویب بیانیه کشورهای اروپایی در مورد انتشار آثار فرهنگی در سراسر جهان، هنرمندان شروع به ساخت قالب‌ها کردند. به لطف این امر، موزه هنرهای زیبای دولتی پوشکین، موزه ویکتوریا و آلبرت، تاسیس شد. این مبحث که چرا نیاز به ساخت کپی وجود دارد، در همایش مطرح خواهد شد.

     

    * در این مورد، موزه‌های خصوصی از کمبود بازدیدکننده شکایت دارند. اما در ارمیتاژ، مثلاً در تمام طول سال مردم در صف می‌ایستند. چگونه موزه‌های خصوصی می‌توانند چنین محبوبیتی کسب کنند؟

    اخیرا، موفقیت موزه، دیگر متمرکز بر تعداد بازدیدکنندگان آن نیست و این یک دستاورد غیرقابل انکار است. چرا که ابتدایی‌ترین روش ارزیابی کیفیت، تعداد افراد حاضر در موزه است. برای یک موزه نه تنها به دست آوردن یک میراث بلکه انتقال آن به نسل‌های بعدی بسیار مهم است و وظیفه ما این است که این کار را به گونه‌ای انجام دهیم که مردم به آسانی این هنر را درک کنند. انبوه توریست‌هایی که موزه لوور، موزه متروپلین و ارمیتاژ را پر می‌کنند تا فقط این مکان‌ها را هم دیده باشند، نمی‌توانند معیاری برای کیفیت یک موسسه فرهنگی باشند. بنابراین لازم است دقیقاً مشخص شود موزه چه تعداد بازدیدکننده را می‌تواند در خود جای دهد، به صورتی که همه احساس راحتی کنند. برای موزه‌های خصوصی ضروری است که همه چیز در دسترس باشد. آنها نیازی به تعداد بازدیدکنندگان ندارند، بلکه باید برای شهرت تلاش کنند.

    * اخیراً شما مکرر درباره مسئله ظرفیت موزه‌ها صحبت کرده‌اید. ارمیتاژ در این زمینه به اوج رسید؛ چهار میلیون بازدیدکننده در سال. این مسئله را چگونه حل می‌کنید؟ آیا ما باید ورود به موزه‌ها را محدود کنیم یا در جریان گردشگری تغییری ایجاد کنیم؟

    ما محدودیت‌هایی داریم؛ اولین آنها بلیط است. برخلاف بریتانیا که همه موزه‌ها رایگان است، ورورد به ارمیتاژ هزینه دارد. این کار درست است، در غیر این‌صورت مردم دیگر قدر هنر را نمی‌دانند. با این وجود ما امتیازاتی داریم: ورود کودکان، دانشجویان و بازنشستگان رایگان است. همچنین برای شهروندان روسیه تخفیف داریم و یک روز رایگان در ماه. اکنون ما درباره این موضوع فکر می‌کنیم که قیمت بلیط ورودی نسبت به هر فصل متفاوت باشد. علاوه بر این آتش‌نشانان هم محدودیت‌های خود را دارند، تعداد بازدیدکنندگان باید حدی باشد که آتش‌نشانان بتوانند در صورت آتش سوزی آنها را ظرف ۵ دقیقه بیرون ببرند. این عدد برای ارمیتاژ ۷۱۱۱ نفر است.

    * شما گفتید که جمعیت موزه خاص است: به علاوه توریست‌ها، کسانی که می‌توانند رایگان از ارمیتاژ بازدید کنند هم به آنجا می‌آیند، کودکان، دانشجویان، بازنشستگان. این وضعیت عادی است یا نیاز به انجام اقداماتی است برای اینکه گروه‌های دیگری از مردم از موزه بازدید کنند؟ چگونه می‌توانید آنها را به موزه جلب کنید؟

    کودکان مخاطبان اصلی ارمیتاژ هستند و در روز دانشجو، نمایندگان جوانان از لوستر هم آویزان هستند. آنها آماده پذیرش هر چیز جدیدی هستند. بازنشستگان هم همواره جزو بیشترین علاقه مندان به ارمیتاژ بوده‌اند. اگر در مورد کسانی که به ندرت به موزه می‌روند، صحبت کنیم، می‌توان بین آنها افرادی را دید که در دهه ۹۰ درگیر کسب و کار بودند و به همین خاطر نتوانستند طعم هنر را بچشند. اکنون آنها ۴۰ تا ۵۰ ساله هستند، در آنها احساس آمادگی برای یادگیری نداریم. دقیقاً از همین افراد فعالیت‌هایی برای تخریب نمایشگاه‌ها سر می‌زند و اعتراض علیه هر چیزی که فراتر از درکشان باشد. تحت سلطه شوروی، ما ارتش را به عنوان یک مخاطب از دست دادیم. اکنون ما به طور جدی از آنها حمایت می‌کنیم؛ ما برای بازدید رایگان برای کسانی که در پترزبورگ خدمت می‌کنند، برنامه ریزی کرده‌ایم.

    * ارمیتاژ در تابستان قراردادش را با شرکت «MehStoryTrans» مبنی بر ساخت مرحله بعدی انبار در «استارایا درونیا» فسخ کرد. چه چیزی برای شما مناسب نبود؟

    ما در دنیای کلاهبردارها زندگی می‌کنیم. تقریباً همه شرکت‌های ساختمانی سعی دارند از ما دزدی و فرار کنند و ما می‌خواهیم آنها را قبل از اینکه فریبمان دهند، وادار به انجام کار کنیم. این‌ها بازی‌های خطرناکی ست. تاکنون ما از زمان جلو بوده‌ایم و قراردادهایمان را با پیمانکاران به موقع فسخ کرده‌ایم. برای مدتی جریمه‌ها به طور کلی، منبع درآمد ما بود. در چنین سیستمی ما همچنان ستاد کل و انبار را ساختیم. در عین حال شرکتی که ساخت و ساز را انجام می‌داد، عملاً دیگر وجود ندارد. در «استارایا درونایا» ما نتوانستیم کار را به اتمام برسانیم. شرکت دیگری که موفق به ساخت پروژه بزرگ مرحله چهارم ساخت انبار مختص کتابخانه شد، پیش پرداخت یک میلیارد دلاری دریافت کرد. بعد از گذاشتن پایه‌ها، آنها کار را متوقف کردند. این شرکت در آستانه ورشکستگی بود و اکنون عملاً وجود ندارد. بانکی هم که ضامن آنها بود، ورشکسته شد. ما قرارداد را با پیمانکار فسخ کردیم و قصد داریم از طریق دادگاه پیگیری کنیم.

    * آیا موزه رقابت جدیدی برای این کار اعلام خواهد کرد؟ آیا شرایط قرارداد تغییر می‌کند؟

    البته، این مهمترین پروژه برای ارمیتاژ است. اما کارهای ساختمانی که در موزه انجام می‌شود بسیار پیچیده است و شرکت‌های ساختمانی معدودی آماده پذیرش آنها هستند. اکنون ما در مورد یک رقابت جدید گفتگو می‌کنیم و با شرکت دیگری در حال مذاکره هستیم. در فکر چگونگی بستن قرارداد با کمترین زیان هستیم.

    * روی چه کسانی اصلاً هدف‌گذاری نمی‌کنید؟

    تنها کسانی که جزو بازدیدکنندگان اصلی ما نیستند، توریست‌ها هستند. ما خیلی دوستشان داریم، آنها درآمدزا هستند، به خاطر آنها ارمیتاژ درهایش را بیشتر باز می‌کند و ساعات کاری را طولانی‌تر. اما همیشه به خاطر داریم که مخاطب اصلی، آنهایی هستند که به دنبال هنر هستند و برای آن ارزش قائلند. ما افتخار می‌کنیم که شهروندان روسیه از ارمیتاژ دیدن می‌کنند. تنها ۴/۱ بازدیدکنندگان خارجی هستند. این امر ما را از موزه لوور و بریتانیا متمایز می‌کند.

    * امروزه در جهان به طور جدی درباره گنجایش بحث می‌شود یعنی آشنایی افرادی که نیازها و توانایی‌های خاص دارند، با موزه. آیا این موضوع مربوط به بخش شما در همایش فرهنگی است؟

    خدا را شکر که امروزه این موضوع در سراسر جهان مورد توجه است. ما در مورد این واقعیت صحبت می‌کنیم که نیازهای ویژه به دلیل اتفاقات جدید در موزه‌ها به وجود می‌آیند، که حتی برای بازدیدکنندگانی که کاملاً سالم هستند نیز مهم است. مثلاً اگر شما برچسب‌هایی برای افراد مبتلا به خوانش‌پریشی (اختلال در خواندن الفبا) تهیه کنید، بازدیدکنندگان عادی هم نوشته‌ها را بهتر درک خواهند کرد. درست مثل سالنی که افراد نابینا بتوانند در آن اشیا را لمس کنند، این سالن برای افراد بینا هم جالب خواهد بود.

    * طبق سنت هر ساله توافق‌نامه‌های مختلفی در چهارچوب این همایش منعقد شده‌اند. چه توافق‌هایی در چهارچوب بخش شما امسال مورد بحث خواهد بود؟

    ارمیتاژ توافق‌نامه‌ای برای ایجاد مرکزی در کالوگا امضا خواهد کرد. این مرکز در خانه فرماندار قرار خواهد داشت که بازسازی آن در حال حاضر آغاز شده است. همچنین ما سندی را در زمینه توسعه روابط ارمیتاژ و چین امضا خواهیم کرد و تعدادی توافق‌نامه با استان‌های ایتالیا در مورد مبادلات وجود دارد.

    * امسال، موضوعات بخش موزه و بخش «حفظ میراث فرهنگی»، تا حد زیادی همپوشانی دارند. چه چیزی در آنها مشترک است؟

    شعار بخش موزه ما «حفاظت و دسترسی»، نزدیک به بخش میراث فرهنگی است. برخی معتقدند میراث فرهنگی بناهای تاریخی هستند و موزه‌ها متعلق به حوزه تفریحی‌اند. بنابراین همانطور که شما هوشمندانه ذکر کردید، ما نقاط اشتراک زیادی با بخش «حفظ میراث فرهنگی» داریم.

    * و کدام یک از موضوعات مشترک با «حفظ از میراث فرهنگی» در همایش منعکس خواهد شد؟

    یکی از مهمترین میزگردها به «حفظ میراث فرهنگی در طول جنگ» اختصاص خواهد داشت. ما درباره سه نفر صحبت خواهیم کرد: خالد اسد نگهبان پالمیرا، جوزف اوربیلی مدیر ارمیتاژ و درباره همکار فرانسوی‌مان در لوور در طول جنگ، با اشاره به فیلم الکساندر سوکوروف. مسائل امنیتی با انقلاب که امسال صدمین سالگرد آن را جشن می‌گیریم، پیوند خورده‌اند که این هم یک نوع جنگ است، فاجعه است. در میزگردها ما در مورد اینکه موزه‌ها چطور در طول جنگ غنی‌سازی شدند و آسیب دیدند، درحالی‌که میراث فرهنگی را حفظ کردند، صحبت می‌کنیم. در اسمولنی میزگردی در مورد «حق ملت برای تعیین سرنوشت خود» خواهیم داشت.

    * اخیرا وزیر فرهنگ فدراسیون روسیه، «ولادیمیر مدینسکی»، از اتحادیه موزه‌ها، که سرپرستی آن با شماست، خواسته است که توصیه‌های مختصری برای این صنعت تنظیم شود، بر اساس «مفهوم توسعه امور موزه تا سال ۲۰۳۰». چه چیزهایی باید در آن منعکس شود؟ و نقاط روشن در مفهوم اصلی چه چیزهایی هستند؟

    مفهوم مجموعه‌ای پیچیده از استدلال به نظر می‌آید، با تعداد زیادی کلمه خارجی و تلاش برای اینکه به موزه‌ها توضیح دهد چگونه فعالیت بهتری داشته باشند. در عین حال چیزهای مهم و بسیار خطرناکی جا افتادند. برای مثال: هیچ تضمینی برای حفاظت از مجموعه‌های موزه وجود نداشت و هیچ حرفی درباره استقلال موزه‌ها در تصمیم‌گیری گفته نشد. اتحادیه موزه آماده اصلاح این مفاد است تا اصول اصلی تا ماه ژوئن در آن منتشر شود: موزه نایابترین متولی حافظه تاریخی نسل‌های قبل تا بعد است؛ موزه یک حوزه خدمات اجتماعی نیست، بلکه عملکرد آموزش حفظ خاطره دولت را پیش می‌برد. موزه‌ها باید در تصمیم‌گیری خود استقلال داشته باشند. درآمدشان باید برای خودشان باشد، در عین حال درآمد حوزه‌ها نباید یارانه دولتی را کاهش دهد. فضای موزه‌ها یک جریان مشترک دارند، متشکل از قوانین مختلفی که نباید با هیچ قانون واحدی منطبق باشند. این موارد باید اعلام و کارهایی برایشان مشخص شود.

     


    iconادامه مطلب

    با عشق زیر آوار رنج
    بازديد : iconدسته: گزارش

     

     

    وحید خسروی یکی از مربیان کانون پرورش فکری کودکان است که همراه  واحد سیار روستایی، به همراه عروسک معروفش به مناطق زلزله زده رفته  تا برای  کودکان زلزله زده شادی بیافریند و برای لحظه ای هم که شده ذهن کودکان کرمانشاه را از فضای فاجعه دور کند. خسروی خودش در کرمانشاه به دنیا آمده و درد و رنج این مردم مصیبت زده را با گوشت و پوست و استخوان خود حس می کند. نخستین روز پس از زلزله خود را به سرپل ذهاب رسانده تا برای بچه هایی که همه چیز خود را از دست داده اند قصه بخواند و نمایش اجرا کند. شاید بتواند اندکی از بار سنگین اندوه آنان بکاهد.

     

    -) فضا در مناطق زلزله زده به چه شکل است؟

    شبی که زلزله شد خودم را به منطقه رساندم اینجا همه چیزویران شده است خانه ها و آدم ها . اینجا پر از غم و درد و عذاب است ولی من از همان روز اول فقط به یک چیز فکر کردم. اگر الان داغدار خانه ای هستند که خراب شده ، داغدار عزیزی هستند که از دست داده اند دیگر ما نباید خودمان هم کاری کنیم که کودکان وارد فضای افسردگی و ناراحتی شوند. این اتفاق یک تقدیر الهی بوده است که افتاده است بعد این ماجرا مهم این است که ما می خواهیم برای بازماندگان چه کار کنیم. از همان روزی که رسیدم بچه ها را به دور خودم جمع کردم کتاب خواندیم، قصه خواندیم، شعر گفتیم. عروسک آوردم و برایشان نمایش بازی کردیم. هر آنچه از دلقک بازی و شیطنت هایی که میتواند لبخند به لب بیاورد انجام دادم که در زمان کوتاهی که با من هستند بخندند.

    -) کودکان از لحاظ روحی در چه وضعیتی هستند؟

    در این جامعه آواره با دو دسته کودک رو به رو هستیم. کسانی که عزیز از دست داده اند و آواره اند و یک دسته کسانی که زنده هستند و خانه هایشان ویران شده است و مجبورند در پارک ها و معابر چادر بزنند و زندگی کنند.

    دسته ی اول که عزادار هستند ما سعی میکنیم با رعایت شرایط شان، حس و حالشان و مسائلی که وجود دارد تسلی خاطر آن کودکان باشیم که الان تنها چیزی که مشاهده میکنند شیون ها و داغ هایی است که وجود دارد.

    دسته دوم کودکانی هستند که از صبح تا غروب در چادرها نشسته اند و محبوط در و دیوارهای خراب شده را نگاه می کنند. اگر به داد این کودکان نرسیم  هرچه زودتر افسرده میشوند. بی نهایت کودکان دچار ترس و وحشت شده اند و از چادرهایشان خارج نمیشوند. انگار این ترس در وجودشان نهادینه شده که هر لحظه ممکن است زلزله ای دیگر و آوار دیگر اتفاق بیفتد.

    -) فضای فرهنگی و هنری، خیرین فرهنگی  چه کمکی میتوانند بکنند؟

    بچه های اینجا فقط روحیه لازم دارند. کسی مثل من که در زمینه هنر کار میکنم وقتی به اینجا می آیم قصه برای کودکان میگویم. قصه ای که می گویم فقط برای این است که کودکان را بخندام و جایزه ای به آنها بدهم. قصه های خودم را طوری شروع میکنم که کلی در آنها سوال است و از بچه ها سوال میپرسم. بچه ها جواب میدهند و من به جواب آنها جایزه میدهم جواب غلط است ولی بچه ها که نمیدانند جواب غلط داده اند جایزه را میدهم فقط برای اینکه ذوق کنند و برای مدت کوتاه فضای ترس و وحشت را فراموش کنند. در این دقایق فراموش میکنند چند روز است که درد و وحشت و آوارگی داشته اند. بازی بشین پاشو، کتاب، هر آنچه بتواند حواسشان را پرت کند انجام دادم و خداروشکر موفق بودیم و الان هم همکاران خودم در سراسر ایران به من زنگ میزنند که اگر شرایطی هست ماهم بیاییم. متاسفانه مقداری از نظر مسائل اسکان مشکل وجود دارد و شرایط برای ماهم که اهل اینجا هستیم دشوار است وای به حال کسانی که بخواهند از راه دور بیایند. به تمامی اهل فرهنگ و هنر پیشنهاد میکنم که از هفته های آتی که وضعیت مناسب تر شد به فکر مسائل روحی این کودکان باشند. بی شک نیاز به مسائل فرهنگی و هنری وجود دارد و این کودکان بیشتر از غذا، آب و هرچیز دیگر به روحیه نیاز دارند.

    -) چه قصه هایی برای بچه ها  میگویید؟

    می دانم که می توان تئاتر درمانی کرد؛ می دانم که می توان با قصه بچه ها را آرام کرد اما من به هیچ چیز  فکر نمی کنم جز خنداندن کودکان. شما هیچ تصوری از شرایط مردم در قصر شیرین و ثلاث باباجانی و ازگله ندارید. تاکنون سه کودک در سرپل ذهاب از سرما جان داده اند؛ مردم، زیر خروارها خاک به دنبال عزیزان خود هستند و من در چنین اوضاع و احوالی که مرگ و نومیدی از در و دیوار می بارد، می خواهم بچه ها را بخندانم و برای چند دقیقه هم که شده از فضای ترسناکی که در آن به سر می برند جدا کنم. باور کنید، این کار، دشوارترین کار ممکن است.»

    -) عزاداری کردها به شکلی است که غم و اندوه را چند برابر میکند این فضا چه تاثیری بر روحیات کودکان دارد؟

    دقیقا به درست ترین نقطه ممکن اشاره کردید. به من انتقاد میکردند که الان وقت مناسبی برای این کار نیست. میگفتم: که ما کردها عزاداری هایمان بی نهایت وحشتناک است. من خودم که یک مرد بزرگی شده ام وقتی این صحنه ها را میبینم شوکه میشوم. دختر دانشجویی که در شهر دیگری دانشجو بود با خبر شده بود که پدرش زیر آوار مانده است وقتی رسید موهایش را کند و به دور مچ هایش بست. صورت خودشان را خراش میدهند و خون می آید. این تصاویر برای بچه ای که نمیداند چه اتفاقی افتاده است زجر آور است. بچه چه میداند که زلزله چیست؟ بچه چه میفهمد آوارگی چیست؟ تازه با این پدیده مواجه شده است و هنوز نمیداند که چه اتفاقی افتاده است. دیروز برای بچه ها که کلاس نقاشی گذاشته بودم همه هلی کوپتر های هلال احمر را میکشیند چیزی که تا حالا ندیده بودند. بچه ای که نمیداند زلزله چیست چگونه میخواهد با این صحنه مواجه شود. خواهری که تا دیروز با او میگفت و میخندید الان هیچ مویی روی سرش نمانده است. این بچه چه گناهی دارد باید امثال من به داد این بچه برسند. روحیه شان را دریابیم و نگذاریم افسرده بشوند. خیلی از دوستان میگفتند وضعیت که بهتر شد بیاییم باید قبول کنیم آن زمان دیر است و دیگر این کودکان افسرده شده اند باید هرچه زودتر آنها را دریابیم.

    -) در حال حاضر چگونه میتوانیم در این حیطه به کودکان کمک کرد؟

    دوستان من از روز اول این حادثه نزدیک به ۵ میلیون به حساب من ریخته اند و من برای بچه ها شال، کلاه، میخرم و حتی برخی خریدهای من مای بی بی بوده است در حیطه کار فرهنگی که انجام میدهم جایزه هایی به بچه ها میدهم که بیشتر آنها را لازم دارند. فعلا کمک های نقدی مناسب تر هستند که به شماره کارت  ۶۰۳۷۹۹۷۲۶۹۷۴۷۰۲۹ به نام وحید خسروی ارسال میکنند و عکس فاکتور خرید و عکس اقلامی که خریداری میشود را برایتان ارسال میکنم.

    تنظیم کننده: مهسا کریمی

     


    iconادامه مطلب

    زبان مطربی در گفت و گو با مجید افشار، بازیگر سیاه صحنه
    بازديد : iconدسته: گزارش

     

    زبان مطربی از قديم مرسوم بوده هر صنفي زبان خاص خودش را داشته باشد که خارج از فهم و درک طرف مقابل مشتري يا ارباب رجوع باشد. مثل زبان مرغي و زبان زرگري که گويا متعلق به صنف زرگرهاست. حتي بين لباس فروش ها هم اين زبان وجود داشت. مثلا وقتي مشتري مي آمد که مشتري سختي بود و خريد نمي کرد و چانه مي زد من ديده بودم که صاحب مغازه به شاگردش مي گفت بچون بره. يعني ردش کن بره. کله پزها هم زبان خاصي داشتند. مثلا مي گويند چليم باشد. يعني پرس غذايي که به مشتري خاص مي دهند پر ملات باشد. از آنجا که نمي توانستند جلوي بقيه بگويند براي فلاني سفارشي بريز مي گفتند چليم باشد. زبان مطربي هم مختص افرادي بوده که در گذشته به آنها عمله جات طرب مي گفتند. اين افراد وقتي به شکل گروه هاي منسجم درآمدند کم کم به ساختن اين زبان دست زدند. در مورد اين گروه ها بايد بگويم در قديم حياط خانه ها بزرگ بود و در وسط آن حوض بزرگي قرار داشت و دور تا دور خانه اتاق هاي مختلف بود. در جشن هاي عروسي يا جشن هاي ديگر روي حوض را با تخته مي پوشاندند و روي آن فرش مي انداختند اين مي‌شد صحنه و نمايش را اجرا مي کردند و اصلا به همين علت به اين نمايش ها تخته حوضي يا روحوضي گفته مي شود. از غروب که آفتاب مي رفت گروه هنري و به اصطلاح قديم گروه مطرب ها به معناي گروهي که طرب و نشاط مي آورند کارشان را شروع مي کردند. صاحبخانه يکي از اتاق هاي خانه را به آنها مي داد که رخت و لباسشان را عوض کنند. به اين اتاق صورتخانه مي گفتند. گروه مطرب ها صندوق لباس يا صندوق شادماني را که به آن صندوق کابلي هم مي گفتند به آن اتاق مي بردند و لباس عوض مي کردند و آماده مي شدند تا براي مهمان ها برنامه اجرا کنند.  آنهايي که متمول بودند در حياط صندلي مي گذاشتند و بقيه هم فرش پهن مي کردند و مهمان ها روي آن مي نشستند. برنامه از غروب شروع مي شد و تا ۵ و ۶ صبح ادامه داشت. برنامه هاي مختلفي هم اجرا مي شد. گروه موسيقي بود‏، رقص و آواز بود و پيش پرده خواني هم مي شد. زمان شام که مي رسيد گروه مطرب ها استراحتي مي کردند. گروه نوازنده ها هم با قسمت هاي مختلف برنامه همراهي مي کردند. در ضمن در شرايطي گروه مطرب‌ها با هم حرف‌هايي داشتند که نمي خواستند صاحبخانه يا ديگران بفهمند با زبان خاص خودشان که به زبان مطربي معروف بود با هم حرف مي زدند.  در خيابان سيروس مغازه هايي بودند که به آنها بنگاه هاي شادماني مي گفتند. وقتي کسي جشني داشت به اين بنگاه ها مي آمد و مي گفت مثلا هفته ديگر سه شب و دو روز مراسم دارم و گروه را دعوت مي کرد. بعضي ها که با نمايش ها و گروه هاي هنري آشنايي داشتند تاکيد مي کردند که فلان نمايش حتما در جشن اجرا شود يا فلان آرتيست را مي خواهيم. به اصطلاح اسم بر مي کردند. در واقع خيابان سيروس و اطراف آن مرکز اين مطرب ها بود که مثل بعضي صنف هاي ديگر که به آنها اشاره کردم زبان خاصي براي خودشان به وجود آورده بودند. اين زبان بعد از شکل گيري اين گروه ها رواج پيدا کرد. البته ممکن بود تمام اين افراد مال يک شهر نباشند. تعدادي شان تهراني بودند‏ تعدادي ديگر هم از شهرستان هاي مختلف بودند و با لهجه هاي مخصوص خودشان حرف مي زدند. با وجود اين تفاوت هاي گويشي، زبان مخصوص خودشان را که مطربي بود داشتند.

    و این کار به خاطر اين که مسايل درون گروهي به بيرون درز پيدا نکند. مثلا اين که چقدر پول گرفته اند يا کار مال کيست يا هفته ديگر کجا هستند يا آن کسي که پيش داماد نشسته کيست. به هر حال حرف‌هايي داشتند که نمي‌خواستند کس ديگري متوجه شود. به همين دليل به زبان مطربي با هم صحبت مي کردند.

     


    iconادامه مطلب

    اتهام جنایی برای نویسنده “محافظان رئیس جمهور” کتابی درباره جاکوب زوما
    بازديد : iconدسته: گزارش

    اتهام جنایی برای نویسنده “محافظان رئیس جمهور” کتابی درباره جاکوب زوما
    به گزارش ماهنامه آزما به نقل از گاردین نیوز : “محافظان رئیس جمهور” نام کتاب جدیدی درباره جاکوب زوما، رئیس‌جمهور آفریقای جنوبی است که در روزهای ابتدایی انتشارش ۲۰ هزار نسخه فروخته شد. گفته می‌شود کتاب «محافظان رئیس جمهور» به خاطر مطرح کردن جزئیات پرونده محاکمه زوما است . زوما در سال ۲۰۰۵ در پی اتهام رشوه‌خواری از دولت اخراج شد. او همچنین در سال ۲۰۰۶ به اتهام تجاوز به یک دختر ۲۱ ساله مبتلا به ایدز مورد محاکمه قرار گرفت.
    گزارش های رسانه ای در آفریقای جنوبی نشان می دهد که پرونده های کیفری علیه ژاک پاو ، شکل گرفته است. ناشر کتاب ” محافظان رییس جمهور” گفت: ” ما به مردم این اطمینان را می دهیم که بر اساس این کتاب و دفاع از نویسنده ی شجاع مان ایستاده ایم. ”
    وی گفت: مسئولان انتشارات ان بی با افتخار از نویسنده در برابر هرگونه اقدام قانونی دفاع خواهند کرد و از پیشنهادات بسیاری از گروه های جامعه مدنی برای کمک در این زمینه و حمایت مردم آفریقای جنوبی سپاسگزار خواهند بود.”


    iconادامه مطلب

    ماهنامه آزما درگذشت هموطنان در زلزله شب گذشته را تسلیت میگوید
    بازديد : iconدسته: گزارش

    ■ ماهنامه آزما درگذشت هم‌وطنان عزیز در حادثه زلزله شب گذشته را به خانواده‌های داغدیده و عموم مردم ارجمند تسلیت گفته و برای آسیب‌دیدگان آرزوی صحت و شفای عاجل دارد.


    iconادامه مطلب

    در آستانه زادروز عبدالله کوثری/ گفت و گوی تخصصی ماهنامه آزما با عبدالله کوثری درباره‌ی ردپای تاریخ در ادبیات
    بازديد : iconدسته: گزارش

    نقش ادبيات در روايت تاريخ به نسبت کتاب‌هاي تاريخ‌ رسمي هر جامعه چه‌قدر قابل تبيين است و در جامعه‌ي ما چه‌طور اين نقش را مي‌توان تعريف کرد؟

    نقش ادبيات خيلي مهم است. مثلاً شما هر قدر از انقلاب فرانسه بخوانيد، با تصويري که بخش‌هاي مختلف کتاب بينوايان از اين انقلاب و حضور مردم در آن، در ذهن شما باقي مي‌گذارد برابري نمي‌کند. حتي “گاو روش” آن بچه‌اي که در ميدان درگيري انقلاب به نيروهاي انقلابي کمک مي‌کند، به مدد قلم ويکتورهوگو در ذهن‌ها ماندگار و به نوعي راوي بخشي از درگيري‌هاي انقلاب فرانسه مي‌شود.

    در کشور ما هم شايد در اولين گام تاريخ بيهقي به ذهن مي‌رسد. اين‌که بيهقي در عين حال که تاريخ -و در واقع تاريخ اجتماعي- را روايت مي‌کند، نوعي تحليل جامعه‌شناختي و زندگي مردم را هم در قالب يک نثر بسيار زيبا بيان مي‌کند.

    بحث ما بيشتر در مورد آثار ادبي است که به نوعي روايت‌گر تاريخ هم هستند اين‌جا قضيه کمي برعکس است چون بيهقي قصد کرده تاريخ بنويسد، اما به سبب قلم زيبايش اين تاريخ تحليلي تبديل به يک اثر ادبي زيبا شده است.

    بله. اما يک مسئله هم هست. گاهي من فکر مي‌کنم که در دنيا، از قرن ۱۹ به بعد – که به آن مي‌گوييم جهان مدرن – تئوري هايي پيدا شده، مثل مارکسيسم که مثلاً رسيد به جايي که بگويند نويسنده کارگر ادبي است. (که البته يک نظر افراطي بود.) ولي اين‌که شعر و ادبيات بايد آيينه‌ي جامعه باشد، به صورت جدي مطرح شد. و بعد گفتند ادبيات بايد فقط به نفع محرومان کار کند و تئوري‌هاي مختلفي که همه مي‌دانيم مطرح شد. اين‌ها منجر به خلق آثار ادبي به شکل آگاهانه شد. اشعاري سروده شد که اتفاقاً خوب هم نبود. چون شعري که آگاهانه سروده شود و داستاني که با هدف معيني و صرفاً براي بيان شرايط اجتماعي نوشته شده باشد، ادبيات ناب نيست. اما اين اتفاق افتاد و شد ادبيات سوسياليستي. که امروز اگر براي خواندن هر سطرش پول دستي هم بدهي کسي حاضر نيست آن‌ها را بخواند.

    ولي نکته‌ي جالب اين‌جاست که يک عده نشستند و فکر کردند که چون در قديم، اين تئوري‌ها نبوده، مردم اصلاً متوجه اين ماجرا نبوده‌اند. يعني دغدغه‌ي شاعر يا نويسنده‌ي دوران قديم مردم و جامعه نبوده. در صورتي که مي‌بينيم که شعرا و نويسندگان قديم هم به اين موارد توجه داشتند و اتفاقا توجه جدي هم داشتند.

    چون اين مسئله ناگزير است. شاعر نمي‌تواند از جامعه و محيط زندگي‌اش تأثير نپذيرد و اين تأثير در آثارش منعکس مي‌شود.

    بله، ۲۵۰۰ سال پيش از اين مي‌بينيم که از هفت اثري که از آيسخولوس مانده، دو تا اصلاً مناسبت تاريخي دارد. يعني اين نويسنده کاملاً مي‌دانسته چه مي‌کند. درست است که اين‌ها را براساس اسطوره نوشته. اما اسطوره‌اي را در آن داستان هفت دشمن تبس به کار گرفته، متعلق به زمانه‌ي خودش بوده. و آن زماني است که سال قبل يا دو سال قبل از آن اسپانيايي‌ها حمله کردند به يک جزيره‌ي کوچک بي‌طرف که اصلاً اهل جنگ نبوده و آن‌جا را اشغال کرده‌اند. زنانش را به اسارت گرفته‌اند؟ و او اين را مي‌نويسد. اين کتاب بيانيه‌ي محکوميت جنگ است. شما در اين نوشتار صداي فرياد و ضجه ي زنان را مي‌شنويد که مي‌گويند؛ اي واي الان دروازه مي‌شکند و اين‌ها وارد شهر مي‌شوند… اين‌ها گندم مرا مي‌برند اين‌ها دختر مرا مي‌برند و … به خدا مو بر تن انسان راست مي‌شود.

    پس اين‌طور نبوده که نويسندگان قديم هيچ چيز در اين موارد ندانند و ننوشته باشند. اما اين ما هستيم که فکر مي‌کنيم قديمي‌ها چون مثلاً تلويزيون نداشتند ابله بوده‌اند! بعد درائوريپيدس – که نسل سوم اين‌هاست، مي‌بينيم صحبت‌هايي در نوشته‌هايش مطرح مي‌شود که به نسبت امروز خيلي هم مترقي است. شما
    مِدِآي ائوريپيدس را بخوانيد. مي‌بينيد در اين متن حرف‌هايي زده شده که در قرن ۱۹ اولين فمينيست‌هاي اروپايي گفته‌اند. مي‌گويد: زن بايد قدرت بگيرد و آن وقت زمين روي آسايش را خواهد ديد. شما مردان هستيد که اين اجازه را نمي‌دهيد. اين حرف را ۲۵۰۰ سال پيش ائوريپيدس از زبان خانم‌ها مي‌گويد. ببينيد چه توصيفي از موقعيت زنان مي‌کند. مدآ در آن دوران مي‌گويد: زنان جهيزيه مي‌دهند، آزادي شان را مي‌دهند و در طول زندگي هم مدام از اين مي‌ترسند که رفتاري ازشان سر نزند که شوهر دلگير شود و برود! و اين‌ها همين حرف‌هاي امروز است. اصلاً من اين تراژدي‌هاي باستان را به اين دليل ترجمه کردم که مردم بدانند اين حرف‌ها از قديم بوده و نويسندگان و متفکران قديمي هم به اين مسايل توجه مي‌کرده‌اند و اين‌ها مسايل روز جامعه‌ي آن زمان بوده که در ادبيات منعکس مي‌شود. بايد فکر کنيم ملتي که مي‌رسد به آن‌جايي که مجسمه‌ي ونوس را آن طور هنرمندانه بسازد، يقيناً بدون يک پيشينه‌ي فرهنگي به آن مرحله نمي‌رسد. آن کسي که مي‌تواند جهان فلسفه را خلق کند، قطعاً بي‌شعور نبوده. اشکال اين‌جاست که ما نمي‌خوانيم. من به نظر خودم پنج سال عمري که پاي ترجمه‌ي اين مجموعه گذاشتم برابر است با کل سال‌هايي که کار ترجمه‌ انجام داده‌ام و تمام رمان‌هايي که ترجمه کمرده‌ام. اين را خودم مي‌گويم.

    من ترجمه‌ي اين مجموعه‌ي تراژدي‌هاي يونان را در بين کارهايم جاي ديگري مي‌گذارم. چون اين‌ها يک ارزش جاودانه دارد. اين‌ها شاهدي است بر آگاهي انسان و نشان مي‌دهد که در قرن پنجم قبل از ميلاد انسان به مرحله‌ي جدي شناخت خودش رسيده است. تمام زيبايي‌ها و زشتي‌هاي درون و برون خودش را شناخته و آن وقت است که بر پايه‌ي اين شناخت اين‌ها را مي‌نويسد. اما چه کسي منابع قديمي را مي‌خواند؟ اين‌ها ريشه را گفته‌اند و هرچه تا امروز بنا شده بر اين ريشه‌ها بنا شده است.

    در ادبيات خودمان چه تصوير و نمونه‌ي شاخصي مي‌توانيم ارائه بدهيم از جامعه‌نگري خالق اثر؟

    مي‌رسيم به ادبيات خودمان. که البته ادبيات ما شقه شقه هم شد. بايد به اين نکته توجه کنيم. ما در قصيده‌هاي فارسي تا قرن ۵ و ۶ نوعي طرب مي‌بينيم و سرخوشي. که حاصل احياي دوباره‌ي ايران است، از دوران صفاري تا اوجش که دوران ساماني بود. در اشعار فرخي و منوچهري و … نشاط مي‌بينيد. چون زندگي دوباره آغاز شده. ولي از قرن ششم عرفان ما نوعي خودبسندگي دروني ايجاد مي‌کند و اين‌جاست که ما مثلاً از شعر عطار نبايد انتظار آن طرب را داشته باشيم. چون واقعاً هم نيست. چون جهان عطار، جهان بالاست. مثل مولانا؛

    ما ز بالاييم و بالا مي‌رويم / گر نمي‌آيي، نيا ما مي‌رويم

    درواقع زمين را رها مي‌کند.

    بله دقيقاً. مي‌گويد من به اين‌ها کار ندارم و کار من بالاتر از اين‌هاست و من بايد مسئله‌ام را با بالا حل کنم. ولي اين، همه‌ي شعر ما نيست. مثلاً دقت کنيد به انوري، (که خواندنش هم خيلي سخت است) اما در لابه‌لاي قطعات سروده‌هاي او کلي مسايل انساني مطرح مي‌شود. قصايدش، يک طرف. اما در قطعات او شما آدمي را مي‌بينيد که کفشش سوراخ است يا هيزم خانه‌اش تمام شده و … اين‌ها مهم است و آيينه‌ي زندگي دوران خودش است. بعد مي‌رسيم به سعدي، که آگاهانه شده تفسيرگر زندگي زمانه‌ي خودش. حافظ حسابش جداست. واقعيت اين است که حافظ با بياني که کرد، و با صورت‌هاي مختلف غزل‌هايش. انگار مخاطب اشعارش يک دوره‌ي کامل تاريخي از شيخ ابواسحاق تا تيمور را مي‌بيند. حافظ البته استثناء است.

    به هر حال بخش عمده‌ي ادبيات ما از قرن ششم به بعد عرفاني و دروني شده. که البته در جاي خودش زيباست. اما اين‌ها دغدغه‌شان زندگي آدم‌هاي زمانه‌شان نبوده. ولي آدم‌هايي مثل سعدي و حافظ جدا هستند. حافظ کاملاً آدم زميني است. اما مولوي فرق دارد. و خب خبري هم از قرن نهم داريم تا بيايد جلوتر خبري نيست. چون مثلاً در سبک هندي با همه‌ي زيبايي‌هايش شاعر بيشتر از آن‌که فکر خداوند و درون خودش باشد به فکر يافتن قالب‌هاي زيبا و مضامين بکر است.

    يعني به فکر سرودن شعر نيستند، بلکه صناعت مي‌کند.

    بله، باور بفرماييد که من شعري خواندم که شاعر سبک هندي درباره‌ي مژه‌ي چشم مورچه سروده بود!!

    ولي در آن دوران وضع نثرمان ظاهراً خيلي بد نيست.

    نه! فقط يک کتاب رستم‌التواريخ را داريم. که البته با يک گل بهار نمي‌شود. و در مقابل آن عالم آراي عباسي را داريم. که باز عالم‌آراي عباسي منصفانه است، عالم‌آراي اسماعيل را اگر بخوانيم آن‌قدر پرت‌وپلا گفته که اصلاً قابل قبول نيست. بهترينش همين اسکندر بيک منشي است. چون هم فارسي‌اش خوب بود و راجع به شاه عباس حرف مي‌زند که بالاخره آدمي است که کارهايي کرده. نه نثرمان هم کم است. واقعاً کسي نيست تا برسد به مشروطه.

    آيا علت، بي‌تفاوتي جامعه‌اي نيست که از حافظ مي‌رسد به اين‌که شاعرش شعري بسرايد که فقط پر از صناعات شعري باشد بي هيچ حرف و انديشه‌ي جدي؟

    ما يک جا به جايي فرهنگي داشتيم، اين‌ها به هند رفته‌اند و هنوز مبهوت آن‌چه مي‌بينند، هستند. چون آن شعر خوب يا بد، زمينه‌اش در ايران نبوده. من درواقع حرف آن‌هايي را که مي‌گويند حافظ آغاز سبک هندي است را قبول ندارم. حافظ تصويرپرداز بزرگي است ولي شاعران سبک هندي فقط نمي‌خواهند تصويرسازي کنند، بلکه به دنبال مضمون هستند. خود صائب مي‌گويد: طالب فکر غريب و معني بيگانه باش. البته درست هم مي‌گفتند، واقعيت اين بود که اين‌ها بيشتر و بهتر از سعدي و حافظ که نمي‌گفتند. پس بايد مي‌رفتند به سمت مباحث و تصاوير جديد. و واقعاً هم بعضي کشف‌هايشان حيرت‌انگيز است.

    و مي‌رسيم به مشروطه.

    مشروطه آغاز حرکتي بود که در ۱۳۲۰ با ايجاد آن گرايش‌هاي مارکسيستي به آن افراط‌ها کشيده شد. که آدم‌هاي هم نسل شاملو برخي‌شان قرباني آن نگاه حاکم بر ا دبيات شدند.

    ولي بعد که اين افراط‌ها کمي به تعادل رسيد و به قول معروف غبارها خوابيد، شعر شاملو را که مي‌خواني فضاي زمانه‌ي خودت را در آن به وضوح مي‌بيني، در شعر فروغ همين‌طور و …

    اين آن شاخه‌ي خوبي بود که از آن دوران رشد کرد. ولي مي‌دانيم که در سال‌هاي ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۷ چه‌قدر استعدادهاي خوب بودند که از بين رفتند. فقط يک نفر مثل «به آذين» کافي بود که يک نسل را به آن افراط‌ها بکشاند. چون همه هم نسبت به او تعارف داشتند و او با آن انديشه‌هاي افراطي مارکسيستي سوسياليستي نوعي تسلط بر اين جمع داشت. مثلاً کوش‌آبادي از جمله‌ي اين قربانيان است. کوش‌آبادي شاعر خوبي بود، وقتي شروع کرد. اما از وقتي تحت تأثير حرف‌هاي به آذين قرار گرفت جز شعار چيزي نگفت… و حيف شد…

    خيلي‌ها اين‌طور شدند.

    بله، خيلي‌ها. سياوش کسرايي که اصلاً به کل و با تمام وجود تحت تأثير به آذين بود. فقط سايه از اين قائده مستثني بود.

    و امروز؟

    اگر مقصودتان سه، چهار دهه‌ي اخير است. من فکر مي‌کنم. امروز ديگر آن عرفان قرن هفتمي نيست. اما باز هم شاهد رجوع به درون هستيم در کل جامعه و بالطبع نويسنده‌ها و شعرا هم همين‌طور، اما با اين فرق که درون‌ها ديگر درون عطار و مولانا نيست و آن ظرفيت را ندارد. باور کنيد من ۱۵ سال پيش گفتم اتفاق خوبي که رخ داد اين است که شعر ما از اجتماعيات به آن معني وسيع نجات پيدا کرد. و شاعر وقت دارد که حالا خودش را بيان کند. اما درون اين نسل چيزي ندارد – که البته تقصير نسل ماست – عطار مي‌تواند ساعت‌ها از درونش حرف بزند. کما اين‌که پنج تا کتاب عالي از اين درونيات درآمده. ما اما خالي هستيم. چه در داستان و شعر.

    درواقع امروز نتيجه‌ي اين مراجعه‌ي به درون مي‌شود مونولوگ‌هايي که به شکل داستان در اين سال‌ها نوشته شده…

    آفرين. دو تا کار شاخص در اين عرصه اتفاق افتاده که هر دو را هم گلشيري انجام داده. و ديگران در اين نوع نوشتن آپارتماني و مونولوگ‌وار زير سايه‌ي گلشيري هستند. امروز هم جز يکي دو تا از نويسنده‌ها، بقيه واقعاً کار شاخصي در اين سال‌ها انجام نداده‌اند. به قول مرحوم سپانلو راست مي‌گفت که اين‌ها يک دوربين مي‌گذارند و صحنه‌هايي از آن‌چه در خيابان يا خانه‌شان مي‌گذرد را ضبط مي‌کنند و اين مي‌شود يک کتاب داستان. هرچه پسر خاله و دختر خاله‌اش انجام مي‌دهد، مي‌شود يک قصه و خودشان هيچ چيز در خوري به آن اضافه نمي‌کنند.

    با اين وضع آيا سي سال ديگر تصوير راستيني از زمانه‌ي امروز را مي‌شود در اين کتاب‌ها ديد؟

    بله. همين پوچي و تهي بودن را مي‌بينيم. به نظر من بخشي از اين شرايط هم جهاني است. بشر از نيمه‌ي قرن بيستم به بعد، بي‌علت ذوق زده شد. که آي داريم مي‌رويم به جلو… البته داشت مي‌رفت، اما اتفاقاتي که از دهه‌ي شصت ميلادي در جهان رخ داد، مشخص کرد که شرايط آن‌قدرها هم قابل ذوق کردن نبوده. چون ما فقط اسباب‌بازي‌هايمان تغيير کرده و اين سلطه‌ي ماشينيزم و تکنولوژي، جز اين‌که بشر را کاهل کند (نه از نظر جسمي، بلکه از نظر ذهني) و خطرات بسياري را براي او در پي داشته باشد چندان خيري نداشت. اصلاً من و شما در اوايل دهه‌ي چهل تصور چنين جنگي را در خاورميانه مي‌کرديم؟

    اصلاً!

    ابداً. ما مي‌گفتيم اين مسايل ديگر حل شده و جهان به شکل ديگري داشت حرکت مي کرد. اما مسير حوادث نشان داد که تصويري که ما از جهان مي‌ديديم و پيش‌بيني‌ها دروغ بود.

    آيا اين در اثر فقدان شناخت کافي نبود؟

    بله، دقيقاً چون ما فکر مي‌کرديم که وارد جهان شده‌ايم. در صورتي که نشده بوديم. ما فقط ظاهرمان تغيير کرد، هرچند که امروز هم به شکل کامل وارد جهان نشده‌ايم. ما ملاقه،ملاقه، نفت فروخته‌ايم و يک سري اسباب و وسايل خريده‌ايم و باورمان شده که خبري هست. اما واقعيت اين است که امروز مي‌بينيم در آن طرف هم خبري نيست. جهاني که مثلاً ابرقدرتش آيزنهاور و ترومن و کندي بود، رسيده به موجود حقيري مثل ترامپ. اين جهان هم نمي‌تواند چيز فوق‌العاده‌اي براي عرضه داشته باشد، وگرنه اين سير نزولي را طي نمي‌کرد. درواقع مي‌خواهم بگويم که يک جاي کار از ريشه اشتباه است. در مقابل شما به قرن ۱۹ نگاه کنيد که از نظر قدرت و قوت انديشه چه استحکامي دارد. اصلاً چه کسي مي‌تواند رمان‌هاي قرن ۱۹ را دوباره بنويسد؟

    در فرانسه، آلمان و ساير بخش‌‌هاي اروپا يا روسيه و حتي آمريکاي جنوبي (که خود شما تعداد زيادي از رمان‌هايش را ترجمه کرده‌ايد) اين قوت و قدرت و همچنين روايت شرايط جامعه را در بستر ادبيات مي‌بينيم. مثلاً جنگ جهاني هنوز در اروپا مضمون ساختن فيلم و نوشتن رمان مي‌شود، اما ما اين‌جا هشت سال جنگ و يک انقلاب بزرگ را داريم. ولي هنوز يک اثر ادبي خيلي شاخص و يا ردپاي راستين اين دو اتفاق را در ساير آثار ادبي‌مان در حد قابل قبول نمي‌بينيم.

    ما هشت سال جنگ داشتيم اما واقعاً يک رمان در حد اثر اريش ماريا رمارک – در غرب خبري نيست – نداريم که دنيا را متوجه کند. چون اصلاً انگار در سراسر جهان – و ما بيشتر – قدرت آثار ادبي کم‌رنگ شده.

    آيا مي‌توان گفت که قرن ۱۹ اوج جهش فکري بشر بود و بعد با پيشرفت‌هاي علمي که رخ داد و سرگرم شدن بشر با يافته‌هاي تکنولوژي روزبه‌روز از قدرت و ارزش محتوايي آثار ادبي کاسته شد؟

    بله، من کاملاً موافقم. اين سرگرم شدن با يافته‌هاي تکنولوژيک، بشر را از خودش دور کرد. چون بشر آن‌قدر که به تکنولوژي پرداخت، به فرهنگ نپرداخت و از خودش به عنوان سازنده‌ي فرهنگ غافل شد. در صورتي که در قرن ۱۹ اين دو يعني فرهنگ و تکنولوژي در کنار هم پيش مي‌رفت. اين طرف راه‌آهن کشيده مي‌شد، آن طرف تولستوي مشغول نوشتن بود. ولي در قرن بيستم بشر وقف تکنولوژي شد. مرتب موشک به آسمان فرستاد و رفت که ببيند در ماه چه خبر است؟ و يک نفر نبود که بگويد تو هنوز نمي‌داني در روي زمين چه مي‌گذرد، چه رسد به ماه. خب نتيجه دوازده سال جنگ ويتنام بود، بعد از جنگ دوم جهاني. جنگي پر از بمب ناپالم و کشتار. و دستاورد بشر، اين‌ها بود و بايد يادمان باشد براي همين گفتم بشر بي دليل در ابتداي قرن بيستم ذوق زده شد.

    آيا مي‌توان گفت که ابعاد کوچک‌تر اين ذوق زدگي را در ايران بعد از مشروطيت و در دوره‌ي پهلوي اول ديديم که عبا را از تنمان درآوردند و کت و شلوار به تنمان پوشاندند. و سوار ماشين شديم و کافه و … اما درواقع چيزي در درونمان تغيير نکرده بود.

    بله، واقعاً اين مسئله‌ي خاورميانه براي من يک پرسش شده. اخيراً کتابي به دستم رسيده، که دوستي سوغات آورده بود. اسمش هست اسلام و حرکت تجددطلبي. اين حرکت تجددطلبي را در سه کشور مصر – ايران و ترکيه بررسي کرده به عنوان سه قطب اصلي جهان اسلام ما از بخش ايران اطلاعات بسيار داريم. و همه‌مان خوانده‌ايم. اما آن‌جا به صراحت اشاره کرده که چه زحمت‌هايي کشيده شد، و چه تکفيرهايي شده‌اند، در مصر و ترکيه آدم‌هايي که سعي کردند کمي روشنگري کنند و تازه بعد از همه‌ي اين حرف‌ها داعش و طالبان درست شد.!

    از گذشته‌ي دور هيچ‌گاه مسلماناني که کشورگشايي مي‌کردند مثل داعش عمل نمي‌کردند و بيشتر به فکر گسترش مرزها و زياد کردن جمعيت مسلمين بودند اين‌ها وحشتناک هستند.

    در دوره‌هاي قبل از پيشرفت تکنولوژي و عصر ارتباطات که ما امروز در آن زندگي مي‌کنيم، کتاب‌هاي تاريخ نقش خود را ايفا مي‌کردند ولي آن‌چه خوانندگان آثار ادبي از لابه‌لاي سطرهاي يک اثر ادبي درباره‌ي تاريخ و اوضاع زمانه‌ي وقوع آن داستان يا شعر درمي‌يافتند، چيز ديگري بود. درواقع نويسنده و شاعر برآيند رويدادهاي رسمي بازي‌هاي قدرت و سياست در زندگي‌اش را در اثر ادبي‌اش تصوير مي‌کرد و تايخ‌نويسان هم کار خودشان را مي‌کردند. اما امروز قضيه فرق مي‌کند و مردم خيلي از مسايل را مي‌دانند. و به اصطلاح با يک کليک اطلاعاتي را به دست مي‌آورند که در گذشته نمي‌توانستند به آن دسترسي داشته باشند. آيا اين روزمره شدن اطلاعات سياسي، بين‌المـللي و فرهنــگي نمي‌تواند سبب شود که ما نگاهمان را به آن چه مبناي بحث امروز است عوض کنيم؟

    به نظر من، نه. چون اين اطلاعات که در اختيار مردم در سراسر جهان قرار مي‌گيرد اطلاعاتي سطحي است. و به همين دليل نياز به بازبيني تاريخ روز به روز بيشتر احساس مي‌شود و همين است که مثلاً طي يک ماه گذشته پنج کتاب ترجمه شده‌ي تاريخي درباره‌ي دوران هخامنشي منتشر شده. مسئول نشر ماهي همين چند روز پيش کتابي به من داد به نام «داريوش در سايه‌ي اسکندر»، که مي‌پردازد به اين‌که چون در غرب مردم خيلي به اسکندر علاقه داشتند، داريوش زير تصوير اسکندر ناديده مانده و چندين کتاب ديگر از اين دست هم همين اواخر چاپ شده. اتفاقاً امروز تاريخ جهان بايد با نگاه کاملاً تحليلي نوشته شود و ديگر از روايت صرف بيرون بيايد. ضمناً من معتقدم که ادبيات به هر حال هنر است و وظيفه‌اش بازنمايي تاريخ نيست. اما آن‌جايي دانسته‌هاي ما از خلال يک متن ادبي ارزشمند مي‌شود که مي‌دانيم نويسنده و شاعر به صورت کاملاً ناخودآگاه هنگام خلق ناخودآگاه يک اثر هنري (شعر يا قصه) خودش و المان‌هايي از زمانه‌اش را هم روايت مي‌کند و اين ناب بودن است که تصويري را که ما از خلال يک اثر ادبي از يک اتفاق يا دوره‌ي تاريخي به دست مي‌آوريم ارزشمند مي‌کند. در برابر تاريخ‌هايي که با فکر و تحليل و بعضاً به دستور اين و آن نوشته مي‌شوند. وگرنه ادبيات هنر است و وظيفه‌ي روايت تاريخ را ندارد. يک بار به برادرم گفتم که وقتي جنگ و صلح را مي‌خواني مي‌فهمي جنگ روسيه و ناپلئون يعني چه، با خواندن تاريخ جنگ اين‌قدر که از خواندن اين داستان در جريان جنگ قرار مي‌گيري، چيزي دستگيرت نمي‌شود. او گفت، عزيزجان جنگ و صلح قصه است. اما من گفتم، حميد جان قصه است، اما واقعيت آن از واقعيت واقعي، واقعي‌تر است. هرچند که ادبيات همه چيز را نمي‌گويد. و آن قسمتي را مي‌گويد که در چارچوب زمان و مکان مورد توجه نويسنده در آن قصه يا شعر جا مي‌گيرد. که در پس و پشت و قبل و بعد آن هميشه چيزهاي ديگري هست. اما هميشه خواننده، اطلاعات جالبي از اثر ادبي مي‌گيرد. فوئنتس حرف جالبي مي‌زند، او مي‌گويد، «رمان آن‌چه را که تاريخ ناگفته گذاشته مي‌گويد.»

    اما در دوران معاصر اين اتفاق به شکل درخوري رخ نداده.

    نه، همين الان اگر شما قصد کنيد که تاريخ ۳۰ سال گذشته – دوران انقلاب – يا جنگ را روايت کنيد. منبع تاريخي که تحليل بي‌طرفانه يا حتي گزارش‌گونه داشته باشد بسيار کم است. اما کمابيش در لابه‌لاي سطرهاي آثار ادبي مي‌توان به حال و هواي سه دهه‌ي اخير جامعه‌ي ما پي برد. اما واقعيت اين است که آثار ادبي که توليد شده، آثار چندان در خوري نيست. جز تک‌و‌توک چند نوشته و شعر که دستاورد چنداني براي بيش از سه دهه نيست. يعني شاهکار نداريم. کار مورخ امروز در سراسر جهان ديگر شرح وقايع نيست بلکه بايد ذره‌بين بگذارد روي تک تک وقايع و ريزتر ببيند. مي‌دانيد که از قرن ۱۹ تاريخ‌نويسي تبديل شد به علت‌يابي وقايع. اما ادبيات همان طور که گفتم يک آفرينش ادبي است. يک مثال بزنم. مادام بواري زندگي يک زن است ولي در پشت آن مي‌تواني جامعه‌ي آن روزي را که اين زن را ساخته ببيني. اين درست. اما به راستي آن‌چه که بر سر «اِما» مي‌آيد به عينه همين بوده؟ نه. آن‌چه مي‌خوانيم، عينيتي است که فلوبر ساخته که يک مشت آرسنيک خشک بريزي در دهانت و خودکشي کني. خب در واقعيت مي‌شد يک ليوان آب روي آن خورد ولي فلوبر مي‌خواهد زجرکش شدن او را نشان بدهد و اين ديگر به واقعيت روزگار ربطي ندارد و صرفاً ساخته‌ي ذهن نويسنده است.

    اين شعر را حافظ سروده:

    عقاب جور گشوده است بال بر همه شهر

    کمان گوشه‌نشيني و تير آهي نيست

    اما آيا در دوران شاه شجاع اين را گفته يا دوره‌ي شاه مظفر يا تيمور که سياهي حضورش در همه جا گسترده شده بود؟ يک جاهايي هم مثل اين‌جا، هنر را خيلي نمي‌توان از نظر اطلاعات اجتماعي و تاريخي طبقه‌بندي مستند کرد. ولي مسلم اين است که خيلي‌ جاها حضور حال و هواي اجتماعي آن دوره را در اثر ادبي مي‌بينيم و اين اجتناب‌ناپذير است. مثل تراژدي‌هايي که گفتم که ۲۵۰۰ سال پيش اين‌ها آن‌چه که زندگي مي‌گفته را نوشته‌اند. من معتقدم انسان آن زمان متمدن شده بود وگرنه نمي‌توانست آن آثار حجمي و مجسمه‌ها را بسازد و نه اين تراژدي‌ها را بنويسد.

    و اگر بخواهيم بيشتر خيال‌پردازي کنيم، مي‌توانيم به وجود شواهد تاريخي به قبل از اين ۲۵۰۰ سال هم معتقد باشيم که نتيجه‌اش اين آثار بوده.

    بله، چون سيصد سال قبل از نوشته شدن اين تراژدي‌ها ايلياد نوشته شده. به مصر که مي‌رويد از عظمت اهرام ثلاثه وحشت مي‌کنيد. از مهندسي که در آن به کار رفته، و اين دانش حتماً يک پيشينه‌اي داشته. در داخل اين اهرام نور داريم و اين في‌البداهه به وجود نمي‌آيد. چندي پيش کتاب اشعار عاشقانه‌ي مصر باستان به دستم رسيد. وقت خواندن گريه کردم. باور کنيد. چون اين همه لطافت متعلق به انسان آن زمان بوده. و انسان بايد به يک جايي برسد که براي ساز زيبا و لباس کتان سفيد معشوق شعر بسرايد و قبل از آن هم غزل غزل‌ها را سروده، اين‌ها يک شبه به وجود نمي‌آيد. و اين‌ها آن تصاويري است که ما از ادبيات مي‌گيريم درباره‌ي زمانه‌ي خلق اثر ادبي.

    درواقع آثار ادبي روايت تاريخ روح بشر است نه حوادث و وقايع عيني!

    آن‌چه اسفناک است، وضعيتي است که اين تمدن امروز در سايه‌ي جنگ و خونخواهي‌هاي بي‌جا پيدا کرده. اين‌جاست که مي‌رسيم به اين حرف که دانش يک پديده‌ي مدرن است و براي برخي از جوامع هنوز پذيرفتني نيست. تاريخ سيستان را که مي‌خوانيد، مي‌بينيد در زمان حمله‌ي اعراب. حاکم بخارا يک زن است که به يکي از سرداران عرب به نام سعيد دو عدد خرما مي‌دهد و مي‌گويد پدران ما گفته‌اند اين ميوه شفاي هر دردي است و سعيد مي‌گويد دو بار خرما براي اين خانم بياوريد … اين‌ها هم  با جنگ آمدند و حتماً در جنگ کشت و کشتار هم بوده، اما ديگر کسي جلوي دوربين سر کسي را نمي‌بريد! اين‌ها پديده‌هاي مدرن است. که خاورميانه را با آن تمدن غني از بين مي‌برد.

    بايد ببينيم رد پاي اين‌ها چه‌طور در ادبيات اين دوره مي‌ماند؟ مسيحيت مدرن را هم در ويتنام ديديم و جهان را در به کار بردن اين ابزار مدرن هر روز مي‌بينيم که رفتارهاي بدتري از خودش نشان مي‌دهد و البته نبايد فراموش کنيم که انسان زيبايي و هنر هم خلق مي‌کند.

    درواقع انسان جهان اکبر و موجود پيچيده‌اي است؟

    بله، اما قرن بيستمي‌ها فکر کردند که آدميزاد همين است و غير از اين نيست و همه چيز را درباره‌ي انسان فهميده‌اند. و همه چيز را شستند و رُفتند و مارکس گفت تا آخرش را من گفته‌ام، داروين حرف خودش را زد و … بعد ديديم درصدي هم به شناخت بشر نرسيده‌اند. پس بشر قرن بيستم و بيست و يکم خيلي هم نبايد مغرور باشد. حتي از نظر انديشه‌گي تا حدي مي‌شود گفت عقب‌تر از قبلي‌ها هستيم. مثلاً فلاسفه‌ي امروز واقعاً به اندازه‌ي عرفاي روشن بين و روشن‌دل ما حرف حساب زده‌اند؟ واقعاً گاهي شما مبهوت مي‌شويد از اين حرف‌ها که چه‌قدر لطيف و پرمغز بوده. شمس تبريزي مي‌گويد: اي کاش تو پا بر چشم من بگذاري اما از آن مي‌ترسم که مژگان من در پاي تو فرو رود… اين منتهاي عشق است.

    امروز مقتداي ادبا و متفکران «مادريدا» و «بارت» و … هستند که البته افراد ارزشمندي‌اند، اما اين همه شيفتگي نسبت به آراي اين‌ها…

    به همين دليل توليدات ادبي حتي در سطح جهان مي‌شود. همين‌هايي که گفتيم و مي‌بينيم. مثلاً مي‌شود پل آستر. آن‌چه شما به عنوان قدرت انديشه در آن عرفا مي‌بيني در فرديت و قدرت احساس آن‌هاست. نه ميزان کتاب‌هايي که خوانده‌اند – به تنهايي – اين‌ها به اندازه‌ي دلشان زندگي کرده‌اند. شما شعر مولانا را که مي‌خوانيد غيرممکن است که حس پرواز نداشته باشيد. اما گفتند اين‌ها خوب نيست. بايد واقعيت‌ها را ارزش داد و بايد فقط واقعيت‌ها را در قالب فلسفه ديد. فلان شاعر معاصر ما هم امروز شعر مي‌گويد. حد او براي پرواز انديشه يک متر است. در برابر بي‌نهايت مولوي، عطار، خيام و … اين‌ها جهان را زيبا مي‌ديدند، به اندازه‌ي دلشان و مي‌خواستند همه چيز به همان وسعت زيبا باشد.

    گرفتم گوش عقل و گفتم اي عقل

    برون رو کز تو وارستم من امروز

    چنان چيزي که در عالم نيايد

    چنانستم، چنانستم من امروز

    به صراحت مي‌گويد که بنده‌ي دل است. حالا به شاعر مدرن اين را بگو مي‌گويد اي بابا دريدا مي‌گويد: واقعيت متن… و اين عقل زدگي بدي است. «خردزدگي» نيست، «عقل زدگي» است. در قديم خرد و حکمت نزد متفکران بود. صاحب دل و فيلسوف آن دوره مي‌ديد و مي‌گفت. اين خيلي مهم است. حس مي‌کرد و مي‌گفت نه اين‌که بر پايه‌ي دو‌دو تا چهار تا براي بشر نسخه بپيچد. و البته فيلسوف امروز هم فرزند زمانه‌ي خودش است. منظورم نفي او نيست، اما مي‌خواهم بگويم آن زمان زيبايي‌هاي خودش را داشته و آدم‌ها و متفکرينش گاهي از ما شايد جلوتر هم بوده‌اند آن‌ها وسعت نگرش داشته‌اند.

    مي‌گويد: عاقلان نقطه‌ي پرگار وجودند ولي

    عشق داند که در اين دايره سرگردانند

    اين لُپ کلام ماست. آن زمان صاحب‌دلان جسورتر بودند و با وسعت ديدي که داشتند به خودشان و دلشان اجازه‌ي ترک تازي مي‌دادند.

    عيسي مريم به فلک رفت و فرو ماند خرش

    من به زمين ماندم و شد جانب بالا دل من

    انديشمند امروز چهارچوب‌هاي فکري تعريف شده دارد. اين‌ها زيبا بوده. اين‌ آدم‌ها نسخه هم ننوشته‌اند که انقلاب کنيد که به آن‌چه ما مي‌گوييم برسيد! در صورتي که در قرن ۲۰ مرتب سراب ساختند و نسخه پيچيدند و فلان کار را بکنيد که خوشبخت بشويد. آن زمان هم متفکرين خيلي کم مي‌فهميدند. فقط دو سه نفرشان بودند که آگاهي داشتند. آن‌ها هم از دلشان مي‌فهميدند. مثلاً مسکوب از دل مي فهميد نه از چارچوب عقلي. مسکوب آدمي است که من هميشه افسوس مي‌خورم که اي کاش ما هضمش کرده بوديم. حيف بود. او به حاشيه رانده شد.

    آدم‌هايي مثل مسکوب براي همه قابل فهم نبودند و او خودش هم اهل هياهو نبود شايد در مقايسه با آدم‌هاي ديگر.

    مسکوب هم کار خودش را کرد. اما ما قدرش را ندانستيم. وقتي فوت کرد من سخنراني کردم. و گفتم من مديون دو نفر هستم يکي شاملو به خاطر شعرش و يکي مسکوب به خاطر دو چيز که به من داد. اول فردوسي و دوم تراژدي‌ها. زندگي فردي مسکوب آن‌چنان نبود که بشود خيلي با او تماس گرفت. من مي‌دانستم که او در سازمان برنامه است.

    باور مي‌کنيد که من مسکوب را تا وقتي زنده بود نديدم. اين‌ها دريغ‌هاي ما بود. اما کتابش منتشر مي‌شد. اما بايد چند جا کار مي‌کرد تا زندگي‌اش بگذرد. ولي شاملو محو بود. من مي‌رفتم خانه‌اش با من روبوسي مي‌کرد. و مي‌گفت عبدالله بنشين يک چيزي بخوان الان مي‌آيم.

    بيشتر مواقع من دو ساعت کنار کتابخانه‌اش مي‌نشستم و کتاب مي‌خواندم و او مرتب سرش را از روي کارهايش بلند مي‌کرد و عذرخواهي مي‌کرد. چون داشت کار مي‌کرد. او عجيب بود، لوکوموتيو بود، در کارش محو بود… مسکوب اين‌طور نبود. او بايد دو روز مي‌گشت و سير و گشتش را مي‌کرد و مي‌نوشت. و تا آمد که نوشتنش به ثمر برسد که مهاجرت کرد و آن‌جا رفت عکاس شد. او يگانه بود. اين‌ها فقط دو سه تا بودند در آن دوره و بقيه هياهو بود.

     


    iconادامه مطلب

    سایر صفحات سایت
    
    Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY