• افراد آنلاین : 0
  • بازدید امروز : 238
  • بازدید دیروز : 322
  • بازدید این هفته : 2468
  • بازدید این ماه : 5810
  • بازدید کل : 1032922
  • ورودی موتورهای جستجو : 8305
  • تعداد کل مطالب : 824





عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

هزار ماهی قرمز این دریا…
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده : عابد، ندا؛

خرداد ۱۳۹۸ – شماره ۱۳۸ ‏(۱ صفحه – از ۸ تا ۸)

هزار ماهی قرمز این دریا

مطبوعات تحليلي و تخصصي حافظه‌ي تاريخي و مکتوب ما هستند و تحليل‌گر اوضاع زمانه‌اي که در آن زندگي مي‌کنيم و باز هم مثل هميشه تاريخ خام‌دستانه و خام‌انديشانه منافع کوتاه مدتمان را بر منافع بلند مدت ترجيح مي‌دهيم. باز هم غافليم از آن نقشه‌اي که برايمان کشيده‌اند. اين‌‌که همه‌ي داشته‌هايمان در فضاي مجازي که سر و ته‌اش معلوم نيست و سرورهاي مادرش در کشورهاي ديگر هستند ثبت و ضبط بشود و بشويم ملتي بدون پشتوانه‌ي مطبوعاتي، مکتوب و مضبوط.

پنج، شش ساله بودم که مادربزرگم مُرد، و من براي اولين بار با مفهوم مرگ، با معناي نبودن کسي که دوستش داشتم، آشنا شدم، نبودني که باعث شد براي اولين بار اشک پدرم را که ستاره‌ي زندگي‌ام بود، ببينم و من را هم از نشستن پاي بساط چاي مادربزرگ محروم کرد، او رفت و ديگر نيامد و من معني نبودن را خيلي زود و تلخ فهميدم.

عيد آن سال، براي ماهي قرمز هفت سين اسم گذاشتم، «گل گلي». گل گلي را با احساس و دقتي نگاه مي‌کردم که پيش از آن نسبت به هيچ موجود زنده‌اي نداشتم اصلاً انگار با او داشتم بخشي از جهان و مفهوم زندگي کردن را کشف مي‌کردم. گاهي يک ساعت به او خيره مي‌شدم فکر مي‌کردم که اگر چشم‌هايش را ببندد، او هم مي‌رود و ديگر نمي‌آيد. حرکات باله‌اش غوطه-وري‌اش در آب و …. را با دقت دنبال مي‌کردم و مرتب سؤال مي‌پرسيدم، چرا دهانش باز و بسته مي‌شود، کي غذا مي‌خورد و … پاسخ هر کدام از اين سؤال‌ها برايم يک کشف بود و حالم را خوب مي‌کرد. کم‌کم رسيديم به اوايل خرداد، روزهايي مثل همين روزها گل گلي کم‌تر شنا مي‌کرد، حال نداشت و من مدام نگرانش بودم و دور تنگ بلورش مي‌چرخيدم. چشم از او برنمي‌داشتم طي دو روز، دقيقاً دو روز. گل گلي کمرش کمي خم شد و نفسش در گوشه تنگ به شماره افتاد. مادرم از کنار تنگ بلور رد شد و خطاب به پدرم گفت، اين ماهي هم دارد مي‌ميرد… .

مي‌ميرد، مي‌ميرد يعني چه؟! زار مي‌‌زدم، آن قدر که چشم‌هايم درد گرفت از ته دل به خدا مي‌گفتم گل گلي نميرد، خدايا نميرد… تنگ را بغل زدم و دويدم به سمت يخچال يک شيشه آب سرد برداشتم و با دست‌هايي که مي‌لرزيد ريختم داخل تنگ، آب سرد انگار اعصاب ماهي را تحريک کرد يکدفعه شروع کرد به چرخيدن دور تنگ. مثل روزهاي اول، اين بار از شوق هق هق مي‌کردم، مردمک چشم‌هايم با حرکت او به قول مادرم
دو دو مي‌زد…

اين روزها مي‌گويند کاغذ نيست، گران است، مرکب گران است و عده‌اي خام انديشانه مدام اظهار نظر مي‌کنند مطبوعات کاغذي مرده، چرا چون خبر  آتش گرفتن پلاسکو و سيل را فضاي مجازي سريع ‌تر پخش کرده! و غافلند از اين‌که فقدان مطبوعات تخصصي، که حتي وزير ارشاد در الويت بندي سياست محورش آن‌ها را بعد از روزنامه‌ها و رسانه‌هاي بر خط قرار داده؛ و با اين تعبير که بعد از آن‌ها اگر کاغذي بود به شما مي‌دهيم! وگرنه در شرايط جنگ اقتصادي [لابد] آن‌ها که تريبون دولت و نظام‌اند و خبررسان در الويتند! و غافل از اين واقعيت که مطبوعات تحليلي و تخصصي حافظه‌ي تاريخي و مکتوب ما هستند و تحليل‌گر اوضاع زمانه‌اي که در آن زندگي مي‌کنيم و باز هم مثل هميشه تاريخ خام‌دستانه و خام‌انديشانه منافع کوتاه مدتمان را بر منافع بلند مدت ترجيح مي‌دهيم. باز هم غافليم از آن نقشه‌اي که برايمان کشيده‌اند. اين‌‌که همه‌ي داشته‌هايمان در فضاي مجازي که سر و ته‌اش معلوم نيست و سرورهاي مادرش در کشورهاي ديگر هستند ثبت و ضبط بشود و بشويم ملتي بدون پشتوانه‌ي مطبوعاتي، مکتوب و مضبوط. نمي‌دانم کي قرار است يک وجب جلوتر از بيني‌مان را ببينيم. همين حالا که اين حرف‌ها را مي‌نويسم خيلي‌ها تأمين نان و گوشت مردم را در اين روزها الويت مي‌دانند و ته دلشان مي‌گويند فکر نان کن که خربزه آب است و حرفشان هم تا حدي درست، اما اين خربزه تصادفاً اين بار، قوت، قُوَت ماندگاري يک ملت در يک مقطع مهم تاريخي است. اين روزها حس آن روزي را  دارم که گل گلي داشت مي‌رفت. اين روزها هم دستم و دستمان همه خالي است. اما با همين دست خالي با بغضي عين بغض آن روز تلخ و پوچ و مستأصل، براي بيست سال روزهاي زندگي خودم، براي فرهنگ کشورم براي فهماندن اين حرف خيلي ساده و توطئه‌اي که پيش رويمان است با دست‌هاي لرزان آب سرد مي‌ريزم روي پيکر نيمه جان مجله‌اي که با آن زندگي را کشف کردم و لذت‌هاي بسيار را تجربه کردم، آب سرد مي‌ريزم و داد مي‌زنم. و مي‌دانم، مي‌دانم افاقه مي‌کند، چون عشق هيچ‌وقت بدون بازتاب نمي‌ماند. حتي اگر فقط يک حنجره و يک دست باشي و بماني به پاي زندگي‌ات به اميد آن‌که آن‌ها که مي‌نشينند در جلسات بي‌ربط طولاني و تصميم مي‌گيرند فقط براساس گذران امروز، بدون حتي نيم نگاهي به فردا صدايت را بشنوند و واقعيت‌ها را دريابند، شايد اين قانون طبيعت است. اما عشق بدون پژواک نمي‌ماند.


iconادامه مطلب

شماره ۱۳۶ ماهنامه آزما منتشر شد.
بازديد : iconدسته: دسته‌بندی نشده

 

شماره ۱۳۶ آزما منتشر شد.

 

یکصدوسی و ششمین شماره ماهنامه آزما ویژه اسفند ۹۷ و فروردین ۹۸ از یکشنبه ۱۹ اسفند در دکه های مطبوعاتی و کتابفروشی ها عرضه میشود.

در این شماره آزما پرونده ای با عنوان فرهنگ قلدری و قلدری فرهنگی شامل مصاحبه هایی با سیف الله صمدیان، دکتر ناصر فکوهی و علی اکبر قاضی زاده و … گشوده شده.

در بخش یادداشت ها، یادداشت هایی به قلم دکتر قدرت الله طاهری، دکتر محمدتقی راشد محصل، یونس تراکمه، اسدالله امرایی و سپیده کریمی آمده است.

در این شماره مصاحبه ای با دکتر ضیاء موحد درباره «پس از سکوت» مجموعه جدید شعرهای او انجام شده و همچنین مصاحبه ای مفصل با حافظ موسوی درباره ی آنتولوژی شعر اجتماعی ایران گزارشی از مراسم بیستمین سالگرد مجله آزما که در بهمن ماه چاپ شده.

در این شماره همچنین ندا عابد مدیر مسئول مجله در یادداشتی با عنوان «آغاز همیشه از زیر صفر» این پرسش را از خوانندگان مجله پرسیده که بگویند به نظرشان چرا هیچ نهاد فرهنگی در ایران به عمر طولانی نمی رسد؟ صفحات و شعر و داستان و معرفی کتاب هم مثل همیشه صفحات ثابت آزما ۱۳۶ هستند.

 

آزما ماهنامه هنر و ادبیات

 


iconادامه مطلب

با … صدای بیصدا
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده: عابد، ندا؛

دی ۱۳۹۷ – شماه ۱۳۵ (۱ صفحه، از ۸ تا ۸)

با ... صدای بیصدا

آن روزها در بيرون تحريريه هياهوي برجام بود و تحريمها و .. اما در اين ميان هيچکس متوجه صداي آرام خزيدن کژدم بيانگيزگي و سکون زير پوست جامعه و در پي آن مطبوعات نشد. صداي از نفس افتادن مطبوعات، صداي غالب اين روزها بود. و صداي آنچه دنياي مجاز ميخوانندش يکباره از همهي صداها بلندتر شد.

آزما بيست ساله شد، يک جمله‌ي کوتاه، فقط چهار کلمه، اما براي من و دوستانم – و به خصوص سردبيرش- که دو دهه‌ي دشوار را پشت سر گذاشتيم تک تک حروف اين کلمات صداي خودش را دارد. به قول شفيعي بزرگ در کتاب «ادوار شعر فارسي»، هر دوره از تاريخ صداي غالب خودش را دارد و اگر گوش به ديوار تاريخ هر دوره بچسباني صداي آن دوران و حتي صداي غالب آن دوران را از بين هزاران هياهو مي‌شنوي. اين روزها بارها اين جمله در ذهنم تکرار شده، و از خودم پرسيده‌ام خب که چه؟ خيلي از کارخانه‌ها و نهادها و … بيست، سي و حتي پنجاه سال عمر دارند، اما بلافاصله و به استناد تاريخ کار فرهنگي در اين مرز و بوم به خودم گفته‌ام نمي‌توان اين واقعيت را منکر شد که انتشار يک مجله‌ي مستقل در اين ملک و آن هم در اين زمانه انگار کم‌کاري نيست. کاري که جز به مدد ياري جمعي از دوستان همداستان ممکن نبود و نيست. اين روزها گوشم را که به ديوار اين بيست سال مي‌چسبانم صدها و هزاران صدا را مي‌شنوم، صداهايي که گاه يادآوري روز و ساعتش دلم را مي‌لرزاند. گاه به شادي و گاهي از غصه و ترس…

سال هفتادوهفت، ۹ دي هفتادوهفت صداي پاي وحشت و هول، از قتل‌هاي زنجيره‌اي فضا را پر کرده بود. و در ميان اين هياهو صداي آرام، و نواي عاشقانه و دوست‌داشتني – تولد يک مجله‌ي مستقل- در گوشه‌ي چاپخانه‌ي مؤسسه‌ي اطلاعات هم بود که انگار فقط من و دوستانم اين صدا را مي شنيديم و اين دل‌انگيزترين صدا براي من بود. سال ۷۸ جامعه پر بود از صداي پاي اميدي نو آمده، تحولي در راه و هم زمان آغاز واقعي راه سخت انتشار يک مجله‌ي غيروابسته آن هم در هياهوي نشريات و روزنامه‌هاي مختلف و رنگارنگ که هر روز مي‌آمدند با جلد‌هاي رنگ‌به‌رنگ، آن روزها کاغذ آزما کاهي بود و جلدش کاغذ تحرير، صفحاتش را هم با چسب و قيچي مي‌چسبانديم و به اصطلاح مي‌بستيم. وسعمان همين‌قدر بود، اما نهايت تلاشمان را براي تأمين مطالب خوب مي‌کرديم. نهالي بوديم در جنگلي پر از درختان – به ظاهر – تناور. آن روزها هر روز يکي از دوستان از تحريريه يکي از همين روزنامه‌هاي چندگانه تماس مي‌گرفت که بيا و مجله‌ات را بده  چند ميليون تومان يک جا يا ماهانه بگير براي فلان گروه و تشکل رنگي چاپ کنيم و … اما مستقل بودن حرف اصلي ما بود، پس مانديم و با  همه‌ي سختي‌ها کار کرديم. سال‌هاي دشواري بود. اما با همه‌ي سختي‌ها در آن زيرزمين کوچک. خنده‌هاي جمع کوچکمان به راه بود و هر سال ۹ دي کيک تولد و شمع هم داشتيم. سال‌هاي بعد همه چيز ساکن‌تر شد و صداها کم‌تر و اما سختي‌هاي ما سر جاي خودش بود تا حدي که صداي ترک خوردن استخوان‌هايمان را مي شنيديم، اما ايستاديم، چون قرار بود بمانيم.

سال‌هاي اول دهه‌ي ۹۰ کار همچنان و به غايت سخت بود، صدا، صداي له شدن زير بار گراني هزينه‌هاي کاغذ و چاپ و …

سال ۹۴، صداي يک شادي بزرگ «آزمايمان به قول گلي امامي عزيز، صدتايي شد». شماره ي صد منتشر شد. ميهماني کوچکي برگزار شد و با جمع دوستان هميشه، دور  هم بوديم. شب خوبي بود (از شما چه پنهان که يکي از بهترين شب‌هاي زندگي‌ام بود) آن روزها در بيرون تحريريه‌ هياهوي برجام بود و تحريم‌ها و .. اما در اين ميان هيچ‌کس متوجه صداي آرام خزيدن کژدم بي‌انگيزگي و سکون زير پوست جامعه و در پي آن مطبوعات نشد. صداي از نفس افتادن مطبوعات، صداي غالب اين روزها بود. و صداي آن‌چه دنياي مجاز مي‌خوانندش يکباره از همه‌ي صداها بلندتر شد. چرا؟ چون مردم ديگر تصوير خودشان را در مطبوعات نمي‌ديدند، چون شرايط اقتصادي سخت‌تر شد و هزينه‌ها بيشتر و … کم‌کم فاصله‌ي بين انتشار شماره‌هاي مختلف نشريات بيشتر شد و روزنامه‌ها لاغرتر شدند و پر از تيترهاي دولتي و … آرام آرام صداي مطبوعات تبديل شد به نجوايي آرام. خنده‌هاي تحريريه‌ي ما البته به جاي خود باقي بود، حتي در روزهاي خيلي سخت، دور هم بوديم و از همديگر انرژي مي‌گرفتيم، و تا همين سال گذشته هم صداي مسلط دفتر مجله در روز ۹ دي روشناي شمع بود و جشن و گل و شيريني و مثل هميشه کوچک و خودماني. امسال اما در دي ماه نود و هفت آن‌قدر جسم و جان خسته اي داشتيم که هرچه کرديم نشد و صداي غالب دفتر ما هم همچون صداي آرام و خسته‌ي بيرون، بي‌صدا بود. بي حتي يک شمع کوچک. چرا؟ چون امسال صداي غالب بسياري از نشريات سکوت بود. سکوتي که اگر گوش را به ديوار امروز بچسباني سردي و گزندگي‌اش آزارت مي‌دهد. نمي‌دانم آيندگان وقتي گوش به ديوار تاريخ امروز ما بچسبانند چه‌صدايي مي‌شنوند. اما يقين دارم اين سکوت در بين همه‌ي صداها آزارشان مي‌دهد. امسال فقط انگار در دل من به رعنايي رسيدن نهالي که بيست سال رنجش را کشيده بوديم، جرقه‌هاي کوچک نور را روشن مي کرد. و البته به لطف صفاي دوستانم گل‌هاي نرگس هم آمدند تا روي ميز کارم که رفاقت را يادآوري کنند. تبريک‌هاي صميمانه‌ي دوستان هميشه دلم را گرم کرده و همين‌ها باعث شد باز هم فکر کنم کاش بشود، همچنان پاي تحقق اين رويا بايستيم. باز هم باشيم و حتي براي يک مدت کوتاه «شدن» را معنا کنيم در اين سرزمين نشدن‌ها!

بيست سال کنار هم بوديم و شد. و امروز همان نهالک کوچک آرام آرام رشد کرده، و درخت جوان بيست ساله‌اي شده که من و ما دوستش داريم. اما امسال صداي غالب درون من برخلاف صداي غالب بيرون که صداي سلطان‌هاي رنگ به رنگ سکه و دلار و کاغذ و … و غم نان و .. است، صداي بلند يک آرزوست، خدايا کمک کن بمانيم. همين!  


iconادامه مطلب

سایر صفحات سایت

Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY