• افراد آنلاین : 0
  • بازدید امروز : 3
  • بازدید دیروز : 297
  • بازدید این هفته : 2624
  • بازدید این ماه : 7320
  • بازدید کل : 1039682
  • ورودی موتورهای جستجو : 8495
  • تعداد کل مطالب : 904





عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

عنوان محصول چهارم

توضیح محصول
توضیح محصول
توضیح محصول

دق کاغذ نگیرید لطفا!
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده :اعلم، هوشنگ؛

خرداد ۱۳۹۸- شماره ۱۳۸ ‏(۲ صفحه – از ۶ تا ۷)

دق کاغذ نگیرید لطفا

چند دهه‌اي است که کار فرهنگ بيش و کم به خنس خورده است و به تعلل و تعطيل گذشته. کنشگران فرهنگي از نويسنده و شاعر و روزنامه‌نگار تا موسيقي‌دان و فيلم‌ساز و ياران صحنه، همه خو کرده‌اند به کژدار و مريز از سر اجبار و سرگردان در اين تعطيل و تعلل ياس‌آور پس در غيبت انديشه و انديشه‌ورزي «که نخبه کار، توليد گران واقعي فرهنگ است» مردم هم در خواب قيلوله، هر سنگ‌ريزه‌ي رنگين مبتذل را، مرواريد غلطان و گوهر ناياب گرفته‌اند، چنان که دخترکان شهر، بدل ساخته‌هاي زينتي را به پندار جواهر، بر دست و گوش و گردن خود مي‌آويزند. در اين اوضاع و احوال است که باران رحمت هم مي‌بارد و تحريم‌ها از يک سو و طرح‌هاي نبوغ‌آساي نابغه‌گان هم‌وند، از سوي ديگر، کاغذ را که اصلي‌ترين نياز اهل و عرصه فرهنگ است به زعفران قاينات و فيروزه‌ي نيشابور و عقيق يماني تبديل مي‌کند و اين يعني قرائت الف و لام الحمد بر بالين فرهنگ محتضر. و کتاب‌هاي درسي مدرسه و دانشگاه شايد، مقدمه‌ي رجعتي ديگر به آن قديم نديم و روزگاري که لابد مشق آيات و ادعيه بر سنگ صيقل يافته مي‌نوشتند و باز مي‌شستند و باز مي‌نوشتند تا آراسته شوند به زيور علم!چند دهه‌اي است که کار فرهنگ بيش و کم به خنس خورده است و به تعلل و تعطيل گذشته. کنشگران فرهنگي از نويسنده و شاعر و روزنامه‌نگار تا موسيقي‌دان و فيلم‌ساز و ياران صحنه، همه خو کرده‌اند به کژدار و مريز از سر اجبار و سرگردان در اين تعطيل و تعلل ياس‌آور پس در غيبت انديشه و انديشه‌ورزي «که نخبه کار، توليد گران واقعي فرهنگ است» مردم هم در خواب قيلوله، هر سنگ‌ريزه‌ي رنگين مبتذل را، مرواريد غلطان و گوهر ناياب گرفته‌اند، چنان که دخترکان شهر، بدل ساخته‌هاي زينتي را به پندار جواهر، بر دست و گوش و گردن خود مي‌آويزند. در اين اوضاع و احوال است که باران رحمت هم مي‌بارد و تحريم‌ها از يک سو و طرح‌هاي نبوغ‌آساي نابغه‌گان هم‌وند، از سوي ديگر، کاغذ را که اصلي‌ترين نياز اهل و عرصه فرهنگ است به زعفران قاينات و فيروزه‌ي نيشابور و عقيق يماني تبديل مي‌کند و اين يعني قرائت الف و لام الحمد بر بالين فرهنگ محتضر. و کتاب‌هاي درسي مدرسه و دانشگاه شايد، مقدمه‌ي رجعتي ديگر به آن قديم نديم و روزگاري که لابد مشق آيات و ادعيه بر سنگ صيقل يافته مي‌نوشتند و باز مي‌شستند و باز مي‌نوشتند تا آراسته شوند به زيور علم!

سال پيش در چنين ايامي بهاي کاغذ به هر کيلو چيزي حدود چهل، پنجاه تومان بود و امروز چيزي در حد پانصد و ششصد و شايد تا في الحال و چاپ اين وجيزه بالا و بالا تر هم باشد، الله واعلم.

اما اگر الف اول اين تعزيه را تحريمگران نوشتند به فرمايشات! اهل خرد داخلي نسخه نوشته را ويراستند. و در بند اول چوب حراج بر خزانه ارزي زدند و دلار پانزده هزار توماني دادند به چهار هزار و دويست تومان که، خلايق! بشتابيد به ياري فرهنگ و ناگهان چنان گرديد که هر شاگرد حجره‌اي در بازار کاغذ و هر بازاري ديگر تا گذر پستايي‌سازان دل باخته فرهنگ و واردات کاغذ شدند و به حد توان و کفايت توصيه‌ها، ارز چهار هزار و دويست تومان گرفتند تا کاغذ ارزان بياورند و ارزان وارد بازار کنند. اما تا خبر در بوق شد، فال کاغذي حافظ از هزار به دوهزار رسيد و فالنامه فروش‌ها به مدد هوش دريافتند صداي سرنايي که از سر گشادش در آن دميده‌اند شب به نيمه نرسيده فغان ناشر و روزنامه‌دار و «روزنامه‌نگاران بعدا مازاد بر نياز!» را درخواهد آورد که در آورد.

… و اما نقل است که تاجران فرهنگ و اربابان کاغذ چنان دست پاچه، نشاني مقصد دادند به کاغذ فروشان در بلاد خارجه که حجمي انبوه از آن کاغذها به مقاصد ديگر رفت و همسايگان را در شمال و غرب و شرق مغروق کرد در شعف! و در حال اهل فرهنگ را بشارت دادند در اين‌جا که کاغذ ارزان در راه است. و راه يا به پسله‌ها و انبارهايي مي‌رفت دربسته، که گاه از پنجره‌اش، بندبندي بيرون مي‌آمد شبانه! و به قيمت ارز آزاد که: اين، آن نيست و خريد قبل است و «کاغذ پنجره‌اي!» به کيلويي چهارصد تومان چوب حراج!! خورد و تا پانصد و ششصد و هفتصد رسيد. که شايد شندرغازي  فراهم آيد و صرف خريد پورشه‌ها و لامبورگيني‌هاي ديگر شود يا دست پايين تر تبديل به احسن کردن حساب‌هاي بانکي بعضي و خانه‌ها و ويلاهاي بعضي ديگر و زمزمه همچنان در افواه، ‌اين بود. که کاغذ در راه است! و اهالي چاپ و نشر و مطبوعات هاج و واج تماشاگر بازار چراغاني شده‌ي تاجران نوآمده کاغذ و اربابان اصلي فرهنگ! و چراغ‌ها که روشن‌تر شد، به ناگهان پاي تعزيرات کشيده شد به معرکه که اين چه حکايتي است!! و کجا رفت آن همه ارز و چه شد کاغذ ارزان؟ و به شبانه‌اي انبار، پشت انبار کشف شد پر از کاغذهاي وارد شده با ارز جهانگيري و در حال فروش به قيمت ارز ميدان فردوسي و استانبول. و هاج و واجان همچنان به هاج و واجي مشغول و ضجه و ناله و التماس و التجا براي تهيه کاغذ ارزان و چاپ کتاب. در اين احوال روزنامه و مجله و کتاب گران‌تر شد به اجبار، چرا که در اين هيرووير، تاج گراني کاغذ بر سر زينک و مرکب و ديگر ملزومات چاپ هم نشسته بود و چاپخانه‌داران هم به ناچار قيمت را بالا بردند و هياهويي بود تماشايي، در اين هياهو متوليان دولتي فرهنگ در وزارت عاليه ارشاد همه آماج اعتراض ولابد در جست‌جوي خاکي که اهل نشر و مطبوعات بر سر بريزند و به حيرت و حيراني از اتاقي به اتاق ديگر دوان و از جلسه‌اي به جلسه بعد، روان براي نوشيدن چاي، شايد که گرهي گشوده شود از  کلاف هزار گره و کالايي که به قاعده بايد مصرف بيشترش در عرصه‌ي فرهنگ باشد. حصه‌اي به اهل و عرصه‌ي فرهنگ برسد و  در اين حال جمعي در حال زمزمه کردن سوره‌ي الرحمن به پيشواز مجلس ختم  هر چه کالاي فرهنگي کاغذي است و هيچ‌کس در اين ميانه نگفت يا شايد گفتند و کسي نشنيد که دولت چه کاره بوده است اين وسط که در تصميمي نبوغ‌آسا ارز پانزده هزار تومان بازار را به چهار هزار و دويست تومان براي واردات کاغذ به دست جمعي از جماعت اهل بخيه و بخايا! سپرد و بعد يادش رفته که سراغ کاغذ وارد شده را بگيرد که کجا رفت و به دست کدام مصرف‌کننده رسيد، که همچنان در بازار ناياب ماند و گران و تا برخي از اهل نشر و مطبوعات نگفتند و نپرسيدند کاغذها کو؟ و تا رهبر انقلاب دستور نداده بودند مشکل کاغذ بايد حل شود، پرسشي به خاطر خطير هيچ زعيمي خطور نکرد و کو، کويي برنخاست و آن‌گاه که امر آمد  و به تکاپو دويدند از سويي به سويي و ناگهان مفتاح حل مشکل پديد آمد. کاغذ مي‌دهيم به سهميه براي هر نشريه‌اي و ارزان به قيمت همان ارز چهار هزار و دويست. اما…. نه به ناشر و مطبوعاتي که البته پاک دستند. اما اهل فرهنگ‌اند آدمند و شير خام خورده!! لاجرم احتياط  در اين مقوله واجب که مبادا کاغذ را نقد کنند به هواي لامبورگيني يا بليطي به مقصد کانادا و گول شيطان بخورند… پس محض محکم کاري، کاغذ را به چاپخانه مي‌دهيم و هر نشريه که با سهميه‌ي کاغذش – که در يد چاپخانه‌دار است – چاپ شد، گواهي بياورد از چاپخانه‌دار و تاييديه و ممهور به مهر و امضا که کاغذ به مصرف اصل رسيد و در هر چاپخانه هم لابد يک مامور براي نظارت بر صحت اين مصرف! و هوار، هوار که برآمد از جماعت هاج و واج فرهنگي که مگر ما علي باباييم يا هم مسلک خاوري و خاوريان؟ کاعذ را ول کردند و زينک را چسبيدند! که آن نه! اين را مي‌دهيم به چاپخانه که ببينيم چيزي چاپ مي‌شود. يا نه! و البته نگفتند که يک پاسبان مقيم در دفتر کار هر ناشر و روزنامه‌دار و مجله درآر مشنگولي خواهيم نشاند براي حراست از منافع ملي! و پاکداشت اهل فرهنگ که صد البته پاک‌اند اما از قديم گفته‌اند کار عيب نمي‌کند از محکم‌کاري. و بدينسان رسيديم به حال و اکنون که حواله‌اي داده‌اند به دست برخي از اهل نشر تا کاغذ معهود برسد و بدهند و برخي نيز کاغذي و کاغذکي گويا گرفته‌اند و گره از کار فرهنگ در حال گشوده شدن است که تجربه نشان داده خارها گل مي‌شود، اما به صبر! و هر گرهي هرچه کور، گشوده خواهد شد سر انجام، چنان که گره از کار بسياري از جماعت دريافت-کننده ارز چهار هزار و دويست توماني گشوده شد و چنان برکتي داشت که شمار بسياري از مردان ايستاده و نشسته در پياده‌روهاي ميدان فردوسي و چهار راه استانبول هم به نوايي رسيدند و تاجران نوآمده هم دشتي کردند در اين بازار کساد و بسا که عمده سهمي از ارزهاي چهار هزار و دويست توماني که بايد مي‌رفت و کاغذ مي‌آورد، اصلا نرفت و کسي هم پايي نشد که چه شد آن ارز بي زبان و چه خريديد؟ چه آورديد؟ و کجا برديد و لابد پاپي هم که مي‌شدند بدهکار بودند که، ارز مملکت را بدهيم به خارجي و خوارج که چه بشود؟ کاغذ بياوريم که روزنامه و مجله چاپ کنند و کسي بخواند يا نخواند؟! پس فضاي مجازي را براي چه ساخته‌اند؟ و چرا نبايد کتاب و نشريه برود در فضاي مجاز؟ و البته چنين هياهويي پُربدک هم نخواهد بود در دفاع و پشتيباني از آن دسته مسئولين شيفته فضاي مجازي‌ که سال‌هاست به فرمايش اين نظريه مشغول‌اند که جمع کنيد بساط سنتي کتاب و مجله و روزنامه کاغذي را که در قرن ۲۱ مايه آبروريزي است! برويد و هرچه فرمايش داريد در فضاي مجازي بفرماييد ما که نمي‌خوانيم و شما هم بيخود دق کاغذ نگيريد لطفا!

سال پيش در چنين ايامي بهاي کاغذ به هر کيلو چيزي حدود چهل، پنجاه تومان بود و امروز چيزي در حد پانصد و ششصد و شايد تا في الحال و چاپ اين وجيزه بالا و بالا تر هم باشد، الله واعلم.

اما اگر الف اول اين تعزيه را تحريمگران نوشتند به فرمايشات! اهل خرد داخلي نسخه نوشته را ويراستند. و در بند اول چوب حراج بر خزانه ارزي زدند و دلار پانزده هزار توماني دادند به چهار هزار و دويست تومان که، خلايق! بشتابيد به ياري فرهنگ و ناگهان چنان گرديد که هر شاگرد حجره‌اي در بازار کاغذ و هر بازاري ديگر تا گذر پستايي‌سازان دل باخته فرهنگ و واردات کاغذ شدند و به حد توان و کفايت توصيه‌ها، ارز چهار هزار و دويست تومان گرفتند تا کاغذ ارزان بياورند و ارزان وارد بازار کنند. اما تا خبر در بوق شد، فال کاغذي حافظ از هزار به دوهزار رسيد و فالنامه فروش‌ها به مدد هوش دريافتند صداي سرنايي که از سر گشادش در آن دميده‌اند شب به نيمه نرسيده فغان ناشر و روزنامه‌دار و «روزنامه‌نگاران بعدا مازاد بر نياز!» را درخواهد آورد که در آورد.

… و اما نقل است که تاجران فرهنگ و اربابان کاغذ چنان دست پاچه، نشاني مقصد دادند به کاغذ فروشان در بلاد خارجه که حجمي انبوه از آن کاغذها به مقاصد ديگر رفت و همسايگان را در شمال و غرب و شرق مغروق کرد در شعف! و در حال اهل فرهنگ را بشارت دادند در اين‌جا که کاغذ ارزان در راه است. و راه يا به پسله‌ها و انبارهايي مي‌رفت دربسته، که گاه از پنجره‌اش، بندبندي بيرون مي‌آمد شبانه! و به قيمت ارز آزاد که: اين، آن نيست و خريد قبل است و «کاغذ پنجره‌اي!» به کيلويي چهارصد تومان چوب حراج!! خورد و تا پانصد و ششصد و هفتصد رسيد. که شايد شندرغازي  فراهم آيد و صرف خريد پورشه‌ها و لامبورگيني‌هاي ديگر شود يا دست پايين تر تبديل به احسن کردن حساب‌هاي بانکي بعضي و خانه‌ها و ويلاهاي بعضي ديگر و زمزمه همچنان در افواه، ‌اين بود. که کاغذ در راه است! و اهالي چاپ و نشر و مطبوعات هاج و واج تماشاگر بازار چراغاني شده‌ي تاجران نوآمده کاغذ و اربابان اصلي فرهنگ! و چراغ‌ها که روشن‌تر شد، به ناگهان پاي تعزيرات کشيده شد به معرکه که اين چه حکايتي است!! و کجا رفت آن همه ارز و چه شد کاغذ ارزان؟ و به شبانه‌اي انبار، پشت انبار کشف شد پر از کاغذهاي وارد شده با ارز جهانگيري و در حال فروش به قيمت ارز ميدان فردوسي و استانبول. و هاج و واجان همچنان به هاج و واجي مشغول و ضجه و ناله و التماس و التجا براي تهيه کاغذ ارزان و چاپ کتاب. در اين احوال روزنامه و مجله و کتاب گران‌تر شد به اجبار، چرا که در اين هيرووير، تاج گراني کاغذ بر سر زينک و مرکب و ديگر ملزومات چاپ هم نشسته بود و چاپخانه‌داران هم به ناچار قيمت را بالا بردند و هياهويي بود تماشايي، در اين هياهو متوليان دولتي فرهنگ در وزارت عاليه ارشاد همه آماج اعتراض ولابد در جست‌جوي خاکي که اهل نشر و مطبوعات بر سر بريزند و به حيرت و حيراني از اتاقي به اتاق ديگر دوان و از جلسه‌اي به جلسه بعد، روان براي نوشيدن چاي، شايد که گرهي گشوده شود از  کلاف هزار گره و کالايي که به قاعده بايد مصرف بيشترش در عرصه‌ي فرهنگ باشد. حصه‌اي به اهل و عرصه‌ي فرهنگ برسد و  در اين حال جمعي در حال زمزمه کردن سوره‌ي الرحمن به پيشواز مجلس ختم  هر چه کالاي فرهنگي کاغذي است و هيچ‌کس در اين ميانه نگفت يا شايد گفتند و کسي نشنيد که دولت چه کاره بوده است اين وسط که در تصميمي نبوغ‌آسا ارز پانزده هزار تومان بازار را به چهار هزار و دويست تومان براي واردات کاغذ به دست جمعي از جماعت اهل بخيه و بخايا! سپرد و بعد يادش رفته که سراغ کاغذ وارد شده را بگيرد که کجا رفت و به دست کدام مصرف‌کننده رسيد، که همچنان در بازار ناياب ماند و گران و تا برخي از اهل نشر و مطبوعات نگفتند و نپرسيدند کاغذها کو؟ و تا رهبر انقلاب دستور نداده بودند مشکل کاغذ بايد حل شود، پرسشي به خاطر خطير هيچ زعيمي خطور نکرد و کو، کويي برنخاست و آن‌گاه که امر آمد  و به تکاپو دويدند از سويي به سويي و ناگهان مفتاح حل مشکل پديد آمد. کاغذ مي‌دهيم به سهميه براي هر نشريه‌اي و ارزان به قيمت همان ارز چهار هزار و دويست. اما…. نه به ناشر و مطبوعاتي که البته پاک دستند. اما اهل فرهنگ‌اند آدمند و شير خام خورده!! لاجرم احتياط  در اين مقوله واجب که مبادا کاغذ را نقد کنند به هواي لامبورگيني يا بليطي به مقصد کانادا و گول شيطان بخورند… پس محض محکم کاري، کاغذ را به چاپخانه مي‌دهيم و هر نشريه که با سهميه‌ي کاغذش – که در يد چاپخانه‌دار است – چاپ شد، گواهي بياورد از چاپخانه‌دار و تاييديه و ممهور به مهر و امضا که کاغذ به مصرف اصل رسيد و در هر چاپخانه هم لابد يک مامور براي نظارت بر صحت اين مصرف! و هوار، هوار که برآمد از جماعت هاج و واج فرهنگي که مگر ما علي باباييم يا هم مسلک خاوري و خاوريان؟ کاعذ را ول کردند و زينک را چسبيدند! که آن نه! اين را مي‌دهيم به چاپخانه که ببينيم چيزي چاپ مي‌شود. يا نه! و البته نگفتند که يک پاسبان مقيم در دفتر کار هر ناشر و روزنامه‌دار و مجله درآر مشنگولي خواهيم نشاند براي حراست از منافع ملي! و پاکداشت اهل فرهنگ که صد البته پاک‌اند اما از قديم گفته‌اند کار عيب نمي‌کند از محکم‌کاري. و بدينسان رسيديم به حال و اکنون که حواله‌اي داده‌اند به دست برخي از اهل نشر تا کاغذ معهود برسد و بدهند و برخي نيز کاغذي و کاغذکي گويا گرفته‌اند و گره از کار فرهنگ در حال گشوده شدن است که تجربه نشان داده خارها گل مي‌شود، اما به صبر! و هر گرهي هرچه کور، گشوده خواهد شد سر انجام، چنان که گره از کار بسياري از جماعت دريافت-کننده ارز چهار هزار و دويست توماني گشوده شد و چنان برکتي داشت که شمار بسياري از مردان ايستاده و نشسته در پياده‌روهاي ميدان فردوسي و چهار راه استانبول هم به نوايي رسيدند و تاجران نوآمده هم دشتي کردند در اين بازار کساد و بسا که عمده سهمي از ارزهاي چهار هزار و دويست توماني که بايد مي‌رفت و کاغذ مي‌آورد، اصلا نرفت و کسي هم پايي نشد که چه شد آن ارز بي زبان و چه خريديد؟ چه آورديد؟ و کجا برديد و لابد پاپي هم که مي‌شدند بدهکار بودند که، ارز مملکت را بدهيم به خارجي و خوارج که چه بشود؟ کاغذ بياوريم که روزنامه و مجله چاپ کنند و کسي بخواند يا نخواند؟! پس فضاي مجازي را براي چه ساخته‌اند؟ و چرا نبايد کتاب و نشريه برود در فضاي مجاز؟ و البته چنين هياهويي پُربدک هم نخواهد بود در دفاع و پشتيباني از آن دسته مسئولين شيفته فضاي مجازي‌ که سال‌هاست به فرمايش اين نظريه مشغول‌اند که جمع کنيد بساط سنتي کتاب و مجله و روزنامه کاغذي را که در قرن ۲۱ مايه آبروريزي است! برويد و هرچه فرمايش داريد در فضاي مجازي بفرماييد ما که نمي‌خوانيم و شما هم بيخود دق کاغذ نگيريد لطفا!


iconادامه مطلب

فیروز گوران به جاودانگی پیوست
بازديد : iconدسته: اخبار

فیروز گوران
فیروز گوران

آخرین بار در در مراسم بدرقه زنده یاد دالوند دیدمش به ظاهر قبراق وسرحال مثل همیشه شیک پوشیده بود، مثل آن سالهای دور اما نزدیک که به سندیکا می آمد و بیشتر باکت وشلوار آبی .

ده دقیقه ای پیش از آن با عباس بعدی حرف میزدم ، اورا که دیدم حرفهایم با عبدی را درز گرفتم گوران معلم همیشه ام بود گفتم قرار بگذاریم برای فرصتی فراخ تر وگفتگوی بیشتر خوشحال شد درباره موضوع گفتگو حرف زدیم و این پیش از سفری بود که در پیش داشت وگفت به محض برگشتن و…

و رفت وحالا خبر آخرین رفتن اش را دیدم تلخ است خیلی تلخ نبودن انسان شریفی مثل گوران وروزنامه نگاری که هرگز شرافت قلم وعقیده اش را معامله نکرد وکاش خیلی آزما لیاقت آنرا داشتیم که مثل او باشیم و…

راستش رفتن گران را باور نمی کسانی مثل او نه میروند ونه میمیرند مرگ پایان زندگی آدمهای حقیر است آدمهایی که پیش از بند آمدن نفسشان هم مرده اند گوران اما بزرگ بود امید که خانواده محترم ودوستان واقعی اش نبودن جسمش را مرگ او نپندارند.

یادداشتی از هوشنگ اعلم سردبیر ماهنامه فرهنگی و هنری آزما

فیروز گوران درگذشت


iconادامه مطلب

گرتاتونبرگ، صدای سبز آزادی
بازديد : iconدسته: یادداشت ها

هوشنگ اعلم

هوشنگ اعلم سردبیر ماهنامه فرهنگی آزما

«گرتاتونبرگ» دختر چهارده ساله سوئدی مثل هر دختر دانش آموز دیگری در این سن و سال دغدغه ها و دل مشغولی های خودش را دارد از جلب توجه معلمان بگیر تا فکر کردن به پسر هم کلاسی یا پسر همسایه که به نظر او نگاهی خاص دارد…

جزئیات در ادامه مطلب :


iconادامه مطلب

غلامرضا تختی، آفتابی در شب دروغ های بزرگ
بازديد : iconدسته: یادداشت ها

غلامرضا تختی

غلامرضا تختی، بعد از مدتها مرا به سینما کشید فیلمی ساده خوش ساخت و تقریبا یگانه در نوع خودش هر چند که ضعف هایی هم  داشت . اما قابل اغماض هر چه بود کلیت فیلم همانی بود که کارگردان می خواست فیلمی که هدفش پاسخ به یک پرسش بود، پرسشی که چند دهه ذهن هایی را به خود مشغول کرده بود. تختی را ساواک کشت یا خودکشی کرد…..

ادامه مطلب را بخوانید


iconادامه مطلب

بحران فرهنگی و خاموشی اندیشه
بازديد : iconدسته: مقاله ها

نویسنده: اعلم، هوشنگ؛

اسفند ۹۷ و فروردین ۹۸ – شماره ۱۳۶ (۲ صفحه از ۶ تا ۷)

بحران فرهنگی و خاموشی اندیشه

از بحران حرف می‌زنیم. همه، هر روز و هر ساعت و همیشه. از یک‌سو، مسئولان از بحران می‌گویند اما با احتیاط مبادا که مردم نگران شوند. اما در سوی دیگر مردم بحران را احساس می‌کنند، می‌بینند و با آن زندگی می‌کنند. بحران اقتصادی، بحران سیاسی، بحران محیط زیست، بحران‌های اجتماعی، بحران بی‌کاری و معیشت و همه سر در گریبان که چه کنیم و چه باید کرد.

اما ظاهرا در هجوم همه‌ی این بحران‌ها، کم‌تر کسی به بحران اصلی فکر می‌کند. بحرانی که زاینده‌ی بحران‌های دیگر امروز و فردا و فرداهاست. بحران فرهنگی که خود برآمده از بحران تفکر است و رانده شدن اندیشه و خرد از ذهن و زندگی ما و در این زمستان یخ باران بی‌اندیشگی که به قول اخوان: سلام‌ات را نمی‌خواهند پاسخ گفت / سرها در گریبان است و هیچ‌کس انگار روبرو را و فردا را نمی‌بیند که هیچ امروز را هم فقط نگاه می‌کند، گیج و گنگ و چشم‌ها انگار تیله‌ای شیشه‌ای است و پر از خطوط سرخ خشم و هیچ‌کس جز به خشم دیگری را نمی‌بیند و هیچ چیز را جز خودش.

مردمانی که به صفحه‌ی نورانی موبایل‌ها چشم دوخته‌اند و به تصویرها و پیام‌های تکرار شونده و در این تکرارها، ثانیه‌ها، ساعت‌ها و روزهایشان را تکرار می‌کنند. بی هیچ نتیجه و پسامدی. آدم‌ها انگار به تخته سیاه تبدیل شده‌اند.

تخته‌ای که دستی با گچ چیزهایی روی آن می‌نویسد و پاک می‌کند و باز می‌نویسد و پاک می‌کند و روز که تمام می‌شود، تخته همچنان سیاه است و از همه‌ی آن چیزها که بر روی آن نوشته شده، اثری نمانده است. حتی سطری یا کلمه‌ای و روزها پر شده است از هیچ و در این روزگار هیچ در هیچ تنها نشان زنده بودن دویدن است. دویدن برای تأمین معاش و خور و خواب و آن هم اگر تأمین باشد و به اندازه‌ی لازم باز هم دویدن است، بی‌وقفه و پرشتاب. برای بیشتر و بیشتر داشتن تا سرو ظاهر زندگی را نقاشی کند.

تاریخ جنگ جهانی دوم را که می‌خوانم شرح ویرانی شهرها و مرگ فجیع انسان‌ها در زیر بمباران‌ها و گرسنگی و آوارگی مردمی که خانه و کاشانه و عزیزانشان را از دست داده‌اند آن‌قدر ویرانم نمی‌کند که شرح روزگار و زندگی اسیرشدگان درمانده در آشوویتس و دیگر اردوگاه‌های مرگ که نازی‌ها به اسم، اردوگاه کار اجباری، برپا کرده بودند. و بر سر در آن‌ها نوشته بودند. «کار، آزادی» اما در داخل اردوگاه معنای آزادی مرگ بود. در این اردوگاه‌ها هزاران مرد و زن به ظاهر زنده تنها به جرم داشتن دینی ديگر يا انديشه‌اي که خوشايند پيشوا و رهروانش نبود. تنها اين بخت را داشتند که زنده بمانند! و براي آلماني‌ها کار کنند و به ازاي کاري طاقت فرسا جيره‌اي بگيرند، آن‌قدر که زنده بمانند. تا روز ديگر و روزهاي ديگر و همچنان کار کنند. کار آن‌ها در بيشتر اردوگاه‌ها ساختن اقامتگاه‌هاي جديد بود. براي آن‌ها که تازه اسير مي‌شدند و بايد که در اردگاه جايي به آن‌ها داده مي‌شد و يا بايد کوره‌هاي جسدسوزي مي‌ساختند، براي خاکستر کردن اجساد قربانياني که از گرسنگي و بيماري جان دادند. يا اسيراني که مأموران اس‌اس گاهي حتي براي خنده آن‌ها را به گلوله مي‌بستند. اما تلخ‌تر از اين شرايط هول‌انگيز و دردناک و همه‌ي‌ رنج و هولي که اسيران اردوگاه‌هاي آلماني بايد تحمل مي‌کردند. تبديل شدن آن‌ بخت‌برگشته‌گان به موجوداتي غريزي بود. موجوداتي که ديگر قادر به فکر کردن نبودند و رغبت و انگيزه‌اي براي انديشيدن نداشتند. مگر پيروي از حکمي غريزي و تلاش براي يافتن لقمه ناني بيشتر. از يک سو کار بي‌وقفه جسم و روح بيمارشان را چنان فرسوده بود و حجم رنج چنان بود که فرصتي براي انديشيدن باقي نمي‌گذاشت. و از سوي ديگر اميدي به رهايي و ادامه‌ي زندگي در فضايي بيرون از اردوگاه‌هاي مرگ نبود که به آينده فکر کنند اميد در آن‌ها مرده بود و تنها غريزه بود که در آن اسارت هولناک آن‌ها را زنده نگه مي‌داشت و غريزه‌اي که وادارشان مي‌کرد، به هر کاري دست بزنند براي گرفتار نشدن به خشم دژخيمان نازي و ادامه زندگي به  حکم غريزه، آن‌ها هر کاري مي‌کردند فقط براي ماندن حتي سوزاندن اجساد انسان‌هاي ديگري که در همان اردوگاه‌ بر اثر بيماري ضعف و يا اصابت گلوله‌ اس اس‌ها که هوس کرده بودند ماشه‌اي را بچکانند جانشان را از دست داده‌بودند، بسياري از زنان و دختران گرفتار در اين اردوگاه‌ها حتي ابايي نداشتند از اين‌که خود را در اختيار زندان‌بان‌هايشان بگذارند، براي کمي غذاي بيشتر يا جلب رضايت آن‌ها فقط در حدي که انگشتشان بي‌دليل روي ماشه مسلسل نلغزد. تلاش آن‌ها فقط براي زنده ماندن بود. آن هم به حکم غريزه‌اي که قوي‌ترين غريزه‌ي ديگر جانوران زنده است همين و از دست رفتن قدرت انديشه که خصيصه‌اي صرفا انساني است، در اين اردوگاه‌ها بزرگ‌ترين و تلخ‌ترين حادثه بود. در آن‌جا زندگي کردن فقط يک معنا داشت. تلاش براي بقاء و زياده‌خواهي براي بقاي بيشتر و شايد چيزي بيشتر براي تزيين حقارت‌آميز زندگي در اسارت.

اما امروز و در اکنوني که ما زندگي مي‌کنيم گويا جهان ارودگاهي ديگر است که در آن آغاز مرگ انديشه فرا رسيده. هرچند که امکان انديشه‌ورزي از ميان نرفته است. هنوز بسياري از مردم کتاب مي‌خوانند. هنوز هنر و خلاقيت نيم نفسي مي‌کشد اما بي‌شمار مردماني چشم دوخته به گوشي‌هايشان يا سرگرم بازي‌اند يا مطالب سرگرم‌کننده را مي‌خوانند بي که به راست و دروغش بيانديشند يا به عمري که تلف مي‌کنند. گويا جهان به تمامي سر در گريبان فضاي مجازي برده است و اين است که کتاب‌ها و هر وسيله‌اي که مي‌تواند انديشه را بيدار نگه دارد به متاعي فراموش شده تبديل مي‌شوند و نگراني بسياري از مردمان گران‌تر شدن موبايل است در حالي که قيمت کاغذ فقط ظرف چند ماه ده برابر و بيشتر مي‌شود و بهاي ساير ملزومات چاپ بدتر از آن. پس چه انتظاري است که کتابي چاپ شود و اگر شد! چه کسي بايد بخرد؟ مردمي که قدرت خريدشان پاسخگوي ملزومات زيستي‌شان هم نيست؟ و يا مردمي که دايم در حال دويدن‌اند. فرصتي براي کتاب خواندن و انديشيدن ندارند. يا کساني که جز پول هيچ چيز ديگر در زندگي‌شان جاي چنداني ندارد! و اين است که سال‌هاست در چرخه‌ي روزمرگي‌ها حتي مهم‌ترين ارزش و اولويت يعني انديشيدن را رها کرده‌ايم و آن‌چه براي همه مهم است تلاش براي بقاء است و اگر ممکن باشد، بقايي پر از لذت و شادي و در چنين ساز و کاري بي‌ترديد تنها قانون حاکم، قانون جنگل خواهد بود در جنگ بقا عشق، عاطفه، احساس جايي ندارد و آن‌چه اهميت دارد ماندن است و موفق شدن در تلاش براي بهتر ماندن و برتر ماندن زيرا آن‌که برتر است يقينا بيشتر از زندگي لذت مي‌برد و مفهوم لذت در زندگي مبتني بر غريزه، چيزي نيست جز دست يافتن لذت‌هاي غريزي و مي‌بينيم که گرايش به چنين لذت‌هايي چه بر سر ما آورده است و دشوار نيست که درک کنيم وقتي روزنه‌هاي تفکر قفل مي‌شود، بنيان‌هاي اخلاقي که خود زاده تفکرند به نفع زيست غريزي فرو مي‌ريزند و …

با اين حال هنوز هم امکان زيست فراهم است. هنوز وسعت اين زيستگاهي که در آن به جنگ بقا مشغوليم آن‌قدر هست که هرکس حريم خودش را تا حد ممکن حفظ کند. اما دير نيست روزي که همه‌ي اين حريم‌ها شکسته شود و آن روز ديگر انديشيدن به کارمان نخواهد آمد حتي اگر بخواهيم.


iconادامه مطلب

دوره‌های آموزشی مجله آزما برگزار می‌شود
بازديد : iconدسته: اخبار

 

آزما برگزار می‌کند :

دوره‌های آموزشی مجله آزما شامل ادبیات داستانی , سینما و روزنامه نگاری

این دوره با حضور اساتید محمدرضا اصلانی، گیتا گرکانی ، هوشنگ اعلم و احمد پوری برگزار می‌شود.

مهلت ثبت نام تا ۱۵ اردیبهشت

برای اطلاعات بیشتر با شماره های ۶۶۷۳۹۷۰۴ یا ۶۶۷۳۹۲۲۴ تماس بگیرید

 


iconادامه مطلب

سایر صفحات سایت

Copyright © 2013 _ Design by : MrJEY